عطار · مظهرالعجایب

تمثیل در عدل کسری و ثمرۀ آن خصال، و ظلم آوری و نتیجۀ آن، و حکایت شاهزادۀ نیکو و از راه رفتن او بسخن مردم بدسکال و پند دادن شیخ ابوالحسن خرقانی او را و ابا نمودن او از آن

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بود سلطانی بصورت چون پری
۲
عکس رخسارش چو مهر خاوری
۳
همچو اویی مادر گیتی نزاد
۴
خاطر خلقان ز عدلش بود شاد
۵
گرچه کودک بود شاه ملک جم
۶
بود ز آثار بزرگی محترم
۷
خود بزرگان و اکابر صد هزار
۸
بهر دیدارش بعالم بیقرار
۹
جملهٔ خلقان ز فیضش بهره‌مند
۱۰
عارفان بوده ز زلفش درکمند
۱۱
بود ابوالقاسم ورا اسم شریف
۱۲
بود اندر تازگی چون گل لطیف
۱۳
چند گاهی بود او با عدل وداد
۱۴
پس بدست او وزیری اوفتاد
۱۵
من بعصرش گوشه‌ای خوش داشتم
۱۶
غیر حق را پیش خود نگذاشتم
۱۷
منع شاهان از بدی کردی همو
۱۸
تاج شاهان را ربودی همچو گو
۱۹
خلقی آسوده بعصرش همچو من
۲۰
ظلم را پیشش نبوده خود سخن
۲۱
من بعصر او حضوری داشتم
۲۲
تخم عصرش را بمظهر کاشتم
۲۳
مظهرم در عصر او ختم الکتاب
۲۴
رو کتاب آخرین دریاب یاب
۲۵
زآنکه آخر معنی اوّل بود
۲۶
در شریعت کامل و اکمل بود
۲۷
در دم آخر بمظهر دم زنم
۲۸
و از ولای آل حیدر دم زنم
۲۹
غیر این دم خود مرا نبود دمی
۳۰
ریش و دردم را بود او مرهمی
۳۱
ریشها دارم ز دشمن صد هزار
۳۲
لیک مرهم نیز دارم بیشمار
۳۳
مرهم من حیدر و اولاد اوست
۳۴
لاجرم این ریش و زخم من نکوست
۳۵
مظهرم باشد ترا امن و امان
۳۶
لیک پنهان دار او را از بدان
۳۷
مظهرم دارد هزاران بحر درّ
۳۸
رو تو جیب معرفت را کن تو پُر
۳۹
مظهرم باشد نهفته از بدان
۴۰
بلکه او گردد زچشم بد نهان
۴۱
از بدان در امن باشد مظهرم
۴۲
شیخ من بسیار خوانده جوهرم
۴۳
هست مقصودم از این گفتن بتو
۴۴
تابدانی سرّ اسرارش نکو
۴۵
روز و شب آن شاه را دنبال بود
۴۶
گفت او ترغیب جاه و مال بود
۴۷
متّفق گشتند با او مردمان
۴۸
شاه هم بر تافت از عدلش عنان
۴۹
شه بایشان داد حکم و داوری
۵۰
کار ایشان بود ظلم و کافری
۵۱
شیخ خرقانی از آن آگاه شد
۵۲
خاطرش با درد و غم همراه شد
۵۳
روز دیگر چون امیران آمدند
۵۴
پیش شیخ دین دلیران آمدند
۵۵
بانگ بر زد گفت کای جمع کثیر
۵۶
عاقبت گردید در محنت اسیر
۵۷
خود بترسید از خدا و قهر او
۵۸
هست مردم خلق و عالم شهر او
۵۹
عالم وآدم همه او آفرید
۶۰
آسمان را با زمین کرد او پدید
۶۱
هرچه از هستیست جمله هست ازوست
۶۲
غیر این معنی همه رنگست و بوست
۶۳
خود شما خواهید ملک وبنده‌اش
۶۴
خود بخاک و خون کنید افکنده‌اش
۶۵
زو بترسید و جلال و قهر او
۶۶
ورنه آویزد شما را از گلو
۶۷
قهر او ملک جهانی کشته است
۶۸
چرخ هم از هیبتش سرگشته است
۶۹
هرکه با خلقان بظلم آمد برون
۷۰
عاقبت گردد ز قهرش سرنگون
۷۱
ترک ظلم و جور و بیدادی کنید
۷۲
وز عدالت فکر آزادی کنید
۷۳
گر شما از ظلم میدارید امید
۷۴
بیخ عمر خویشتن را می‌برید
۷۵
چون شنیدند این سخن از شیخ دین
۷۶
جمله ترک ظلم کردند از یقین
۷۷
چند گاهی چون برآمد زین سخن
۷۸
باز نو کردند آن ظلم کهن
۷۹
باز چون بشنید شیخ آن حال را
۸۰
گفت از کف می‌دهید اقبال را
۸۱
گشت دولتشان نکو چون بَدبُدند
۸۲
همچو مست خمرایشان بیخودند
۸۳
خلق را از ظلم سرگردان کنید
۸۴
خانهٔ خود را از آن ویران کنید
۸۵
بازکردند آن نصیحت را قبول
۸۶
لیک می‌کردند دلها را ملول
۸۷
شیخ چون دانست آن کار وهنر
۸۸
گفت با ایشان نمی‌گویم دگر
۸۹
دان که اوّل ملکشان گردد خراب
۹۰
جمله را خواهد شدن دلها کباب
۹۱
چون نگشتند از نصیحت رهنمون
۹۲
دانکه خواهد گشت دولتشان نگون
۹۳
خلق وملک و شاه سرگردان شوند
۹۴
عاقبت از ظلم و کین ویران شوند
۹۵
چون شنیدند این وزیران آمدند
۹۶
باز پیش شیخ میران آمدند
۹۷
شیخ با ایشان ازین معنی نگفت
۹۸
قهر حق را دم نزد ز ایشان نهفت
۹۹
جمله گفتند ای امین و مقتدا
۱۰۰
در شریعت در طریقت پیشوا
۱۰۱
رفته است این شاه ما از ره تمام
۱۰۲
پیش ما این ظلم نبود والسلام
۱۰۳
پیش شه گفتند جمعی بر ملا
۱۰۴
اندرین معنی نباشد جرم ما
۱۰۵
شیخ چون بشنید آمد پیش شاه
۱۰۶
کرد آن شهزاده باغی را پناه
۱۰۷
شیخ دین را راه پیش خود نداد
۱۰۸
شیخ گفتا یا الهی از تو داد
۱۰۹
بشنوی تو ناله‌های مرد و زن
۱۱۰
از سر ظالم بقهرت پوست کن
۱۱۱
بعد از آن آن شیخ از ملکش برفت
۱۱۲
قطب حق از ملک آن سرکش برفت
۱۱۳
شه رعیّت را بصد تهمت بسوخت
۱۱۴
خلق را از آتش محنت بسوخت
۱۱۵
زر بسی بگرفت و بس لشگر کشید
۱۱۶
سوی ملک دیگران خنجر کشید
۱۱۷
او برفت و ملکت عالم گرفت
۱۱۸
مال مسکینان هم او بیغم گرفت
۱۱۹
چون کمالی یافت در ظلم آن پسر
۱۲۰
گشت با او لشکرش زیر و زبر
۱۲۱
بود درآن ملک سرداری حقیر
۱۲۲
کرد شاه و لشکرش را او اسیر
۱۲۳
شاه را کشت و سرش را پوست کند
۱۲۴
این عمل شاهان عالم راست پند
۱۲۵
رفت شاه و لشکر و اهل و عیال
۱۲۶
ماند اندر گردن شه آن وبال
۱۲۷
گر نکردی ظلم ویران کی شدی
۱۲۸
عاقبت در نار سوزان کی شدی
۱۲۹
گر شنودی او سخن سلطان شدی
۱۳۰
در ممالک صاحب فرمان شدی
۱۳۱
حق از او راضی بُدی و خلق هم
۱۳۲
پیش شیخ دین نگشتی متّهم
۱۳۳
چون سخن نشنید سر بر باد داد
۱۳۴
خود ترا این پند از من باد یاد
۱۳۵
هرکه زو آید جفا بیند جفا
۱۳۶
درگذر از ظلم تا یابی صفا
۱۳۷
پادشاه و میر و قاضی و بزرگ
۱۳۸
هست قدر برّه ایشان را چو گرگ
۱۳۹
مال مسکینان حلال خود کنند
۱۴۰
باعث نقص و وبال خود کنند
۱۴۱
دان رعیّت برّه و ایشان چو گرگ
۱۴۲
دین خود را هیچ کردندی چو ترک
۱۴۳
دین ترکان ظلم باشد در جهان
۱۴۴
واقفند از این سخن کارآگهان
۱۴۵
بعد از این آیند ترکان در جهان
۱۴۶
آید این عطّار از ایشان در فغان
۱۴۷
بعد من بینند از ترکان عذاب
۱۴۸
عالم از ترکان شود یکسر خراب
۱۴۹
برندارد سلطنت شان در جهان
۱۵۰
عاقبت ویران شودشان خانمان
۱۵۱
هرکه او عادل بود سلطان شود
۱۵۲
همره عطّار جاویدان شود
۱۵۳
هست سلطان آنکه سلطانی کند
۱۵۴
با رعیّت حکم انسانی کند
۱۵۵
هرکه او عادل بود سرور بود
۱۵۶
همره او خواجهٔ قنبر بود
۱۵۷
عدل باشد کار انسان ای پسر
۱۵۸
نی کزو باشد جهانی در ضرر
۱۵۹
عدل کن ای تو غریب این جهان
۱۶۰
پیشتر ز آنکه برندت بی‌نشان
۱۶۱
عدل کن چون پنج روزت مهلت است
۱۶۲
گر کنی عدل آن کمال حکت است
۱۶۳
عدل کن با شهسوار روح و تن
۱۶۴
تا شود ملک جهان او را وطن
۱۶۵
عدل کن تا کفر بگریزد ز تو
۱۶۶
مالک دوزخ بیاویزد ز تو
۱۶۷
عدل کن باری مشو مغرور جاه
۱۶۸
تا شوی در هر دوعالم پادشاه
۱۶۹
عدل کن مثل نبیّ المرسلین
۱۷۰
تا که باشی همنشین حور عین
۱۷۱
عدل کن کین عدل تاج و ملک تست
۱۷۲
جای شاهان جهان در فلک تست
۱۷۳
عدل کن تا تاج ماند بر سرت
۱۷۴
جام آزادی دهند از کوثرت
۱۷۵
عدل کن تا شاه مصر جان شوی
۱۷۶
همچو یوسف باز باکنعان شوی
۱۷۷
عدل کن تا تو سلیمانی کنی
۱۷۸
همچو اسکندر تو سلطانی کنی
۱۷۹
عدل کن تا کشتی نوحت دهند
۱۸۰
همچو ابراهیم مفتوحت دهند
۱۸۱
عدل کن تا مصطفی خم خواندت
۱۸۲
مرتضی در پیش خود بنشاندت
۱۸۳
عدل کن تا من خلیفه دانمت
۱۸۴
عاقبت نیکو صحیفه دانمت
۱۸۵
عدل کن تا عدل بینی از خدا
۱۸۶
رو بعدل اولیا کن التجا
۱۸۷
عدل کن گر ذوق داری حور عین
۱۸۸
ایستاده خودبعدلت این زمین
۱۸۹
عدل کن تا پاسبان دین شوی
۱۹۰
شادگردی گر تو عدل آئین شوی
۱۹۱
عدل کن تا بر جهان سروری
۱۹۲
ورنه در ملک جهانی بی سری
۱۹۳
عدل کن تا شاه ترکستان شوی
۱۹۴
والی ملک همه ایران شوی
۱۹۵
عدل کن تا ملک آبادان شود
۱۹۶
روح پیغمبر ز تو شادان شود
۱۹۷
عدل کن تا راه یابی پیش حقّ
۱۹۸
رو بدان از مظهر من این سبق
۱۹۹
عدل کن در عدل کام دل ستان
۲۰۰
تا دمد در جنّتت صد بوستان
۲۰۱
هرکه عادل گشت پر انوار شد
۲۰۲
بر طریق خواجه عطّار شد
۲۰۳
هرکه عادل گشت او مردانه شد
۲۰۴
او ز مذهبهای بد بیگانه شد
۲۰۵
من ز عدل خواجه‌ام عادل شدم
۲۰۶
در علوم دین حق کامل شدم
۲۰۷
من زعدل خواجهٔ خود بنده‌ام
۲۰۸
شادی جان را بجانان زنده‌ام
۲۰۹
من غلام قنبر و فیروزی‌ام
۲۱۰
مقبلم بخت و سعادت روزی‌ام
۲۱۱
در کتاب من خوش آمد کم بود
۲۱۲
این کتابم در یقین محکم بود
۲۱۳
دان خوش آمد گفتن از ترس و طمع
۲۱۴
من نترسم وز طمع جویم ورع
۲۱۵
این کتاب من بود گنج فتوح
۲۱۶
میکند آگاهت از کشتی نوح
۲۱۷
جهد کن تا مظهرم آری بکف
۲۱۸
واندر آن برخوان تو سرّ من عرف
۲۱۹
مظهر من نور حیدر آمده
۲۲۰
همچو خورشیدی منوّر آمده
۲۲۱
مظهرم پنهان بود از چشم غیر
۲۲۲
بعد من آید برون آخر بسیر
۲۲۳
سیر او باشد بملک اولیا
۲۲۴
رو تو او را می‌طلب در ملک ما
۲۲۵
در زمان آخرین یابد ظهور
۲۲۶
بخشد او اهل معانی را حضور
۲۲۷
جاه و ملک و مال را نبود مجال
۲۲۸
پیش درویشان دین با ذوق و حال
۲۲۹
ذوق و حال ما درونها سوخته
۲۳۰
خرقهٔ مستان خود بردوخته
۲۳۱
در درون جبّه‌اش الله بین
۲۳۲
خود باو منصور راهمراه بین
۲۳۳
هرکه عادل گشت اومنصور شد
۲۳۴
دین و دنیایش همه معمور شد
۲۳۵
عدل باشد نور عاشق در وصال
۲۳۶
عدل باشد نزد نااهلان وبال
۲۳۷
من بعقل خود شناسم عدل را
۲۳۸
تو بظلم و جهل کردی اقتدا
۲۳۹
اقتدای من به حیّ لاینام
۲۴۰
اقتدای تو بظلم و جور عام
۲۴۱
شمعها بینم بعدل افروخته
۲۴۲
وز شعاعش جسم ظالم سوخته
۲۴۳
هرکه دارد عدل ایمان زآن اوست
۲۴۴
پرتو خورشید در ایوان اوست
۲۴۵
هرکه دارد عدل او محمود شد
۲۴۶
در دوعالم مقصد و مقصود شد
۲۴۷
هر که دارد عدل او مرد خداست
۲۴۸
دایماً با یاد حقّ اندر دعاست
۲۴۹
هر که دارد عدل جام هم اوست
۲۵۰
در حقیقت عیسی مریم هم اوست
۲۵۱
عیسی مریم بعادل همنشین
۲۵۲
مصطفا دارد باو همّت یقین
۲۵۳
مرتضایش فتح و نصرت آمده
۲۵۴
اولیایش مانع ظلمت شده
۲۵۵
هرکه عادل گشت چون خورشید تافت
۲۵۶
او بهشت عدن را بیشک بیافت
۲۵۷
هرچه خواهی کن ترا کردم بحل
۲۵۸
لیک عدلت کن بخطّ خود سجل
۲۵۹
عدل پیش مصطفا و آل اوست
۲۶۰
در معانی همچو روی او نکوست
۲۶۱
عدل پیش مصطفی و آل اوست
۲۶۲
خوی عادل همچو روی او نکوست
۲۶۳
همچو آل مصطفی تو عدل کن
۲۶۴
پیرو ایشان تو باشی بی سخن
۲۶۵
رو تو فعل غیر را در خود مبین
۲۶۶
زآنکه هست این فعل شیطان لعین
۲۶۷
بگذر از غیر و براه او خرام
۲۶۸
تا نگردی در جهان رسوا چو عام
۲۶۹
عام باشد خود بشیطان همنشین
۲۷۰
او ندارد در شریعت هیچ دین
۲۷۱
خاص او خود علم دین آئین بود
۲۷۲
علم آن دان کز برای دین بود
۲۷۳
گر بدانی علم عطّار ای پسر
۲۷۴
کی ترا دیگر بود پروای سر
۲۷۵
علم اسرار و معانیّ کلام
۲۷۶
پیش عطّار است جمله والسّلام
۲۷۷
گر بدانی حالت عطّار را
۲۷۸
تو بدانی اصل و حال و کار را
۲۷۹
گر طریق عدل را ورزی نکو
۲۸۰
مصطفی آخر بگیرد دست تو
۲۸۱
چون توئی عطّار مسکین را طبیب
۲۸۲
دست ما و دامن تو یا حبیب
۲۸۳
خود طبیب درد بیماران توئی
۲۸۴
دردهم هست از تو و درمان توئی
۲۸۵
خلق را ظالم ز دینت دور کرد
۲۸۶
ظلم ظالم خود مرا رنجور کرد
۲۸۷
درد دارم من ز دست ظالمان
۲۸۸
چون از ایشان نیست دین اندر امان
۲۸۹
درد دارم من ز ظلم بد بسی
۲۹۰
لیک گفتن می نیارم باکسی
۲۹۱
بوذر غفّار چون در نار رفت
۲۹۲
نار پیش نور او گلزار رفت
۲۹۳
هرکه او را ظلم نبود بوذر است
۲۹۴
او بجان و دل محبّ حیدر است
۲۹۵
رو چو سلمان خدمت شاهی بکن
۲۹۶
یا چو بوذر توشهٔ راهی بکن
۲۹۷
اوست سلطانی که عادل نام اوست
۲۹۸
کوس سلطانی جان بر بام اوست
۲۹۹
هر که دارد ظلم حق دان دشمنش
۳۰۰
طوق لعنت باشد اندر گردنش
۳۰۱
من زعدلت طوق دارم صد هزار
۳۰۲
گردنم ز آن منّت اندر زیر بار
۳۰۳
من گنه کارم خدا را عفو کن
۳۰۴
مکرما وجور ما را عفو کن
۳۰۵
من گنه کارم ز ذکر و ورد خویش
۳۰۶
شرمسارم من بسی از کرد خویش
۳۰۷
من گرفتارم بجور روزگار
۳۰۸
یا الهی بنده را بیرون بیار
۳۰۹
من گنه کارم در این دنیای دون
۳۱۰
کرده چون دنیا مرا خوار و زبون
۳۱۱
من گنه کارم چو از کردار خود
۳۱۲
مانده‌ام شرمنده از گفتار خود
۳۱۳
من گنه کارم ز قید این جهان
۳۱۴
یا کریم از قید ما را وارهان
۳۱۵
من گنه کارم ولی عفو آن تست
۳۱۶
جمله جان عارفان بریان تست
۳۱۷
من گنه کارم به پیشت ای رحیم
۳۱۸
رحمتی بر جان عطّار ای کریم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.