عطار · مظهرالعجایب

حکایت در تمثیل حال نادانان، که بخود گمان دانائی برند، و از حقیقت حال دانایان بیخبرند و طریقۀ دانایان از نادان شمرند

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یک حکیمی بود دانا در جهان
۲
بر ضمیر او شده حکمت عیان
۳
سیر کرده جملهٔ آفاق را
۴
او شمرده نقش این نه طاق را
۵
چون بسوی کعبهٔ جان شد روان
۶
تا ببیند سالک دل را عیان
۷
ناگهی باعامیی همراه شد
۸
از طریق حال او آگاه شد
۹
گفت ای یار عزیز هوشمند
۱۰
در کدامین ملک باشی پای بند
۱۱
گفت در ملک عراقم منزل است
۱۲
در زمینش پای من اندر گل است
۱۳
پس بدو گفتا حکیم روزگار
۱۴
گشته‌ام از ماندگی من بیقرار
۱۵
من شوم بر تو سوار و تو بمن
۱۶
تا شویم این راه را آسوده تن
۱۷
گفت آخر نیست عقل تو قوی
۱۸
یا مگردر راه تو ابله شوی
۱۹
من چو نتوانم تهی رفتن براه
۲۰
چون ترا بردارم ای بر عقل شاه
۲۱
چون برفتندی دو منزل بیش و کم
۲۲
بر لب کشتی رسیدندی بهم
۲۳
کشت زاری بود خرّم چون ارم
۲۴
خود حکیمش گفت برهانم زغم
۲۵
من نمیدانم که این را خورده‌اند
۲۶
یا تمامی غله‌اش را برده‌اند
۲۷
گفت ای در علم از کار آگهان
۲۸
تو مگو زنهار گفت ابلهان
۲۹
کشت زار اوّل چنین دان درجهان
۳۰
نارسیده زرعش این معنی بدان
۳۱
تو نمی‌دانی که کشت و زرع چیست
۳۲
چون شوی آگه که اصل و فرع چیست
۳۳
پس تحمّل کرد ازگفتش حکیم
۳۴
سر به پیش افکند چون مرد سلیم
۳۵
بعد از آن دیدند جمعی را براه
۳۶
می‌دویدندی به گورستان شاه
۳۷
نوکر سلطان ز عالم رفته بود
۳۸
در ته تابوت او خوش خفته بود
۳۹
این جماعت همره تابوت او
۴۰
جمله می‌رفتند خوش تکبیر گو
۴۱
گفت با او آن حکیم راه بین
۴۲
یا رب او زنده است یا مرده در این
۴۳
گفت با او پیر نادان کی حکیم
۴۴
دارم از تو در جهان بسیار بیم
۴۵
زانکه تو بی عقل باشی پیش ما
۴۶
این چنین بی‌عقل نبود خویش ما
۴۷
این سخنها هست گفت احمقان
۴۸
دیگر این دفتر به پیش من مخوان
۴۹
ای که هستی همچو ابله در زحیر
۵۰
دفتر صورت مخوان تو پیش پیر
۵۱
دفتر صورت بیندازو برو
۵۲
تادهندت جام وحدت نو بنو
۵۳
هیچکس را دیدی آخر در جهان
۵۴
که رود درگور او را زنده جان
۵۵
تو ز من داری سؤال بی جواب
۵۶
کین چنین کس هست در صورت بخواب
۵۷
او بمرده است و بگورستان شده است
۵۸
تو همی گوئی که اوزنده بده است
۵۹
هیچکس را دیدی آخر در جهان
۶۰
که رود در گور او زنده جان
۶۱
من بتو دیگر نخواهم گفت هیچ
۶۲
زآنکه هستی ابله و نادان و گیج
۶۳
خود بهم بودند تا شهر عراق
۶۴
لب فرو بستند و رفتند از وفاق
۶۵
چون رسید آن پیر خودبا جای خویش
۶۶
عذرها گفتش حکیم سینه ریش
۶۷
پیر را چون بود در کنج حضور
۶۸
دختری در ملک خوبی همچو حور
۶۹
آفتاب از روی او حیران شده
۷۰
ماه و زهره از رخش تابان شده
۷۱
از نکوئی همچو مه میتافت او
۷۲
وز فراست موی می بشکافت او
۷۳
با پدر گفتا کجا بودی بگو
۷۴
تا شوم واقف ز اسرارت نکو
۷۵
حال راه و محنت شبهای تار
۷۶
گوی با من تا بگریم زار زار
۷۷
گفت زحمتها کشیدم در جهان
۷۸
لیک از همراه بودم من بجان
۷۹
ابلهی در ره بمن همراه شد
۸۰
جانم از همراهیش در چاه شد
۸۱
خود مرا از وی ندامتها رسید
۸۲
وز سؤال او ملامتها رسید
۸۳
گفت یک ره که مرا بردار تو
۸۴
یا سوارم شو که گردد ره نکو
۸۵
یک زمانی نردبان راه شو
۸۶
واندر این ره بادل آگاه شو
۸۷
بعد از آن در منزلی نیکو رسید
۸۸
کشت زاری سبز و خرّم را بدید
۸۹
گفت یا رب زرع این را خورده‌اند
۹۰
یا مگر محصول این را برده‌اند
۹۱
بعد از آن تابوتی آمد پیش راه
۹۲
مجمعی درگرد آن با درد و آه
۹۳
گفت این مرده است یا زنده بگو
۹۴
من شدم از گفت او آشفته خو
۹۵
مرد زنده کی بگورستان برند
۹۶
اندرین معنی مگر صد جان برند
۹۷
مرد آن دان کو به پیش از مرگ مرد
۹۸
گوی معنی اندر این عالم ببرد
۹۹
دخترش گفت ای پدر آن مرد راه
۱۰۰
بس محقّق بوده در ملک الاه
۱۰۱
او حکیم علم سرها بوده است
۱۰۲
بر علوم غیب دانا بوده است
۱۰۳
بوده او بیننده در معنی دل
۱۰۴
بود او آئینهٔ این آب و گل
۱۰۵
اوبده واقف ز حالات جهان
۱۰۶
این معانیهای او در من بدان
۱۰۷
بوده او همراه روح و جان و دل
۱۰۸
او نبوده پیش انسان منفعل
۱۰۹
دارد این معنی به پیش من جواب
۱۱۰
بشنو از من گر همی خواهی صواب
۱۱۱
آنکه گفتا تو بیا بر من نشین
۱۱۲
یا مرا بر دوش گیرای راه بین
۱۱۳
پیش من یعنی بگو اسرار غیب
۱۱۴
تا شود صافی ضمیر من ز عیب
۱۱۵
یا شنو از من حدیثی ای رفیق
۱۱۶
تا دمی کم گردد آزار طریق
۱۱۷
نطق در ره نردبان ره بود
۱۱۸
ره که دارد گفتگو کوته بود
۱۱۹
هرچه هست از راه نطق یار ماست
۱۲۰
زاهد بی راه خود در نار ماست
۱۲۱
هرچه هست اسرار درویشان بود
۱۲۲
در معانی رفعت ایشان بود
۱۲۳
هرچه هست از نطق شه باشد نکو
۱۲۴
غیر را از این معانی خود مگو
۱۲۵
هرچه هست از گفت شه باشد بدهر
۱۲۶
می‌زنم بر جان خارج نیش زهر
۱۲۷
پیش ما باشد همه گفتار راست
۱۲۸
این معانی خود زپیش مرتضاست
۱۲۹
دیگر آنکه گفته است این کشت زار
۱۳۰
خورده‌اند وبرده‌اند این ده قرار
۱۳۱
یعنی اندر کشت زار این جهان
۱۳۲
هرکه تخمی کشت بردارد نهان
۱۳۳
هست دنیا مزرع عقبی بدان
۱۳۴
تخم نیکی کار و بربردار هان
۱۳۵
در جهان هر کس که تخمی کاشته
۱۳۶
کشته است این تخم و بر برداشته
۱۳۷
تخم نیکی در ضمیر دل بکار
۱۳۸
تا شود در ملک معنی نو بهار
۱۳۹
و آنکه در ره دید میّت در نهفت
۱۴۰
زنده یا مرده است در تابوت گفت
۱۴۱
یعنی او را هست فرزندی عیان
۱۴۲
زنده از فرزند ماند درجهان
۱۴۳
یا که اندر خیر دید انجام نیک
۱۴۴
او بعالم زنده ماند از نام نیک
۱۴۵
یا بعلم معرفت گشت آشنا
۱۴۶
زنه دل خواهد شدن پیش خدا
۱۴۷
در دو دار از نام نیکو زندگیست
۱۴۸
نام نیکو مرد را فرخندگیست
۱۴۹
ور ندارد هیچ از اینها مرده است
۱۵۰
ور بود مرده چو یخ افسرده است
۱۵۱
مرده آنهایند کایشان غافلند
۱۵۲
در شناسائی خالق جاهلند
۱۵۳
گفت دختر با پدر کاز ابلهی
۱۵۴
از سؤال او نبودت آگهی
۱۵۵
مرده آن رادان که دینش نیست راست
۱۵۶
زندگی خود در دل عطّار ماست
۱۵۷
زآنکه او با شاه دارد زندگی
۱۵۸
اینست در معنی کمال بندگی
۱۵۹
از کمال بندگی جان بازدش
۱۶۰
رخ بمیدان معانی تا زدش
۱۶۱
از کمال بندگی آزاد تو
۱۶۲
قل هوالله احد بنیاد تو
۱۶۳
از کمال بندگی باشی ولی
۱۶۴
این معانی را بدان گر مقبلی
۱۶۵
هرکه دین مصطفی دارد بشرع
۱۶۶
اصل دارد در معانیهای فرع
۱۶۷
رو بدین مرتضی مردانه باش
۱۶۸
از همه ادیان بد بیگانه باش
۱۶۹
دین حق را از معانی یک شناس
۱۷۰
از طریقت پوش دینت را لباس
۱۷۱
تا حقیقت بین شوی در شرع او
۱۷۲
آیت تنزیل باشد زرع او
۱۷۳
من نرفتم غیر راه او رهی
۱۷۴
تو فتادی همچو کوران درچهی
۱۷۵
راه او را راست باید شد بعشق
۱۷۶
ورنه هستی تو سراسر کان فسق
۱۷۷
من نمایم اهل فسقت را تمام
۱۷۸
لیک منکر می‌شوندم خاص و عام
۱۷۹
من ندارم با کی از مشت حمار
۱۸۰
هرچه باداباد گویم آشکار
۱۸۱
اهل فسق آن شد که تقلیدی بود
۱۸۲
دین احمد راه تحقیقی بود
۱۸۳
اهل فسق آن شد که ناحق پیش اوست
۱۸۴
کردن تزویر در شرعش نکوست
۱۸۵
اهل فسق آن شد که خود بیند نه حق
۱۸۶
خواندهٔ در پیش شیطان این سبق
۱۸۷
اهل فسق آن شد که اودیندار نیست
۱۸۸
او بصورت قابل دیدار نیست
۱۸۹
اهل فسق آنست کوبی اولیاست
۱۹۰
اسفل دوزخ و را برگ و نواست
۱۹۱
اهل فسق آنست کز دین دور شد
۱۹۲
همچو حیوان درجهان رنجور شد
۱۹۳
اهل فسق آنست کو گمره شود
۱۹۴
در طریق مرتضا بی ره شود
۱۹۵
اهل فسق آنست کو را دشمن است
۱۹۶
طوق لعنت خود ورادر گردن است
۱۹۷
این سخن عطّارت از تحقیق گفت
۱۹۸
بر کلام مصطفی تصدیق گفت
۱۹۹
هرکه او را رحمت حقّ رهنماست
۲۰۰
مصطفی و مرتضایش پیشواست
۲۰۱
ای برادر غیر این ره نیست راه
۲۰۲
ور روی راه دگر افتی بچاه
۲۰۳
جمله درویشان حقّ در این ره‌اند
۲۰۴
کرخی و بسطامی از وی آگهند
۲۰۵
سلسله در سلسله رفتند هم
۲۰۶
تو بماندی در پی این قافله
۲۰۷
هرکه او احمق بود ابلق بود
۲۰۸
در جهان این بهتر از احمق بود
۲۰۹
ای پسر دانائی آمد زندگی
۲۱۰
احمقان را کی بود فرخندگی
۲۱۱
عقل هر کس را بود بر ره رود
۲۱۲
جهل هرکس را بود گمره شود
۲۱۳
عقل را در ره چراغ خویش کن
۲۱۴
جهل را مطلق بکن از بیخ و بن
۲۱۵
عقل هادی گرددت در راه راست
۲۱۶
جهل هر کس را فکند او برنخاست
۲۱۷
ای ز جهل افتاده اندر بیرهی
۲۱۸
همچو کوران مبتلا اندر چهی
۲۱۹
تا ابد در جهل ماندی سرنگون
۲۲۰
چند گویم با تو ای ملعون دون
۲۲۱
بغض آل مصطفی از دل ببر
۲۲۲
ورنه افتادی تو در قعر سقر
۲۲۳
حیف تو باشد که بی ایمان شوی
۲۲۴
همچو شیطان راندهٔ رحمن شوی
۲۲۵
حیف باشد گر بگردی از ولی
۲۲۶
رو بدین مصطفی گر مقبلی
۲۲۷
دین احمد راه حیدر رو چو من
۲۲۸
تا خلاصی یابی از شیطان تن
۲۲۹
هرکه از شیطان تن آزاد شد
۲۳۰
کفر و ظلم او همه بر باد شد
۲۳۱
هرکه از شیطان گریزد اسلم است
۲۳۲
آدمیّت از دم این آدم است
۲۳۳
رو تو از نفس و هوای تن ببُر
۲۳۴
تا دهندت بحرهای پُر ز درّ
۲۳۵
رو تو جانت را جلائی ده بعلم
۲۳۶
تا تو را همره شود صد بحر حلم
۲۳۷
رو تو شرع مصطفا را گوش کن
۲۳۸
جام حیدر را زکوثر نوش کن
۲۳۹
رو تو علم معرفت را دان چو من
۲۴۰
زآنکه ازعلم صور ناید سخن
۲۴۱
رو تو علم حال را حالی ببین
۲۴۲
تا که گردد روشنت اسرار دین
۲۴۳
رو تا با دانای دین بیعت به بند
۲۴۴
تا نیفتی همچو جاهل درکمند
۲۴۵
رو تو کار آن جهان اینجا بساز
۲۴۶
ورنه آرندت ببوته در گداز
۲۴۷
رو تو فل بد ز باطن بر تراش
۲۴۸
تا نیاید بر سرت هر دم بلاش
۲۴۹
من کلام حقّ بحق دانسته‌ام
۲۵۰
نی چو اصل جهل از خود بسته‌ام
۲۵۱
رو تو جوهر ذت خوان و ذات بین
۲۵۲
بر بساط شاه تن شهمات بین
۲۵۳
رو بمظهر خوان تو علم اوّلین
۲۵۴
رو تو غیر این کتب دیگر مبین
۲۵۵
زآنکه مقصود دو عالم اندروست
۲۵۶
شرح گفتار کلام حق نکوست
۲۵۷
من بقرآن نور احمد یافتم
۲۵۸
وز کلامش فیض سرمد یافتم
۲۵۹
من ز قرآن مرتضی را یافتم
۲۶۰
در حقیقت سرّها را یافتم
۲۶۱
ای ز قرآن گشته گویا مرتضی
۲۶۲
وی خدا را بوده جویا مرتضی
۲۶۳
خود ازو شرع نبی اشعار یافت
۲۶۴
دنیی وعقبی ازو انوار یافت
۲۶۵
اولیا رادر جهان سردار اوست
۲۶۶
انبیا را همره گفتار اوست
۲۶۷
خارجی گر منع بفرماید مرا
۲۶۸
رافضی گوید مرا او بر ملا
۲۶۹
این ز گفت شافعی شد حاصلم
۲۷۰
حبّ او رفض است و هست آن در دلم
۲۷۱
رفض نبود حبّ او ای خارجی
۲۷۲
گمره آن کو نیست بر او ملتجی
۲۷۳
او ولی آمد بگفت کردگار
۲۷۴
انّما بر خوان و بروی شک میار
۲۷۵
هر که شک دارد بود ملعون دین
۲۷۶
باشد او دایم بشیطان همنشین
۲۷۷
هرکه شک دارد خدا بیزار او
۲۷۸
همّت مردان نباشد یار او
۲۷۹
هرکه مهرش را درون جان نشاند
۲۸۰
روح احمد بر سرش ایمان فشاند
۲۸۱
ای پسر گر حبّ شاه ایمان تست
۲۸۲
رحمت حقّ همنشین جان تست
۲۸۳
من بگفتم راست رادر گوش یار
۲۸۴
کر شده گوش مقلّد هوشدار
۲۸۵
من بگفتم چشم بینش برگشا
۲۸۶
تاشوی بینا بنور رهنما
۲۸۷
دیدهٔ اعمی ندارد تاب نور
۲۸۸
خودندارد همچو خفّاش او حضور
۲۸۹
غیر حق ازچشم خود رو بر تراش
۲۹۰
تا شوی منصور و بینی تو لقاش
۲۹۱
غیر حق خود نیست در عالم کسی
۲۹۲
چون ندانستی شدی همچو خسی
۲۹۳
خس بود لایق بآتش سوختن
۲۹۴
جامهٔ آتش بآتش سوختن
۲۹۵
نور او نوریست بی آتش قوی
۲۹۶
پیش اوآتش بود خود منطفی
۲۹۷
نور اونوری که عالم را گرفت
۲۹۸
چون رسید او خاک آدم را گرفت
۲۹۹
گفت گویا آدمی کان نور دید
۳۰۰
خویش رادر نور او مسرور دید
۳۰۱
رو تو همدم باش با اهل وفا
۳۰۲
تا بیابد خلوت جانت صفا
۳۰۳
موسی کاظم بمنصورش نمود
۳۰۴
دین و دنیا خود همه نورش نمود
۳۰۵
رو تو از خلق جهان یکسو گریز
۳۰۶
بعد از آن درکلبهٔ عطّار خیز
۳۰۷
خود ملایک خاک نعلین ترا
۳۰۸
می‌کشند اندر بصر چون توتیا
۳۰۹
خرمن علم نبی حیدر گرفت
۳۱۰
دشمنان مصطفی را سرگرفت
۳۱۱
پیش او علم لدنّی روشن است
۳۱۲
هرکه این معنی نداند اوزن است
۳۱۳
ای برادر سرّ حقّ را گوشدار
۳۱۴
حبّ او را در دل پر جوش دار
۳۱۵
ای برادر کن نهان حبّش ز خلق
۳۱۶
تا نبرّندت بخنجر جمله حلق
۳۱۷
هیچ دیدی که باولاد نبی
۳۱۸
خود چه کردند آن لعینان غبی
۳۱۹
آنچه با اولاد احمد کرده‌اند
۳۲۰
روح حیدر را بخود بد کرده‌اند
۳۲۱
هرکه با اولاد ایشان ظلم کرد
۳۲۲
خویش را در دوزخ افکند او بدرد
۳۲۳
خود علاج این کند مهدیّ دین
۳۲۴
هیچکس را نیست قدرت اندرین
۳۲۵
از جمیع انبیای هر زمان
۳۲۶
شد نبوّت ختم بر احمد بدان
۳۲۷
بعد از آن ختم ولایت برعلیست
۳۲۸
نور رحمت از کلام او جلی است
۳۲۹
بعد حیدر ختم بر مهدی بود
۳۳۰
آنکه در دین هدی هادی بود
۳۳۱
این کتاب من زبان مهدی است
۳۳۲
مؤمنان را رهنما و هادی است
۳۳۳
این کتاب من چو نایب آمده است
۳۳۴
مظهر کلّ عجایب آمده است
۳۳۵
این کتاب من چو تاجی شاهی است
۳۳۶
او ز ماه آسمان تا ماهی است
۳۳۷
این کتاب من نمودار حقست
۳۳۸
اندرو سرّ حقیقت مطلقست
۳۳۹
این کتاب من معانی در کلام
۳۴۰
لیک مخفی باشد او در پیش عام
۳۴۱
این کتاب من کتاب اولیاست
۳۴۲
اندرو جوهر ز ذات انبیاست
۳۴۳
این کتاب من شریعت آمده است
۳۴۴
در طریقت نور حکمت آمده است
۳۴۵
این کتاب من درخت جوهر است
۳۴۶
اندر او نور ولایت مضمر است
۳۴۷
این کتاب من رهی دارد بجان
۳۴۸
او بصورت گشته است از تو نهان
۳۴۹
این کتاب من قلم بر لوح راند
۳۵۰
سورهٔ واللّیل را برخویش خواند
۳۵۱
این کتابم را ورق عرش است و فرش
۳۵۲
کوس سلطانی زنندش زیر عرش
۳۵۳
این کتابم را مداداست از بهشت
۳۵۴
چون قلم بر لوح عشاق این نوشت
۳۵۵
آدم از این ثبت ما شیدا شده
۳۵۶
از وی اسرار خدا پیدا شده
۳۵۷
آنچه بوده اندرو شد آشکار
۳۵۸
شمّه‌ای منصور گفته زیر دار
۳۵۹
این کتابم را مداد از جان جان
۳۶۰
ثبت او کردند جمله عاشقان
۳۶۱
آنچه بوده اندر او پیدا شده
۳۶۲
عاشقان را فتنه و غوغا شده
۳۶۳
آنچه بوده در زمین و آسمان
۳۶۴
کرده مظهر از زبان او بیان
۳۶۵
آنچه بود اندر حقیقت سترپوش
۳۶۶
اندرون جبّه‌ام آمد بگوش
۳۶۷
جوشش او این کتاب مظهر است
۳۶۸
نور ذات او بمعنی جوهر است
۳۶۹
جوهر ذاتم بمعنی ذات اوست
۳۷۰
معنی مظهر هم از آمات اوست
۳۷۱
جوهر ذاتم جهان اندر جهان
۳۷۲
مظهرم چون نور حق دروی عیان
۳۷۳
مظهر و جوهر ز ذات من بزاد
۳۷۴
شهد در کامش امیر من نهاد
۳۷۵
روح احمد پرورش دادش بشرع
۳۷۶
گر تو منکر می‌شوی داری تو صرع
۳۷۷
عشق او سر بر زده از جان من
۳۷۸
عشق او گشته همه ایمان من
۳۷۹
گر تو مردی راه عشقش را گزین
۳۸۰
تا شوی فرخنده دردنیا و دین
۳۸۱
چونکه در عشق آمدی صاحبدلی
۳۸۲
درحقیقت همچو مردان مقبلی
۳۸۳
چونکه در عشق آمدی نطق آن تست
۳۸۴
خود ملایک کمترین دربان تست
۳۸۵
چونکه در عشق آمدی مردانه باش
۳۸۶
وز طریق گمرهان بیگانه باش
۳۸۷
چونکه در عشق آمدی واصل شدی
۳۸۸
گه چوجان در جان و گاهی دل شدی
۳۸۹
چونکه در عشق آمدی چون والهان
۳۹۰
در شریعت باش و کن معنی نهان
۳۹۱
چونکه در عشق آمدی حیران شدی
۳۹۲
غرقهٔ این بحر بی‌پایان شدی
۳۹۳
چونکه در عشق آمدی حق آن تست
۳۹۴
رحمت حق همنشین جان تست
۳۹۵
چونکه در عشق آمدی جان منی
۳۹۶
در مقام فقر هم شان منی
۳۹۷
چونکه در عشق آمدی عطّار پرس
۳۹۸
و از طریق او همه اسرار پرس
۳۹۹
چونکه در عشق آمدی عابد شدی
۴۰۰
در مساجدهای دل ساجد شدی
۴۰۱
چونکه در عشق آمدی منصور بین
۴۰۲
همچو موسی نور حق از طور بین
۴۰۳
چونکه در عشق آمدی عاشق شدی
۴۰۴
در تمام علم دین حاذق شدی
۴۰۵
چونکه در عشق آمدی بیمن مباش
۴۰۶
همچو شیطان در رهش رهزن مباش
۴۰۷
چونکه در عشق آمدی از سرگذر
۴۰۸
تا بیابی از شه معنا خبر
۴۰۹
چونکه در عشق آمدی دریا شدی
۴۱۰
در حقیقت همنشین ما شدی
۴۱۱
چونکه در عشق آمدی حق را ببین
۴۱۲
تا که حاصل گرددت عین الیقین
۴۱۳
چونکه در عشق آمدی جان یافتی
۴۱۴
در شریعت اصل ایمان یافتی
۴۱۵
چونکه در عشق آمدی خود را بدان
۴۱۶
بعد از آنی سورةالاسری بخوان
۴۱۷
چونکه در عشق آمدی پرجوش شو
۴۱۸
باحریفان خدا می‌نوش شو
۴۱۹
چونکه در عشق آمدی ما را طلب
۴۲۰
تا شود حاصل ترا دین بی‌سبب
۴۲۱
چونکه در عشق آمدی همرنگ ما
۴۲۲
پردهٔ صورت برافکن از لقا
۴۲۳
چونکه در عشق آمدی ای مرد راه
۴۲۴
سورهٔ والفجر خوان در صبحگاه
۴۲۵
چون شدی در عشق صافی آمدی
۴۲۶
بر طریق بشر حافی آمدی
۴۲۷
هرکه او در عشق با ما یار نیست
۴۲۸
دیدن او خود مرا در کار نیست
۴۲۹
هرکه او در عشق مرد کار شد
۴۳۰
در دوعالم دیده و دیدار شد
۴۳۱
هرکه او در عشق جانان راه یافت
۴۳۲
خادمی از درگه آن شاه یافت
۴۳۳
هر که با عشق تو دارد آشتی
۴۳۴
حبّ حیدر در دلش خود کاشتی
۴۳۵
هرکرا دنیا و دین نیکو بود
۴۳۶
همّت شاه نجف با او بود
۴۳۷
هر کرا بخت و سعادت همره است
۴۳۸
خضر از معنی بجانش آگه است
۴۳۹
هر که او در علم معنی بار یافت
۴۴۰
با محمّد همره آمد یار یافت
۴۴۱
هرکه را ایمان حیدر در دل است
۴۴۲
خود ورا در پیش عزت محفل است
۴۴۳
هرکه را شیطان نبوده راهزن
۴۴۴
حیدرش باشد چو روحی در بدن
۴۴۵
هرکه را شیطان نبرده خود ز راه
۴۴۶
حیدرش در روز محشر شد پناه
۴۴۷
هرکرا ایمان او محکم بود
۴۴۸
او بدین اولیا محرم بود
۴۴۹
هرکه او با آل حیدر همره است
۴۵۰
از فساد دین و مذهب آگه است
۴۵۱
هر که گفت مصطفی را گوش کرد
۴۵۲
جام عرفان علی را نوش کرد
۴۵۳
هرکه او را بخت همراهی کند
۴۵۴
در ولای او همه شاهی کند
۴۵۵
هرکه بر خوان ولای اونشست
۴۵۶
بیشک او را خود بهشت اندر خوراست
۴۵۷
هرکه او از دل شده مولای او
۴۵۸
سر نهم صد بار زیر پای او
۴۵۹
هرکه او را رهنما حیدر بود
۴۶۰
بر سرای شرع احمد در بود
۴۶۱
هرکه او با دشمنانش یار شد
۴۶۲
همچو حجاج لعین مردار شد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.