فی نعت الرسول صلی اللّه علیه و سلم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آنچه فرض دین نسل آدمست
۲
نعت صدر وبدر هر دو عالمست
۳
آفتاب عالم دین پروران
۴
خواجهٔ فرمان ده پیغامبران
۵
پیشوای انبیا و مرسلین
۶
مقتدای اولین و آخرین
۷
صادق القول زمین و آسمان
۸
صد جهان در یک جهان پاک ازجهان
۹
مرجع خلق و امام کائنات
۱۰
فعل او هم حجت و هم معجزات
۱۱
گوهر دریای تقوی ذات او
۱۲
تا ابدداعی حق دعوات او
۱۳
پایمرد هر دو عالم آمده
۱۴
دستگیر نسل آدم آمده
۱۵
عقل کل جزوی ز عکس جان او
۱۶
کل شده هر جزو از ایمان او
۱۷
نوبت منشور او ادنی زده
۱۸
لانبی بعدی این طغرازده
۱۹
طفل راهش آدم پیر آمده
۲۰
سوی شرعش از پی شیر آمده
۲۱
جلوه کرده آفتاب روی او
۲۲
آسمان صد سجده برده سوی او
۲۳
نقطهٔ و نوباوهٔ کونین اوست
۲۴
قدوه و اعجوبهٔ ثقلین اوست
۲۵
آنکه در صورت بمعنی عالمیست
۲۶
زافرینش آفرینش هر دمیست
۲۷
هشت جنت جرعهٔ از جام او
۲۸
هر دوعالم از دومیم نام او
۲۹
نیست عالم را مگر یک میم قسم
۳۰
پس محمد را دومیم آمد ز اسم
۳۱
لاجرم یک عالم از یک میم اوست
۳۲
وان دوم عالم ز دیگر نیم اوست
۳۳
خواجهٔ اولاد عالم اوست بس
۳۴
شمع جمع هر دو عالم اوست بس
۳۵
قطب اصل او بود پیدا و نهان
۳۶
سر از آن بر کرد از ناف جهان
۳۷
او نبی السیف از آن بی حیف بود
۳۸
کو علی دین کحدالسیف بود
۳۹
او نبی بود ازدرون واز برون
۴۰
قال نحن الاخرون السابقون
۴۱
حجتش کنت نبیاً از درونست
۴۲
دعوتش مهر رسالت از برونست
۴۳
مایه بخش هر دوعالم نور اوست
۴۴
بر جهان و جان مقدم نور اوست
۴۵
پرتو هر دو جهان عکس دلش
۴۶
شش درهفت آسمان یک منزلش
۴۷
آنکه از دو ثلث دین اعزاز یافت
۴۸
سوزن از نورش بشب در بازیافت
۴۹
چیست والشمس آفتاب روی او
۵۰
چیست واللیل آیت گیسوی او
۵۱
نوش داروی همه دلها ازوست
۵۲
حل وعقد کل مشکلها ازوست
۵۳
هرکجا شق شد زمین مشکلات
۵۴
گشت طالع آفتاب کائنات
۵۵
چون زمین راشق بود اول بدو
۵۶
مشکل پوشیده گردد حل بدو
۵۷
قطب عرش و فرشو کرسی اوست بس
۵۸
چون گذشت از حق چه پرسی اوست بس
۵۹
بی صبا گل کی برآید از قبا
۶۰
او گل غیبست منصور از صبا
۶۱
ز ابتدا تا انتها در کار بود
۶۲
از قدم تا فرق در اسرار بود
۶۳
ز ملینی باخدیجه زابتداش
۶۴
کلمینی یا حمیرا ز انتهاش
۶۵
چون بیفزود او نبوت را جمال
۶۶
جان ماضی کرد از استقبال حال
۶۷
کار جسمش دق عظمی بود بس
۶۸
جانش ازواشتد شوقی زد نفس
۶۹
سینهٔ او را برای فتح باب
۷۰
طشت آورد آفتاب و کوثر آب
۷۱
جان پاکش تا ابد ز آب حیات
۷۲
دست شست از جمله کون وکاینات
۷۳
تا که طشت از سینه او دور شد
۷۴
طشت چرخ از عکس او پرنور شد
۷۵
تا که شد نعل براق او هلال
۷۶
هر سر ماهی شود نو از کمال
۷۷
آفتاب از خوان او یک گرده بود
۷۸
گرچه از حد بیش گرمی کرده بود
۷۹
بود کیوان هندو چوبک زنش
۸۰
زنگی شب از قمر طبلک زنش
۸۱
زهره دایم خاک روبی بردرش
۸۲
مشتری اقضی القضاة لشکرش
۸۳
هم ز کین مریخ دشمن سوز او
۸۴
هم عطارد طفل نو آموز او
۸۵
در بر لطفش که جان عالمیست
۸۶
آب حیوان قطره و کوثر نیست
۸۷
در بر خلقش که خلق آنست و بس
۸۸
حله فردوس خلقانست و بس
۸۹
در بر جودش متاع خشک و تر
۹۰
یک جوآرد وزن اما خشک تر
۹۱
در بر علمش بدست کبریا
۹۲
هم ملایک خوشه چین هم انبیا
۹۳
در بر حلمش که کوه ساکنست
۹۴
در زمین صد لرزهٔ ناایمنست
۹۵
چون زغیب الغیب سر از سر بتافت
۹۶
نور را همرنگ خود کرد آنچه یافت
۹۷
یوسف صدیق را بر روی زد
۹۸
خیمه خوبیش سو تا سوی زد
۹۹
حلق داود از خوشی پرجوش کرد
۱۰۰
خلق را از حلق او مدهوش کرد
۱۰۱
بر کف موسی زد و پیدا نمود
۱۰۲
تا همه عالم ید بیضا نمود
۱۰۳
سایه آنگه بر دم عیسی فکند
۱۰۴
شور ازو در جملهٔدنیا فکند
۱۰۵
چون محمد اصل پیشان اوفتاد
۱۰۶
آن او کافتاد بر جان اوفتاد
۱۰۷
از دو عالم لاجرم در پیش بود
۱۰۸
وین عجب تر جان او درویش بود
۱۰۹
جان چو آن حق بد آن او نبود
۱۱۰
جز بدرویشی نشان او نبود
۱۱۱
پادشاهی بود احمد از احد
۱۱۲
ملک او الفقر فخری تا ابد
۱۱۳
آفرینش را چو مقصود اوست بس
۱۱۴
او بود جاوید حق را دوست بس
۱۱۵
در همه آفاق پیغامبر نبود
۱۱۶
تا یکی پیغامبرش هم بر نبود
۱۱۷
لیک ختم جملهٔ پیغامبران
۱۱۸
بود مستغنی نه همچون دیگران
۱۱۹
تا بود چون مصطفی پیغامبری
۱۲۰
چون بود در سایه او دیگری
۱۲۱
در فروع آفتاب خاوری
۱۲۲
چون کند آخر چراغی رهبری
۱۲۳
نه پیمبر گفت اگر اکنون کلیم
۱۲۴
زنده بودی پیروم بودی مقیم
۱۲۵
عیسی مریم که شد بر آسمان
۱۲۶
پس روی او کند آخر زمان
۱۲۷
هندو او شد مسیح نامدار
۱۲۸
زان مبشر نام کردش کردگار
۱۲۹
بعد ازو پیغامبری امکان نداشت
۱۳۰
پیش ازو کس بیش ازو ایمان نداشت
۱۳۱
یافت اندر عهد او ایمان کمال
۱۳۲
نیست برتر ازکمال الا زوال
۱۳۳
چون بحد ممکن خویش آمد او
۱۳۴
لاجرم از انبیا پیش آمد او
۱۳۵
بشنو از قرآن مشو بیهوده گم
۱۳۶
حجت الیوم اکملت لکم
۱۳۷
هیچ امت این شرف هرگز نیافت
۱۳۸
هیچ پیغامبر دگر این عز نیافت
۱۳۹
اختلاف امت آمد رحمتش
۱۴۰
خود چگویم ز اتفاق امتش