تنبیه در آنکه از غیرببری و بخود روی آوری تا درحجاب نمیری
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بُد به نیشابور مرد منعمی
۲
بود او را خانهٔ پردرهمی
۳
تاجران بسیار در ملک جهان
۴
بهر نفع مال میکردی روان
۵
مزرعه در ملک ما بسیار داشت
۶
تخم بیصبری در او بسیار کاشت
۷
خانهها و جایها بسیار ساخت
۸
خود چه حاصل چون کسی را کم نواخت
۹
روز و شب فکرش خیال جاه بود
۱۰
دستش ازنیکی ولی کوتاه بود
۱۱
ناگهم افتاد در کویش گذر
۱۲
بود چون فرزند او بیرون در
۱۳
چشم او افتاده بر من گفت آه
۱۴
آمدی خوش ورنه میگشتم تباه
۱۵
از جفای دورو ازدرد پدر
۱۶
این زمان افتاده از خود بیخبر
۱۷
این توقع دارم از لطف تو من
۱۸
پیش او آیی و گوئی یک سخن
۱۹
مدت ده روز شد تاخسته است
۲۰
او زاکل و شرب لب بربسته است
۲۱
هر که آید در عیادت پیش او
۲۲
غیر فحش از وی نیامد گفتگو
۲۳
در نصیحت نکتهای با او بگوی
۲۴
تا نریزد او ازین فحش آب روی
۲۵
چون برفتم پیش او بیگفتگو
۲۶
در مقام کندن جان بود او
۲۷
چون نظر افتاد او را بر فقیر
۲۸
گفت ای عطّار ما را دستگیر
۲۹
گفتمش دم با خدا باید زدن
۳۰
خود از این دنیا بدر باید شدن
۳۱
گفت ای عطّار رفتن مشکل است
۳۲
زآنکه حبّ این جهانم در دل است
۳۳
این چنین در روی من بسیار گفت
۳۴
وآن همه از هستی و پندار گفت
۳۵
من زبالینش روان برخاستم
۳۶
هر زمان از بیم آن میکاستم
۳۷
چون باو گفتم بسی گوی از خدا
۳۸
یا ببر پیشم تو نام مصطفی
۳۹
او ز مال و جاه خود میگفت قال
۴۰
خود نبود از یاد حقش ذوق و حال
۴۱
جان همی کند و همی گفت این سخن
۴۲
غیر این معنی نبودش هیچ فن
۴۳
ناگهی درویشی آمد پیش من
۴۴
گفت از حال غنی برگو سخن
۴۵
گفتمش ای دوست او جان میکند
۴۶
خویشتن را او بزندان میکند
۴۷
چون شنید این قصه از من پیر راه
۴۸
خندهٔ او کرد از شکر الاه
۴۹
گفت او هفتاد سال ای اهل دل
۵۰
درجهان کنده است جانی متصل
۵۱
او بعمر خویشتن جان کنده است
۵۲
این زمان در پیش شیطان مانده است
۵۳
ای برادر حال دنیا دار بین
۵۴
چون درون نار گشته زار بین
۵۵
ای برادر از جهان بیزار باش
۵۶
دایماً با ذکر حق درکارباش
۵۷
هرکه دنیا دار شد مردود شد
۵۸
همچو هیمه در میان دود شد
۵۹
هر که دنیا دار شد بی ما بود
۶۰
در دو عالم بیشک او رسوا بود
۶۱
هر که دنیا دار شد غمخوار شد
۶۲
او ز دنیائی خود بیمار شد
۶۳
هر که دنیا دار شد او مردهایست
۶۴
او به خواری در جهان افسرده ایست
۶۵
هر که دنیا دار شد او یار نیست
۶۶
در دو عالم خود ازو آثار نیست
۶۷
هر که دنیا دار شد او را مبین
۶۸
تا نیندازد ترا او بر زمین
۶۹
هر که دنیا دار شد ترسان بود
۷۰
پیشوای او همه شیطان بود
۷۱
هر که دنیا دار شد آلوده شد
۷۲
او بکفگر جهان پالوده شد
۷۳
هر که دنیا دار شد لذت نیافت
۷۴
او به پیش عارفان همّت نیافت
۷۵
هر که دنیا دار شد عقبی ندید
۷۶
او ثمر از خوشهٔ طوبا نچید
۷۷
هر که دنیا دار شد از ما گذشت
۷۸
دارد او با اهل دنیا خود نشست
۷۹
هر که دنیا دار شد ای وای او
۸۰
خود مرا رحم است بر فردای او
۸۱
هر که دنیا دار شد خود را بسوخت
۸۲
یا به تیری از بلا خود را بدوخت
۸۳
هر که دنیا دار شد بیمار شد
۸۴
او برون از کلبهٔ عطّار شد
۸۵
هر که دنیا دار شد زیر زمین
۸۶
خود ورا شیطان ملعون درکمین
۸۷
هر که دنیا دار شد او گیج شد
۸۸
همچو مال خویشتن او هیچ شد
۸۹
هر که دنیا دار شد از ما برید
۹۰
در معانی مظهر ما را ندید
۹۱
هر که دنیا دار شد سودا پزد
۹۲
مار دنیا دایمش بر پا گزد
۹۳
هر که دنیا دار شد آخر چه کرد
۹۴
او ز دنیا رفت با صد آه و درد
۹۵
هر که دنیا دار شد مرگش گرفت
۹۶
هرکه عقبا دار شد ترکش گرفت
۹۷
هر که دنیا دار شد اهل گل است
۹۸
هرکه عقبی دار شد اهل دلست
۹۹
هر که دنیا دار شد کی راه دید
۱۰۰
خویشتن را عاقبت درچاه دید
۱۰۱
هر که دنیا دار شد کفتار شد
۱۰۲
او درون غار بسته خوار شد
۱۰۳
هر که دنیا دار شد او کور شد
۱۰۴
در میان مفلسان عور شد
۱۰۵
هر که دنیا دار شد کی آدمی است
۱۰۶
کی ورا در علم معنی خرّمیست
۱۰۷
هر که دنیا دار شد کی عشق دید
۱۰۸
مظهر عطّار را او کی شنید
۱۰۹
هر که دنیا دار شد مظهر نیافت
۱۱۰
او ز جوهر ذات من جوهر نیافت
۱۱۱
هر که دنیا دار شد عطّار نیست
۱۱۲
در معانی واقف اسرار نیست
۱۱۳
هر که دنیا دار شد در زحمت است
۱۱۴
هرکه از پیشش رود در رحمت است
۱۱۵
هر که دنیا دار شد ویران شود
۱۱۶
یامثال خواجهٔ دیوان شود
۱۱۷
هر که دنیا دار شد او منصبی است
۱۱۸
او در آن صورت بمعنی عقربیست
۱۱۹
هر که دنیا دار شد دکّان گرفت
۱۲۰
نه برفت و علّم القرآن گرفت
۱۲۱
هر که دنیا دار شد دنیا گرفت
۱۲۲
خویش را در پیش شیطان جا گرفت
۱۲۳
هر که دنیا دار شد فاسق بود
۱۲۴
کی چودرویشان دین عاشق بود
۱۲۵
هر که دنیا دار شد در نار سوخت
۱۲۶
او زبهر جیفهٔ دینار سوخت
۱۲۷
هر که دنیا دار شد او جان کند
۱۲۸
از تن خود جامهٔ ایمان کند
۱۲۹
هر که دنیا دار شد خود بین شده
۱۳۰
پای تا سر جملگی سرگین شده
۱۳۱
هر که دنیا دار شد سنگین دلست
۱۳۲
همچو خر دایم فتاده در گل است
۱۳۳
هر که دنیا دار شد در راه ماند
۱۳۴
پای بسته دردرون چاه ماند
۱۳۵
هر که دنیا دار شد دانی چه کرد
۱۳۶
او ز دنیا رفت با صد آه و درد
۱۳۷
هر که دنیا دار شد دیندار نیست
۱۳۸
او درون کلبهٔ عطّار نیست
۱۳۹
در گذر از جیفهٔدنیای دون
۱۴۰
تا برآری از صدف گوهر برون
۱۴۱
گوهر معنی بیان انبیاست
۱۴۲
جوهر معنی زبان اولیاست
۱۴۳
در معانی کوش نی در جاه و مال
۱۴۴
زآنکه جاه و مال را باشد زوال
۱۴۵
مال دنیا از حقت دوری دهد
۱۴۶
پس ترا از کفر رنجوری دهد
۱۴۷
درگذر از منصب دنیای دون
۱۴۸
زانکه خلقی را دراندازد بخون
۱۴۹
بگذر از دنیا و جام عشق نوش
۱۵۰
همچو مستان خدامیکن خروش
۱۵۱
گر تو خواهی پیش آن دلجو شوی
۱۵۲
بایدت اولّ که همچون او شوی
۱۵۳
یعنی از هستی خود از دل گذر
۱۵۴
وآنگهی بیخود بسویش راه بر
۱۵۵
چون درآئی خویش را گم کن دراو
۱۵۶
تا بیابی خویش را پهلوی او
۱۵۷
هر که دارد این ادب مقبل بود
۱۵۸
او بمقبولان حق واصل بود
۱۵۹
هرکه دارد این ادب مظهر گرفت
۱۶۰
جام راحت از کف حیدر گرفت
۱۶۱
خویش رادر زندگانی فوت بین
۱۶۲
این معانی را تو پیش از موت بین
۱۶۳
تا بمانی زنده درملک الاه
۱۶۴
خود بعلّیّینت باشد تکیه گاه