در بیان حال و منع آنهائی که اهل شرند واز خود بیخبرند و دیگران را احتساب فرمایند
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بوی سرگین در دماغت هست چست
۲
محتسب گشتی که دینم شد درست
۳
روز مانی احتساب خویش کن
۴
ترک کردار و کتاب خویش کن
۵
گرکنی تو همچو بهمان احتساب
۶
بر سرت آید عذاب بیحساب
۷
برگذر زین کار و از آزار خلق
۸
ورنه چون دزدان بیاویزی بحلق
۹
دزد دنیا خود متاعی برده بود
۱۰
یا زمال اهل دنیا خورده بود
۱۱
تو کنی رخنه بدین مصطفی
۱۲
هیچ شرمی می نداری از خدا
۱۳
تو کنی دلهای مردم را ملول
۱۴
می نداری شرم از روح رسول
۱۵
گر نباشد جمله کار تو ریا
۱۶
در ره این فش از کجا و تو کجا
۱۷
ای ترا افعال زشت و خلق هم
۱۸
از تو حق گشته ملول و خلق هم
۱۹
ای تو با این فسق و دستار بلند
۲۰
در میان خلق گشته خود پسند
۲۱
ای گرفته سبحه از بهر ریا
۲۲
از ریا بگذر تو وبا راه آ
۲۳
چند گردی بهر آزار کسان
۲۴
شرم دار از خالق هر دو جهان
۲۵
دل بدست آر و مجو آزار دل
۲۶
ز آنکه باشدمخزن اسرار دل
۲۷
خود نکوتر باشد از صد کعبه دل
۲۸
ساز دل نیکوتر است از ساز گل
۲۹
دل بود منزلگه اسرار غیب
۳۰
گر نمیدانی تو راخود نیست عیب
۳۱
عیب من آنست که گفتم راست را
۳۲
بشنو ازمن خود یکی درخواست را
۳۳
ترک آزار دل دانا بکن
۳۴
تا نیفتی چون درخت از بیخ وبن
۳۵
هر که آزار دل دانا کند
۳۶
در دو عالم خویش را رسوا کند
۳۷
رو مجو آزار دلها بیگناه
۳۸
ورنه باشی در دو عالم رو سیاه
۳۹
جهد کن دلهای ایشان شاد ساز
۴۰
تا شود درهای جنّت بر تو باز
۴۱
رو تو بیمنّت بدستت آر دل
۴۲
ز آنکه از منّت بسی باشد خجل
۴۳
هر که یک دل را بیازارد چو جان
۴۴
جمله دلها را بیازارد عیان
۴۵
این چنین کس از بدیها بدتر است
۴۶
بلکه او خود در جهان چون کافر است
۴۷
چند گویم من بتو ای هیچکس
۴۸
هیچ کردی خویش را همچو مگس
۴۹
ترک کن افعال بد را نیک شو
۵۰
بر طریق صالحان نیک رو
۵۱
من چگویم باتو تو خود هیچ کس
۵۲
در میان خلق گشتی خرمگس
۵۳
ای که آزردی دل عطار را
۵۴
من بتوکی گویم این اسرار را
۵۵
این همه اسرار از دل آمده
۵۶
باتو گفتن راز مشکل آمده
۵۷
بعد من گر خوانی این مظهر تمام
۵۸
زینهارش تو نگهدار از عوام
۵۹
بود این مظهر چو جوهر ذات بود
۶۰
وین معانی از صفات ذات بود
۶۱
رو تو جوهر خوان شو و جوهرشناس
۶۲
تا بیابی علم معنی بی قیاس
۶۳
رو تو جوهر دان و مظهر نیز هم
۶۴
تا نگردی در معانی متّهم
۶۵
مظهر وجوهر هم از گنج وی است
۶۶
خود بدست ابلهان رنج وی است
۶۷
از برای روح احمد جوهرم
۶۸
و از برای نور حیدر مظهرم
۶۹
نیک دان و نیکخوان و گوش کن
۷۰
تا که روشن گرددت سرّ کهن
۷۱
در جهان بسیار معنا گفتهاند
۷۲
درّ اسرار معانی سفتهاند
۷۳
از زمان مصطفا تا این زمان
۷۴
واز زمان آدم آخر زمان
۷۵
از ولی و شیخ و شاعر تا نجوم
۷۶
کس ندانسته چو عطّار این علوم
۷۷
هست او شاگرد حیدر بیشکی
۷۸
تو چه میدانی از اینها خود یکی
۷۹
نیست چون عطّار مرغی در جهان
۸۰
زانکه هست او بلبل این بوستان
۸۱
هیچ میدانی که این دادم ز کیست
۸۲
وین همه افغان و فریادم ز کیست
۸۳
بهر آن است تا بدانی خویش را
۸۴
چند برخود میزنی تو نیش را
۸۵
خویش را و نیش را بشناس تو
۸۶
تا شود کارت چو حال من نکو
۸۷
خویش تو پیراست باراه آردت
۸۸
نیش تو کفر است گمراه آردت
۸۹
گر نیابی پیر جوهر پیش آر
۹۰
وانگهی مظهر چو جان خویش دار
۹۱
چند گوئی تو به نااهلان سخن
۹۲
دم نگهدار ومعانی ختم کن
۹۳
تانگویندت توئی اهل حلول
۹۴
یا توئی همچون روافض بوالفضول
۹۵
یا نه دین ناصبی بربودهای
۹۶
یا نه تو همچون خوارج بودهای
۹۷
یا بگویند اتّحادی بودهای
۹۸
یا تو کیش ملحدان بربودهای
۹۹
گر نگویم راست اینها نشنوم
۱۰۰
من بدین مصطفی آسودهام
۱۰۱
هرچه گویندم کنمشان منبحل
۱۰۲
ز آنکه دارم مهر شاهی را بدل
۱۰۳
آنچه او گفتا بگو من گفتهام
۱۰۴
من بگفت دیگران کی رفتهام
۱۰۵
گفت دیگر ابلهان قیل است وقال
۱۰۶
گفت شاه اولیا حالست حال
۱۰۷
قال را در درس مان و حال گیر
۱۰۸
تا شوی واصل تودرعرفان پیر
۱۰۹
پیر تو شاهست دیگر پیر نیست
۱۱۰
در دو عالم همچو او یک میر نیست
۱۱۱
نور او از نور احمد تافته
۱۱۲
حق بدست قدرتش بشکافته
۱۱۳
سرّ ایشان کس نداند جز الاه
۱۱۴
این سخن روشن شد از ماهی بماه
۱۱۵
قصد من بسیار مردم کردهاند
۱۱۶
خاطر مسکین من آزردهاند
۱۱۷
جور بسیار از جهان بر من رسید
۱۱۸
جور دنیا راه همی باید کشید
۱۱۹
ناصرخسرو ز سرّ آگاه بود
۱۲۰
نه چو تو او مرتد و گمراه بود
۱۲۱
ناصر خسرو که اندوهی گرفت
۱۲۲
رفت و منزل در سر کوهی گرفت
۱۲۳
ناصر خسرو بحق پی برده بود
۱۲۴
از میان خلق بیرون رفته بود
۱۲۵
یار او یک غار بود و تار بود
۱۲۶
او بنور و نار حق در کار بود
۱۲۷
رو تو در کار خدامردانه باش
۱۲۸
وز وجود خویشتن بیگانه باش
۱۲۹
تا ببینی مظهر سلطان عشق
۱۳۰
وانمائی در جهان برهان عشق
۱۳۱
عشق چبود قبلهٔ سلطان دل
۱۳۲
عشق چبود کعبهٔ میدان دل
۱۳۳
عشق چبود مقصد ومقصود تو
۱۳۴
عشق باشد عابد و معبود تو
۱۳۵
عشق دارد درجهان دیوانهها
۱۳۶
عشق کرده خانمان ویرانهها
۱۳۷
عشق باشد تاج جمله اولیا
۱۳۸
عشق گفته بامحمّد انّما
۱۳۹
عشق گفته با محمّد در شهود
۱۴۰
در نهان و آشکارا هرچه بود
۱۴۱
عشق گفته با محمّد راز خود
۱۴۲
هم از او بشنیده خود و آواز خود
۱۴۳
عشق گفته آنچه پنهانی بود
۱۴۴
عشق گفته آنچه سبحانی بود
۱۴۵
عشق گفته راز پنهانی بما
۱۴۶
رو بگو عطّار آن را برملا
۱۴۷
عشق گفته رو بگو اسرار من
۱۴۸
خود مترسان خویش را ازدار من
۱۴۹
عشق گفتا من شدم همراه تو
۱۵۰
عشق گفتا من شدم خود شاه تو
۱۵۱
عشق گفتا من بتو ایمان دهم
۱۵۲
بعد از آنی در معانی جان دهم
۱۵۳
عشق گفتا شرع تعلیمت کنم
۱۵۴
در طریق عشق تعظیمت کنم
۱۵۵
عشق گفتا خود حقیقت آن ماست
۱۵۶
وین معانی و بیان در شأن ماست
۱۵۷
عشق گوید جملهٔ عالم منم
۱۵۸
در میان جان و تن محرم منم
۱۵۹
عشق گوید من بجمله انبیا
۱۶۰
گفتهام راز نهانی بر ملا
۱۶۱
عشق گوید اولیا شاگرد من
۱۶۲
خواندن درس معانی ورد من
۱۶۳
عشق گوید همنشین تو شدم
۱۶۴
درس و تکرار و معین تو شدم
۱۶۵
عشق گوید غافلی از حال من
۱۶۶
از بد ونیک و ازین افعال من
۱۶۷
عشق گوید فعل من نیکست و نیک
۱۶۸
واندر این دریا نهانم همچو ریگ
۱۶۹
عشق گوید تو برو بیهوش شو
۱۷۰
پیش عشق او چو من پرجوش شو
۱۷۱
عشق گوید غافلی از یار من
۱۷۲
گوش کن یک لحظه از اسرار من
۱۷۳
عشق گوید گر ز من غافل شدی
۱۷۴
خود یقین میدان که بیحاصل شدی
۱۷۵
عشق میگوید منم دریای راز
۱۷۶
با توحاضر بودهام من در نماز
۱۷۷
عشق گوید که مراخود یاد کن
۱۷۸
وین دل غمگین من تو شاد کن
۱۷۹
عشق گوید رو ز شیطان دور شو
۱۸۰
وانگهی چون جان جانان نور شو
۱۸۱
عشق گوید رو بدین شه گرو
۱۸۲
وانگهی اسرار حق از شه شنو
۱۸۳
عشق گوید که همو مقصود بود
۱۸۴
با محمّد حامد ومحمود بود
۱۸۵
عشق گوید گر بدانی شاه را
۱۸۶
همچو خورشیدی ببینی ماه را
۱۸۷
عشق گوید راه او راه من است
۱۸۸
همچو عطّاری که آگاه من است
۱۸۹
عشق گوید من بعالم آمدم
۱۹۰
از برای دید آدم آمدم
۱۹۱
عشق گوید گه نهانم گه عیان
۱۹۲
من بجسم تو درآیم همچو جان
۱۹۳
عشق گوید گر تو میخواهی مرا
۱۹۴
رو بپوشان جامهٔ شاهی مرا
۱۹۵
عشق گوید که لسان غیب من
۱۹۶
این کتب را گفتهام بی عیب من
۱۹۷
عشق گوید که بسی اسرارها
۱۹۸
من دراین مظهر بگفتم بارها
۱۹۹
عشق میگوید که این راز من است
۲۰۰
بر سردست شهان باز من است
۲۰۱
عشق میگوید که با حق راز من
۲۰۲
از برون و از درون آواز من
۲۰۳
عشق میگوید همه حیوان بدند
۲۰۴
یک یکی در راه او انسان شدند
۲۰۵
عشق میگوید که سلطانی کنم
۲۰۶
باشه خود سرّ پنهانی کنم
۲۰۷
عشق میگوید که دیدم رازها
۲۰۸
مرغ معنی کرده است پروازها
۲۰۹
عشق میگوید مدار حق منم
۲۱۰
در معانی پود و تار حق منم
۲۱۱
عشق میگوید نبی بر حق شتافت
۲۱۲
زان بقرب حضرت اوراه یافت
۲۱۳
عشق میگوید ولی بر من گذشت
۲۱۴
تیر مهر او ز جان و تن گذشت
۲۱۵
عشق میگوید علیٌ بابها
۲۱۶
روزها گویم بتو زین بابها
۲۱۷
عشق میگوید که بابم را شناس
۲۱۸
وین معانی را بمظهر کن قیاس
۲۱۹
عشق گوید چند میگویم بتو
۲۲۰
سرّ اسرار نهانی تو بتو
۲۲۱
عشق میگوید علی را میشناس
۲۲۲
این معانی بشنو و میدار پاس
۲۲۳
عشق میگوید علی چون روح بود
۲۲۴
خود بدریای معانی نوح بود
۲۲۵
عشق میگوید علی با حق چه گفت
۲۲۶
هرچه گفته بود او آخر شنفت
۲۲۷
عشق میگوید که ای گم کرده راه
۲۲۸
میطلب از شاه مردان تو پناه
۲۲۹
عشق میگوید که ایمان نیستت
۲۳۰
ز آنکه مهر شاه مردان نیستت
۲۳۱
عشق میگوید که شاهم اولیاست
۲۳۲
با محمّد نور او در انّماست
۲۳۳
عشق میگوید که علم اوّلین
۲۳۴
پیش سلطان جهان باشد یقین
۲۳۵
عشق میگوید که حق بیزار شد
۲۳۶
از کسی کو از یکی با چار شد
۲۳۷
عشق میگوید که ایمان چار نیست
۲۳۸
در درون خود یکی دان چار نیست
۲۳۹
عشق میگوید که جز یک یار نیست
۲۴۰
جز یکی اندر جهان دیّار نیست
۲۴۱
یار را یک دان نه یک را چار دان
۲۴۲
تا شوی در ملک جان اسراردان
۲۴۳
گفتگو بگذار مذهب خود یکی است
۲۴۴
گر ندانی یک در ایمانت شکی است
۲۴۵
تو براه شرع احمد رو چو من
۲۴۶
تا شوی در ملک معنی بی سخن
۲۴۷
من لسان الغیب دارم در زبان
۲۴۸
زان لسان الغیب خوانندم عیان
۲۴۹
تو لسان الغیب را نشنیدهای
۲۵۰
ز آن طریق جاهلان بگزیدهای
۲۵۱
رو براه مظهر و مظهر بخوان
۲۵۲
تاشوی درمظهر من راز دان
۲۵۳
مظهر و جوهر از این دریا بود
۲۵۴
گه نهان گشته گهی پیدا بود
۲۵۵
ای نهان و آشکارا جمله تو
۲۵۶
در عیان مرد دانا جمله تو