عطار · مظهرالعجایب

در سوخت و کشتن اهل خلاف درویشی را بجهة ذکر حدیث الولایة افضل من النبوة

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
آن دگر گفتا ولایت افضل است
۲
ز آنکه این قول از کلام مرسل است
۳
آن یکی گفتا ولایت زان کیست
۴
آن دگر گفتا که در شأن علیست
۵
حضرت شاه ولایت نام اوست
۶
در جهان جان همه پیغام اوست
۷
شاه دین اسرار حق با من بگفت
۸
وین معانی را ز غیر حق نهفت
۹
شاه من با جبرئیل این راز گفت
۱۰
راه معنی را بعرفان باز گفت
۱۱
شاه من حق را بدید و حق بگفت
۱۲
هم بحق او گفت و هم از حق شنفت
۱۳
انبیا جانند و شاهم جان جان
۱۴
گر نمی‌دانی بیا مظهر بخوان
۱۵
شاه من اندر ولایت سرور است
۱۶
هر که این را می نداند کافر است
۱۷
شاه من دارد ولایت زانمّا
۱۸
رو بخوان در نصّ قرآن هل اتی
۱۹
تا بدانی این ولایت زان کیست
۲۰
این ثنا از قول حق در شان کیست
۲۱
حق ترا قفلی عجب بر جان زده
۲۲
راه دینت بیشکی شیطان زده
۲۳
بستر مادر تو را خود پاک نیست
۲۴
گر تو را مردود گویم باک نیست
۲۵
من همی گویم امام حق علیست
۲۶
دردو عالم بیشکی او خود ولیست
۲۷
چونکه بشنیدند ازو جمع کبار
۲۸
خود زدند او را به زاریهای زار
۲۹
دست بستند و گرفتندش بزور
۳۰
پیش شیخ وقت بردندش بزور
۳۱
شیخ گمره گفت ای مردود دین
۳۲
این سخن هرگز نباشد از یقین
۳۳
این ولایت را که گفتی نیست آن
۳۴
این ولایت را بگویم از عیان
۳۵
این ولایت حق پیغمبر بود
۳۶
پیش اهل سنّت آن باور بود
۳۷
زان نمی‌دانی امام خویش را
۳۸
بیشکی افتادی از مادر خطا
۳۹
او خلیفه بود کی بود او ولی
۴۰
این ولایت را نبی دارد جلی
۴۱
شیخ گفتا میدرم او را زهم
۴۲
تا از این مشت رو افض وارهم
۴۳
گفت استر را برون آرید زود
۴۴
تا برم او را به پیش شاه خود
۴۵
شیخ در نزد خلیفه شد روان
۴۶
در عقب رفتند جمعی مردمان
۴۷
چونکه در گاه خلیفه شد پدید
۴۸
گفت حاجب را بگو شیخت رسید
۴۹
چون شنید او نام شیخ و شاد شد
۵۰
پس بنزد شیخ خود آزاد شد
۵۱
شیخ گفت ای حاکم امن و امان
۵۲
این چنین رانده است شخصی بر زبان
۵۳
پس باو احوال را گفت او تمام
۵۴
در برون درستاده خاص و عام
۵۵
پس خلیفه گفت یا شیخ کبار
۵۶
من ازین مردم بسی کشتم بزار
۵۷
من ز اولاد علی هم کشته‌ام
۵۸
تو نه پنداری که من کم کشته‌ام
۵۹
من بروی جملگی در بسته‌ام
۶۰
تا ازین فتنه بکلّی رسته‌ام
۶۱
یک امیری بود پیش او بزرگ
۶۲
بود اصل او همه از خیل ترک
۶۳
بود نام او اصیل مزد گیر
۶۴
بود اصل او سمرقند ای فقیر
۶۵
گفت رو او را بکش آنگه بسوز
۶۶
پس ازو چشم محبانش بدوز
۶۷
این سخنها هر که می‌گوید بکش
۶۸
گر هزارند آن همه ور صد بکش
۶۹
پس بگفت آن شیخ بامیر این سخن
۷۰
هست درکارت ثوابی جهد کن
۷۱
گر گناهی باشدت آید ز من
۷۲
وامکن از گردن ایشان رسن
۷۳
چون بدید آن ناصر خسرو چنان
۷۴
گفت دانائی به پیدا ونهان
۷۵
یا الهی من فقیر و بی کسم
۷۶
باچنین مشتی منافق چون رسم
۷۷
یا الهی داد مظلومان بده
۷۸
شیخ شیطان را چنین نصرت مده
۷۹
ز آنکه در ظلمش جهان گردد خراب
۸۰
این دل بی‌رحمشان گردد کباب
۸۱
بعد از آن گفتم که از خون ددان
۸۲
زار نالیدم بخلاق جهان
۸۳
یک شبی بودم بکنجی دردمند
۸۴
با دل مجروح و جان مستمند
۸۵
یک ندا آمد بگوشم کی حکیم
۸۶
خیز و روزین مملکت بیرون سلیم
۸۷
از خدا آمد عذاب بی‌حساب
۸۸
اوّلش رنج آمد و آخر عذاب
۸۹
چون صباح آمدبرون رفتم ز شهر
۹۰
پس وباافتاد درجانشان چو زهر
۹۱
زد بلا آن تیر را بر شیخ دون
۹۲
بعد از آن شد میر بی دین سرنگون
۹۳
بعد از ان آن شاه و آن لشکر تمام
۹۴
جمله مردند و نماند از خاص و عام
۹۵
این بلا بر جان اهل بغی بود
۹۶
و آنکه در خون محبّش سعی بود
۹۷
خود همه رفتند اندر قهر او
۹۸
این چنین هاباشد اندر زهر او
۹۹
لشکر دنیا ندارد حرمتی
۱۰۰
راه حق رو تا بیابی عزّتی
۱۰۱
عزّت عقبا بمال و جاه نیست
۱۰۲
راه شه رو تو جز این ره راه نیست
۱۰۳
گر تو سرّ شاه ناری بر زبان
۱۰۴
هیچ عزّت می نیابی در جهان
۱۰۵
سر رود گر سر بگوئی فاش تو
۱۰۶
گوش کن دریاب معنیهاش تو
۱۰۷
من سخن را راست گویم درجهان
۱۰۸
ز آنکه دارم از ولای او نشان
۱۰۹
من نگویم هیچ در عرفان دروغ
۱۱۰
تو همی ریزی به مشگت همچو دوغ
۱۱۱
خود مرا از شاعران مشمار تو
۱۱۲
بشنو از من معنی اسرار تو
۱۱۳
من نگویم شعر وشاعر نیستم
۱۱۴
در میان خلق ظاهر نیستم
۱۱۵
این معانی را بخلوت گفته‌ام
۱۱۶
درّ بالماس معانی سفته‌ام
۱۱۷
من بهیچ اشیا ندادم این کتب
۱۱۸
ز آنکه من دارم درو خود لبّ لب
۱۱۹
شاه من داند که لبّ لبّ کجاست
۱۲۰
وینچنین اسرار معنی از که خاست
۱۲۱
از زمان آدم آخر زمان
۱۲۲
کس نبوده همچو من اسرار دان
۱۲۳
خود کتبهای همه در پیش گیر
۱۲۴
تا شود روشن بتو گفتار پیر
۱۲۵
بعد از آنی جوهر و مظهر بخوان
۱۲۶
تا شود این مشکلات تو عیان
۱۲۷
هیچ میدانی که حیدر حی درید
۱۲۸
هفت ماهه این هدایت را که دید
۱۲۹
آن یکی مظهر بد از سرّ اله
۱۳۰
هر که این دانست روشن شد چو ماه
۱۳۱
هر که این دانست رویش ماه شد
۱۳۲
او ز دین مصطفا آگاه شد
۱۳۳
چون ندانی مظهرش جان نیستت
۱۳۴
خود نداری دین و ایمان نیستت
۱۳۵
حال شیخ و قاضیت کردم بیان
۱۳۶
گر نمی‌دانی برو مظهر بخوان
۱۳۷
زین جهان نه شیخ و قاضی شاد رفت
۱۳۸
دین و دنیاشان همه بر باد رفت
۱۳۹
این نصیحتها که کردم گوش کن
۱۴۰
جامی از مظهر بگیر و نوش کن
۱۴۱
تا بیابی آنچه مقصودت بود
۱۴۲
بازیابی آنچه مطلوبت بود
۱۴۳
ورنه رو میباش تو با شیخ ناس
۱۴۴
باش مرد قاضی و قاضی شناس
۱۴۵
باش مولانا و فتوی می‌نویس
۱۴۶
نکتهٔ وسواس و سودا می‌نویس
۱۴۷
یا برو تو شو مدرّس در علوم
۱۴۸
تا که حاصل گرددت اوقاف روم
۱۴۹
یاهنرمندی تو اندر این جهان
۱۵۰
تا بیابی در میان خلق نان
۱۵۱
یا برو دیوانه شو یا میر شو
۱۵۲
یا بری از خلق و عالم گیر شو
۱۵۳
یا برو دهقان شو و تخمی بکار
۱۵۴
تا بآخر آورد آن تخم بار
۱۵۵
هرچه کاری خود همان را بدروی
۱۵۶
بعد از آن در دین احمد بگروی
۱۵۷
گر تو شیخ دهر باشی ور بزرگ
۱۵۸
ور تو باشی درجهان چو شاه ترک
۱۵۹
عاقبت زین عالمت بیرون برند
۱۶۰
سوی آن عالم که داند چون برند
۱۶۱
هست دریائی که خود پایان نداشت
۱۶۲
فی المثل دروی کسی سامان نداشت
۱۶۳
هست دریائی پر از خون موج موج
۱۶۴
خود فتاده خلق در وی فوج فوج
۱۶۵
هست دریائی پر از خون موج زن
۱۶۶
سالکان بسیار در وی همچو من
۱۶۷
من از آن دریا بکلّی رسته‌ام
۱۶۸
همچو سلمان از نهیبش جسته‌ام
۱۶۹
پیشتر زآنکه مرا آنجا برند
۱۷۰
وین تن زارم بدان مأوی برند
۱۷۱
من تن خود را باو انداختم
۱۷۲
روح خود را من مجرّد ساختم
۱۷۳
در درون کاسهٔ سر سرنگون
۱۷۴
هرچه بدبُد جمله را کردم برون
۱۷۵
این همه غوغا در این ره ز آن اوست
۱۷۶
ز آنکه خود منزلگه شیطان اوست
۱۷۷
ای تو گشته یار شیطان صبح و شام
۱۷۸
وز بدی کردن برآوردی تو نام
۱۷۹
خوب یاری خوب نامی خوب زیست
۱۸۰
همچو شخص تو بعالم خود دونیست
۱۸۱
وای بر کار تو و بر حال تو
۱۸۲
هیچ نامد از تودر عالم نکو
۱۸۳
گر تو می‌خواهی که باشی رستگار
۱۸۴
دست از دامان حیدر وامدار
۱۸۵
رو تودر امر خداتعظیم کن
۱۸۶
خلق را شنعت مگو تعلیم کن
۱۸۷
تا بیابی تو نجات از فعل بد
۱۸۸
ورد خود کن قل هوالله احد
۱۸۹
تا شوی واقف ز اسرار کریم
۱۹۰
بر طریق دین حیدر شو مقیم
۱۹۱
غیر از این هر دین که داری محو کن
۱۹۲
تا بیابی مغز عرفان زین سخن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.