موعظه در مذمت توجه نمودن به دنیا ونقصان آن و صحبت مردان حق و فایدۀ آن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هرکسی را خود در او جوشی دهند
۲
همچو گوش خر باو گوشی دهند
۳
خود چه پختند و از آن پختن چه رست
۴
سوخت در دیک و تبه کرداو نشست
۵
بعد از آن ز آن پخته ناید هیچکار
۶
این سخن را ای برادر یاددار
۷
خویشتن را پیش درویشان بپز
۸
تانگردی سوخته چون چوب گز
۹
خویشتن را نزد اهل دل رسان
۱۰
هست این معنی ز عطّارت بیان
۱۱
پیش ایشان باش دایم پایدار
۱۲
ساز زرّ خویش را تو با عیار
۱۳
پیش زرگر رو مرو با اهل عار
۱۴
مس جدا از زر کند صاحب عیار
۱۵
زر که او گردید دور از هر غشی
۱۶
پاکتر گردد چو بیند آتشی
۱۷
دیگ من درجوش همچون بوتهایست
۱۸
بر محبّت طرفه گلگون بوتهایست
۱۹
گرچه باشد دایما اندر گداز
۲۰
پاک باشد در درون پاکباز
۲۱
دیک عطّار است دایم پر ز جوش
۲۲
سر ببین در دیگ او و سر بپوش
۲۳
ورنه از خود جوش منصوری زند
۲۴
خویش را بر ملک فغفوری زند
۲۵
نعره و فریاد من عالم گرفت
۲۶
سوزش من در دل آدم گرفت
۲۷
شد زبانم آتشین از ذوق تو
۲۸
جمله اعضایم گرفته شوق تو
۲۹
گشته هر مویم زبان در مدح تو
۳۰
عاجزم من از بیان در مدح تو
۳۱
ای تو مفتاح القلوب و باب خیر
۳۲
گاه بوده کعبه و گه بوده دیر
۳۳
گاه با جبریل همراه آمدی
۳۴
گاهی اندر خرقه با شاه آمدی
۳۵
گاه بودی در درون و گه برون
۳۶
گاه کردی عالمی را سرنگون
۳۷
گه شدی آدم گهی طوفان نوح
۳۸
گاه آیی در درون گل چو روح
۳۹
گاه با موسی میان قوم دون
۴۰
گاه با عیسی شوی همدم چو نون
۴۱
گاه همره با خلیل الله شوی
۴۲
گاه همدل با ذبیح الله روی
۴۳
گاه احمد رادرون غار یار
۴۴
گه زنی بر پای یارش زخم مار
۴۵
گاه با حیدر بگوئی راز خویش
۴۶
گه دهی چون او برون آواز خویش
۴۷
گاه با شهزادهها در خون شوی
۴۸
گاه با احمد سوی گردون شوی
۴۹
هرچه خواهی آن کنی سلطان توئی
۵۰
در میان جان ما پنهان توئی
۵۱
گشته عطّارت جهان روشنی
۵۲
کرده بر گنج معانی روزنی
۵۳
روزنی باشد زبان اندر تنش
۵۴
روشنی میتابد از آن روزنش
۵۵
گشته عطّارت معانی دان بحق
۵۶
ز آن زده منصور وار او این نطق
۵۷
من زبان بی زبان آراستم
۵۸
جمله از هستی خود برخاستم
۵۹
من یکی بلبل ز بستان توام
۶۰
بلبل نالان زافغان توام
۶۱
خود سرم خواهد شدن منصوروار
۶۲
زآنکه در معنی شدستم پایدار
۶۳
ای برادر گر رسی بر قبر من
۶۴
آتش شوقم به بینی موج زن
۶۵
خود کفن دارم ز عشقش چاک چاک
۶۶
زانکه این معنی ببردم زیر خاک
۶۷
من چو گنجی باشم و شهرم خراب
۶۸
لیک باشد خود مزارم چون سراب
۶۹
ای برادر من نیم بدخواه تو
۷۰
در معانی میشوم همراه تو
۷۱
هرچه گفتم کن قبول از بهر حق
۷۲
زانکه خواندم نزداستاد این سبق
۷۳
هفصد و ده از کتب برخواندهام
۷۴
زان بعلم معرفت ارزندهام
۷۵
گرچه دانست نکو باشد نکو
۷۶
لیک کشف الغیب هم باید بدو
۷۷
کشف اسرارم زمعنیهای اوست
۷۸
در سر من از یقین سودای اوست
۷۹
گر شدی تو سوی شهرستان و باب
۸۰
یافتی ره ورنه هستی در عذاب
۸۱
رو بسوی حیدر کرّار رو
۸۲
وز بهشت عدن برخوردار شو
۸۳
رو از آن در تو بشهر مصطفی
۸۴
ورنه افتی در بلاهای خدا
۸۵
در میان جان خود مهرش بکار
۸۶
بعد از آن روتوبه پیش کردگار
۸۷
تو برو ز آن در ببین دنیا و دین
۸۸
غیر آن در نیست ره میدان یقین
۸۹
غیر این در من ندارم هیچ باب
۹۰
این محبّت هست میراثم ز باب
۹۱
غیرازین در گر روی گمره شوی
۹۲
گه درون ناری و گه چه شوی
۹۳
تو از این در راه احمد را شناس
۹۴
معتقد کم شو بشیخ خوش لباس
۹۵
شیخ تو از راه دیگر رفته است
۹۶
در سقر بی پا و بیسر رفته است
۹۷
توشهای کرد و برفت او سوی یار
۹۸
تو رسی در او بخاک وی مزار
۹۹
ای برادر بشنو از من پند نیک
۱۰۰
چند باشی زیر پا تو همچو ریگ
۱۰۱
باش روشن همچو آب و برسرآی
۱۰۲
راه حق گیر از چَه ظلمت درآی
۱۰۳
راه حق بشناس و از من یادگیر
۱۰۴
مظهرم را در دل آگاه گیر
۱۰۵
هرچه میگویم تو گفتارم شنو
۱۰۶
ورنه باشی اندر این دنیا گرو
۱۰۷
تا ابد در قید دنیا خوار و زار
۱۰۸
بر سر خاکت بروید لاله زار
۱۰۹
چون گزندت جملهٔ کرمان بقهر
۱۱۰
روح گوید حیف اوقاتت بدهر
۱۱۱
کس نماند بر سرت از مشفقان
۱۱۲
غیر راه راست این معنی بدان
۱۱۳
خود خلاصیّ تو هست از راستی
۱۱۴
جان خود گر راستی آراستی
۱۱۵
راستی در دین احمد ز آن در است
۱۱۶
راست است آنکو مطیع حیدراست
۱۱۷
غیر ز این در نیست درعالم دری
۱۱۸
کور آن کو شد براه دیگری
۱۱۹
راستی باشد رضای اولیا
۱۲۰
راستی باشد ره اهل صفا
۱۲۱
من صفای خود در این دین یافتم
۱۲۲
ز آن سبب در مرگ تلقین یافتم
۱۲۳
هست تلقینم ز محبوب آله
۱۲۴
باشد انسانم در این معنی گواه
۱۲۵
هست انسان صاحب فیض حضور
۱۲۶
حال هر کس داند از نزدیک و دور
۱۲۷
من معانی کلام آوردهام
۱۲۸
و از محمّد صد پیام آوردهام
۱۲۹
غیر از راه خداو مصطفی
۱۳۰
نیست در جانم ره دیگر بیا
۱۳۱
از حیا نبود که ناپاک آمدی
۱۳۲
در ره ناحق تو چالاک آمدی
۱۳۳
رو نظر کن تو بحال ظالمان
۱۳۴
تا چه سان کردند ناحق درجهان
۱۳۵
منحرف گشته ز رای مصطفی
۱۳۶
جای خود کردند جای مصطفی
۱۳۷
جمله رو کردند در راه بدی
۱۳۸
جمله را شد پیشه کیش ملحدی
۱۳۹
تو زملحد لفظ خواندی در جهان
۱۴۰
اصل او را خود نمیدانی عیان
۱۴۱
ملحد آنکس دان که راه بدگرفت
۱۴۲
راه حق بگذاشت راه خود گرفت
۱۴۳
راستی دان پیروی امر حق
۱۴۴
کج رود آنکو نخواند این سبق
۱۴۵
در کجی هر کس که ماند برقرار
۱۴۶
جانب دوزخ رود آن نابکار
۱۴۷
خارجی ردّ ملحد آمد بی صفا
۱۴۸
ناصبی هم مثل ایشان در لقا
۱۴۹
این سه قوم اندر جهان معلون شدند
۱۵۰
خود چگویم من که ایشان چون شدند
۱۵۱
خارجی آن کو ز حیدر دور گشت
۱۵۲
ملحد آن کز راه احمد برگذشت
۱۵۳
مرد ره آنست که دین او عیانست
۱۵۴
مظهرم منصور گشته ز آن بیانست
۱۵۵
مظهرم از حال معنی عابد است
۱۵۶
جوهرم ذات خدا را ساجد است
۱۵۷
جوهر و مظهر ز گفت اولیا است
۱۵۸
اندر آن عطار مسکین راهنما است
۱۵۹
جوهر و مظهر طریق مرتضی است
۱۶۰
زانکه او اندر معانی مقتداست
۱۶۱
جوهر و مظهر بصورت دان کتب
۱۶۲
در معانیش ببین تو لبّ لب
۱۶۳
جوهر و مظهر همه نور خداست
۱۶۴
زآنکه اسرار خدا از وی بجاست
۱۶۵
جوهر و مظهر نبی با مرتضاست
۱۶۶
رو بدستش آر کو نور خداست
۱۶۷
جوهر و مظهر امامان هداست
۱۶۸
زآنکه در دین رهنمای راه ماست
۱۶۹
جوهر و مظهر بود ایمان و دین
۱۷۰
هرکه را دین باشد و ایمان ببین
۱۷۱
ناصبی آنکس که دین را غصب کرد
۱۷۲
او برای خود کسی رانصب کرد
۱۷۳
ترک رای احمد و امر خدا
۱۷۴
کرد و پیدا کرد از خود رهنما
۱۷۵
دارد او را جا بجای مصطفی
۱۷۶
تا اقیلونی شنید او برملا
۱۷۷
این سه قوم اندر جهان ملعون شدند
۱۷۸
خود چگویم من که ایشان چون شدند
۱۷۹
هرکه راه زشت کیشان میرود
۱۸۰
رافضی هم مثل ایشان میرود
۱۸۱
رافضی آنکو ز دین بیگانه است
۱۸۲
گشته از دین با بدی همخانه است
۱۸۳
هر که در دین نبی ناکس بود
۱۸۴
رافضی دانش یقین هر کس بود
۱۸۵
مردآن دان کو بدین آن نهانست
۱۸۶
نور اسلام از جبین او عیانست
۱۸۷
مرد آن رادان که از دین برنگشت
۱۸۸
راه حیدر رفت و از سردرگذشت
۱۸۹
سر فدای راه حیدر کرد او
۱۹۰
در پی سلمان و قنبر کرد او
۱۹۱
هرکه با سلمان رود سلمان بود
۱۹۲
منزلش در خلد جاویدان بود
۱۹۳
هرکه با نادان رود از احمقی است
۱۹۴
پیرو او نیز چون نادان شقی است
۱۹۵
هرکه اندر کفر رو دارد مدام
۱۹۶
میکند در دوزخ سوزان مقام
۱۹۷
هر که او رادین و دنیا با صفاست
۱۹۸
این کتبهای من او را پیشواست
۱۹۹
هر که از حق دور از من دور شد
۲۰۰
از طریق راه حق مهجور شد
۲۰۱
آنکه با من یک جهت نبود کجاست
۲۰۲
او مگر بیرون زدین مصطفی است
۲۰۳
دین احمد خود نه دین تو بود
۲۰۴
زآنکه زرق و حیلهات خود خوبود
۲۰۵
دین احمد دین پاکان خداست
۲۰۶
پیر حاجاتم در این معنی گواست
۲۰۷
رو دو چیز از من بجان کن تو قبول
۲۰۸
تا که گردد شادمان از تو رسول
۲۰۹
حق تو را زین دو رساند تا بشاه
۲۱۰
غیر این هر دو بود شیطان راه
۲۱۱
اوّلا از هستی خود درگذر
۲۱۲
وآنگهی از گفت مردان چین ثمر
۲۱۳
تا شود ز آن پاک و خالص روح تو
۲۱۴
پس بکشتی اندر آید نوح تو
۲۱۵
چون کنی تو ترک نفس و رای خود
۲۱۶
در درون خلد بینی جای خود
۲۱۷
چون تو گفت مرد ره را بشنوی
۲۱۸
زآن سخنها دین تو گردد قوی
۲۱۹
لیک هر کس اندراین ره مرد نیست
۲۲۰
بلکه از نامرد در ره گرد نیست
۲۲۱
مرد دان آن کو بدین حیدر است
۲۲۲
صافی و پاکیزه همچون گوهر است
۲۲۳
هست نامرد آنکه غیر او کند
۲۲۴
در طریق دیگران او رو کند
۲۲۵
غیر این دو غیر دانم در جهان
۲۲۶
تا بکی توغیر آری بر زبان
۲۲۷
زین دو یک چیزت یقین حاصل شود
۲۲۸
از هزاران کس یکی قابل شود
۲۲۹
ای برادر صد هزار افسوس و حیف
۲۳۰
که تودر عالم زنی خود لاف و سیف
۲۳۱
سیف گوئی و ندانی سیف را
۲۳۲
با تو گویم صدهزاران حیف را
۲۳۳
سیف را میدان تو شاه ذوالفقار
۲۳۴
خارجی را زآن برآر از جان دمار
۲۳۵
گر تو مردی بر میان بر بند سیف
۲۳۶
خارجی را کش که نبود هیچ حیف
۲۳۷
خارجی خارج شده از اهل دین
۲۳۸
با محبّان شه او آمد بکین
۲۳۹
فعل کس دارد بکس چون بازگشت
۲۴۰
کین او آخر بسویش بازگشت
۲۴۱
مرتضی دیدی چه کرد اندر جهان
۲۴۲
کرد او خلق خدا را رازدان
۲۴۳
صدهزاران خلق را شمشیر راند
۲۴۴
صدهزاران دگر را پیش خواند
۲۴۵
هر که راند او هالک آمد پیش ما
۲۴۶
هر که خواند او سالک آمد پیش ما
۲۴۷
حکم حکم او و فرمان آن اوست
۲۴۸
هل اتی و انّما در شان اوست
۲۴۹
مصطفی گفتا که راهش راه من
۲۵۰
مرتضی شد در معانی شاه من
۲۵۱
هست فرزندان او فرزند من
۲۵۲
جمله را با جان بود پیوند من
۲۵۳
گر نباشد در دل پاکت شکی
۲۵۴
آل احمد آل حیدردان یکی
۲۵۵
هر که در معنی این مظهر رود
۲۵۶
بر تمام سروران سرور شود
۲۵۷
هر که در معنیّ بما همخانه شد
۲۵۸
در میان مردمان دیوانه شد
۲۵۹
هست این دیوانگی در پیش ما
۲۶۰
مینهد او مرهمی بر ریش ما
۲۶۱
سالها بر خاک سودم روی خویش
۲۶۲
تا شبی خوانی مرا تو سوی خویش
۲۶۳
سالها در انتظارم ای حبیب
۲۶۴
تا دهد یک شربت آبم طبیب
۲۶۵
خود طبیب من علیّ مرتضی است
۲۶۶
زآنکه او را شربت کوثر عطاست
۲۶۷
ختم کن عطّار و گفت نو بیار
۲۶۸
نی علوم فقر گو با شیخ خوار
۲۶۹
تا ترا منکر نگردد در جهان
۲۷۰
این معانی را بر او برمخوان
۲۷۱
تا نگردد واقف از اسرار تو
۲۷۲
خود نباشد دیگرش در کار تو
۲۷۳
یک سر مو نیست ناشرعم به پیش
۲۷۴
کور بادا چشم اغیارم به نیش
۲۷۵
نیش من مدح امیر مومنان
۲۷۶
کان دمادم بر دل و جانش دوان
۲۷۷
مدح او باشد چو تیغ بیغلاف
۲۷۸
میزنم بر سینهٔ اهل خلاف
۲۷۹
بارالها خود همی دانی که من
۲۸۰
غیر راه تو نرفتم در علن
۲۸۱
گوشهای گیرم ز خلقان جهان
۲۸۲
تا شود حاصل مرا مقصود جان
۲۸۳
یا الهی دور گردانم ز خلق
۲۸۴
تا روم با اولیا در زیر دلق
۲۸۵
تو به نحو وصرف مشغول آمدی
۲۸۶
زان سبب از عین معزول آمدی
۲۸۷
من ز معنی گنج دارم صد هزار
۲۸۸
میکنم در روح درویشان نثار
۲۸۹
من همه علم جهان را خواندهام
۲۹۰
در معارف بس سخنها راندهام
۲۹۱
من دگر از گفتگو واماندهام
۲۹۲
دست از گفت و شنید افشاندهام
۲۹۳
چون دگر میبایدم رفتن بخواب
۲۹۴
میدهم حرفی برون از اضطراب
۲۹۵
خاک من روزی که میگردد خراب
۲۹۶
بر سر خاکم بخوانند این کتاب
۲۹۷
زاهد و مفتی که راه ما نجست
۲۹۸
در درونشان نور ایمان بودسست
۲۹۹
حال ما با حال ایشان جمع نیست
۳۰۰
زاهد ما را بمعنی سمع نیست
۳۰۱
زاهد و شیخ زمان دیوانهاند
۳۰۲
زآنکه خود با خارجی همخانهاند
۳۰۳
هرکه شد همخانه با او خوگرفت
۳۰۴
همنشین گردید و بوی او گرفت
۳۰۵
گل اگر با گل بود گل بوشود
۳۰۶
ور به سر گین باشد او بدخو شود
۳۰۷
روتو از آلودگیها دست شو
۳۰۸
تا شوی صافی چو باده در سبو
۳۰۹
میکشم من باده صافی در جهان
۳۱۰
تا شوم منصوروار از خود نهان
۳۱۱
میخورم باده ولی از دست دوست
۳۱۲
زانکه ذوق مستیم از دست اوست
۳۱۳
میخورم باده زجام باصفا
۳۱۴
وان صفا باشد ز شاه اولیاء
۳۱۵
میخورم باده ز دست پیر خود
۳۱۶
تو خوری زقّوم دست میر خود
۳۱۷
هرکه راهی میرود بی راهبر
۳۱۸
دارد آن راهش دری اندر سقر
۳۱۹
رو بمعنی راه پاکان الاه
۳۲۰
تا دهندت جام شاهی را به گاه
۳۲۱
رو تو راه شهسوار لو کشف
۳۲۲
تا شوی واقف ز کار لو کشف
۳۲۳
من شدم زان شه یقین از اهل دید
۳۲۴
زانکه در گوشم ندای او رسید
۳۲۵
خود ندای او همه عالم گرفت
۳۲۶
هر که نشنید این نداماتم گرفت
۳۲۷
رو خرد بگذار و عشق او بورز
۳۲۸
مست گرد و عشق او نیکو بورز
۳۲۹
چوب رز می از کسی آورده است
۳۳۰
کو بخود پیچیده مستی کرده است
۳۳۱
کارگاه او چه دانی ای پسر
۳۳۲
صدهزاران دور دارد چون قمر
۳۳۳
او بدوری صد هزاران سیر کرد
۳۳۴
بعد از آن عطّار را در دیر کرد
۳۳۵
گفت صاحب درد یابی دریقین
۳۳۶
این زمان معنیّ کل در ما ببین