الحکایت و الرموز و شرح حال آن جوان که عزم کعبه کرد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بود برنائی بغایت ماهرو
۲
پیش خلق عالمی پر آب و رو
۳
مال و ملکی داشت بیحد آن غلام
۴
در نشابورش بدی او را مقام
۵
بود یک خیلی همه خویشان او
۶
دائماً خویشان دل پیشان او
۷
روز و شب در خدمتش بودند شاد
۸
جمله همچون چاکران کیقباد
۹
ماهرویان خطائی و سرای
۱۰
بود اندر خدمت آن پاکرای
۱۱
روز و شب در غرق شادی و طرب
۱۲
بد نشسته فارغ از راه طلب
۱۳
ناگهان دردی درآمد در دلش
۱۴
در خیال کار شد بس مشکلش
۱۵
عزم کعبه کرد آندم آن غلام
۱۶
پس وداعی کرد خویشان را تمام
۱۷
زاد ره برداشت سوی قافله
۱۸
قافله میرفت هر دم مرحله
۱۹
آن جوان میرفت در ره شادشاد
۲۰
تا رسید آن قافله در باغداد
۲۱
چون درآمد آن جوان در باغداد
۲۲
در تفرج گشت حج رفتش زیاد
۲۳
هر زمان در یکطرف میگشت او
۲۴
جملهٔ خلقان بدیده گشت او
۲۵
هر یکی سرگشتهٔ کردار خویش
۲۶
دل نهاده کار خود در کار خویش
۲۷
هر طرف هنگامهٔ ایستاده دید
۲۸
بهر نظاره زهر سو میدوید
۲۹
بس عجایبهای گوناگون بدید
۳۰
خویشتن راهر زمان مجنون بدید
۳۱
همچنان میرفت تا دجله رسید
۳۲
در تعجب ماند کشتی را بدید
۳۳
گفت یک ملاح او را ای پسر
۳۴
اندرآ در کشتی وزان سو گذر
۳۵
اندر آن در کشتی و بغداد بین
۳۶
صدهزاران قامت شمشاد بین
۳۷
اندرآ در کشتی ای سرو روان
۳۸
تا ببینی آن طرف آن سروران
۳۹
اندرآ در کشتی ای مرد حزین
۴۰
تا ببینی آن طرف صد نازنین
۴۱
اندرآ در کشتی ای خو بروی
۴۲
تا ببینی آن طرف صد ماهروی
۴۳
اندرآ در کشتی ای مرد لطیف
۴۴
تا ببینی آن طرف حسن ظریف
۴۵
اندرآ درکشتی و بنشین تو خوش
۴۶
تا ببینی آن طرف صد ماهوش
۴۷
اندرآ در کشتی ومیکن نظار
۴۸
تا ببینی آن طرف صد گلعذار
۴۹
اندرآ در کشتی ای مرد جوان
۵۰
تا ببینی آن طرف تیر وکمان
۵۱
اندرآ در کشتی و شو در پناه
۵۲
تا ببینی آن طرف زلف سیاه
۵۳
اندرآ در کشتی و میزن دو دست
۵۴
تا ببینی آن طرف چشمان مست
۵۵
اندرآ درکشتی و بنشین بخند
۵۶
تا ببینی آن طرف لبها چو قند
۵۷
اندرآ در کشتی این دم بیقرار
۵۸
تا ببینی آن طرف روی نگار
۵۹
اندرآ در کشتی و بنشین خموش
۶۰
تا ببینی آن طرف صد باده نوش
۶۱
وسوسه کردش بسی آن بوالفضول
۶۲
تا فریبانید او را همچو غول
۶۳
رفت در کشتی و شد زانسوی شط
۶۴
شد ز گفت آن لعین او را غلط
۶۵
هر کنار شط یکی قصری بدید
۶۶
چشم او هرگز چنان قصری ندید
۶۷
بر سر آن قصر یک دختر چو ماه
۶۸
بد نشسته چشم چون خال سیاه
۶۹
در زمان آمد همان آزاد مرد
۷۰
دل بدست او بداد و خاک و خورد
۷۱
دل به دست او بداد آن بیقرار
۷۲
گشت عاشق بر رخ آن گلعذار
۷۳
در میان آمد ز دست گلعذار
۷۴
جامه رادرید بر تن تار تار
۷۵
خاک بر سر کرد و او در خون فتاد
۷۶
عشق آن دختر چو آن مجنون فتاد
۷۷
زاد خود را پیش آن معشوقه برد
۷۸
گفت جانم از غم عشق تو مرد
۷۹
زاد راه او بخورد آن هیچکس
۸۰
مفلس و بیچاره ماند از همنفس
۸۱
دخترش گفت آن زمان زرها بیار
۸۲
تا نمایم روی خود ای گلعذار
۸۳
گفت وصل وشادئی میبایدت
۸۴
بیزری این حاصلت کی آیدت
۸۵
بعد از آنش گفت برخیز و برو
۸۶
تا نگردد مال وملکت در گرو
۸۷
پس خجل شد آن جوان زرمینداشت
۸۸
عشق دختر رفت و کارش سر نداشت
۸۹
چون پسر زانحال بازآمد بدید
۹۰
پیره زالی در برابر شد پدید
۹۱
هر دو چشمش از رق ودندان دراز
۹۲
چون بدید آن را و شد اندر گداز
۹۳
یادش آمد آن زمان از قافله
۹۴
در دلش افتاد آن دم ولوله
۹۵
سر برهنه پا برهنه شد برون
۹۶
از دلش میرفت آن دم موج خون
۹۷
هر که را میدید او از مردمان
۹۸
میبپرسید آن زمان از کاروان
۹۹
هاتفش گفتا که ای جان پدر
۱۰۰
قافله رفت و تو بودی بیخبر
۱۰۱
بشنو این احوال از من ای فقیر
۱۰۲
وصف حال تست گر باشی بصیر
۱۰۳
قافله را رهروان دین بدان
۱۰۴
راه رفتند و رسیدند در جنان
۱۰۵
در بهشتند آن عزیزان در وصال
۱۰۶
محو گشته در جمال ذوالجلال
۱۰۷
شهر بغدادت در اینجا کون دان
۱۰۸
در تعجب ماندهٔ در لون آن
۱۰۹
هست آن دجله تو را این دم خیال
۱۱۰
جسم تو کشتی و غرقی در ضلال
۱۱۱
ای پسر ملاح را تو دیو دان
۱۱۲
وسوسه کرده ترا اندر جهان
۱۱۳
بحر دنیا آن شیطان آمده است
۱۱۴
بیشکی در بحرکشتیبان بداست
۱۱۵
در طلسم کشتی آن دیو پلید
۱۱۶
صدهزاران خلق را درخون کشید
۱۱۷
در طلسم کشتی آن دیو نژند
۱۱۸
سالکان را کرد هر دم پای بند
۱۱۹
در طلسم کشتی آن دیو لعین
۱۲۰
ظالمان را باز داشت از راه دین
۱۲۱
در طلسم کشتی و شد هم ز سر
۱۲۲
زشت بنموده به پیشت چون قمر
۱۲۳
در طلسم کشتی و لاوه گری
۱۲۴
دیو را بنموده پیشت چون پری
۱۲۵
چون بود راه تودر کشتی جسم
۱۲۶
قصر را بنموده آن دم در طلسم
۱۲۷
دختر زیبای رخ را وانمود
۱۲۸
بود دنیا و ندانستی چه سود
۱۲۹
دل ز دست خود بدادی ای غلام
۱۳۰
همرهان رفتند در خوابی مدام
۱۳۱
عاشق دنیای دون رفتن ز دست
۱۳۲
در بلا و رنج ماندی پای بست
۱۳۳
دختری بنمود دنیا بس ظریف
۱۳۴
در یقین بد پیره زالی بس خریف
۱۳۵
همرهان رفتند و حج دریافتند
۱۳۶
کام خود از راه حق دریافتند
۱۳۷
تو بماندی اندرین کون وفساد
۱۳۸
هر دمی کعبه همی دادی به باد
۱۳۹
میروی هر سوی و میپرسی خبر
۱۴۰
قافله رفتند و ماندی کور و کر
۱۴۱
هر که اودر کون ماند همچنین
۱۴۲
کی رسد در قرب رب العالمین
۱۴۳
هر که او در بند دنیا بازماند
۱۴۴
بیشکی از راه مولا باز ماند
۱۴۵
هر که را روئی در این عالم بود
۱۴۶
او کالانعام است کی آدم بود
۱۴۷
هر که اندر عالم فانی بماند
۱۴۸
در عذاب جاودانی باز ماند
۱۴۹
هر که در دنیای دون وامانده است
۱۵۰
از لقای حی بیچون مانده است
۱۵۱
هر که در گرداب دنیا اوفتاد
۱۵۲
بیشکی از راه عقبی اوفتاد
۱۵۳
هر که از دنیای دون شادان بود
۱۵۴
بیشکی در آتش سوزان بود
۱۵۵
هر که را محبوب اودنیا بود
۱۵۶
در جهنم دائمش ماوا بود
۱۵۷
هر که در دنیا به حرصی بازماند
۱۵۸
تو یقین میدان کز این ره بازماند
۱۵۹
هر که در دنیا کند یاوه گری
۱۶۰
بیشکی باشد چو قوم سامری
۱۶۱
هر که در دنیا به کامدل نشست
۱۶۲
هست او در راه دنیا بت پرست
۱۶۳
هر که را شد قبله دنیا ای غلام
۱۶۴
ماند اندر آتش سوزان مدام
۱۶۵
هر که او دنیای دون راترک کرد
۱۶۶
گرد نعلینش شرف بر جمله مرد
۱۶۷
هر که از دنیای دون ماند خلاص
۱۶۸
او بود در راه حق خاص الخواص
۱۶۹
هر که بند این جهان بر هم شکست
۱۷۰
در ره تحقیق باشد حق پرست
۱۷۱
هر که از دنیای دون آزاد گشت
۱۷۲
در نعیم جاودانی شاد گشت
۱۷۳
هر که ازدنیا و شغل او برست
۱۷۴
بر سریر جنت المأوا نشست
۱۷۵
هر که دنیا را به چشمش ننگرد
۱۷۶
از نعیم جاودانی بر خورد
۱۷۷
خانهٔ نفس است دنیا سر بسر
۱۷۸
بگذر از دنیا و شو صاحب نظر
۱۷۹
هر که او در راه شیطانی بود
۱۸۰
بیشکی در کیش نفسانی بود
۱۸۱
هر که رحمانی بود اندر جهان
۱۸۲
خاک او بهتر ز خون دیگران
۱۸۳
طالب راه خدا باش ای پسر
۱۸۴
از ره شیطان ملعون کن حذر
۱۸۵
در ره حق دائماً مردانه باش
۱۸۶
همچو مجنون در طلب دیوانه باش
۱۸۷
راه رو از جانو دل ای مرد کار
۱۸۸
تا شوی در هر دو عالم بختیار
۱۸۹
بگذر از نفس بهیمی ای فقیر
۱۹۰
عاشقانه دامن مردان بگیر
۱۹۱
نفس سگ را اندر این ره خوار کن
۱۹۲
جان خود در راه حق ایثار کن
۱۹۳
جهد کن تا در ره معنی رسی
۱۹۴
در حریم وصل آن مولی رسی
۱۹۵
در بهشت عدن دائم جاودان
۱۹۶
باش اندر صحبت آن شادمان
۱۹۷
گر بمانی اندر این ره ای جوان
۱۹۸
در بلا و درد مانی جاودان
۱۹۹
پند من بشنو برو این راه را
۲۰۰
تا ببینی حضرت الله را
۲۰۱
پند من بشنو وجود خود بباز
۲۰۲
عشق تو آید در این ره شاهباز
۲۰۳
عشق چون خواند ترا جانان شوی
۲۰۴
آن زمان شایستهٔ رحمن شوی
۲۰۵
عشق آنجا ره نماید مر ترا
۲۰۶
عشق آنجا در گشاید مر ترا
۲۰۷
گر تو اندر راه حق عاشق شوی
۲۰۸
راه حق را آن زمان لایق شوی
۲۰۹
اندر این ره عشق باید ای پسر
۲۱۰
تا شوی در راه معنی با خبر
۲۱۱
عشق را دردی بباید ای فقیر
۲۱۲
درد باشد در دو عالم دستگیر
۲۱۳
رودراین ره درد خواه ای مرد کار
۲۱۴
درد باشد اندر این ره بختیار
۲۱۵
درد شد درمان جان عاشقان
۲۱۶
درد شد معشوق جان بیدلان
۲۱۷
درگذر از راه تقلید و بیان
۲۱۸
درد باید تا شود راهت عیان
۲۱۹
هر که را در راه بینش درد نیست
۲۲۰
خاک بر فرقش که آنکس مرد نیست
۲۲۱
درد آمد اندر این ره پیر راه
۲۲۲
هر که با درد است آگه شد ز شاه
۲۲۳
درد را بگزین و ترک قال کن
۲۲۴
جان خود را باز و ره در حال کن
۲۲۵
درگذر از ذکر و زهد و قیل و قال
۲۲۶
درد را بگزین ز بیدردی بنال
۲۲۷
درد درمان دل ما آمده است
۲۲۸
درد در جان رهبر ما آمده است
۲۲۹
درد ما را ره نمود از وصل یار
۲۳۰
سر پنهان کرد بر ماآشکار
۲۳۱
درد ما را برد اندر سر جان
۲۳۲
درد ما را برد اندر لامکان
۲۳۳
درد ما را داد هر دم صد صفا
۲۳۴
درد ما را داد هر دم صد عطا
۲۳۵
درد ما را داد هر دم خلعتی
۲۳۶
درد ما را داد هردم نعمتی
۲۳۷
درد ما را از خودی فانی بکرد
۲۳۸
در بقای حق به حق باقی بکرد
۲۳۹
درد ما را از جهان آزاد کرد
۲۴۰
درد هر دم جان ما را شاد کرد
۲۴۱
درد ما را کرد بینا در جهان
۲۴۲
تا بدیدم سر پنهان و عیان
۲۴۳
درد ما را برد راه مصطفی
۲۴۴
درد ما را داد سر اولیاء
۲۴۵
درد ما را داد حال صوفیان
۲۴۶
درد ما را داد شوق عارفان
۲۴۷
درد ما را برد اندر پیش حق
۲۴۸
حق به درد ما همی دادی سبق
۲۴۹
درد ما را از خدا آگاه کرد
۲۵۰
درد راه حق بما کوتاه کرد
۲۵۱
درد ما را قربت مسند نهاد
۲۵۲
بر سریر شوق آن حضرت نشاند
۲۵۳
درد ما را در صف جان بار داد
۲۵۴
وانگهی در تخت جانان بار داد
۲۵۵
درد ما را کرد راه حق عیان
۲۵۶
وانکه بیدرد است کی یابد نشان
۲۵۷
درد حاصل کن که درمان درد تست
۲۵۸
مقصد و مقصود جانان درد تست