در حقیقت معنی «لامؤثرفی الوجود الاالله» که صرف توحید است
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گه شوی دریا و گردی موج زن
۲
گه درآئی در میان مرد و زن
۳
گه گل و گه بلبل بستان شوی
۴
گه می و گه مستی مستان شوی
۵
گه درآئی همچو احمد سوی غار
۶
گه ببینی در معانی روی یار
۷
گه شوی قاضی و مفتی در جهان
۸
گه شوی از دیدهٔ مردم نهان
۹
گه کنی شرع از کلام خود بیان
۱۰
گه شوی در عالم معنی عیان
۱۱
گه تو باشی همنشین خاص و عام
۱۲
گه تو گوئی از حلال و از حرام
۱۳
گه تو با فرعون نفس آئی بجنگ
۱۴
گه زنی بر عالمی از قهر سنگ
۱۵
گه کنی با اهل معنی آشتی
۱۶
گه بجان تخم محبت کاشتی
۱۷
گه به عبّاد زمانه عابدی
۱۸
گه سجود عاشقان را ساجدی
۱۹
گه درآیی همچو محرم بیش من
۲۰
گه نشینی پیش تخت ذوالمنن
۲۱
گه نقاب ابر اندر رو کشی
۲۲
گه چو خورشید از رخت یکسو کشی
۲۳
گه بعیسی همدمی و گه بروح
۲۴
گه بموسی در عصائی گه بنوح
۲۵
گه بریزی هرچه پر کردی به جام
۲۶
گه دهی اسرار معنی را نظام
۲۷
گه شعیبی را تو چوپانی کنی
۲۸
گه سلیمان را تو سلطانی کنی
۲۹
گه چو اسکندر طلب کردی ممات
۳۰
گه چو خضرآیی خوری آب حیات
۳۱
گه تو با یعقوب باشی نوحه گر
۳۲
گه ز یوسف میدهی او را خبر
۳۳
گه بهار آری و گه آری خزان
۳۴
گه بیاری میوه ازچوبی عیان
۳۵
گه ز ابراهیم سرّ خواهی و جان
۳۶
گه باحمد سرّ او گوئی عیان
۳۷
گه ثمر تو از شجر آری برون
۳۸
گه تو سازی آن شجر را سرنگون
۳۹
گه تو سلطانیّ و گه سلطان نهای
۴۰
گه تو با جانی و گه با جان نهای
۴۱
گه شوی یاجوج وقصد جان کنی
۴۲
گه تو سدّ باشی ودفع آن کنی
۴۳
گه درآیی در تن و گه در نظر
۴۴
گه کنی عالم همه زیر و زبر
۴۵
گه تو گوئی با دد و شیران سخن
۴۶
گه پرنده گوید از پیران سخن
۴۷
گه تو با عطّار باشی همنشین
۴۸
گه تو با عطّار گوئی سرّ دین
۴۹
گه تو با عطّار باشی در زبان
۵۰
گه تو با عطّار گوئی این بخوان
۵۱
گه شوی عطّار و برخود سترپوش
۵۲
گه بمانی رو و در معنیش کوش
۵۳
گه جمیع اولیا را رازگو
۵۴
گه جمیع انبیا را دیده تو
۵۵
گه بسازی یک وجود از چارچیز
۵۶
گه نمائی اندر او بسیار چیز
۵۷
گه تو باران آوری و باد هم
۵۸
گه کنی ویران و گه آباد هم
۵۹
گه زآتش گلستان سازی به دهر
۶۰
گه تو کوهی را روان سازی بدهر
۶۱
گه تو کشتی سازی و گه بادبان
۶۲
گه کنی غرقش بدریا یک زمان
۶۳
گه شوی ملّاح در کشتی تن
۶۴
گه برون آری ز گاوی تو سخن
۶۵
گه دهی بر باد صد خرمن گناه
۶۶
گه بآتش سوزیش همچون گیاه
۶۷
گه زمین از هیبتت لرزان شود
۶۸
گه سما از حیرتت لرزان شود
۶۹
گه درآیی در وجود عاشقان
۷۰
گه بریزی بر زمین خود خونشان
۷۱
گه درآری در قفس مرغی چو روح
۷۲
گه باو بخشی ز معنی صد فتوح
۷۳
گه شوی در دین احمد راهبر
۷۴
گه تو با او در دل و گه در نظر
۷۵
گه درآئی در نظر در پیش ما
۷۶
گه نیابیمت نشان در هیچ جا
۷۷
گه جمالت روشنی جان شود
۷۸
گه وصالت باعث عرفان شود
۷۹
گه بکوی عاشقان آری تو سیر
۸۰
گه بمسجد جا کنی و گه به دیر
۸۱
گه عراق و فارس را کردی تو سیر
۸۲
گه خراسان را تو کردی ملک خیر
۸۳
گه بکاشان و بحلّه بودهای
۸۴
گه بساری گه به بصره بودهای
۸۵
گه وطن داری توتون و سبزوار
۸۶
گه بمشهد کردهای جای قرار
۸۷
گه سمرقندی شدی که در خطا
۸۸
گه تو عالم را کنی در زیر پا
۸۹
گه تو پروانه شوی که شمع جان
۹۰
گه برون آیی و گه باشی نهان
۹۱
گه نظامی را بیاری در سخن
۹۲
گه به بسطامی بگوئی من لدن
۹۳
گه تو محبوب جهان سوزی شوی
۹۴
گه تو میر روح افروزی شوی
۹۵
گه تو ماه عالم آرائی شوی
۹۶
گه تو شاه سرو بالائی شوی
۹۷
گه به یک عشوه ز عاشق جان بری
۹۸
گه به یک جلوه ز جان ایمان بری
۹۹
گه کنی نی را تو گویا در سخن
۱۰۰
گه توی اسرار معنی در سخن
۱۰۱
گه چو شیر تند برگلگون شوی
۱۰۲
گه چو فرهادی جگر پرخون شوی
۱۰۳
گه تو محمودی و گه باشی ایاز
۱۰۴
گه باو گوئی بمعنی سرّ و راز
۱۰۵
گه چو لیلی در دل مجنون شوی
۱۰۶
گاه همچون ماه برگردون شوی
۱۰۷
گه چو روح اندر بدن آیی بلطف
۱۰۸
گاه اندر جان و تن آیی بلطف
۱۰۹
گه تو شامی گه تو صبحی گاه روز
۱۱۰
گه چو خورشید جهانی گاه سوز
۱۱۱
گه ترا بر عرش اعظم تکیه گاه
۱۱۲
گه ترا حکمی ز ماهی تا بماه
۱۱۳
گه بچشم خوبرویان جا کنی
۱۱۴
گاه عاشق را از آن شیدا کنی
۱۱۵
گه درآئی همچو روحی در وجود
۱۱۶
گه نمازی گه نیازی گه سجود
۱۱۷
گه مظفّر باشی و منصور هم
۱۱۸
گه تو بیتی باشی و معمور هم
۱۱۹
گه تو باشی شاهدی پرنور هم
۱۲۰
گه تو باشی ناظر و منظور هم
۱۲۱
گه تو قبله گاه کعبه که نماز
۱۲۲
گه تو گفته هر زمان با خویش راز
۱۲۳
گه میان آتش سوزان روی
۱۲۴
گه در این دریای بی پایان روی
۱۲۵
گه شوی غوّاص دریای بیان
۱۲۶
گه نمائی خود خود بیضاعیان
۱۲۷
گه به یک لحظه کنی عالم نگون
۱۲۸
گه روان سازی بعالم جوی خون
۱۲۹
گه جهان روشن کنی از روی خود
۱۳۰
گه سیاهش میکنی از موی خود
۱۳۱
گه تو جان آری و گه جان میبری
۱۳۲
گه تو شیخی را بصنعان میبری
۱۳۳
گه تو پیدا و گهی پنهان شوی
۱۳۴
گه میان اولیا سلطان شوی
۱۳۵
گه تتو چون عیسی بن مریم میشوی
۱۳۶
گاه ابراهیم ادهم میشوی
۱۳۷
گه بعین وامق و عذرا شوی
۱۳۸
گه چو نجم الدّین ما کبری شوی
۱۳۹
گه همی گوئی نظام دین منم
۱۴۰
گه فراز عرش علیّین منم
۱۴۱
گه تو دین جعفری داری بحقّ
۱۴۲
گه تو بر عطّار میخوانی سبق
۱۴۳
گه بدوزخ اندر آری خلق را
۱۴۴
گه دهی در جنت الفردوس جا
۱۴۵
گه کنی دشمن کسی را گاه دوست
۱۴۶
حکم حکم تست و فرمان آن تست
۱۴۷
گه باحمد راز گوئی در نهان
۱۴۸
گه به حیدر کردهای خود را عیان
۱۴۹
گه تو بابی شبّر و شبّیررا
۱۵۰
گه به عابد دادهای اکسیر را
۱۵۱
گه بباقر بودهای در جان چو روح
۱۵۲
گه بصادق دادهای علم فتوح
۱۵۳
گه بموسی مینمائی تو لقا
۱۵۴
گه دهی تو بر رضای او رضا
۱۵۵
گه تقی را با نقی ایمان دهی
۱۵۶
گه به عسگر معنی قرآن دهی
۱۵۷
گه تو مهدی گردی و آیی برون
۱۵۸
خلق را باشی بمعنی رهنمون
۱۵۹
گه شوی جبریل و عزرائیل هم
۱۶۰
گه تو اسرافیل ومیکائیل هم
۱۶۱
گه تو پیدا و گهی پنهان شوی
۱۶۲
گه میان اولیا سلطان شوی
۱۶۳
گه توعالم را کنی پرداد و عدل
۱۶۴
گه یقینی را تو آری از دو عدل
۱۶۵
گه بخود سازی یکی را آشنا
۱۶۶
گه بخوانی سوی خود بیگانه را
۱۶۷
گه یکی را زاهد و ترسا کنی
۱۶۸
گه یکی را عارف و رعنا کنی
۱۶۹
هرچه گویم و آنچه آید در صفت
۱۷۰
از تو پیدا میشود در هر صفت
۱۷۱
ای ز وصفت لال گشته هر زبان
۱۷۲
که بیان سازد که دارد حدّ آن
۱۷۳
هرکسی خود آنچه بتوانست گفت
۱۷۴
همچنان وصف تو ماند اندر نهفت
۱۷۵
هرچه گفتم تو بدان من نیستم
۱۷۶
ساکن ویرانهٔ تن نیستم
۱۷۷
هست اگر عطّار را گفت نکو
۱۷۸
او نگوید دیگری گوید بگو
۱۷۹
هرچه گوید آنچه سازد او کند
۱۸۰
خود نکو هرچه کند نیکو کند