در بیان روح و جسم و نقصان نفس، و گرفتاری روح باو و رهائی یافتن ببرکت متابعت شاه اولیا
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
روح تو شهباز علوی آمده است
۲
او شهنشاه سماوی آمده است
۳
خرمگس نفس است و بس دنیاپرست
۴
او کند دایم بمرداری نشست
۵
تو بروح خویشتن بنگر که چیست
۶
بعد از آن در معنیش بنگر که کیست
۷
دشمن بسیار دارد روح تو
۸
لیک از او دایم بود مفتوح تو
۹
نفس دشمن کور سازد روح شاد
۱۰
تا روی در عالم معنی چو باد
۱۱
دشمن روحت همی بخل است و آز
۱۲
ز آن کی از کاهلی دایم نماز
۱۳
دایما نفس تو باشد همچو سگ
۱۴
آهوان حرص را گیرد بتک
۱۵
خود بکذّابی برآوردی تو نام
۱۶
تا بزیر جبّه بنهادی تو دام
۱۷
دیگر آنکه غافلی از یاد حق
۱۸
بهر یک دینار کردی صد عرق
۱۹
از عرق در مرگ رو اندیشه کن
۲۰
در معانیها عبادت پیشه کن
۲۱
نفس تو چون غافلت سازد ز حق
۲۲
دایما باشی تو اندر واق ووق
۲۳
بهر مال و گنج داری رنج و درد
۲۴
خیز و افشان دامن خود را ز گرد
۲۵
کرد شیطان یک گنه توصد کنی
۲۶
هرچه گوید او تو آن را رد کنی
۲۷
دیگر آنکه علم باطل ورد تست
۲۸
صد چو شیطان هر طرف شاگرد تست
۲۹
سینهات از حیله و شر پر بود
۳۰
در خیالت آنکه آن پر در بود
۳۱
رو صدف پر درّ معنی کن چو من
۳۲
تا شوی فارغ ز شرّ اهرمن
۳۳
دیگرت وسواس ونخوت در سراست
۳۴
این چنین شیوه ترا کی درخور است
۳۵
دید تو باشد جدا اندر جهان
۳۶
ز آنکه منصب داری و خرج گران
۳۷
گردبدعت گرد برگردت گرفت
۳۸
ورد باطل کردی و دردت گرفت
۳۹
هست جسمت حقّهٔ پرریم و خون
۴۰
وقت خوردن میشوی تو سرنگون
۴۱
هست اجسامت پر از اخلاط و درد
۴۲
اندر این آلودگی خفتی و مرد
۴۳
اندرین دنیا مکن زنهار خواب
۴۴
زآنکه در معنی نباشد این صواب
۴۵
گر چو حیوان تو بخوردن راضیی
۴۶
من زتو بیزارم ار خود قاضیی
۴۷
قاضی شرع محمّد نیستی
۴۸
زآنکه اندر شرع احمد نیستی
۴۹
در شریعت رد نه بینی همچو او
۵۰
گر ز معنی تو خبرداری و بو
۵۱
رو ازینها بگذر و مقصود بین
۵۲
در میان جان خود معبود بین
۵۳
رو تو این قطره بدریا وصل ساز
۵۴
زانکه این معنی بدانند اهل راز
۵۵
جسم خود را پاک گردان همچو روح
۵۶
خویش را انداز در کشتی نوح
۵۷
رو تو غیر حق ز جسمت دور کن
۵۸
بعد از آنی خانهات پر نور کن
۵۹
غیر بیرون کن که حق آید درون
۶۰
گشت نفست در سوی الله رهنمون
۶۱
در درون خانه دارم راز حق
۶۲
بردهام از جملهٔ خلقان سبق
۶۳
من سبق از پیش خود کی خواندهام
۶۴
بر زبان من غیر او کی راندهام
۶۵
من سبق از مرتضی دارم بگوش
۶۶
لیک دارد آن سبق صد پرده پوش
۶۷
هست از آن یک پرده پیش جبرئیل
۶۸
در درون پرده اسرار جلیل
۶۹
آسمان شد پردهٔ انوار او
۷۰
این زمین یک گردی از اسرار او
۷۱
غیر او خود نیست با عطّار هیچ
۷۲
تو بیا بر نام من این نامه پیچ
۷۳
غیر او در دل ندارم مهر کس
۷۴
مصطفی باشد گواهم این نفس
۷۵
غیر مدح او نگویم مدح کس
۷۶
زآنکه مدح او خدا گفتست بس
۷۷
هست عطّار این زمان بس مستمند
۷۸
سینه مجروح و فقیر و دردمند
۷۹
ای تو را ملک معانی در نگین
۸۰
جملهٔ کرُوبیانت خوشه چین
۸۱
ای تو را معبود محرم داشته
۸۲
در میان جان آدم داشته
۸۳
هست اسرارم بمعنی بود بود
۸۴
در همه جا مظهر انسان نمود
۸۵
جوهر ذاتم ترا انسان کند
۸۶
در معانی همچو در غلطان کند
۸۷
جوهرذاتم عیان اندر عیان
۸۸
مظهر من هم نهان اندر نهان
۸۹
مظهر و جوهر براهت آورد
۹۰
بلکه خود نزدیک شاهت آورد
۹۱
خواهم از فضلت خدایا رحمتی
۹۲
کن بلطف خویش بر ما رحمتی
۹۳
خوان انعام تو باشد در خورم
۹۴
سرّ سودای تو باشد در سرم
۹۵
ای خداوندا بحقّ انبیاء
۹۶
حقّ قرب و حقّ قدر اولیاء
۹۷
کاین سخن را کن زنا محرم نهان
۹۸
زآنکه میبینم در حق را عیان
۹۹
حق عیانشد پیش ارباب کمال
۱۰۰
حق نهان شد پیش جمع قیل و قال
۱۰۱
حق عیان دان پیش ره بینان عشق
۱۰۲
هست ظاهر نزد محبوبان عشق
۱۰۳
حق عیان دان پیش جمعی اهل درد
۱۰۴
خیز و راه غیر حق را در نورد
۱۰۵
حق عیاندان پیش درویشان دین
۱۰۶
گه شده پیدا بآن و گه باین
۱۰۷
حق عیان دان در وجود اهل دل
۱۰۸
تو شدی از فعل نفس خود خجل
۱۰۹
فعل نفس تو ترا تیره کند
۱۱۰
بر جمیع فعلها خیره کند
۱۱۱
دارم از علم لدّنی نقطهای
۱۱۲
هر دو عالم پیش او خود ذرّهای
۱۱۳
هان که مقصودت ازان حاصل بکن
۱۱۴
تا بیابی جان معنی در سخن
۱۱۵
من سخن گویم چو درّ شاهوار
۱۱۶
بهر تو آوردم و کردم نثار
۱۱۷
من سخن در ذات یزدان راندهام
۱۱۸
بعد ازآن مظهر به انسان خواندهام
۱۱۹
من سخن دارم نگویم پیش کس
۱۲۰
ز آنکه تو واقف نهای از کیش کس
۱۲۱
کیش ترسائی به است از دین تو
۱۲۲
زآنکه ازنفس است کفر آئین تو
۱۲۳
کردهٔ هفتاد فرقه دینت را
۱۲۴
از نبی شرمی بدار ای بیحیا
۱۲۵
رو طریق آل احمد دار دوست
۱۲۶
راه ایشان تو یقین دان راه اوست
۱۲۷
راه را دان از نبی و ازولی
۱۲۸
تو باین ره رو گریز از کاهلی
۱۲۹
کاهلی از جاهلی باشد ترا
۱۳۰
جاهلی کفر جلی باشد ترا
۱۳۱
من ترا راهی نمایم راه راست
۱۳۲
وآنگهی گویم که راه حق کجاست
۱۳۳
من ترادر راه حق رهبر کنم
۱۳۴
آگهت از دین پیغمبر کنم
۱۳۵
من ترا در راه حق خندان کنم
۱۳۶
خارجی را همچو سگ گریان کنم
۱۳۷
من ترا راهی نمایم همچو نور
۱۳۸
تا کنی در عالم معنی ظهور
۱۳۹
من ترا راهی نمایم از کلام
۱۴۰
انّما برخوان اگر داری نظام
۱۴۱
من ترا راهی نمایم از یقین
۱۴۲
گر تو هستی مؤمن و بس پاک دین
۱۴۳
من ترا راهی نمایم از رسول
۱۴۴
تو هم از عطّار کن این ره قبول
۱۴۵
من ترا راهی نمایم همچو روح
۱۴۶
تا روی در کشتی احمد چو نوح
۱۴۷
من ترا راهی نمایم گر روی
۱۴۸
واندرین ره کن بمعنی دل قوی
۱۴۹
من ترا راهی نمایم در علوم
۱۵۰
بعد من هم عارفی گوید بروم
۱۵۱
من ترا راهی نمایم از الست
۱۵۲
گر نباشد اعتقادات تو پست
۱۵۳
من ترا راهی نمایم از ولی
۱۵۴
سر بنه در راه او گر مقبلی
۱۵۵
من ترا راهی نمایم در ظهور
۱۵۶
تا تو بینی عکس رخسارش چو نور
۱۵۷
من ترا راهی نمایم در علن
۱۵۸
تا تو بینی شاه خود در خویشتن
۱۵۹
من ترا راهی نمایم عشق گفت
۱۶۰
آشکارا هین بکن سرّنهفت
۱۶۱
من ترا راهی نمایم از کرم
۱۶۲
غیر این ره خود بعالم نسپرم
۱۶۳
من ترا راهی نمایم از کمال
۱۶۴
گر تو باشی فاضل و عابد بحال
۱۶۵
من ترا راهی نمایم همچو روز
۱۶۶
اوّلش عشقست و آخر دردوسوز
۱۶۷
من ترا راهی نمایم فکر کن
۱۶۸
رو تو یاری گیر و با اوذکر کن
۱۶۹
من ترا راهی نمایم از خدا
۱۷۰
لیک باید که تو باشی پارسا
۱۷۱
من ترا راهی نمایم از علیم
۱۷۲
تو بر آن ره رو بجنّات النعیم
۱۷۳
من ترا راهی نمایم خود بدهر
۱۷۴
کاندرو بینی هزاران شهر شهر
۱۷۵
این چنین ره سالکان سر کردهاند
۱۷۶
پی از آن در ملک معنی بردهاند
۱۷۷
این چنین ره را نبیّ الله دید
۱۷۸
این حقیقت را همه از حق شنید
۱۷۹
مصطفی ره را بفرزندان نمود
۱۸۰
راه ایشان گیر و حق را کن سجود
۱۸۱
راه ایشان گیر تا حق بین شوی
۱۸۲
ورنه اندر گور بی تلقین شوی
۱۸۳
راه ایشان گیر و دینت ترک کن
۱۸۴
از محبّان باش و کینت ترک کن
۱۸۵
راه ایشان گیر تا ایمن شوی
۱۸۶
در ره معنی همه باطن شوی
۱۸۷
راه ایشان گیر و درجنّت درای
۱۸۸
زانکه جنّت باشد ایشان را سرای
۱۸۹
راه ایشان گیر و با سلمان نشین
۱۹۰
زانکه سلمان بوده اندر عین دین
۱۹۱
گر روی این ره بمنزلها رسی
۱۹۲
ورنه کی در معنی دلها رسی
۱۹۳
گر روی این ره مسلمان گویمت
۱۹۴
فیض بار از نور ایمان گویمت
۱۹۵
گر روی این راه تو نامی شوی
۱۹۶
ورنه چون شیطان ببدنامی شوی
۱۹۷
گر روی این ره تو دنیائی مبین
۱۹۸
ورنه رو بنشین و رسوائی مبین
۱۹۹
گر روی این ره نبی همراه تست
۲۰۰
مصطفی و آل او آگاه تست
۲۰۱
گر روی این ره شوی واقف ز خویش
۲۰۲
در درون خویش میبینی تو کیش
۲۰۳
گر روی این ره مثال جان شوی
۲۰۴
ورنه در ملک جهان بیجان شوی
۲۰۵
گر روی این ره معانی دان شوی
۲۰۶
خود درون جوهرت انسان شوی
۲۰۷
گر روی این ره خدا راضی ز تو
۲۰۸
مصطفی و مرتضی راضی ز تو
۲۰۹
گر روی این ره نظام الدین شوی
۲۱۰
یا شوی حلاج و هم حق بین شوی
۲۱۱
گر روی این ره شود روشن دلت
۲۱۲
نعرهٔ مستان برآید از کلت
۲۱۳
گر روی این ره عبادت پیشه کن
۲۱۴
رو زنااهلان دین اندیشه کن
۲۱۵
گر روی این ره یکی همراه گیر
۲۱۶
بعد از آن رو دامن آن شاه گیر
۲۱۷
گر روی این ره چو ابراهیم رو
۲۱۸
یا چو اسمعیل کن جانت گرو
۲۱۹
گر روی این ره چو من دانی همه
۲۲۰
هم تو علم معرفت خوانی همه
۲۲۱
گر روی این ره به اسراری رسی
۲۲۲
خود بکنج خانهٔ یاری رسی
۲۲۳
گر روی این ره سفر باید سفر
۲۲۴
تا تو بینی در جهان هر خیر و شر
۲۲۵
گر روی این ره تو همّت دار پیش
۲۲۶
رو طلب کن جوهر ذاتم ز خویش
۲۲۷
گر روی این ره بمظهر کن نظر
۲۲۸
تا نیفتد در وجود تو خطر
۲۲۹
گر روی این ره خطر ناید زبد
۲۳۰
خود همه افعال بد آید ز بد
۲۳۱
گر روی این ره ببُر از خلق هم
۲۳۲
تا نگردی پیش ایشان متّهم
۲۳۳
گر روی این ره بحق واصل شوی
۲۳۴
ورنه چون دیوار شوره گل شوی
۲۳۵
گر روی این ره دلت روشن شود
۲۳۶
بعد از آن چشم توهم گلشن شود
۲۳۷
گر روی این ره محبّت بایدت
۲۳۸
وز دل عطّار همّت بایدت
۲۳۹
گر روی این ره دامن آن شاه گیر
۲۴۰
بعد از آن دست یکی همراه گیر
۲۴۱
گر روی این ره ز سر باید گذشت
۲۴۲
از مراد خویش برباید گذشت
۲۴۳
گر روی این ره تو ما را یادکن
۲۴۴
روح ما را از دعائی شاد کن
۲۴۵
گر روی این ره باو باید نشست
۲۴۶
وآنگهی از غیر او باید گسست
۲۴۷
گر روی این ره دلت غمگین مدار
۲۴۸
زانکه گیرندت بمعنی در کنار
۲۴۹
گر روی این ره بخلقان کن کرم
۲۵۰
وآنگهی بیرون کن از ذاتت ستم
۲۵۱
گر روی این ره مجو آزار خلق
۲۵۲
رو بمعنی کن نظر در زیر دلق
۲۵۳
گر روی این ره نهان کن سرّ من
۲۵۴
تا نگویندت بدیها در سخن
۲۵۵
گر روی این ره برو آسوده شو
۲۵۶
وآنگهی بر از ملایک تو گرو
۲۵۷
گر روی این ره تو فرد فرد شو
۲۵۸
در میان اهل دل یک مرد شو
۲۵۹
گر روی این ره ز زن باید گذشت
۲۶۰
بلکه از صندوق تن باید گذشت
۲۶۱
گر روی این ره تو دنیائی بریز
۲۶۲
بعد از آن از أهل دنیا کن گریز
۲۶۳
گر روی این ره ز راه خود گذر
۲۶۴
راه حق را خدادان بی خطر
۲۶۵
گر روی این ره تو خورده دان شوی
۲۶۶
در معانی موسی عمران شوی
۲۶۷
گر روی این راه منزل گویمت
۲۶۸
اوّلا از کعبهٔ دل گویمت
۲۶۹
گر روی این راه شفقت کن بخلق
۲۷۰
تا دهندت جامهٔ شاهی نه دلق
۲۷۱
گر روی این راه باید همرهمی
۲۷۲
تا نماید اندرین راهت رهی
۲۷۳
گر روی این راه با یاران بهم
۲۷۴
من ترا خرگاه در کرسی زنم
۲۷۵
گر روی این راه بی یاران مرو
۲۷۶
تانیفتی در درون چاه و کو
۲۷۷
گر روی این راه ویاری نبودت
۲۷۸
مظهر و جوهر بکن تو همرهت
۲۷۹
گر روی این راه بی رهبر مرو
۲۸۰
ور روی میبایدت صد جان نو
۲۸۱
گر روی این راه با عطّار باش
۲۸۲
بحر لطف و مظهر انوار باش
۲۸۳
رو تو این راه و مرو دنبال کس
۲۸۴
زانکه هفتادند در معنی و بس
۲۸۵
رو تو این راه و رضا ده برقضا
۲۸۶
تا دهندت در معانیها عطا
۲۸۷
رو تو این راه و بپا در کوی او
۲۸۸
تا ببینی در معانی روی او
۲۸۹
رو تو این راه و مرو با گمرهان
۲۹۰
زانکه هستند همچو حیوان بیزبان
۲۹۱
رو تو این راه و محمّد (ص)را بدان
۲۹۲
زانکه او هست رهنمای انس و جان
۲۹۳
رو تو این راه و درین ره شاه بین
۲۹۴
بعد از آنی نور إلاّ الله بین
۲۹۵
رو تو این راه و بدانش اصل خویش
۲۹۶
زانکه بر حق باشی و باوصل خویش
۲۹۷
رو تو این راه و علی را دان امام
۲۹۸
تا که گردد دین و اسلامت تمام