در بیان خبر دادن از جلوۀ ظهور مولوی رومی قدس سره
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عارفی واقف ز اصل هر علوم
۲
بعد من پیدا شود گوید به روم
۳
گر تو مست وحدتی زو گوش کن
۴
جام عرفان را ز دستش نوش کن
۵
او بنوشد او بپوشد از یقین
۶
از کف سلطان معنی شمس دین
۷
از همان جامی که من نوشیدهام
۸
وز همان خرقه که من پوشیدهام
۹
رهرو راه نبی او را بدان
۱۰
پس ز احمق سرّ ما را کن نهان
۱۱
جمله را از شرع سر پوشی بساز
۱۲
تا نباشی از بیانش در گداز
۱۳
هرکه معنی دان شود انسان شود
۱۴
زندهٔ جاوید از قرآن شود
۱۵
هرکه او در شرع محکم ایستاد
۱۶
پیش او عیسی بن مریم ایستاد
۱۷
رو شریعت را چو حیدر در جهان
۱۸
تا تو گردی در طریقت راه دان
۱۹
تو بدان معنی قرآن فی المثل
۲۰
تو مکن بر قول هر مفتی عمل
۲۱
مفتی و قاضی وعامی گمرهند
۲۲
همچو مردار اوفتاده در چهاند
۲۳
پیش ایشان جاه باشد بس عزیز
۲۴
خود نباشد در شریعت شان تمیز
۲۵
در ریادارند علم شرع را
۲۶
خود ندانستند اصل و فرع را
۲۷
رو تو خود را با شریعت راست کن
۲۸
تو گناهت را ز حق درخواست کن
۲۹
در شریعت حیله و تزویر نیست
۳۰
هرکسی اندر شریعت پیر نیست
۳۱
در شریعت در طریقت پیر جوی
۳۲
پیر پر معنی و پر تأثیر جوی
۳۳
پیر آن را دان که دایم با خداست
۳۴
با طریق مصطفی و مرتضی است
۳۵
تو در آزار کسان کامل شدی
۳۶
احتسابت را بسی مایل شدی
۳۷
تو بیازاری دل درویش را
۳۸
پیشه سازی ظلم هر بدکیش را
۳۹
در شریعت رو تو کم آزار باش
۴۰
در طریقت با سخاوت یار باش
۴۱
ای چو خفّاشان شب نادیده روز
۴۲
چند سازم راه اخلاصت بروز
۴۳
رو گشا این دیده معنیت را
۴۴
تا ببینی نور حق را بی لقا
۴۵
هرکه بیند نور حق او نور شد
۴۶
اوبجنّت همنشین حور شد
۴۷
هرکه کاری کرد مزدش هم رسید
۴۸
هرکه نیکو گفت نیکو هم شنید
۴۹
هرکه با انسان نشست انسان شود
۵۰
او بقرآن آیت رحمن شود
۵۱
در محبّت کوش با مردان دین
۵۲
تو محبّت را ندانستی ز کین
۵۳
تو باهل الله داری کینهها
۵۴
در محبّت کوش و کین را کن رها
۵۵
چند از تعریض پرسی از لقا
۵۶
چون ندانستی فنا را از بقا
۵۷
طعن کم زن ای تو شیطان رجیم
۵۸
تو لقا را دان چو رحمن رحیم
۵۹
گر تو از قرآن نخواندی ای دغا
۶۰
رو بقرآن خوان «فمن یرجولقا»
۶۱
رو تو از خلقان گریزان شو چو من
۶۲
تا ترا گردد بهشت این جان و تن
۶۳
رو بایمان باش و در ایمان بمیر
۶۴
تا شود ایمانت آخر دستگیر
۶۵
گر تو ایمان خواهی از هستی گریز
۶۶
خود تو جام نیستی بردار تیز
۶۷
چونکه جام نیستی برداشتی
۶۸
تخم هستی را دگر نی کاشتی
۶۹
رو بمعنی راه بر در کوی او
۷۰
رو بسوی شاه خود چون جوی او
۷۱
ای برادر راه نادانی مرو
۷۲
خویشتن را پیش دانا کن گرو
۷۳
ای برادر علم معنی دانش است
۷۴
زآن ترا در کوی تقوی خواهش است
۷۵
ای برادر رو بعلم دین بکوش
۷۶
جام عرفان از علوم دین بنوش
۷۷
علم دین باشد چو باده پاک و صاف
۷۸
هرمکدّر را باو نبود مصاف
۷۹
علم دین بخشد جهان را روشنی
۸۰
تو ندیدی روشنی در گلخنی
۸۱
گلخن دنیا مقام آمد ترا
۸۲
کی ازین باده بجام آمد ترا
۸۳
ای برادر در علوم دین بکوش
۸۴
جام عرفان از علوم دین بنوش
۸۵
گر تو ایمان خواهی از هستی گریز
۸۶
جام هستی کرده مغرورت بریز
۸۷
چون تو جام نیستی برداشتی
۸۸
تخم هستی در درون کم کاشتی
۸۹
زندگی کن تو بعلم معرفت
۹۰
زندگی را کم بخوردن کن صفت
۹۱
زندگی از خورد حیوان یافته
۹۲
زندگی از علم انسان یافته
۹۳
علم حق خود علم صرف ونحو نیست
۹۴
این نداند هر که در حق محونیست
۹۵
علم ظاهر را بود درس و سبق
۹۶
علم معنی در دل افتد چون شفق
۹۷
آن شفق از علم خورشید ازل
۹۸
گشته لایح هرکجا دیده محلّ
۹۹
علم دینم حیدر کرّار گفت
۱۰۰
او مرا در لو کشف اسرار گفت
۱۰۱
هرکه دارد دین او علم آن اوست
۱۰۲
نعمت جنّت همه برخوان اوست
۱۰۳
هر که پیرو شد باو دیندار شد
۱۰۴
در حقیقت واقف اسرار شد
۱۰۵
هرکه راه او رود ره یابد او
۱۰۶
جای در منزلگه شه یابد او
۱۰۷
هرکه با ما همرهست از ما بود
۱۰۸
هرکه بی ما باشد او رسوا بود
۱۰۹
هر که ما را دید او از ما بود
۱۱۰
گفتن او ربّنا الاعلی بود
۱۱۱
هرکه او قول نبی راگوش کرد
۱۱۲
جام شرع از دین جعفر نوش کرد
۱۱۳
من طریق جعفری دارم بیاب
۱۱۴
خوردم از ساقی کوثر این شراب
۱۱۵
چونکه دین من ترا معلوم شد
۱۱۶
بغض و کین من ز تو مفهوم شد
۱۱۷
خودترا میراث باشد بغض و کین
۱۱۸
زآنکه داری دین مروان لعین
۱۱۹
ای منافق رافضی ما را مدان
۱۲۰
زآنکه ما داریم حبّ خاندان
۱۲۱
هرکه رفض من کند ملعون بود
۱۲۲
همچو سگ دایم سرش در خون بود
۱۲۳
هر که رفض من کند سگ زان بتر
۱۲۴
جای دارد عاقبت اندر سقر
۱۲۵
عمر و قاضی چون مرا دشمن گرفت
۱۲۶
مسخ گردید و ره گلخن گرفت
۱۲۷
هر که معلون گشت او شمری بود
۱۲۸
بیشک او قاضی ابوعمروی بود
۱۲۹
گفت سنّیم من و تو رافضی
۱۳۰
ای منافق چیست بر گو رافضی
۱۳۱
او نبُد سنّی منافق بود او
۱۳۲
چون برون از دین صادق بود او
۱۳۳
هست رفض ارحبّ آل مصطفی
۱۳۴
گر نباشی رافضی بر گو بیا
۱۳۵
رو تو ای عطّار از بیدین گریز
۱۳۶
زآنکه بیدین با تو باشد در ستیز
۱۳۷
رو تو ای عطار راه شاه گیر
۱۳۸
زنده شو آنگه براه شاه میر
۱۳۹
هرکه بیرون شد زره گمراه شد
۱۴۰
همچو عمرو او راندهٔ درگاه شد
۱۴۱
روشناس این مبدأت را بامعاد
۱۴۲
تا که از معنی شود روح تو شاد
۱۴۳
جمله عالم گشت ویران یک زمان
۱۴۴
تا شود مقصود او حاصل در آن
۱۴۵
صدهزاران جان طفیل انبیا
۱۴۶
صد هزاران دل نثار اولیا
۱۴۷
رو بدان کین ظاهر و باطن که بود
۱۴۸
چون بنادانی بمیری ز آن چه سود
۱۴۹
سود از اینجا بر که آنجا غم خوری
۱۵۰
چون نداری معرفت حسرت بری