درضمانت بهشت مرکاتب کتاب راواسراراو فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای برادر از ریا پرهیز کن
۲
خامه را بهر نوشتن تیز کن
۳
مظهرم از روی حرمت پیش گیر
۴
وین سخن را یاد ازین درویش گیر
۵
از سر اخلاص بنویس و بفهم
۶
در دل از حاسد میاور هیچ وهم
۷
از تو این صورت بماند یادگار
۸
او شفیع تو شود روز شمار
۹
با خدا من بستهام عهد ای جوان
۱۰
که نباشم بیتو در باغ جنان
۱۱
کردهام عهد آنکه این مظهر نوشت
۱۲
یک زمان بی او نباشم در بهشت
۱۳
آن نویسد اینکه دارد اعتقاد
۱۴
معتقد را جا بهشت عدن باد
۱۵
گر تو مظهررا کتابت میکنی
۱۶
دان که در معنی عبادت میکنی
۱۷
میکنی بغض و خلاف از دل بدر
۱۸
هیچ طاعت نیست زین شایستهتر
۱۹
دان که حیدر بر تو بخشد جام را
۲۰
تو شوی فیّاض خاص و عام را
۲۱
کاتب وحی از کلام الله نوشت
۲۲
کاتب ما نیز مدح شه نوشت
۲۳
حقّ تعالی خود بیامرزد ترا
۲۴
گر کتابت سازی این مظهر چو ما
۲۵
هرکه او این مظهرم خواند بدهر
۲۶
پر کند از علم معنی شهر شهر
۲۷
هر که شک آرد بمظهر لعنتی است
۲۸
زآنکه این مظهر نشان جنّتی است
۲۹
شک میاورد تا بهشتت جا شود
۳۰
در دلت نور یقین پیدا شود
۳۱
هرکه در مظهر شود اسراردان
۳۲
او بداند جمله سرها را عیان
۳۳
هرکه مظهر خواند او مظهر شود
۳۴
همنشین ساقی کوثر شود
۳۵
گر تو جان خواهی بیا مظهر بخوان
۳۶
تا دهد جانت خدا در عین جان
۳۷
مظهرم جان تازه گرداند چو روح
۳۸
جوهر ذاتم دمیده چون صبوح
۳۹
جوهرذاتم جهان را جان بود
۴۰
زآنکه او از معنی قرآن بود
۴۱
جوهر ذاتت بحقّ واصل کند
۴۲
یاترا نوری ز حق در دل کند
۴۳
مظهر من از عجایب نور یافت
۴۴
همچو موسی خویش را در طور یافت
۴۵
مظهر من را لسان الغیب دان
۴۶
اوست اسرار دو عالم را زبان
۴۷
مظهر من در شریعت آمده است
۴۸
در طریقت او حقیقت آمده است
۴۹
مظهر من در شریعت روشن است
۵۰
سوی باغ خلد او یک روزن است
۵۱
مظهر من شاعری بر خود نبست
۵۲
دارد او در نظم با عرفان نشست
۵۳
گر تو ای شاعر ببینی مظهرم
۵۴
تو شوی آگه یقین از جوهرم
۵۵
این زمان معلوم گردد شعر تو
۵۶
خطو خالی تو نیابی اندرو
۵۷
مظهر من نیست شرح نحو و صرف
۵۸
هست معنی نیست آخر صوت و حرف
۵۹
بعد تو عطّار درویشان حق
۶۰
مظهر را درس گویند و سبق
۶۱
گر نخواند خود خوارج مظهرت
۶۲
کم نگردد قیمت این جوهرت
۶۳
جوهرت در گوش صاحب راز شد
۶۴
زآنکه او با اهل حق همراه شد
۶۵
جوهر و مظهر بکنج یار نه
۶۶
خو ورا سرپوش از اسرار نه
۶۷
پی بمعنی برممان تودر مجاز
۶۸
رو بمیدان معانی اسب تاز
۶۹
رو نهان کن بر تو گشتم ملتجی
۷۰
تا نیفتد این بدست خارجی
۷۱
این کتب شرحی بود از انّما
۷۲
وین کتب گوید بیان هل اتی
۷۳
این کتب گوید حدیثی از رسول
۷۴
وین کتب دارد دو نوری از رسول
۷۵
این کتاب اسرار درویشان بود
۷۶
وین کتب گفتار دلریشان بود
۷۷
این کتابم چون محقق مقتداست
۷۸
این کتابم جمله قول انبیاست
۷۹
این کتابم بعد من گوید سخن
۸۰
این کتابم گوید این کن آن مکن
۸۱
این کتابم دان زبان اولیا
۸۲
این کتابم دان مکان انبیا
۸۳
این کتابم معنی مردان ماست
۸۴
این کتابم نوری از ایمان ماست
۸۵
این کتابم دفتر اسرار دل
۸۶
این کتابم نقطهٔ پرگار دل
۸۷
این کتابم ذات آدم آمده
۸۸
همدم عیسی بن مریم آمده
۸۹
این کتاب از قدرت حق دم زده
۹۰
آتشی ازشوق در عالم زده
۹۱
این کتابم در سما جبریل خواند
۹۲
خود ملایک بر زبان بی قیل خواند
۹۳
این کتابم احمد مختار گفت
۹۴
در میان کوچه و بازار گفت
۹۵
این کتابم احمد مختار خواند
۹۶
بعد از آنش از دل عطّار خواند
۹۷
این کتابم در ثنای مرتضی است
۹۸
این کتابم مدح شاه اولیاست
۹۹
این کتابم داد بر عطّار قوت
۱۰۰
گفت از پیغام حیّ لایموت
۱۰۱
این کتب باشد سواد خطّ او
۱۰۲
این کتب باشد حباب شطّ او
۱۰۳
این کتاب از عرش اعظم آمده
۱۰۴
این کتاب از نطق آدم آمده
۱۰۵
این کتاب از شیشهٔ قدرت چکید
۱۰۶
عالم الغیب شهادت را بدید
۱۰۷
این کتابم اهل معنی را بود
۱۰۸
یا مگر عطّار ثانی را بود
۱۰۹
این کتاب از صبح صادق دم زده
۱۱۰
پنجهٔ بر روی نامحرم زده
۱۱۱
این کتب با محرمان همراه شد
۱۱۲
تا بخلوتخانهٔ آن شاه شد
۱۱۳
این کتب دارد شرابی از طهور
۱۱۴
میکند در جان اهل دل ظهور
۱۱۵
این کتب اندر عبادت گفتهام
۱۱۶
درّ اسرارش بشبها سفتهام
۱۱۷
این کتاب اسرار دارد صد هزار
۱۱۸
زین سخن عطّار دارد صد هزار
۱۱۹
این کتاب از نام مظهر آمده
۱۲۰
زانکه او از پیش حیدر آمده
۱۲۱
این کتاب از حق ترا پیغام داد
۱۲۲
این کتاب از حق بدستت جام داد
۱۲۳
این کتب گمراه را رهبر شود
۱۲۴
بر طریق خواجهٔ قنبر شود
۱۲۵
این کتاب از پیش هادی میرسد
۱۲۶
سازدت آگه که مهدی میرسد
۱۲۷
این کتابم بحر بیپایان عیان
۱۲۸
اندر آن سرّ دو عالم را بدان
۱۲۹
این کتابم تاج جمله علمها است
۱۳۰
این سخن جان خوارج را بلاست
۱۳۱
این کتب غواص بحر هر کلام
۱۳۲
این کتب خورده ز کوثر جام جام
۱۳۳
این کتاب آئینه دل را جلاست
۱۳۴
این سخن ورد محبان خداست
۱۳۵
این کتب را ای عزیزم یاد گیر
۱۳۶
بعد از آن ملک دو عالم شاد گیر
۱۳۷
این کتاب ازگفتهٔ عطّار ماست
۱۳۸
مثل این گفتار در عالم کجاست
۱۳۹
این کتب در جان خارج خنجر است
۱۴۰
بلکه بر مثل سنان اشتر است
۱۴۱
این سخن ورد زبان قنبر است
۱۴۲
این سخن شرحی ز روی بوذر است
۱۴۳
این سخن زردیّ روی خارجی است
۱۴۴
بلکه خود سنگ سبوی خارجی است
۱۴۵
ای خوارج ترک بغض و کینه کن
۱۴۶
خاطرت را صاف چون آئینه کن
۱۴۷
تاخدا و خلق را راضی کنی
۱۴۸
جان خود پر نور فیّاضی کنی
۱۴۹
من که عطارم ز جورت سالها
۱۵۰
داشتم در کنج خلوت حالها
۱۵۱
بر زبان حرفی نگفتم زین کلام
۱۵۲
داشتم در پاس این گفت اهتمام
۱۵۳
بعد یک چندی بخود گفتم که تو
۱۵۴
تا بکی باشی چو سنگی در سبو
۱۵۵
آنچه تو در آفرینش دیدهٔ
۱۵۶
وآنچه از ارباب بینش دیدهٔ
۱۵۷
بازگو رمزی که ماند یادگار
۱۵۸
تونمانی او بماند بر قرار
۱۵۹
بر زبان آورده آمد این ترا
۱۶۰
گو بگو عطّار از شیر خدا
۱۶۱
چون سروش غیبیم آمد بگوش
۱۶۲
زان نیارستم شدن زان پس خموش
۱۶۳
گفت من باشد بحکم مظهری
۱۶۴
کو بود از جوهر کل جوهری
۱۶۵
جهر کل ذات پاک مصطفی است
۱۶۶
مظهر کل خود علیّ مرتضی است
۱۶۷
مظهر من وصف ذات مظهر است
۱۶۸
آنکه شهر علم احمد را در است
۱۶۹
جوهر کل بیگمان از حق بود
۱۷۰
عالمان را خود بر این کی دق بود
۱۷۱
علم ما علم کلام کردگار
۱۷۲
غیر این علمم نباشد یادگار
۱۷۳
علم من باشد احادیث کلام
۱۷۴
بهر تو آوردهام من این پیام
۱۷۵
من براه مصطفی دارم قدم
۱۷۶
من بکوی مرتضی دایم روم
۱۷۷
راه این است و روش از من شنو
۱۷۸
تو زبهر مظهرم جان کن گرو
۱۷۹
تاز مظهر زنده گردی جاودان
۱۸۰
تازجوهر ذات گردی جان جان
۱۸۱
هر کتابی کوبرون شد زین کلام
۱۸۲
رو بسوزان جمله را تو والسلام
۱۸۳
چون کلامت حق بود حق گویمت
۱۸۴
بعد از آن در کوی وحدت جویمت
۱۸۵
کوی وحدت کوی درویشان بود
۱۸۶
مذهب حق گفتهٔ ایشان بود
۱۸۷
هرکه پیوندی کند با اهل وصل
۱۸۸
میکشد سر رشتهاش آخر باصل
۱۸۹
کردهام با اصل خود پیوند من
۱۹۰
نفس خود را کردهام در بند من
۱۹۱
خواب غفلت برداز گوش تو هوش
۱۹۲
در بیابان فنا میری چو موش
۱۹۳
رو بدان ای دوست بود خویش را
۱۹۴
چند بینی با بدی بد کیش را
۱۹۵
هرکه از نفس و هوا بیزار شد
۱۹۶
او زخواب غفلتش بیدار شد
۱۹۷
ای برادر همره عقل آمدیم
۱۹۸
در همه علم جهان نقل آمدیم
۱۹۹
من شدم دریا ودارم موجها
۲۰۰
خود چه سنجد قطرهای در پیش ما
۲۰۱
ما ببحر لم یزل پی بردهایم
۲۰۲
پیش از موت معیّن مردهایم
۲۰۳
ای ز غفلت رفته اندر خواب مرگ
۲۰۴
ظلم وبدعت را نکردی هیچ ترک
۲۰۵
تو بدان خود را که تا دانا شوی
۲۰۶
بر وجود خویشتن بینا شوی
۲۰۷
حیف باشد گر ندانی خویش را
۲۰۸
همچو حیوانان دوانی خویش را
۲۰۹
تو ز نسل آدمی ای آدمی
۲۱۰
از معانی نیست در ذاتت کمی
۲۱۱
وز پدر وز جدّ خود رو تافته
۲۱۲
جامهها از بهر شیطان بافته
۲۱۳
خویشتن را با شیاطین کرده جمع
۲۱۴
چون سخنهای شیاطین کرده سمع
۲۱۵
مثل شیطان هر که باشد لعنتی است
۲۱۶
هرکه چون انسان بود او رحمتی است
۲۱۷
فهم انسان طبع درّاک آمده
۲۱۸
جوهر ماهیّتش پاک آمده
۲۱۹
مظهر من دان که عالی گوهر است
۲۲۰
این ز جوهر خانهٔ آن جوهر است
۲۲۱
جوهر معنی من از گنج اوست
۲۲۲
گر نداند مدّعی این رنج اوست
۲۲۳
جوهر معنی من از مرتضی است
۲۲۴
زآنکه او اندر دو عالم رهنماست
۲۲۵
مصطفی و مرتضی یک جوهرند
۲۲۶
با موحدّ همچو نور اندر برند
۲۲۷
مصطفی و مرتضی روحند و جان
۲۲۸
دان تو این اسرار معنی در جهان
۲۲۹
مصطفی و مرتضی دان سرّ غیب
۲۳۰
خود محبّش را نباشد هیچ عیب
۲۳۱
این زمان عطّار آن اسرار یافت
۲۳۲
بلکه او یک لمعه از دیدار یافت
۲۳۳
مثل عطّاری نیامد در جهان
۲۳۴
واقف اسراری نیامد در جهان
۲۳۵
گر شدی غافل ز معنیهای او
۲۳۶
خود نبردی از معانی هیچ بو
۲۳۷
اصل معنی حبّ حیدر دان چو من
۲۳۸
غیر اینم نیست در دنیا وطن
۲۳۹
اصل معنی راه او رفتن بود
۲۴۰
واز طریق خارجی گشتن بود
۲۴۱
اصل معنی آنکه جان من ازوست
۲۴۲
در معانی دیدن جانان نکوست
۲۴۳
هر که مهرش یافت او دین دار شد
۲۴۴
در هدایت همره عطّار شد
۲۴۵
تاج سلطانیّ من از دست اوست
۲۴۶
ناوک معنی من از شست اوست
۲۴۷
از معانیّ ویم من سرفراز
۲۴۸
این معانی را بدانند اهل راز
۲۴۹
اهل راز آنست کو دیندار شد
۲۵۰
همنشین صاحب اسرار شد
۲۵۱
اهل راز آن شد بدین جعفریست
۲۵۲
او چو سلمان بر طریق حیدریست
۲۵۳
اهل راز است آنکه کامل دل شود
۲۵۴
نه چو حیوان پای او در گل شود
۲۵۵
اهل راز آنست با دلدل سوار
۲۵۶
عهد او باشد بمعنی استوار
۲۵۷
اهل راز آن شد که با شاه نجف
۲۵۸
در معانی دیده باشد لو کشف
۲۵۹
اهل راز آنست کو آگاه شد
۲۶۰
او بدین مصطفی همراه شد
۲۶۱
اهل راز آنست کو با مرتضا
۲۶۲
در سوی الله گفت لو کشف الغطا
۲۶۳
اهل راز آنست کو از دید گفت
۲۶۴
نی چو تقلیدی که از تقلید گفت
۲۶۵
اهل راز آنست کو ره راست رفت
۲۶۶
نی چو ظاهر بین که هر سو خواست رفت
۲۶۷
اهل راز آنست کز کوثر چشید
۲۶۸
شربت باقی ز ساقی درکشید
۲۶۹
اهل راز آنست با حق راز گفت
۲۷۰
بعد از آن آن راز با خود باز گفت
۲۷۱
اهل راز آنست در شبهای تار
۲۷۲
او بحال خویشتن گریید زار
۲۷۳
اهل راز آنست کو از خود برست
۲۷۴
بر سریر تخت سلطانی نشست
۲۷۵
اهل راز آنست کز خلقان گریخت
۲۷۶
لاجرم از پیش او شیطان گریخت
۲۷۷
اهل راز آنست کو واصل بود
۲۷۸
واقف او از عارف کامل بود
۲۷۹
اهل راز آنست کآید او وحید
۲۸۰
خاتم ملک ولایت را بدید
۲۸۱
اهل راز آنست کو را عشق گفت
۲۸۲
من ندارم رازها از تو نهفت
۲۸۳
راز اهل راز آگاهی بود
۲۸۴
گر نفهمی تو ز کوتاهی بود
۲۸۵
اهل راز آن شد که او آزاد زیست
۲۸۶
در مجرد خانه استاد زیست
۲۸۷
اهل راز آنست خود را فرد ساخت
۲۸۸
او به تسلیم رضا با درد ساخت
۲۸۹
اهل راز آنست با حقّ آشناست
۲۹۰
در معانی همنشین جان ماست
۲۹۱
اهل راز آنست چون من کار کرد
۲۹۲
خویش را با نور ایمان یار کرد
۲۹۳
اهل راز آنست صبح و شام را
۲۹۴
او بطاعت بگذراند کام را
۲۹۵
اهل راز آنست کو شد مست دوست
۲۹۶
گفت مستیام همه از خمّ اوست
۲۹۷
اهل راز آنست بی می مست شد
۲۹۸
او به پیش عارفان پابست شد
۲۹۹
اهل راز آنست شبها تا بروز
۳۰۰
مظهر عطّار خواند او بسوز
۳۰۱
اهل راز آنست در خلوت نشست
۳۰۲
وآن درمعنی بروی غیر بست
۳۰۳
معنی اوّل بذات اوست ذکر
۳۰۴
معنی آخر ز لطف اوست فکر
۳۰۵
معنی اوّل نبوت را عطا
۳۰۶
معنی آخر ولایت را صفا
۳۰۷
معنی اوّل رسید اسرار غیب
۳۰۸
معنی آخر برآورد او ز جیب
۳۰۹
معنی اوّل شنوده مصطفی
۳۱۰
معنی آخر ربوده مرتضی
۳۱۱
معنی اول به پیش او عیان
۳۱۲
معنی آخر شنوده بی بیان
۳۱۳
معنی اوّل ازو سر برزده
۳۱۴
معنی آخر بمنبر بر شده
۳۱۵
معنی اوّل جهان را نور داد
۳۱۶
معنی آخر بعقبی سور داد
۳۱۷
معنی اوّل که باشد این بدان
۳۱۸
معنی آخر تو از مظهر بخوان
۳۱۹
معنی اوّل امیرالمؤمنین
۳۲۰
معنی آخر امام المتقین
۳۲۱
معنی اوّل شه دلدل سوار
۳۲۲
معنی آخر گرفته ذوالفقار
۳۲۳
معنی اوّل شفیع امّتان
۳۲۴
معنی آخر شده عطّار دان
۳۲۵
معنی اوّل بعالم نور تست
۳۲۶
معنی آخر به آدم نور تست
۳۲۷
معنی اوّل بیان انّما
۳۲۸
معنی آخر عیان هل اتی
۳۲۹
معنی اوّل تو ای در سروری
۳۳۰
معنی آخر تو ای در رهبری
۳۳۱
معنی اوّل کلام کردگار
۳۳۲
معنی آخر توی اسرار یار
۳۳۳
معنی اوّل عیانی در یقین
۳۳۴
معنی آخر نهانی در زمین
۳۳۵
معنی اوّل تو پیدا آمدی
۳۳۶
معنی آخر تو شیدا آمدی
۳۳۷
معنی اوّل تو ای در سرّلن
۳۳۸
معنی آخر توئی در پیرهن
۳۳۹
معنی اوّل بیان انبیا
۳۴۰
معنی آخر نشان اولیا
۳۴۱
معنی اوّل جهان را غلغله
۳۴۲
معنی آخر زمان را ولوله
۳۴۳
معنی اوّل تو جان آری به تن
۳۴۴
معنی آخر برون آری بفن
۳۴۵
معنی اوّل تو حکمی راندی
۳۴۶
معنی آخر بخویشش خواندی
۳۴۷
معنی اوّل تو آدم را رفیق
۳۴۸
معنی آخر بروح الله طریق
۳۴۹
معنی اوّل کمالت بیزوال
۳۵۰
معنی آخر برون از قیل و قال
۳۵۱
معنی اوّل ظهوری در ظهور
۳۵۲
معنی آخر شکوری که غفور
۳۵۳
معنی اوّل تو مقصود آمدی
۳۵۴
معنی آخر تو محمود آمدی
۳۵۵
معنی اوّل تو نطق هر زبان
۳۵۶
معنی آخر تو گفتی هر بیان
۳۵۷
معنی اوّل تو نور آسمان
۳۵۸
معنی آخر رفیق انس و جان
۳۵۹
معنی اوّل بعاشق گفتهٔ
۳۶۰
معنی آخر بصادق گفتهٔ
۳۶۱
معنی اوّل خدا دادت بعلم
۳۶۲
معنی آخر عصا دادت بحلم
۳۶۳
معنی اوّل ز فیضت راه یافت
۳۶۴
معنی آخر ز جبیبت ماه تافت
۳۶۵
معنی اوّل بنامت اوّلیست
۳۶۶
معنی آخر بنامت آخریست
۳۶۷
معنی اوّل تو تاج انبیا
۳۶۸
معنی آخر رواج اولیا
۳۶۹
معنی اوّل ترا قرآن کتاب
۳۷۰
معنی آخر ترا ایمان خطاب
۳۷۱
معنی اوّل ز تو اسرار یافت
۳۷۲
معنی آخر ز تو انوار یافت
۳۷۳
معنی اوّل به ایمان عطف تو
۳۷۴
معنی آخر بانسان لطف تو
۳۷۵
معنی اوّل قبای قدّ تو
۳۷۶
معنی آخر ردای جدّ تو
۳۷۷
معنی اوّل بصادق ختم کن
۳۷۸
معنی آخر بعاشق ختم کن
۳۷۹
معنی اوّل که صدق اولیاست
۳۸۰
در جهان میدان علی موسی الرّضاست
۳۸۱
ای ز تو اسرار مبهم آشکار
۳۸۲
بر درت عیسی بن مریم پردهدار
۳۸۳
علم اسرار لدّنی پیش تست
۳۸۴
سالک اسرار حقّ درویش تست
۳۸۵
خود تو بودی در دل منصور نور
۳۸۶
زآن ازو آمد اناالحقّ در ظهور
۳۸۷
غیر تو خود نیست در عالم کسی
۳۸۸
این شده بر من معیّن خود بسی
۳۸۹
هم تو روحی در بدن هم نور دین
۳۹۰
هم تو باشی با نبوّت همنشین
۳۹۱
هر زمانی جبّهٔ داری بتن
۳۹۲
گه قبا سازی ورا گه پیرهن
۳۹۳
گه نمائی خویش را در آینه
۳۹۴
جلوه گر گردی تو درهر آینه
۳۹۵
گه بپوشی خود لباس عاشقان
۳۹۶
گه شوی اندر میان جان نهان
۳۹۷
گه بمظهر وصف خودسازی عیان
۳۹۸
گه بجوهر کشف خود سازی بیان
۳۹۹
گه باشتر نامه داری حالها
۴۰۰
در لسان الغیب داری قالها
۴۰۱
گه باشتر نامه گوئی راز خود
۴۰۲
گه به اشتر نامه داری ناز خود
۴۰۳
گه به اشتر نامه گوئی سرّ هو
۴۰۴
گه به اشترنامه داری گفتگو
۴۰۵
گه به اشتر نامه عاشق بوده
۴۰۶
گه به اشتر نامه صادق بودهٔ
۴۰۷
گه میان اشتران گشتی نهان
۴۰۸
از تو دلها چون جرس اندر فغان
۴۰۹
گه درآئی در میان راز
۴۱۰
گه کنی در ملک معنی ترکتاز
۴۱۱
گه عرب گردی و گوئی زنجبیل
۴۱۲
گه همی خوانی تسمّی سلسبیل
۴۱۳
گه بپوشی عقل رادستار عشق
۴۱۴
گه ببندی شیخ را زنّار عشق
۴۱۵
گه میان جمع باشی جام می
۴۱۶
گه بهار آیی و گه باشی بدی
۴۱۷
گه تو ترکی در حبش گه فارسی
۴۱۸
گه بملک روم مثل حارسی
۴۱۹
گه قدم داری بمصر و گه بشام
۴۲۰
ماوراءالنهر داری خود مقام
۴۲۱
گه خراسانی شده در ملک طوس
۴۲۲
تاترا عطّار باشد پای بوس
۴۲۳
گه خطائی خوانمت اندر ختن
۴۲۴
گه امیری با اسیری در سخن
۴۲۵
گه به تخت و دشت داری تکیه گاه
۴۲۶
گه درون کاشغر داری سپاه
۴۲۷
گه خجند واندجان را کرده سیر
۴۲۸
گه گشاده در بخارا باب خیر
۴۲۹
گه بخوارزمی و گه در مرو و تون
۴۳۰
گه کنی شاپور ما را سرنگون
۴۳۱
گه عراق و فارس را برهم زنی
۴۳۲
گه به آذربایجان این دم زنی
۴۳۳
گه به گیلان در روی چون ششدری
۴۳۴
گه درون شیروان بر منبری
۴۳۵
گه تو پوشی اردبیلی را لباس
۴۳۶
گه حلب را کردهٔ تخت اساس
۴۳۷
گه بقسطنطین درآیی خود بقهر
۴۳۸
گه فرنگی را دهی ناقوس دهر
۴۳۹
گه درآیی خود بهندستان زمین
۴۴۰
تا ببینی آنچه دیدی پیش ازین
۴۴۱
گه میان انبیا در خرقهٔ
۴۴۲
گه میان اولیا در خرقهٔ
۴۴۳
در جهان در هر زمان غوغای تست
۴۴۴
خود بهر قرنی بجان سودای تست
۴۴۵
بر سریر ملک و دولت کام تو
۴۴۶
در دل آدم همه آرام تو
۴۴۷
گه بمکّه خان سلطانی نهی
۴۴۸
گه نجف را گنج پنهانی نهی
۴۴۹
سالها در ملک سرمد بودهٔ
۴۵۰
در مدینه با محمّد بودهٔ
۴۵۱
با تمام انبیا همراه تو
۴۵۲
خود تمام اولیا را شاه تو
۴۵۳
ای تو کرده جان مشتاقان کباب
۴۵۴
ای تو کرده ملک جسمانی خراب
۴۵۵
هرچه خواهی آن کنی سلطان توئی
۴۵۶
بر جراحتهای ما درمان توئی
۴۵۷
آنچه حکم تست من آن میکنم
۴۵۸
جان فدای جان و جانان میکنم
۴۵۹
داغ ماند خود بجانم سود تست
۴۶۰
بهر سودش خود وجودم عود تست
۴۶۱
من شدم تسلیم بهر سوختن
۴۶۲
وآن قبای آتشین را دوختن
۴۶۳
سوزشی کز تست مرهم خوانمش
۴۶۴
درد کان از تست راحت دانمش
۴۶۵
آتشی کز تست من پروانه وار
۴۶۶
اندر آن آتش درآیم بیقرار
۴۶۷
آنکه سوزی نیستش خاکستر است
۴۶۸
وآنکه سوزد همچو اخگر انور است
۴۶۹
شعلهٔ آتش زدی درجان ما
۴۷۰
آتشینم ساختی خوش مرحبا
۴۷۱
در زدی آتش که تا سوزی مرا
۴۷۲
خود چه باشد ذرّهای پیش ضیا
۴۷۳
من نیم خود هیچ و جمله خود توئی
۴۷۴
من زخود برداشتم اسم دوئی
۴۷۵
من وجود خویش را انداختم
۴۷۶
جان خود را پیش جانان باختم
۴۷۷
گر تو خواهی تاشوی آزاد و فرد
۴۷۸
آر تسلیم و رضا وسوز و درد
۴۷۹
درد و سوزش حال درویشان بود
۴۸۰
ناله و غم در دل ایشان بود
۴۸۱
سوخت او عطّاررا از شوق خویش
۴۸۲
درد او مرهم کنم بر جان ریش
۴۸۳
هر دلی کز درد تو بی ذوق شد
۴۸۴
همچو شیطان گردنش در طوق شد
۴۸۵
هرچه از پیش تو باشد خوش بود
۴۸۶
بس لطیف و نازک ودلکش بود