تمثیل احوال آنهائی که بهر چه توجه پذیرند، رنگ آن گیرند و برای صورت میرند
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بود دربغداد شیخی نیک رای
۲
خلعت عرفان گرفته از خدای
۳
بود زاهد درورع پیچیده بود
۴
نقطهٔ دیدار معنی دیده بود
۵
در علوم فقه و اندر علم حال
۶
بود سرور بر همه اهل کمال
۷
گرچه دایم داشت درخلوت نشست
۸
ناگه او را میل سیری داد دست
۹
اوبگرد شهر اندر سیر بود
۱۰
بر در یک خانهٔ بنشست زود
۱۱
خواست شیخ از مردم آن خانه آب
۱۲
پیشش آمد دختری چون آفتاب
۱۳
همچو حوران بهشتی تازه روی
۱۴
جام آبی داشت در کف مشکبوی
۱۵
آب را بستاند و بروی چشم دوخت
۱۶
آب آتش گشت و او را زود سوخت
۱۷
رفت از دست و به عشقش عقل داد
۱۸
ای مسلمانان ز روی خوب داد
۱۹
گشت پیدا ناگه آنجا باب او
۲۰
شیخ را چون دید گفتش کی نکو
۲۱
لطف کن در کلبهٔ روشن درآ
۲۲
تا بگیرد کلبهٔ مسکین ضیا
۲۳
شیخ با خواجه درون خانه شد
۲۴
رفتنش مقصود آن جانانه شد
۲۵
شیخ از فرزند چون پرسید ازو
۲۶
خواجه گفت ای نیکخوی نیک جو
۲۷
دختری دارم که آورد آب را
۲۸
او وداعی کرده شبها خواب را
۲۹
ذوق ارباب صفا دارد بسی
۳۰
در عبادت نیست مثل او کسی
۳۱
گفت شیخ ای خواجهٔ نیکو سرشت
۳۲
گر تو داری ذوق رضوان بهشت
۳۳
دخترت را در نکاح من کنی
۳۴
خانهٔ خود را بدین روشن کنی
۳۵
گفت شیخا او ترا خود بنده است
۳۶
اوبنور معنی تو زنده است
۳۷
پس نکاحش کرد و تسلیمش نمود
۳۸
زانکه آن دختر دل ازوی برده بود
۳۹
بود آن خواجه بسی منعم بدهر
۴۰
مال و نام او گرفته شهر شهر
۴۱
خانهها از بهر شیخ آباد کرد
۴۲
شیخ را از جاه و دنیا شاد کرد
۴۳
گفت من دارم توّقع از کرم
۴۴
زود اندازی ز دوشت خرقه هم
۴۵
پس بپوشی خلعتی خوش با صفا
۴۶
دوراندازی ز بر این ژنده را
۴۷
چون شنید این شیخ گفتش مرحبا
۴۸
رفت درحمّام و پوشید او قبا
۴۹
چونکه شب آمد درون خانه شد
۵۰
بر سر مشغولی شیخانه شد
۵۱
گفت سویم آورید آن خرقه را
۵۲
زآنکه بی آن نیست ذکر از من روا
۵۳
ناگه آوازی شنید او از آلاه
۵۴
کی بیک دیدن برون رفته ز راه
۵۵
چون نظر کردی بسوی غیر ما
۵۶
خرقهٔ ظاهر کشیدم بر ملا
۵۷
گر بیندازی نظر دیگر نهفت
۵۸
خلعت باطن ز تو خواهم گرفت
۵۹
چون نظر افتاد سوی دیگرت
۶۰
خرقهات بیرون فکندم از برت
۶۱
گر کنی تو یک نظر دیگر به غیر
۶۲
میفرستم زودت از مسجد به دیر
۶۳
از مقام آشنائی رانمت
۶۴
پس بدار بینوائی خوانمت
۶۵
گر نظر اندازی یکبار دگر
۶۶
من روان اندازمت اندر سقر
۶۷
هرکه او در غیر حق دارد نظر
۶۸
او به باغ خلد کی یابد مقر
۶۹
پس طلاقش داد و آمد در خروش
۷۰
گشت او بار دگر پشمینه پوش
۷۱
گر همی خواهی که ایمان باشدت
۷۲
بهرهای از نور عرفان باشدت
۷۳
تو نظر بر پشت پای خویش دار
۷۴
پس بذکر و فکر او دل برگمار
۷۵
تو بعزَّت نه قدم در کوی دوست
۷۶
تاکه ره یابی تو در پهلوی دوست
۷۷
تو نظر در روی درویشان فکن
۷۸
تا که مقبول نظر گردی چو من
۷۹
تو نظر داری خود از درّ یتیم
۸۰
لیک اندازی نظر را تو ز بیم
۸۱
بیم را بگذار و دل برکن زشرّ
۸۲
تا شوی در ملک جان صاحب نظر
۸۳
عاشقان را خوف نبود در جهان
۸۴
چشم باطن برگشا این را بدان
۸۵
پاکبازان را نباشد بیم جان
۸۶
مست جانان را نباشد بیم جان
۸۷
من نظر بازم بسوی یار خویش
۸۸
زآنکه این بینش ازو دیدم زپیش
۸۹
هرنظر را بینش دیگر بود
۹۰
هر دلی را دانش دیگر بود
۹۱
هرکسی را در نظر نوری دهند
۹۲
گر بهشتی شد باو حوری دهند
۹۳
هرکه حق جوید بیابد دوست را
۹۴
غیر این معنی نباشد پیش ما
۹۵
رو تو بین حق را بچشم سرعیان
۹۶
تا شود روشن بتو سرّ نهان
۹۷
رو تو حق بین باش و با حق گوی راز
۹۸
همچو شمعی باش پیشش درگداز
۹۹
دیدهٔ خود را تو در معنی گشا
۱۰۰
تا شوی در معنی ما آشنا
۱۰۱
رو نظر را بر رخ دانا فکن
۱۰۲
و از زبان او شنو نطق سخن
۱۰۳
رو نظر را در حقیقت تو بباز
۱۰۴
تا شود باب ولایت بر تو باز
۱۰۵
رو نظر بند از تمام خلق عام
۱۰۶
تا نیفتی همچو نادانان بدام
۱۰۷
دام نادانان تصرّف در جهان
۱۰۸
این به پیش جمله دانایان عیان
۱۰۹
رو گذر کن تو ازین دام بلا
۱۱۰
تا شوی پاک و لطیف و با صفا
۱۱۱
هرکه ازدام بلا پرهیز کرد
۱۱۲
او قلم را بهر مظهر تیز کرد
۱۱۳
او نوشت این مظهرم را بهر خود
۱۱۴
تا بگیرد در ولایت شهر خود
۱۱۵
شهر ما را نام باشد علم دوست
۱۱۶
علم یار ما چو روی او نکوست
۱۱۷
جوهر انسان رخ نیکو بود
۱۱۸
هرکه نیکو روست انسان او بود
۱۱۹
روی نیکو باطن روشن بود
۱۲۰
خود بهشت دانشش گلشن بود
۱۲۱
اصل معنی دوری خلقان بود
۱۲۲
هرکه جست از مردمان انسان بود
۱۲۳
دوری خلقان ترا واصل کند
۱۲۴
نور عرفان در دلت حاصل کند
۱۲۵
دور از خلقان ببینی دوست را
۱۲۶
همچو حبّه دور گردان پوست را
۱۲۷
تو به دانایان قرین شو همچو من
۱۲۸
زآنکه بر دانا شود روشن سخن
۱۲۹
پیش دانا علم باشد صد هزار
۱۳۰
پیش نادان جهل باشد بیشمار
۱۳۱
پیش دانا علم معنی خواندهام
۱۳۲
بر دو عالم اسب دولت راندهام
۱۳۳
من ز دانایان معنی بهرهمند
۱۳۴
من به فتراک معانی در کمند
۱۳۵
من ز دانا نور معنی دیدهام
۱۳۶
گل ز بستان معانی چیدهام
۱۳۷
پیش دانایم کتاب دید او
۱۳۸
پیش دانایم همه توحید او
۱۳۹
پیش دانا علم پنهان خواندهام
۱۴۰
علم صورت پیش نادان ماندهام
۱۴۱
پیش دانا نیک باشد قهر او
۱۴۲
پیش دانا شهد باشد زهر او
۱۴۳
پیش دانا در نظر باشد هم او
۱۴۴
پیش نادان مختصر باشد هم او
۱۴۵
پیش دانا خود نظر بر او کنم
۱۴۶
پیش نادان خود حذر از او کنم
۱۴۷
پیش دانا معنی قرآن عیان
۱۴۸
پیش نادان معنی قرآن نهان
۱۴۹
پیش دانا صورت دلدار ماست
۱۵۰
پیش نادان خود همه انکار ماست
۱۵۱
پیش دانا عزّت و شاهی بود
۱۵۲
پیش نادان جمله گمراهی بود
۱۵۳
پیش دانا علم فقر است و فنا
۱۵۴
پیش نادان جمله مکر است و دغا
۱۵۵
پیش دانا گر روی انسان شوی
۱۵۶
پیش نادان مردهٔ بیجان شوی
۱۵۷
پیش دانا عشق رهبر آمده
۱۵۸
پیش نادان عقل پی برآمده
۱۵۹
پیش دانا صورت دنیا هبا
۱۶۰
پیش نادان حیفهٔ دنیا عطا
۱۶۱
پیش دانا قوت روح از ذکر حی
۱۶۲
پیش نادان نام آن کاووس کی
۱۶۳
پیش دانا خود شراب از عشق نوش
۱۶۴
پیش نادان روی خود در فسق پوش
۱۶۵
پیش دانا جمله مشکل حل شود
۱۶۶
پیش نادان کار تو مهمل شود
۱۶۷
پیش دانا سر بنه تا سر شوی
۱۶۸
پیش نادان چند بر منبر شوی
۱۶۹
پیش دانا علم بهتر آمده
۱۷۰
پیش نادان جهل سرور آمده
۱۷۱
پیش دانا صورت زیبا نکوست
۱۷۲
پیش نادان جیفهٔ دنیا نکوست
۱۷۳
پیش دانا جمله مشکل حل شود
۱۷۴
پیش نادان کار تو مهمل شود
۱۷۵
پیش دانا علم سبحانی بود
۱۷۶
پیش نادان ظلم سلطانی بود
۱۷۷
پیش دانا عدل و انصاف کرم
۱۷۸
پیش نادان بخل باشد محترم
۱۷۹
پیش دانا دین حق باشد تمام
۱۸۰
پیش نادان خود نباشد جز ظلام
۱۸۱
پیش دانا خوان تو مظهر را بدهر
۱۸۲
پیش نادان رو تو بردارش بقهر
۱۸۳
پیش دانا جوهر ذات آمده
۱۸۴
پیش نادان شعر و ابیات آمده
۱۸۵
هرکه مظهر را بخواند در بلا
۱۸۶
آن بلا گردد به پیش او هبا
۱۸۷
هرکه دارد مظهرم همراه خود
۱۸۸
اوشود منعم زجود شاه خود
۱۸۹
هرکه خواهد پیر و شیخ راهبر
۱۹۰
جوهر و مظهر بجوید در بدر
۱۹۱
چون بیابد باب جنّت یافته
۱۹۲
معنی قرآن بعصمت یافته
۱۹۳
معنی قرآن احادیث نبی
۱۹۴
جملگی ثبت است دروی بس جلی
۱۹۵
پیش دانا مرتضی باشد امام
۱۹۶
پیش نادانان چگویم والسّلام
۱۹۷
پیش دانا او امام راستی
۱۹۸
پیش نادان دون نوخواستی
۱۹۹
پیش دانا مرتضا ایمان بود
۲۰۰
پیش نادان غیر او آنسان بود
۲۰۱
پیش دانا صورت و معنی ازوست
۲۰۲
پیش نادان حیرت این گفتگوست
۲۰۳
پیش دانا خرقه مستی بود
۲۰۴
پیش نادان دیدن هستی بود
۲۰۵
راهبر در راه احمد مرتضی است
۲۰۶
غیر او رهبر نمیدانم کجاست
۲۰۷
گر توداری غیر این ره بیرهی
۲۰۸
همچو حیوان اوفتاده در چهی
۲۰۹
جمله یاران دیدهاند این راه را
۲۱۰
خواندهاند ایشان کلام الله را
۲۱۱
تا کلام الله را دانستهایم
۲۱۲
معنی آن را بجان پیوستهایم
۲۱۳
گر تو غیر از وی بگیری رهبری
۲۱۴
در جهان باشی تو کمتر از خری
۲۱۵
گر همی خواهی که معنی دان شوی
۲۱۶
در معانی جامع قرآن شوی
۲۱۷
رو براه حیدر کرّار تو
۲۱۸
تا شوی از عمر برخوردار تو
۲۱۹
رو براه مرتضی کو رهنماست
۲۲۰
در معانی مظهر نور خداست
۲۲۱
او بحکم حق ترا باشد ولی
۲۲۲
گر ندانستی تو بیشک جاهلی
۲۲۳
او تمام اولیا را سر بود
۲۲۴
او بشهر علم احمد در بود
۲۲۵
خود از او اسرار گشته آشکار
۲۲۶
خود از او عطّار گشته راز دار
۲۲۷
خود ازو عطّار این اسرار یافت
۲۲۸
خود ازو عطّار این گفتار یافت
۲۲۹
خود ازو عطّار گشته سربلند
۲۳۰
خود ازو عطّار صید این کمند
۲۳۱
خود ورا عطّار مدّاح آمده
۲۳۲
او درین کشتی چو ملّاح آمده
۲۳۳
ای ترا عطّار سلطان خوانده
۲۳۴
در معانی تاج ایمان خوانده
۲۳۵
ای ترا عطّار مظهر خوانده
۲۳۶
در معانی سرّجوهر خوانده
۲۳۷
ای تو را عطّار دیده در یقین
۲۳۸
ای ترا عطّار خوانده علم دین
۲۳۹
ای ترا عطّار جان بازآمده
۲۴۰
در حقیقت صاحب راز آمده
۲۴۱
ای ترا عطّار منصور دوم
۲۴۲
گشته در جویائی ذات تو گم
۲۴۳
ای ترا عطّار جویا آمده
۲۴۴
از عدم بهر تو پیدا آمده
۲۴۵
تا بگوید آنچه او نشنیده است
۲۴۶
تا بگوید آنچه در دین دیده است
۲۴۷
تا بگوید آنچه از حق آمده است
۲۴۸
در معانی عین مطلق آمده است
۲۴۹
تا نماید راه حق را از عیان
۲۵۰
تا دهد او سوی معنی ها نشان
۲۵۱
خود ترا عطّار در توحید دید
۲۵۲
از تو او اسرار معنیها شنید
۲۵۳
تا نماید راه احمد را بخلق
۲۵۴
او برد زنّار ما را زیر دلق
۲۵۵
او درآرد روح و معنی را بجان
۲۵۶
او دمد صور حیات جاودان
۲۵۷
آنچه او گفته است تو کی گفتهٔ
۲۵۸
ره که او رفته است تو کی رفتهٔ
۲۵۹
سالک واصل که باشد یار او
۲۶۰
هر دو عالم نقطهٔ پرگار او
۲۶۱
یار معنیّش محمد آمده
۲۶۲
غیر شرع او همه رد آمده
۲۶۳
خود زآدم تا بایندم مثل او
۲۶۴
من ندیدم سالکی در گفتگو
۲۶۵
گفت این مظهر که تا واقف شوی
۲۶۶
بر طریق راستان منصف شوی
۲۶۷
هرکه او منصف بود شرع آن اوست
۲۶۸
علم معنی نامهٔ دیوان اوست
۲۶۹
در طریقت خواندهام آن نامه را
۲۷۰
در حقیقت راندهام آن خامه را
۲۷۱
خود حقیقت سرّ درویشان بود
۲۷۲
خود طریقت شیوهٔ ایشان بود
۲۷۳
رو بکن بر شاه درویشان سلام
۲۷۴
تا بگیرد علم معنیات نظام
۲۷۵
ظاهر و باطن به شاهت راست کن
۲۷۶
نورایمان را ز حق درخواست کن
۲۷۷
نور ایمان روی اودیدن بود
۲۷۸
صدق ایمان کوی او رفتن بود
۲۷۹
چون نداری صدق ایمان نیستت
۲۸۰
خود طریق شاه مردان نیستت
۲۸۱
از جهان آزاد و فردند ای پسر
۲۸۲
دستشان باشد بمعنی در کمر
۲۸۳
چون نیابی پیش مقبولان قبول
۲۸۴
چند گردی گرد هر دربوالفضول
۲۸۵
گرد درها خود همی گردی چو سگ
۲۸۶
تا بگیری لقمهٔ نانی به تک
۲۸۷
خود زبهر دانشت این سیر نیست
۲۸۸
اصل معنیّت یقین برخیر نیست
۲۸۹
علم بهر منصب و مالت بود
۲۹۰
نه ز بهر عقبی و حالت بود
۲۹۱
علم بهر آنکه بالا بگذری
۲۹۲
یا ز اوقاتی ته نانی خوری
۲۹۳
بهر این مردود گشتی ای فقیه
۲۹۴
اسم تو در ملک عقبی شد سفیه
۲۹۵
ای ز بهر لقمهای بیجان شده
۲۹۶
در تمام عمر سرگردان شده
۲۹۷
ای ز بهر لقمهای سر باخته
۲۹۸
بهر دنیا دین خود در باخته
۲۹۹
ناتوانی کو بدنیا دل نهاد
۳۰۰
دنیی وعقبیّ خود بر باد داد
۳۰۱
خویش را از بهر منصب خوار کرد
۳۰۲
باطن خود را چو سگ مردار کرد
۳۰۳
کوش در ابیات من گر واقفی
۳۰۴
عاقبت را کن نظر گر عارفی
۳۰۵
شرم از حق دار ای رسوای دین
۳۰۶
تا بکی باشی چو گربه در کمین
۳۰۷
شرم دار از فشّ و دستار بزرگ
۳۰۸
در جهان تا کی دوی مانند گرگ
۳۰۹
گشتهای مانند گرگان پنجه زن
۳۱۰
تا خوری مرداری ای پرورده تن
۳۱۱
چند بهر خانهٔ تن در جهان
۳۱۲
زار گردی گه به این و گه به آن
۳۱۳
سودی کی باشد ترا زین ای پسر
۳۱۴
عاقبت ازخانه گیری راه در
۳۱۵
خود از آن در سوی گورستان روی
۳۱۶
بیشکی درگور بی ایمان روی
۳۱۷
هرکه او در گور بی ایمان رود
۳۱۸
بی شکی او در وادی شیطان رود
۳۱۹
جای شیطان در سقر باشد بدان
۳۲۰
در سقر او را مقرّ باشد بدان
۳۲۱
هر که این قول صوابم بشنود
۳۲۲
یا باین اسرار نیکو بگرود
۳۲۳
او ز شیطان و جهنّم فارغ است
۳۲۴
زندهٔ باشد که از غم فارغ است
۳۲۵
او وجود خویش را احیاء دهد
۳۲۶
خویش را بر تخت جنّت جا دهد
۳۲۷
او بشرع مصطفی کامل شود
۳۲۸
او بنور اولیا قابل شود
۳۲۹
او بفرقان معانی سر شود
۳۳۰
او ز اکسیر ولی چون زر شود
۳۳۱
او درآید در طریق انبیا
۳۳۲
راه بین گردد بنور اولیا
۳۳۳
در طریق اولیا او رهرو است
۳۳۴
راه تقلیدی به پیشش یک جواست
۳۳۵
راه تقلیدی به پیش شیخ مان
۳۳۶
تو براه عارفان رو در امان
۳۳۷
شیخ ظاهربین چو خودبین گشته است
۳۳۸
از قدم تا فرق سرگین گشته است
۳۳۹
شیخ ظاهربین که چَهها ساخته
۳۴۰
جمله خلقان رادر آن انداخته
۳۴۱
شیخ صورت بین که او اندر جهان
۳۴۲
ساخته ویران هزاران خانمان
۳۴۳
خویش را در زهد داند کاملی
۳۴۴
تا بدام او در افتد جاهلی
۳۴۵
حیله و مکر و دغا در شأن اوست
۳۴۶
جیفهٔ دنیا همه ایمان اوست
۳۴۷
رو اگر مردی تو ترک این بکن
۳۴۸
غیر اینم نیست در معنی سخن