ترغیب نمودن طالبان براه حق و بیان مستی و شور کردن، وظهور ولایت ولی را در هر نشأه بازنمودن، و شرح حال خود بر آن افزودن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شو مطیع مصطفی و مرتضی
۲
زآنکه حق گفته بقرآنشان ثنا
۳
تو ثنای شه بجان پیوند ساز
۴
تا شود پیوند تو با اهل راز
۵
جمله عالم فتنه و غوغای اوست
۶
در همه جا منزل و مأوای اوست
۷
او ظهوری کرده درجانم بدهر
۸
لاجرم اسرار ریزم نهر نهر
۹
موج اسرارم نگر منصور وار
۱۰
هر زمان نوعی دگر گیرد قرار
۱۱
گاه عاشق گاه معشوق است آن
۱۲
گه بأرض و گه بعیّوق است آن
۱۳
گاه سلطان گاه رحمن گاه نور
۱۴
گاه رفته در درون نار و شور
۱۵
گاه ایمان گاه احسان گاه لطف
۱۶
میرسد زو بر دل آگاه لطف
۱۷
گاه روح و گه روان و گاه جان
۱۸
گاه گشته در درون جان نهان
۱۹
گاه عیسی گاه موسی گاه طور
۲۰
گاه کرده در درختی او ظهور
۲۱
گاه جود و گاه همّ و گاه غم
۲۲
گاه بوده در معانیها کرم
۲۳
گاه ایمان گاه برهان گاه نوح
۲۴
گاه دراجسام انسان روح روح
۲۵
گاه طوفان گاه باران گاه نم
۲۶
گاه اندر جوش معنی همچویم
۲۷
گاه جام و گاه باده گاه خم
۲۸
گاه در جای رسول او گشته گم
۲۹
گاه گویا گاه بینا در همه
۳۰
گاه بوده چون شبان اندر رمه
۳۱
گاه زرع و گاه درع و گاه شرع
۳۲
گاه اصل اندر یقین و گاه فرع
۳۳
گاه جید و گاه دید و گاه عید
۳۴
گاه پیر و کرده عالم را مرید
۳۵
گاه سلطان گاه شاه و گاه میر
۳۶
گاه او شاه دو عالم را وزیر
۳۷
گاه کان و گاه جان و گه روان
۳۸
گاه در ملک معانی شه نشان
۳۹
گاه سال و گاه ماه و گاه روز
۴۰
گاه هست از نور اعیان دلفروز
۴۱
گاه سرّ و گاه برّ و گاه فرد
۴۲
گاه بوده با ملایک در نورد
۴۳
گاه نطق و گاه خلد و گاه حور
۴۴
گاه کرده در دل انسان ظهور
۴۵
گاه روزی گاه رازی گاه سمع
۴۶
گاه گردد در میان حکم جمع
۴۷
گاه راز و گاه ناز اندر عیان
۴۸
گاه حیدر گاه شیری درجهان
۴۹
گاه مل گاهی گل است و گاه خار
۵۰
گاه منصور آمده است و گاه دار
۵۱
گاه ذوق و گاه شوق و گاه روح
۵۲
گاه بوده اهل معنی را فتوح
۵۳
گاه آدم گاه نوح و گاه دم
۵۴
گاه بر لوح محمّد چون قلم
۵۵
گاه عصمت گاه رحمت گاه نام
۵۶
گاه آمد همره احمد بجام
۵۷
گاه تاک و گاه باغ و گاه می
۵۸
گاه رفته بر سر مستان که هی
۵۹
گاه اوّل گاه آخر گاه نور
۶۰
گاه در کلّ جهان کرده ظهور
۶۱
گاه با من گاه بی من گاه من
۶۲
گاه درملک معانی جان و تن
۶۳
اینکه من گفتم همه گفت وی است
۶۴
این همه گفتار از گفت نی است
۶۵
من زنی این رازها بشنیدهام
۶۶
بلکه در عین این معانی دیدهام
۶۷
گفتگویم نه همه هرجائی است
۶۸
این همه افغان من از نائی است
۶۹
برده چون نائی ز چشم من رمد
۷۰
آن دمم بیرون که بر من میدمد
۷۱
همچو حیدر بگذر از دنیای دون
۷۲
تا نیاویزند ازدارت نگون
۷۳
حیدر از دنیا یکی در هم نداشت
۷۴
تخم دین جز در زمین دل نکاشت
۷۵
بود او را مصطفی خوش همدمی
۷۶
فاطمه او را بمعنی محرمی
۷۷
بوده سبطینش ز محبوبان حق
۷۸
کس نبرده در جهان زیشان سبق
۷۹
این منم از درس ایشان برده بهر
۸۰
خشک لب بنشین تو در نزدیک نهر
۸۱
نهر خود پر آب کن از بحر من
۸۲
یا برون آ یک زمان از شهر تن
۸۳
هرکه با من باشد او همچون من است
۸۴
در درون او زمعنی روزن است
۸۵
شهر من شهر امیر است ای پسر
۸۶
تو نداری خود ز شهر من خبر
۸۷
شهر من تون است و نیشابور هم
۸۸
در زمین طوس گشتم محترم
۸۹
خاک این وادی به از کلّ جهان
۹۰
این معانی را نمیدارم نهان
۹۱
همچو مکّه طوس باشد جان ملک
۹۲
چون رضا گشته در آن سلطان ملک
۹۳
ملک من دارد دونقد مرتضی
۹۴
آن یکی محروق و آن دیگر رضا
۹۵
ملک ما را بر همه جافخرهاست
۹۶
ز آنکه سلطان خراسان فخر ماست
۹۷
چون محمّد میر نیشابور شد
۹۸
از قدومش آن زمین پر نور شد
۹۹
از جفا چون گشت محروقش لقب
۱۰۰
سوخت جان بیدلان ازتاب و تب
۱۰۱
من از آن خاکم که خاکم نور باد
۱۰۲
دایماً این ملک ما معمور باد
۱۰۳
زید سلطان را زیارت کن بتون
۱۰۴
گر تو خودهستی بمعنی رهنمون
۱۰۵
سرخ کوهک گشت چون ارزندهاش
۱۰۶
گشته سلطانان عالم بندهاش
۱۰۷
اصل من از تون معمور آمده
۱۰۸
مولدم شهر نشابور آمده
۱۰۹
هست نام من محمّد ای سعید
۱۱۰
شد فریدالدّین لقب از اهل دید
۱۱۱
من زباب علم عطّار آمدم
۱۱۲
لاجرم گویای اسرار آمدم
۱۱۳
من شدم عطّار و عطّار آن من
۱۱۴
من بدم اسرار و اسرار آن من
۱۱۵
من بحکمت گفتم این اسرار را
۱۱۶
تا شوی یار و شناسی یار را
۱۱۷
یار احمددان و حیدر را بهم
۱۱۸
یارت ایشانند از حق محترم
۱۱۹
یار صورت گرچه هست این باوفا
۱۲۰
یار معنی بود با او مصطفی
۱۲۱
مصطفی و مرتضی خود بیشکی
۱۲۲
بوده اندر صورت و معنی یکی
۱۲۳
آل احمد خود همه جان منند
۱۲۴
خود یکیاند ار بصورت بس تناند
۱۲۵
در هدایت معنی ایشان یکی است
۱۲۶
کور آن کو را در این معنی شکی است
۱۲۷
من که گویم مدح ایشان در سخن
۱۲۸
برکنم بنیاد خصم از بیخ و بن
۱۲۹
رو منافق حبّ ایشان کن بدل
۱۳۰
تا نباشی پیش عزت خود خجل
۱۳۱
خود منافق را نباشد دین درست
۱۳۲
زآنکه میراثی بود بغضاش نخست
۱۳۳
از منافق ای برادر دور باش
۱۳۴
تانگردی از رفاقت مبتلاش
۱۳۵
دان منافق را تو در دین رو سیاه
۱۳۶
چون خرلنگ اوفتد آخر بچاه
۱۳۷
دان منافق همچو نار و همچو دود
۱۳۸
روگریز از صحبت او خود تو زود
۱۳۹
دان منافق را تو زنبوران زرد
۱۴۰
سالکان را ریش زخم نیش کرد
۱۴۱
ای منافق هست کردار تو ننگ
۱۴۲
همچو حجّاج آمدی در دین تو لنگ
۱۴۳
خود منافق نیش دارد در بغل
۱۴۴
تا زند بر رهروان نیش آن دغل
۱۴۵
نیش او زهر است و گفت من دوا
۱۴۶
تو روان برخیز و نزد من بیا
۱۴۷
تا ببینی شهد زنبوران عشق
۱۴۸
بر دلت ریزد ز جان باران عشق
۱۴۹
دین مادر اصل وصلی داشته
۱۵۰
وصل آمد هر که اصلی داشته
۱۵۱
آدم صورت نباشد آدمی
۱۵۲
کی شوند این مردم بدآدمی
۱۵۳
هرکه در صورت بماند بد بود
۱۵۴
معنی آمد نیک و صورت رد بود
۱۵۵
چون گل آدم باسرار او سرشت
۱۵۶
وز نفخت فیه من روحی نوشت
۱۵۷
پس بحکم حق ملایک سجدهاش
۱۵۸
جمله کردند و بداداین مژدهاش
۱۵۹
که ترا چون حق ز گل پرداختند
۱۶۰
بر همه عالم خلیفه ساختند
۱۶۱
حق بآدم گفت از گندم حذر
۱۶۲
تا نیفتی از بهشت ما بدر
۱۶۳
رو کن از گندم حذر با حق نشین
۱۶۴
تا شوی واصل تو در حقّ الیقین
۱۶۵
رو تو چون حیدر مخور گندم بدهر
۱۶۶
تا نبینی در درونت نیش زهر
۱۶۷
چون زگندم دور کردی نفس را
۱۶۸
با حیا و علم باشی آشنا
۱۶۹
یعنی از فرمان مکن تو انحراف
۱۷۰
تا نگردی مبتلا اندر خلاف
۱۷۱
چون خلافی از تو ناگه سر زند
۱۷۲
خطّ عصیان بر جبین تو کشد
۱۷۳
همچو شیطان کو ز امر انکار کرد
۱۷۴
گشت ملعون چونکه استکبار کرد
۱۷۵
سر نپیچی هرگز از فرمان دمی
۱۷۶
تاشوی درملک معنی محرمی
۱۷۷
هست فرمان الهی آنکه تو
۱۷۸
تابع احمد شویّ و آل او
۱۷۹
هرکرا علم و حیا همره بود
۱۸۰
از یقین او تابع آن شه بود
۱۸۱
بعد از آن آید حیا نزدیک عقل
۱۸۲
تابگیرد از علوم عقل و نقل
۱۸۳
علم از آدم دان که حق داده بوی
۱۸۴
من نگویم کز کجا بوده است و کی