عطار · مصیبت نامه

فی معراج النبی صلی الله علیه و اله و سلم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یک شبی در تاخت جبریل امین
۲
گفت ای محبوب رب العالمین
۳
صد جهان جان منتظر بنشستهاند
۴
در گشاده دل بتو در بستهاند
۵
هفت طارم را ز دیدارت حیات
۶
تابرآئی زین رواق شش جهات
۷
انبیا را دیدهها روشن کنی
۸
قدسیان را جانها گلشن کنی
۹
این جهان و آن جهان درهم زنی
۱۰
پس علم در دزوهٔ عالم زنی
۱۱
چون برفتی از جهان وز جان همی
۱۲
قربت جان و جهان یابی دمی
۱۳
مصطفی را کین سخن در گوش شد
۱۴
جان چون دریای او پرجوش شد
۱۵
از وثاق ام هانی ز اشتیاق
۱۶
در کشید ام الکتابش بر براق
۱۷
همچنان میزد عنان تا آسمان
۱۸
تا که بگذشت از زمان و از مکان
۱۹
هردو عالم خواستارش آمدند
۲۰
با طبقهای نثارش آمدند
۲۱
او در آن معراج جانی ننگریست
۲۲
زانکه سر کار دانست او که چیست
۲۳
بود سر تیز او چو سوزن لاجرم
۲۴
همچو سوزن بود چشمش بر قدم
۲۵
برنداشت او چشم چون سوزن ز پای
۲۶
یک سر سوزن نماند او هیچ جای
۲۷
لاجرم یک سوزنش دشمن نماند
۲۸
همچو عیسی بستهٔ سوزن نماند
۲۹
تا نیابد سوزن این سررشته باز
۳۰
کی تواند رفت در راهی دراز
۳۱
حق تعالی از کرم چندان نمود
۳۲
کان بکس در قرنها نتوان نمود
۳۳
زان نمودش سر کل کائنات
۳۴
تا بداند خواجهٔ خورشید ذات
۳۵
کین همه سرش چو مه بیرون زمیغ
۳۶
کرد روشن نیست یعنی زو دریغ
۳۷
لیک پیغامبر بدان میننگریست
۳۸
یعنی اوداند مرا مقصود چیست
۳۹
دیده را دیدار و جان را داغ بس
۴۰
ورنه بی اودیده را ما زاغ بس
۴۱
اول آدم را که طفل پیرزاد
۴۲
برگرفت از خاک و لطفش شیر داد
۴۳
بود آدم بی پدر بی مادری
۴۴
او بپروردش زهی جان پروری
۴۵
حلهٔ پوشیدش از عریان خویش
۴۶
چیست عریان یعنی از ایمان خویش
۴۷
اولش اسما همه تعلیم داد
۴۸
وز مسمی آخرش تعظیم داد
۴۹
بعد ازان در صدر شد تدریس را
۵۰
درس ما اوحی بگفت ادریس را
۵۱
در مصیبت نوح راتصدیق کرد
۵۲
نوحهٔ شوق حقش تعلیق کرد
۵۳
روی از آنجا سوی ابراهیم داد
۵۴
صد سبق از خلتش تعلیم داد
۵۵
در عقب یعقوب را درمانش داد
۵۶
درد دین را کلبهٔ احزانش داد
۵۷
سوی یوسف رفت هم سیر فلک
۵۸
وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک
۵۹
سوی اسماعیل شد جانیش داد
۶۰
کشته بود از عشق قربانیش داد
۶۱
کار موسی را بسی غورش نمود
۶۲
برتر از صد طور صد طورش نمود
۶۳
از نبی داود را صد راز گفت
۶۴
سر مکنون زبورش باز گفت
۶۵
پس سلیمان رادران سلطان سری
۶۶
داد در شاهی فقر انگشتری
۶۷
کرد ایوب نبی را نومحل
۶۸
ملک کرمان با بهشتش زد بدل
۶۹
رهبر یونس شد از ماهی بماه
۷۰
کردش از مه تا بماهی پادشاه
۷۱
تشنهٔ او بود خضر پاک ذات
۷۲
بر لبش زد قطرهٔ آب حیات
۷۳
چون سر بریدهٔ یحیی بدید
۷۴
با حسین خویش در سلکش کشید
۷۵
سوی عیسی آمد و مفتیش کرد
۷۶
در هدایت تا ابد مهدیش کرد
۷۷
گرچه داد او کارها را صد نظام
۷۸
ذرهٔ با او نبود او والسلام
۷۹
عاقبت چون پشت بر افلاک کرد
۸۰
عزم خلعت خانهٔ لولاک کرد
۸۱
همچنان میرفت تا رفتن نماند
۸۲
محمدت میگفت تا گفتن نماند
۸۳
در کشش افتاد در هر جذبهٔ
۸۴
قطع کردی صد چو عالم عقبهٔ
۸۵
صد هزاران دم بزد آن جایگاه
۸۶
شد بهر دم صد هزاران ساله راه
۸۷
چون دگر یارای راه و دم نماند
۸۸
جز یکی اندر یکی محرم نماند
۸۹
کرسیش از نور بنهادند پیش
۹۰
بی نهایت پرده بگشادند پیش
۹۱
هیبت و عزت چو بیحد اوفتاد
۹۲
لرزهٔ در جان احمد اوفتاد
۹۳
میم احمد محو شد پاک آن زمان
۹۴
تا احد ماندو شد احمد از میان
۹۵
چون زفان را میکند این حال لال
۹۶
از زبان لال باید گفت حال
۹۷
از چنین جائی که جای جای نیست
۹۸
قسم ما جز وای وای وای نیست
۹۹
چون زنم من زین مقام صعب لاف
۱۰۰
مور چون در پشت گیرد کوه قاف
۱۰۱
گرچه دارد مور چون کوهی کمر
۱۰۲
این دگر باشد بلاشک آن دگر
۱۰۳
زان کمر چون نسبتی آمد پدید
۱۰۴
عاشقان را رغبتی آمد پدید
۱۰۵
عاقبت با خویش دادندش ز خویش
۱۰۶
هرچه گوئی بیش دادندش ز پیش
۱۰۷
چون محمد با خود آمد خود نبود
۱۰۸
ای عجب گوئی که او خود خود نبود
۱۰۹
چون دو خواجه خواستندی در عرب
۱۱۰
دوستی یکدگر کردن طلب
۱۱۱
دو کمان بر هم فکندندی تمام
۱۱۲
یعنی خود این دو یکی شد بردوام
۱۱۳
چون دو تن در اصل یک ذات آمدی
۱۱۴
نام این عقد المساقات آمدی
۱۱۵
ای عجب این عقد چون بسته شدی
۱۱۶
خون وفعل و قول پیوسته شدی
۱۱۷
مال این یک مال آن یک آمدی
۱۱۸
حال این یک حال آن یک آمدی
۱۱۹
در یکی با یک دوی برخاستی
۱۲۰
هم منی و هم توی برخاستی
۱۲۱
همچنان آن شب سخن گوی الست
۱۲۲
با نبی عقد مساقاتی ببست
۱۲۳
دوکمان قاب قوسین ای عجب
۱۲۴
در هم افکندند از صدق و طلب
۱۲۵
چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست
۱۲۶
قول وفعلش جمله قول و فعل اوست
۱۲۷
دو کمان ابروش بنگر تو نخست
۱۲۸
تاشود آن قاب قوسینت درست
۱۲۹
گر در این عالم کمان را زاغ بود
۱۳۰
آن کمان را زاغ از مازاغ بود
۱۳۱
قاب قوسین از عدد آمد پدید
۱۳۲
طاق ابروش از احد آمد پدید
۱۳۳
جفت طاق او محقق اوفتاد
۱۳۴
جفت با خود طاق با حق اوفتاد
۱۳۵
قوس ابرو هر دوچون پیوسته شد
۱۳۶
طاق گشت و از دو بودن رسته شد
۱۳۷
قاب قوسین آیت دل بستگیست
۱۳۸
کانچه دو ابرو بیک پیوستگیست
۱۳۹
چون پیمبر بستهٔ این عقد شد
۱۴۰
جانش را توحید مطلق نقد شد
۱۴۱
در رسید از حضرت عزت خطاب
۱۴۲
شد همی هر ذرهٔ صد آفتاب
۱۴۳
حق تعالی گفتش ای دلبند خلق
۱۴۴
گر بنام من بود سوگند خلق
۱۴۵
من بتو سوگند خوردم اینت قدر
۱۴۶
پس لعمرک یاد کردم اینت صدر
۱۴۷
زیر بنگر باز کن نرگس ز هم
۱۴۸
تا چه میبینی تو در زیر قدم
۱۴۹
مصطفی چون کرد فرمان را نگاه
۱۵۰
دید زیر خویش مشتی خاک راه
۱۵۱
گفت چندانی که افتادت نظر
۱۵۲
وانچه زیر پایت آمد سر بسر
۱۵۳
خاک پای تست ای صدر انام
۱۵۴
جمله در کار تو کردم والسلام
۱۵۵
گفت یا رب میکشد اینم همه
۱۵۶
زانکه مشتی خاک میبینم همه
۱۵۷
این چه وزن آرد که خاک پای تست
۱۵۸
دوستی را بخشم این چه جای تست
۱۵۹
مصطفی گفتا که در پیش خدای
۱۶۰
خواستم تا سجدهٔ آرم بجای
۱۶۱
چون بسجده سر فرو بردم براه
۱۶۲
خویش را دیدم میان خوابگاه
۱۶۳
چون دو عالم دید و صاحب راز گشت
۱۶۴
دید بستر گرم وقت باز گشت
۱۶۵
بسترش چون سرد گشتی آن زمان
۱۶۶
کو برون بود از زمان و از مکان
۱۶۷
ای برون هر دو عالم جای تو
۱۶۸
هر دو عالم چیست خاک پای تو
۱۶۹
آسمان یک حلقه از گیسوی تست
۱۷۰
خرقه پوش خانقاه کوی تست
۱۷۱
آسمان شد ای گل سرخت عرق
۱۷۲
از گل ده برگ رویت نه ورق
۱۷۳
ای قیام فاستقم معراج تو
۱۷۴
قم فانذر ای لعمرک تاج تو
۱۷۵
آمدت اقره ز دل خوانندهٔ
۱۷۶
وز الم نشرح بجان دانندهٔ
۱۷۷
تو نهٔ طفل الف بی خواندن
۱۷۸
خط تست از لوح مولی خواندن
۱۷۹
لاجرم امی مطلق آمدی
۱۸۰
صامت از خود ناطق از حق آمدی
۱۸۱
هرکلامی کان تو گوئی از حقست
۱۸۲
زانکه جانت از نور جانان مشتقست
۱۸۳
هر طعامی کان سوی حلقت رسید
۱۸۴
آن ز حلق خالق خلقت رسید
۱۸۵
گر نیابی تا ابدبوی طعام
۱۸۶
قوت یطعمنی و یسقینی تمام
۱۸۷
ای زمین و آسمان خاک درت
۱۸۸
عرش و کرسی خوشه چین جوهرت
۱۸۹
تا که یک جان دارم و تا زندهام
۱۹۰
بند بندت را بصد جان بندهام
۱۹۱
در زفانم جز ثنای تو مباد
۱۹۲
نقد جانم جز وفای تو مباد
۱۹۳
نیستم من مرد وصف ذات تو
۱۹۴
اینقدر هم هست از برکات تو
۱۹۵
وصف عقلم گر مبارز آمدست
۱۹۶
عقل قاصر وصف عاجز آمدست
۱۹۷
آنکه او وصف از خداداند شنید
۱۹۸
وصف کس آنجا کجا داند رسید
۱۹۹
من نمیگویم که حسان توام
۲۰۰
تا منم خاک سگی زان توام
۲۰۱
گر نخواهی کرد سوی ما نظر
۲۰۲
تا ابدخواهیم گفت این المفر
۲۰۳
امت خویشم شمر کین یک سخن
۲۰۴
مینمایم آنچه میخواهی بکن
۲۰۵
زانکه نقلست این حکایت زان تو
۲۰۶
از ثقات ساکن دیوان تو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.