عطار · مظهرالعجایب

حدیث دیگر در آتش رفتن جناب ابوذر در حضور حضرت مولی الموالی علیه و آله السلام

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
راویم این نکته را از شیخ دین
۲
آنکه او را بود خود علم الیقین
۳
شیخ دین و پیشوای اهل دید
۴
بایزید آن حکمت حق را کلید
۵
گفت با من جعفر صادق امام
۶
آنکه بد در علم دین حاذق تمام
۷
گشت روزی دُرفشان آن مقتدا
۸
گفت پیشم پیر بسطامی بیا
۹
یک زمان از هر سخن خاموش کن
۱۰
آنچه می‌گوید زبانم کوش کن
۱۱
در مدینه باب من از بهر گشت
۱۲
با گروهی از صحابه می‌گذشت
۱۳
همرهش بودند آن شهزاده‌ها
۱۴
آنکه ایشان را خدا گفته ثنا
۱۵
و آنکسان کایشان بدندی بی‌نظیر
۱۶
جمله بودند از محبّان امیر
۱۷
چون نصیر و قنبر و سلمان ما
۱۸
بوذر و عمّار یا سر ز آن ما
۱۹
مالک اشتر بایشان بود و بس
۲۰
بود مختار مسیّب هم نفس
۲۱
پس محمّد ابن بوبکر و حبیب
۲۲
سعد بین عبّاده و ابن حسیب
۲۳
عبد رحمن بن عدّاس از هرب
۲۴
بود او از جمع یاران از عقب
۲۵
این جماعت هیفده تن بوده‌اند
۲۶
در طریق شاه ره پیموده‌اند
۲۷
با محمّد کز حنف شد نام او
۲۸
کز حنیفت بوده میدان مام او
۲۹
خود امیرمؤمنان سه چیز داشت
۳۰
در زمین جان خود این تخم کاشت
۳۱
این مراتب را به جز حیدر که دید
۳۲
گر نمیدانی بپرس از بایزید
۳۳
بایزید و من بعالم گفته‌ایم
۳۴
وین در معنیّ حق را سفته‌ایم
۳۵
این سه چیز از حق باو وارد شده
۳۶
این سه بر ارباب معنی جد شده
۳۷
این سه مظهر را ز شه دانیم ما
۳۸
هم ز مظهر می برآمد این صدا
۳۹
این سه معنی را بگویم با تو من
۴۰
چون تو هستی در معانی گام زن
۴۱
اولین آن ولایت دان بعلم
۴۲
و آخرین آن سخاوت دان و حلم
۴۳
پس شجاعت کان بوددلخواه ما
۴۴
در جهان ختم است او بر شاه ما
۴۵
هر یکی فرزند را داد او یکی
۴۶
زنکه او بد والی حق بیشکی
۴۷
پس سخاوت گشت حق آن حسن
۴۸
پس ولایت از حسین آمد علن
۴۹
خود شجاعت بر محمّد داده بود
۵۰
ز آنکه اودرملک دین شهزاده بود
۵۱
چون بدانستی که اینها حق کیست
۵۲
با تو گویم راز پنهانی که چیست
۵۳
گر تو چون ایشان معانی دان شوی
۵۴
بر سریر ملک دین سلطان شوی
۵۵
یا تو همچون آن جماعت گوش باش
۵۶
یا چو عطّار این زمان پر جوش باش
۵۷
تو کمر را همچو ایشان بند چست
۵۸
دامن شه را بدستت گیر رست
۵۹
این جماعت پیرو شاهند همه
۶۰
این جماعت رهرو راهند همه
۶۱
این جماعت جان فدای شه کنند
۶۲
و آن جماعت خود ترا گمره کنند
۶۳
ترک ایشان گیر و ترک خویشتن
۶۴
تا شوی در دنیی و عقبا چو من
۶۵
ترک دنیا گیر و بدعتهای بد
۶۶
تا نیفتی در مذلّت تا ابد
۶۷
رو تکبّر را بمان درویش شو
۶۸
وانگهی نزد امیر خویش شو
۶۹
تا تو را راهی نماید راست راست
۷۰
ره رو این راه بیشک مصطفاست
۷۱
مصطفی در شرع تعلیمت کند
۷۲
مرتضی در صدق تعظیمت کند
۷۳
مصطفی اندر جهان گلشن شده
۷۴
مرتضی از دید حق روشن شده
۷۵
مرتضی روشن شده ازنور او
۷۶
مظهر نور ولایت پور او
۷۷
این جماعت خود محبّان ویند
۷۸
در حقیقت دوستداران ویند
۷۹
خود همی رفتند در کوی مغان
۸۰
جای ترسایان بد آنجا بی گمان
۸۱
یک جماعت از بزرگان یهود
۸۲
بر سر آتش نشسته همچودود
۸۳
داش گرمی بر سر آن کوی بود
۸۴
چیده دودی آتش بسیار زود
۸۵
آتش بسیار در وی سوخته
۸۶
بر مثال دوزخی افروخته
۸۷
آن جماعت جملگی جمع آمده
۸۸
بهرخشت خویش چون شمع آمده
۸۹
ناگهی دیدند آنهاشاه را
۹۰
پیش شه رفتند رفته راه را
۹۱
پیر ایشان گفت بازوج بتول
۹۲
یک سخن گویم ز لطفت کن قبول
۹۳
بود عمری تاکه من می‌خواستم
۹۴
پرسم این مطلب که می‌آراستم
۹۵
بر زبان نام تو عمری رانده‌ام
۹۶
وصف تو اندر کتبها خوانده‌ام
۹۷
بود شیخ قوم حمران یهود
۹۸
او بسی از علم حکمت خوانده بود
۹۹
گفت باشه من مسلمان می‌شوم
۱۰۰
در میان این عزیزان می‌شوم
۱۰۱
یاامیر این جمله را احوال گو
۱۰۲
تا بدانم حال ایشان را نکو
۱۰۳
من همی خواهم که چون ایشان شوم
۱۰۴
در قدوم حضرتت انسان شوم
۱۰۵
گفت شاه اولیا بشنو ز من
۱۰۶
جمله یک نورند اندر یک بدن
۱۰۷
این جماعت پی سوی حق برده‌اند
۱۰۸
وز وجود خویش جمله مرده‌اند
۱۰۹
سر فدای راه حق ایشان کنند
۱۱۰
مرهمی بر جان دل ریشان کنند
۱۱۱
آنچه حق گفتست ایشان آن کنند
۱۱۲
پنجه اندر پنجهٔ شیران کنند
۱۱۳
لیک در فرمان حق فرمان برند
۱۱۴
زانجهت از این جهان ایمان برند
۱۱۵
هرچه از حق باشد آن گردن نهند
۱۱۶
لیک مر بی راه را گردن زنند
۱۱۷
گشته اینها یک جهت در راه حق
۱۱۸
جهد کن این دم تو برخوان این سبق
۱۱۹
هرچه گفته مصطفا من آن کنم
۱۲۰
عالمی را زین خبر حیران کنم
۱۲۱
هرچه من خواهم همینها آن کنند
۱۲۲
خانهٔ ظلم و حسد ویران کنند
۱۲۳
جملگی هستند خود بر راه راست
۱۲۴
چون حسن کو بصری ومقبول ماست
۱۲۵
گفت پس حمران که یا خیرالاُمم
۱۲۶
وارهان این دم مرا از بند غم
۱۲۷
یک محبّ را گوی تا فرمان برد
۱۲۸
در میان داش خانه در شود
۱۲۹
چون رود او و نسوزد آن زمان
۱۳۰
آورم من عرض کلمه بر زبان
۱۳۱
پس بشهر دین احمد در روم
۱۳۲
بر تو و بر دوستانت بگروم
۱۳۳
من یقین دانم که دینت حق بود
۱۳۴
دین احمد خود حق مطلق بود
۱۳۵
گفت پس رهبان بحضرت کی امیر
۱۳۶
گر نمائی این کرامت از ضمیر
۱۳۷
یک هزار و یک صد و چهل کس یقین
۱۳۸
بوده شاگردان من در علم دین
۱۳۹
ما و ایشان جمله در دینت رویم
۱۴۰
جمله بر تعلیم و تلقینت رویم
۱۴۱
چون از او بشنید شه این مشکلات
۱۴۲
گفت بینائی خداوندا بذات
۱۴۳
یا الهی کن دعایم مستجاب
۱۴۴
در چنین امید بخشم فتح باب
۱۴۵
چون دعائی کرد شاه اولیا
۱۴۶
در دعا آورد نام مصطفا
۱۴۷
با ابوذر شه اشارت کرد فاش
۱۴۸
کاندرین آتش چو ابراهیم باش
۱۴۹
دان که ابراهیم باب من بده
۱۵۰
و آنچنان آتش بر او گلشن شده
۱۵۱
چون شنید از شه اباذر این سخن
۱۵۲
رفت سوی آنچنان داش کهن
۱۵۳
همچو پروانه بسوی نار رفت
۱۵۴
بروی آن آتش همه گلزار رفت
۱۵۵
هر که از اخلاص برخوردار شد
۱۵۶
بروی آتش سر بسر گلزار شد
۱۵۷
بود بوذر زرّ خالص لاجرم
۱۵۸
پاک بیرون آمد و شد محترم
۱۵۹
زرّ خالص خود نسوزد در گداز
۱۶۰
زانکه خالص بود آمد پاک باز
۱۶۱
خلق بی‌حد بود آنجا جمله جمع
۱۶۲
تا که دریابند آنجا حال شمع
۱۶۳
چون ابوذر در میان داش رفت
۱۶۴
سرّی از اسرار حیدر فاش رفت
۱۶۵
مردمان گفتند بوذر سوخته
۱۶۶
جان ما را خود سراسر سوخته
۱۶۷
مصطفا را بد باو اسرارها
۱۶۸
در بهشت او را بود گلزارها
۱۶۹
بود او پیر و ضعیف و ناتوان
۱۷۰
لیک در باطن بمعنی بد جوان
۱۷۱
بوداو پیش پیمبر بس عزیز
۱۷۲
بارها گفتی علی با او دو چیز
۱۷۳
که توئی دانا توئی بینا به راز
۱۷۴
راز را محرم توئی ای دلنواز
۱۷۵
پس اشارت کرد با سلمان امیر
۱۷۶
گفت این خرقه بیا از من بگیر
۱۷۷
پیش بوذر رو روان پوشان به وی
۱۷۸
بعد از این این جام را نوشان به وی
۱۷۹
چون شنید از شاه سلمان آنچنان
۱۸۰
شد بسوی داش خندان و دوان
۱۸۱
تا رود در داش سوزان همچو او
۱۸۲
عالمی بینند آن سرّ مگو
۱۸۳
زانکه سلمان دیده بد سرها بسی
۱۸۴
همچو او عارف نبوده هر کسی
۱۸۵
شه بسلمان گفت او در داش نیست
۱۸۶
سرّ اسرار خدا خود فاش نیست
۱۸۷
درس داش است خود یک خانهٔ
۱۸۸
بوذر آنجا هست با پیمانهٔ
۱۸۹
زود پوشان خرقه و زودش بیار
۱۹۰
بهر او دارند یاران انتظار
۱۹۱
رفت سلمان و بدیدش همچو ماه
۱۹۲
گفت هستی مظهر انوار شاه
۱۹۳
روی او بوسید و دستش نیز هم
۱۹۴
گفت داری این زمان تو جام جم
۱۹۵
گفت این خلعت ز من بستان و پوش
۱۹۶
جام حیدر باشد این بستان بنوش
۱۹۷
چونکه نام شه شنید او محو شد
۱۹۸
رفت در سکر و دگر با صحو شد
۱۹۹
گفت با سلمان که از پیغام دوست
۲۰۰
جان خود را می‌کنم انعام دوست
۲۰۱
غیر از اینم خود متاعی بیش نیست
۲۰۲
وین جهان خود یک سماعی بیش نیست
۲۰۳
شربت خاص علی نوشید مرد
۲۰۴
خرقه را پوشید و حق راسجده کرد
۲۰۵
گفت یا سلمان که شاه من کجاست
۲۰۶
دانکه او آئینهٔ سرّ خداست
۲۰۷
تا ببینم روی او بی‌خویشتن
۲۰۸
تا بیایم سوی او بی‌خویشتن
۲۰۹
گفت خلقی با امیر استاده‌اند
۲۱۰
وز غمت بعضی بخاک افتاده‌اند
۲۱۱
چون ابوذر انتظار شه شنید
۲۱۲
خویشتن را بیخود اندر ره کشید
۲۱۳
دست سلمان را گرفت و شد روان
۲۱۴
تا که شد نزدیک شاه غیب دان
۲۱۵
پیش شه چون آمدند آن هر دو تن
۲۱۶
نعره‌ای کردند هر سو مرد و زن
۲۱۷
هر یکی گفتا بشاه اولیا
۲۱۸
ای شده بعد از محمّد پیشوا
۲۱۹
دست ما و دامن تو ای امام
۲۲۰
ما بتو داریم ایمان والسّلام
۲۲۱
هر که از جان پیرو حیدر بود
۲۲۲
از ملایک او یقین بهتر بود
۲۲۳
پس مسلمان گشت حمران یهود
۲۲۴
متّفق گشتند با او هر که بود
۲۲۵
مختصر گفتم من این اسرار را
۲۲۶
تا نگوئی رافضی عطّار را
۲۲۷
گر تو میدانی علی را رافضی
۲۲۸
من نمی‌دانم ولی را رافضی
۲۲۹
من مقلّد نیستم در دین چو تو
۲۳۰
دارم اسرار خدا از گفت او
۲۳۱
من نیم خارج چو تو ای ناصبی
۲۳۲
من شدم بیزار هم از رافضی
۲۳۳
رو تو چون بوذر زغشها پاک شو
۲۳۴
بعد از آن در نار خوش چالاک شو
۲۳۵
گرنه سوزی تو به آتش هر زمان
۲۳۶
چون تراغش باشد اندر این جهان
۲۳۷
هستی خود را در آتش هر زمان
۲۳۸
پیش صرّافان معنی کن بیان
۲۳۹
تا بگوید روح انسانی سخن
۲۴۰
وین معانی را ببین و گوش کن
۲۴۱
وین معانی پیش درویشان بود
۲۴۲
وین حقایق نزد دلریشان بود
۲۴۳
این سخن با شیخ و با مفتی مگو
۲۴۴
زانکه زین معنی ندارد رنگ و بو
۲۴۵
بوی این معنی ز سیب مصطفاست
۲۴۶
سرّ این معنی حقیقت مرتضی است
۲۴۷
همچو بوذر تو ز غیر حق گذر
۲۴۸
تا نیفتی عاقبت اندر سقر
۲۴۹
رو تو چون منصور بردار فنا
۲۵۰
تا ببینی نور حق را بی لقا
۲۵۱
رو تو چون بوذر ز جان بگذر همه
۲۵۲
تا خلاصی یابی از آذر همه
۲۵۳
رو تو چون منصور و با حق رازگو
۲۵۴
وانگهی با اهل وحدت بازگو
۲۵۵
رو تو چون بوذر شه خود را ببین
۲۵۶
تا بتو بنماید او حق را یقین
۲۵۷
رو تو چون بوذر معانی را بدان
۲۵۸
تا شود آسان بتو رفتار جان
۲۵۹
رو تو چون منصور عاشق گرد و مست
۲۶۰
تا بتو روشن شود سرّ الست
۲۶۱
رو چو بوذر باش تسلسم امیر
۲۶۲
چند گردی گرد هر میرو و زیر
۲۶۳
رو تو چون منصور در دریای محو
۲۶۴
چند خوانی پیش مفتی صرف و نحو
۲۶۵
رو تو چون منصور و خود منصور شو
۲۶۶
رو ز خود بگذر بمعنی نور شو
۲۶۷
رو تو چون بوذر بسلمان یار باش
۲۶۸
تا شودبر تو معانی جمله فاش
۲۶۹
رو تو چون منصور معنی را شکاف
۲۷۰
تا شوی در مظهرم معنی شکاف
۲۷۱
رو تو چون منصور و احمد شاه بین
۲۷۲
تا شوی در شرع او خود راه بین
۲۷۳
رو چو بوذر بحر را غوّاص دار
۲۷۴
درّ معنی راز بحر دین برآر
۲۷۵
رو تو چون منصور فرد فرد شو
۲۷۶
همچو ماه آسمان شبگرد شو
۲۷۷
رو تو چون بوذر مبین اغیار را
۲۷۸
تا بیابد روح تو ستّار را
۲۷۹
رو تو چون منصور با حق یار شو
۲۸۰
تا بری از شبلی و کرخی گرو
۲۸۱
رو تو چون بوذر بنار معرفت
۲۸۲
تاکنی جا در مقام مغفرت
۲۸۳
رو تو چون منصور بردار نعم
۲۸۴
تا شوی تو جود مطلق در کرم
۲۸۵
رو تو چون منصور و حق را فاش گو
۲۸۶
وآنگهی از سرّ معنیهاش گو
۲۸۷
رو تو چون منصور با حق راست شو
۲۸۸
کج مباز و این سخن ازمن شنو
۲۸۹
رو تو چون بوذر بشب بیدار شو
۲۹۰
وآنگهی با ذکر حق درکار شو
۲۹۱
رو تو چون منصور نور نور شو
۲۹۲
یا چو موسی زمان بر طور شو
۲۹۳
رو چو منصور و صفا بین در صفا
۲۹۴
تا رسی دروادی ربّ العلا
۲۹۵
رو چو بوذر پیشوا چون شاه گیر
۲۹۶
تا شوی بر اهل معنی تو امیر
۲۹۷
رو چو منصور و ظهور او ببین
۲۹۸
تا که روشن گرددت سرّ یقین
۲۹۹
رو چو بوذر سر بنه بر خطّ شاه
۳۰۰
تا که روشن گرددت سرّ آله
۳۰۱
هر که راه حیدر و اولاد رفت
۳۰۲
کفر و ظلم او همه بر باد رفت
۳۰۳
من بدنیا خود نخواهم مال و جاه
۳۰۴
زانکه هستم من غنی از حبّ شاه
۳۰۵
رو تو ترک دنیی وعقبی بگو
۳۰۶
مظهرم را بین و خود اسرار جو
۳۰۷
هرچه جوئی از ویت حاصل بود
۳۰۸
زانکه عطّار اندر او واصل بود
۳۰۹
هر که واصل نیست او در پرده‌ایست
۳۱۰
اندر این وادی چو ره گم کرده‌ایست
۳۱۱
هیچ میدانی که اینها بهر چیست
۳۱۲
وین سخنهاو معانی بهر کیست
۳۱۳
هیچ میدانی که قرآن خوان که بود
۳۱۴
همچو نوری در میان جان که بود
۳۱۵
هیچ میدانی که باب علم کیست
۳۱۶
واندرین عالم بجود و حلم کیست
۳۱۷
هیچ میدانی که اسرار خدا
۳۱۸
از که شد پیدا بکه آمدندا؟
۳۱۹
هیچ میدانی که طور و نور کیست
۳۲۰
پرتو انوار حق بر طور چیست
۳۲۱
هیچ میدانی که منصور از که گفت
۳۲۲
درّ اسرار الهی را که سفت
۳۲۳
هیچ میدانی که بوذر یار کیست
۳۲۴
درجهان او واقف اسرار کیست
۳۲۵
هیچ میدانی که سلمان با که دید
۳۲۶
نعرهٔ شیران در آن صحرا شنید
۳۲۷
هیچ میدانی که در معراج کیست
۳۲۸
با محمّد همسر و هم تاج کیست
۳۲۹
هیچ میدانی که مرد و زنده شد
۳۳۰
باعرابی و شتر در پرده شد
۳۳۱
گر همی معانی کلام
۳۳۲
انّما وهل اتی بر خوان تمام
۳۳۳
هیچ میدانی سخاوت حقّ کیست
۳۳۴
من بگویم لافتی إلّا علی است
۳۳۵
گر نمیدانی مقام اولیا
۳۳۶
رو بخوان مظهر تو با صدق و صفا
۳۳۷
تا بیابی راه و هم ره دان شوی
۳۳۸
بعد از آن در وادی ایمان شوی
۳۳۹
رو تو از پیوند دو نان دور شو
۳۴۰
تا نباشی همچو ایشان در گرو
۳۴۱
رو تو با اهل خدا پیوند ساز
۳۴۲
تا شود درهای جنّت بر تو باز
۳۴۳
خود نماز اهل دنیا پاک نیست
۳۴۴
ز آنکه ایشان را ز لقمه باک نیست
۳۴۵
رو تو یک لقمه ز کشت خویش نوش
۳۴۶
بعد از آن رو راز دان و ستر پوش
۳۴۷
زینهار از خود مترسان خلق را
۳۴۸
پاره گردان از برت این دلق را
۳۴۹
چونکه هیچی خود گزینی تا بچند
۳۵۰
با نجاست همنشینی تا بچند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.