Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · مظهرالعجایب

در شرح احوال خود و خواب دیدن حضرت مولی و شفا دادن او را فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بودم اندر تون بوقت کودکی
۲
داده از کف رشتهٔ آسودگی
۳
زار و بیمار و ضعیف و ناتوان
۴
مانده از من یک رمق از نیم جان
۵
هشت ماه متّصل بیمار و زار
۶
بودم افتاده بکنجی سوگوار
۷
همچونی بگداخته اعضای من
۸
رفته بود از کار سر تا پای من
۹
مادر از جانم طمع ببریده بود
۱۰
در جنان حالم پدر هم دیده بود
۱۱
جان خویشان جمله در درد و محن
۱۲
ساختندی از برای من کفن
۱۳
ناگهم ضعف غریبی در ربود
۱۴
مادرم ز آن جامه پاره کرده بود
۱۵
چون زخود رفتم بزاریدم بسی
۱۶
دیدم آخر خوش به بالینم کسی
۱۷
گفت ای کودک نترسی ز آنکه من
۱۸
همچو جان باشم ترا اندر بدن
۱۹
میکنم درد ترا اینک دوا
۲۰
تابگوئی در جهان اسرار ما
۲۱
من ترا حالی ببخشم از کرم
۲۲
تا شوی در پیش دانا محترم
۲۳
درجهان گفت تو گردد همچو در
۲۴
بحر و برگردد از آن دُر جمله پر
۲۵
بعد از آن مالید دست خود بمن
۲۶
زآن یدالله خوانمش در انجمن
۲۷
اندر آن حالت مرا امید آن
۲۸
تا کند آن شه بمن اسمش عیان
۲۹
گفت ای عطّار خواهی نام من
۳۰
گویمت تاتو بنوشی جام من
۳۱
نام تو عطّار و نام من علی است
۳۲
هرکه دارد حبّ من در جان ولی است
۳۳
هستم اندر قرب حقّ از واصلان
۳۴
خود مرا میدان تو شاه مقبلان
۳۵
این بگفت و شد روان آن شاه زود
۳۶
سوختم بر آتش شوقش چو عود
۳۷
شد عرق بر من روان چون آب جوی
۳۸
گشت پیدادر تن من رنگ و بوی
۳۹
جمله گفتند این عرق از مرگ زاد
۴۰
گفتم ای یاران شما باشید شاد
۴۱
خود مرا جانی ز جانان آمده
۴۲
پیش من شاه سلیمان آمده
۴۳
من ز راه مرگ رخ برتافتم
۴۴
از دم عیسی دمی جان یافتم
۴۵
خود مرا حق داد جان نو ز نور
۴۶
من ندارم ذوق رضوان و قصور
۴۷
خود مرا شاه ولایت پیش خواند
۴۸
از سگان آستان خویش خواند
۴۹
من غلامی از غلامان ویم
۵۰
خاک راه دوستاران ویم
۵۱
من که عطّارم ز بحرش قطرهٔ
۵۲
پیش خورشید ویم چون ذرّهٔ
۵۳
زین حکایت جان ایشان شاد شد
۵۴
خانهٔ ایمانشان آباد شد
۵۵
جمله میراندند با هم این پیام
۵۶
شد زیاده اعتقاد خاص و عام
۵۷
قرب صد سال است و کسری زین سخن
۵۸
کو نشسته در میان جان من
۵۹
من ز لطف او بحق بینا شدم
۶۰
من ز نطق او بحق گویا شدم
۶۱
من زخاک پای او برخاستم
۶۲
ملک دنیا را بنطق آراستم
۶۳
چون مرا عطار خواند آن شاه جان
۶۴
من شدم عطّار در ملک جهان
۶۵
خود پدر چون جدّ من عطّار بود
۶۶
نسبتش از فرقهٔ انصار بود
۶۷
من شدم عطّار در ملک سخن
۶۸
عالمی پر شد ز عطّار من
۶۹
من شدم غوّاص معنیّ کلام
۷۰
ملک معنی ختم شد بر من تمام
۷۱
داد چون عطّار را نورو ضیا
۷۲
شد معطّر عالم از عطر وفا
۷۳
دین و دنیایم ازو روشن شده
۷۴
باغ جان و دل از او گلشن شده
۷۵
ای ترا عطّار جویا آمده
۷۶
مهرت اندر وی هویدا آمده
۷۷
ای تو نور مظهر و اسرار غیب
۷۸
سربرآورده تو پاکان را ز حبیب
۷۹
ای که عقل کلّ ز تو حیران شده
۸۰
عشق در کوی تو سرگردان شده
۸۱
هرکه را لطف تو کرد از اهل دید
۸۲
او جنید وقت گشت و بایزید
۸۳
درولایت انبیا را راهبر
۸۴
درهدایت اولیا را تاج سر
۸۵
معنی تو همره هر کس که بود
۸۶
او زمیدان گوی معنی را ربود
۸۷
ای که عقل کل ز تو حیران شده
۸۸
عشق درکوی تو سرگردان شده
۸۹
صدهزاران همچو عطّار این زمان
۹۰
گشته همچون پشّه پیشت بی‌زبان
۹۱
من چه گویم تا کنم اثبات تو
۹۲
حقّ تواند گفت وصفت ذات تو
۹۳
حبّش ایمان شد بهر دل راه یافت
۹۴
همچو خورشید است کو بر ماه تافت
۹۵
گر تو خواهی جان انور باشدت
۹۶
سرّ نگه میدارتا سرّ باشدت
۹۷
اولیا با مهرش ایمان داشتند
۹۸
لاجرم از خلق پنهان داشتند
۹۹
نور پاکش بر دل پاکان بتافت
۱۰۰
زآن بحق دلهای پاکان راه یافت
۱۰۱
تافت نورش بر جنید و بایزید
۱۰۲
ز آن سبب گشتند در عالم وحید
۱۰۳
هرکه او چون بوذر و قنبر بود
۱۰۴
پاک طینت لاجرم سرور بود
۱۰۵
نور او چون بر دل بصری بتافت
۱۰۶
چون کمیل او جانب حق راه یافت
۱۰۷
هرکه از مهرش مکرّم می‌شود
۱۰۸
همچو ابراهیم ادهم می‌شود
۱۰۹
گاه ذوالنّون را شده یار و رفیق
۱۱۰
گه شد همراه نورش با شقیق
۱۱۱
که حبیبی را نوازد از عجم
۱۱۲
گاه طائی راکند او محترم
۱۱۳
گاه معروف و سرّی و گه جنید
۱۱۴
گاه چون نورّی و شبلی کرده صید
۱۱۵
بوتراب و شیخ یحیی و معاذ
۱۱۶
جمله را بوده است او میر و ملاذ
۱۱۷
شه شجاع و یوسف و ابن حسین
۱۱۸
یافتند از نور مهرش زیب و زین
۱۱۹
احمد عاصم ابوسفیان ثور
۱۲۰
زو همه گشتند مشهوران دور
۱۲۱
گاه چون عبدالله ابن جلا
۱۲۲
داده سهل آئینهٔ دل را جلا
۱۲۳
احمد حوّاری و فضل و بشرهم
۱۲۴
حافی و نامی شدند و محترم
۱۲۵
بوعلی دقّاق و بوالقاسم قشیر
۱۲۶
همچو نصر آبادیش بوده نصیر
۱۲۷
همچو بویعقوب پیر نهر جور
۱۲۸
داده با او خضر و دیده فیض و نور
۱۲۹
پیر حاجات از غلامان وی است
۱۳۰
خواجه عبدالله هم زان وی است
۱۳۱
بوده بویعقوب و بوالفضل حسن
۱۳۲
همچو عبدالله مبارک زو علن
۱۳۳
تافت نوری بر دل منصور ازو
۱۳۴
عالمی شد زان نواپرنور ازو
۱۳۵
حفص حداد و دگر خیری بدور
۱۳۶
کرده‌اند از مهر او میری بدور
۱۳۷
بوسعید بن ابوالخیر آن زمان
۱۳۸
لاف مهرش زد بجنّت برد جان
۱۳۹
بو نجیب سهروردی و شهاب
۱۴۰
خورده‌اند از جام مهر او شراب
۱۴۱
هرکه از مهرش بحق گویا شده
۱۴۲
همچو نجم الدّین ما کبری شده
۱۴۳
بوده مجدالدّین و سعدالدّین مدام
۱۴۴
چون علی لالابجان او را غلام
۱۴۵
سیف با خرزی دگر بابا کمال
۱۴۶
یافتند از فیض جود او کمال
۱۴۷
هرکه مهرش داشت او خاموش بود
۱۴۸
این سخن تا این زمان سرپوش بود
۱۴۹
این زمان کرد اوعیان اسرار را
۱۵۰
تو بدین تهمت مکن عطار را
۱۵۱
هرکه راهی یافت اندر راه حق
۱۵۲
شد ز نور مهر او آگاه حق
۱۵۳
جان ما از مهر او پر نور شد
۱۵۴
خاک نیشابور از او پرنور شد
۱۵۵
هرکه دارد حبّ حیدر راه یافت
۱۵۶
همچو خورشیدی که او بر ماه تافت
۱۵۷
هرکه دارد حبّ او ایمان برد
۱۵۸
کی ازو ایمان و دین شیطان برد
۱۵۹
هرکه دارد حبّ او سلمان‌ماست
۱۶۰
او چو شمعی در میان جان ماست
۱۶۱
هر که دارد حبّ او بوذر بود
۱۶۲
همدم عمّار با قنبر بود
۱۶۳
هرکه دارد حبّ او عمّار شد
۱۶۴
او براه خواجهٔ عطار شد
۱۶۵
هرکه دارد حبّ او دل زنده است
۱۶۶
در میان واصلان فرخنده است
۱۶۷
هرکه دارد حبّ او آزاد شد
۱۶۸
کفر و ظلم او همه بر باد شد
۱۶۹
هر که دارد حبّ او شاهی کند
۱۷۰
حکم او از ماه تا ماهی کند
۱۷۱
رو منافق بد مگو درویش را
۱۷۲
چون مسلمان می‌شماری خویش را
۱۷۳
چون تو امروزی نرفتی سوی او
۱۷۴
چون توانی دید فردا روی او
۱۷۵
روز حشرت خود زبان الکن شود
۱۷۶
خود دوعالم بر تو یک گلخن شود
۱۷۷
جامهٔ بغض و عداوت دوختی
۱۷۸
تو زبغضش در جهنم سوختی
۱۷۹
هر که دارد حبّ او از اتقیاست
۱۸۰
رافضی گوئی تو او راکی رواست
۱۸۱
بهر این گفتن تو ملعون رفتهٔ
۱۸۲
از مسلمانی تو بیرون رفتهٔ
۱۸۳
هرکه مؤمن را بگوید رافضی
۱۸۴
دان که او بی‌شبهه باشد ارفضی
۱۸۵
رفض برگشتن بود از راه حق
۱۸۶
خود تو برگشتی ز راه شاه حق
۱۸۷
خارجی گشتی مسلمانی مجو
۱۸۸
در دل خود نور ایمانی مجو
۱۸۹
خارجی را غیر دوزخ جای نیست
۱۹۰
خارجی را سوی جنّت پای نیست
۱۹۱
خارجی رانده شده از پیش شاه
۱۹۲
او شده در صورت و معنی تباه
۱۹۳
ای برادر تا شوی از اهل دید
۱۹۴
تو گریزان شو از این قوم پلید
۱۹۵
خارجی و ناصبی خود مرده‌اند
۱۹۶
بیشک ایشان را بدوزخ برده‌اند
۱۹۷
راه مردان گیر و مرد مرد شو
۱۹۸
با محبّان باش و اهل درد شو
۱۹۹
ای برادر تا شوی تو مرد دین
۲۰۰
ذرّهٔ پیدا کنی تودرد دین
۲۰۱
خوش درآ در راه مردان مردوار
۲۰۲
تا کنم من بر تو معنیها نثار
۲۰۳
اول معنیم حبّ حیدر است
۲۰۴
زانکه از وی نور معنی انور است
۲۰۵
معنی من حبّ شاه اولیاست
۲۰۶
معنی من درّ دریای خداست
۲۰۷
معنی من نور غیبی یافته
۲۰۸
معنی من زین و زیبی یافته
۲۰۹
اول معنیم نور انّماست
۲۱۰
آخر معنیم تاج هل اتی است
۲۱۱
اول معنیم علمش آمده
۲۱۲
آخر معنیم حلمش آمده
۲۱۳
اول معنیم اسرار الاه
۲۱۴
آخر معنیم از ماهی بماه
۲۱۵
اول معنیم بر عالم زده
۲۱۶
آخر معنیم بر آدم زده
۲۱۷
اول معنیم نامش در نظر
۲۱۸
آخر معنیم مهرش راهبر
۲۱۹
اول معنیم آیات کلام
۲۲۰
آخر معنیم می داده ز جام
۲۲۱
اول معنیم آمد حبّ شاه
۲۲۲
آخر معنیم اسرار اله
۲۲۳
اول معنیم کوی او وطن
۲۲۴
آخر معنی بهشت ذوالمنن
۲۲۵
اول معنیم گفتار رسول
۲۲۶
آخر معنیم اولاد بتول
۲۲۷
اول معنیم پنهان آمده
۲۲۸
آخر معنیم در جان آمده
۲۲۹
اول معنیم داده جان بتن
۲۳۰
آخر معنیم او گفته سخن
۲۳۱
اول معنیم شاه لو کشف
۲۳۲
آخر معنیم نور من عرف
۲۳۳
اول معنیم او رهبر شده
۲۳۴
آخر معنیم او سرور شده
۲۳۵
اول معنیم او نطق زبانست
۲۳۶
آخر معنیم او شرح و بیانست
۲۳۷
اول معنیم شرح جفر او
۲۳۸
آخر معنیم نهجش گفت و گو
۲۳۹
اول معنیم با او شد وداد
۲۴۰
آخر معنیم غیرش شد زیاد
۲۴۱
اول معنیم داده جام عشق
۲۴۲
آخر معنیم بند و دام عشق
۲۴۳
اول معنیم علم آموخته
۲۴۴
آخر معنیم ایمان سوخته
۲۴۵
اول این ایمان تقلیدی بسوز
۲۴۶
تا کند ایمان تحقیقت بروز
۲۴۷
تو ازین تقلید بگذر همچو من
۲۴۸
زانکه تقلیدت نیارد جان بتن
۲۴۹
چون نرفتی راه افتادی چو زن
۲۵۰
ای مقلد راه مهر او مزن
۲۵۱
مهر او درهر دلی کآمد فرو
۲۵۲
دان که چون خورشید میتابد ازو
۲۵۳
مهر او میدان که لاف و حرف نیست
۲۵۴
بهر مهر او ترا چون ظرف نیست
۲۵۵
سینه را از قید آلایش بسوز
۲۵۶
دیده را ازدیدن صورت بدوز
۲۵۷
بعد از آنی کار مردان پیشه کن
۲۵۸
روز وشب در جستجو اندیشه کن
۲۵۹
چون شوی صافی تمام از بهر او
۲۶۰
دل شود روشن ترا از مهر او
۲۶۱
تو مگو مقبول گشتم ای فضول
۲۶۲
جهد کن تا او ترا سازد قبول

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.