عطار · مظهرالعجایب

***

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
این سخن نقلست از سلطان دین
۲
از امام متقیین ایمان دین
۳
آن امامی کو حقیقت یاب بود
۴
در میان بحر دین گرداب بود
۵
اسم او خواهی که دانی ز اولیا
۶
هست نام او علی موسی الرضا
۷
آن امامی کو طریق دید حق
۸
جمله اهل الله را داده سبق
۹
آن امامی کو بغیر از حق ندید
۱۰
عالمی انوار از او آمد پدید
۱۱
گفت تو خواهی که ایمانت بود
۱۲
انس و جنّ جمله بفرمانت بود
۱۳
تو ز دین مصطفی جاهل مباش
۱۴
در طریق مرتضی غافل مباش
۱۵
در ره دین ذکر حق را کن نثار
۱۶
تخم حبّ مرتضی در دل بکار
۱۷
هست ذکر حق حصار و شرط آن
۱۸
حبّ آل مصطفی باشد بدان
۱۹
گفت پیغمبر حدیثی بر ملا
۲۰
هست این معنی خود از پیش خدا
۲۱
رو تو از عطّار پرس اسرار او
۲۲
ز آنکه دارد مظهر انوار او
۲۳
من بتو اسرارگویم پایدار
۲۴
گر تو منصوری سخن را پاسدار
۲۵
ای زانوارت جهان روشن شده
۲۶
قرص خور، شمعی از آن روزن شده
۲۷
چند گویم من بتو اسرار را
۲۸
خود ز کل نشناختی انوار را
۲۹
هست از نور خدا روشن دلم
۳۰
حلّ شده از نور حیدر مشکلم
۳۱
گشته روشن این ضمیر پاک من
۳۲
شد زیارت گاه مردان خاک من
۳۳
ز آنکه من عطّار ثانی آمدم
۳۴
وز وجود خویش فانی آمدم
۳۵
خود مرا مولد به نیشابور بود
۳۶
لیک اصل من بکوه طور بود
۳۷
طور چبود مظهر اسرار او
۳۸
نور چبود واصل انوار او
۳۹
نور طور خود در اودیدم عیان
۴۰
گر تو می‌بینی بیا نزدیک مان
۴۱
ز آنکه چون منصور واصل آمدیم
۴۲
نی چو زرّاقان جاهل آمدیم
۴۳
بیعت ما بیعتی باشد نخست
۴۴
گشته این بیعت بدین ما درست
۴۵
دین خود را می‌کنم من آشکار
۴۶
گر برندم این زمان در پای دار
۴۷
دین من دین امیرالمؤمنین
۴۸
راه من راه امام المتقین
۴۹
ما بدین حیدری داریم رو
۵۰
یک جهت باشیم ما در دین او
۵۱
تو زدین لفظی برآری برزبان
۵۲
خودنمی‌دانی معانی را عیان
۵۳
رو، ز قرآن مغز گیر و پوست مان
۵۴
پوست را انداز پیش کرکسان
۵۵
روغن این مغز جان اولیاست
۵۶
این چنین معنی بیان اولیاست
۵۷
رو، ز قرآن صورت و معنی ببین
۵۸
تا شود روشن ترا دنیا و دین
۵۹
خود نمی‌دانی که قرآن نطق راست
۶۰
ناطق او را نمی‌دانی کجاست
۶۱
ناطق او خود امیرمؤمنان
۶۲
در کلام الله نطق او بیان
۶۳
او بود قرآن ناطق در یقین
۶۴
زانکه او گفته است نطقم را ببین
۶۵
ناطق من خود محمّد بود شاه
۶۶
رو تو واقف شو ز اسرار اله
۶۷
جمله اسرار خدا آموختم
۶۸
جامه از انّا عطینا دوختم
۶۹
گر هزاران سال باشی در طلب
۷۰
ور هزاران جام گیری تا به لب
۷۱
ور بهر روزی گزاری صد نماز
۷۲
ور شوی با روزه در عمری دراز
۷۳
گر شوی غزّالی طوسی به دهر
۷۴
ور برون آری بسی درها ز بحر
۷۵
گر اویس خاص باشی مصطفا
۷۶
ور حسن گردی به سیرت با صفا
۷۷
ور چو مالک تو نهٔ دینار جو
۷۸
چون محمد واسعی تو یار جو
۷۹
گر تو باشی همچو ایشان درروش
۸۰
ور بیابی در طریقت پرورش
۸۱
ور حبیب اعجمی باشی بحال
۸۲
ور چو بوخالد شوی در عمروسال
۸۳
ور شوی تو همچو عتبه ذکر گوی
۸۴
ور بیابی تو در آن سیر آبروی
۸۵
ور تو همچون رابعه باشی خموش
۸۶
ور فضیلی خود بعالم در خروش
۸۷
گر چو ابراهیم ادهم در جهان
۸۸
ور چو بشر حافی آیی راز دان
۸۹
گر شوی ذوالنون مصری پرمحن
۹۰
بایزیدی گر شوی بسطام فنّ
۹۱
ور چو عبدالله مبارک آمدی
۹۲
ور چو لقمان نور تارک آمدی
۹۳
گر شوی داود طائی با وفا
۹۴
ور چو حارث شد جنابت باصفا
۹۵
ور سلیمانی و دارائی بدرد
۹۶
ور محمد این سمّاکی تو فرد
۹۷
گر محمد اسلم و اعلم شوی
۹۸
احمد حرب اندرین عالم شوی
۹۹
گر چو حاتم کو اصم بدعالمی
۱۰۰
ور ابوسهلی و در دین مکرمی
۱۰۱
گر شوی معروف کرخی در کرم
۱۰۲
ور چو سرّی سقطی گردی تو هم
۱۰۳
گر شوی تو همچو فتح موصلی
۱۰۴
ور شوی چون احمد حواری ولی
۱۰۵
گر چو سلطان احمد خضرویه راه
۱۰۶
یابی و گردی بملک فقر شاه
۱۰۷
یا بگردی بوتراب نخشبی
۱۰۸
یا شوی تو همچو شیخ مغربی
۱۰۹
یا چو یحیی معاذو شه شجاع
۱۱۰
کین دوشه کردند عالم را وداع
۱۱۱
گر چو یوسف بن حسین راز دان
۱۱۲
باشی و عبدالله حیری روان
۱۱۳
یا تو چون بوحفص حدادی شوی
۱۱۴
از علوم دین دل آبادی شوی
۱۱۵
یا تو چون حمدون قصاری شوی
۱۱۶
یا تو چون منصور عمّاری شوی
۱۱۷
گر شوی چو احمد عاصم به علم
۱۱۸
ور شوی همچون جنید محترم
۱۱۹
عمر و عبدالله مکّی گر شوی
۱۲۰
بر همه مردان عالم سرشوی
۱۲۱
گر تو چون خراز باشی سرّ پوش
۱۲۲
چون حسین نوری آیی در خروش
۱۲۳
یا ابوعثمان حیری در حرم
۱۲۴
در طریق عشق باشی محترم
۱۲۵
چون محمد گر بود اسمش رویم
۱۲۶
بر سر ارباب عرفان بود غیم
۱۲۷
گر شوی ابن عطا در کار حق
۱۲۸
ور چو ابراهیم رقی یار حق
۱۲۹
یوسف اسباط یا یعقوب پیر
۱۳۰
نهر جوری آنکه بود او بی‌نظیر
۱۳۱
چون محمد کو حکیم سرمدی است
۱۳۲
آنکه او سرور بملک بیخودیست
۱۳۳
بوالحسن آن شیخ بوشنجی شوی
۱۳۴
یا تو چون ورّاق راه دین روی
۱۳۵
گر چو بوحمزه خراسانی شوی
۱۳۶
ور براه حق بآسانی شوی
۱۳۷
ور شوی عبدالله ابن الجلا
۱۳۸
ور تو باشی چون علیّ مرحبا
۱۳۹
جملگی کردند کار راه حق
۱۴۰
تو بری در معرفت ز آنها سبق
۱۴۱
احمد مسروق اگر باشی بدهر
۱۴۲
ور شوی سمنون مجنون نورشهر
۱۴۳
ور شوی در رتبه چون شیخ کبیر
۱۴۴
در میان اهل عرفان بی نظیر
۱۴۵
ور چو بواسحق گردی کاردان
۱۴۶
بو محمد مرتعش را همزبان
۱۴۷
ور تو منصوری و حلاج اسم تست
۱۴۸
جمله انوار خدا در جسم تست
۱۴۹
همچو فضل ار صاحب سیری شوی
۱۵۰
بوسعید بن ابوالخیری شوی
۱۵۱
ور چو شیخ مغربی گردی عیان
۱۵۲
چون ابوالقاسم شوی شیخ کلان
۱۵۳
گر شوی تو همچو نجم الدین ما
۱۵۴
از تو گیرد عالمی نور و صفا
۱۵۵
ور چو سیف الدین و مجدالدین شوی
۱۵۶
چون علی لالا توهم ره بین شوی
۱۵۷
ور هزاران سال تو شیخی کنی
۱۵۸
ور شوی در ملک عرفان تو غنی
۱۵۹
گر کتبهای سماوی بشنوی
۱۶۰
ور تو عمری در ره عرفان شوی
۱۶۱
راه یک دان نه دو باشد راه حق
۱۶۲
این سخن را گوش کن از شاه حق
۱۶۳
این جماعت جمله از خورد و کلان
۱۶۴
راه بین باشند و جمله راه دان
۱۶۵
راه این جمله یقین میدان یکیست
۱۶۶
کور باشد آنکه رادر این شکیست
۱۶۷
بود اینها را مسلّم راه شرع
۱۶۸
باخبر بودند جمله اصل و فرع
۱۶۹
همچو ایشان باش در دین پایدار
۱۷۰
تخم ایمان در زمین دل بکار
۱۷۱
تخم ایمان را بعالم زرع دان
۱۷۲
تا که گردد سیر ایمانت عیان
۱۷۳
چونکه گردد سبز باز آرد ثمر
۱۷۴
رو تو این بررا چو جان خود شمر
۱۷۵
بعد از آن جان را بجانان وصل کن
۱۷۶
دست و رو از جمله دینها غسل کن
۱۷۷
گرچه مردم دین بسی دارند لیک
۱۷۸
تو نمی‌دانی که این دین نیست نیک
۱۷۹
راه دانانی که بر حقّ رفته‌اند
۱۸۰
راه حقّ را راست مطلق رفته‌اند
۱۸۱
جمله یک دینند پیش شاه خود
۱۸۲
چون بدانستند ایشان راه خود
۱۸۳
ای تو گم کرده ز ایمان راه را
۱۸۴
روشناس آخر چو ایشان شاه را
۱۸۵
جمله دانند این جماعت شاه را
۱۸۶
گم نکردند از حقیقت راه را
۱۸۷
هر که در راه ولایت انور است
۱۸۸
او بشهر دین احمد چون دراست
۱۸۹
هر که در راه علی ره دان شده
۱۹۰
در میان جان ما ایمان شده
۱۹۱
هر که در راه علی از جان گذشت
۱۹۲
تیر او از هفتمین ایمان گذشت
۱۹۳
هر که در راه علی دارد قدم
۱۹۴
هست در دار بهشت او محترم
۱۹۵
گر تو مردی سرّ شاه از من شنو
۱۹۶
مظهر حقّ را بدان با او گرو
۱۹۷
هست عطّار این زمان خود حیدری
۱۹۸
یافته در دین حیدر سروری
۱۹۹
هست عطار این زمان با شه درست
۲۰۰
دامن او گیر ای طالب تو چست
۲۰۱
ز آنکه همچون او نداری رهبری
۲۰۲
رهبر عطّار آمد سروری
۲۰۳
سرور مردان عالم شاه ماست
۲۰۴
در حقیقت دید او همراه ماست
۲۰۵
من بدیدم دید او در خویشتن
۲۰۶
ز آن بنالم همچو بلبل در چمن
۲۰۷
بلیل طبعم از او گویا شد
۲۰۸
چشم دید من از او بینا شده
۲۰۹
عالمی روشن شده از نور او
۲۱۰
و آنکه هست انسان کامل پور او
۲۱۱
هر که راه او رود فرزند اوست
۲۱۲
رشتهٔ جانهای ما پیوند اوست
۲۱۳
گمره است آنکس که غیر او بود
۲۱۴
وز خدا دور است آنکو بشنود
۲۱۵
بشنود هر کس بجان این را ز ما
۲۱۶
در جهان جان شود انبازما
۲۱۷
زو شنیدم نطق و نطقم او بداد
۲۱۸
این همه اسرار در جانم گشاد
۲۱۹
این چنین مظهر همه از غیب دان
۲۲۰
بعد از این عطّار گشته غیب دان
۲۲۱
در میان جان من او بوده است
۲۲۲
خود همو گفته همو بشنو ده است
۲۲۳
من چه گویم من چه دانم من که‌ام
۲۲۴
در شنیدن در سخن گفتن که‌ام
۲۲۵
هست او گویا چو نور اندر تنم
۲۲۶
کز زبان او حکایت می‌کنم
۲۲۷
این سخنها را روایت می‌کنم
۲۲۸
خلق عالم را هدایت می‌کنم
۲۲۹
من ازو گویم ازو دانم از او
۲۳۰
می‌کنم دایم ز مظهر گفتگو
۲۳۱
بعد از این گویم حقایق بیشمار
۲۳۲
گر تو ره دانی بسویم گوشدار
۲۳۳
من معانی با تو گویم بیشمار
۲۳۴
شمّه‌ای را ز آن معانی گوشدار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.