مقاله ارشاد کردن شیخ مریدان را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بعد لقمان شیخ محمد شد پدید
۲
آن در اسرار معنی را کلید
۳
مرشدی بود او بغایت با کمال
۴
دائماً در قرب بودی و جمال
۵
سر الاالله بجان بشناخته
۶
مرکب معنی در این ره تاخته
۷
من رآنی را به جان بگرفته بود
۸
سر احمد را به جانان گفته بود
۹
در اناالحق بوددائم آن همام
۱۰
عاشقان و عارفان را بد امام
۱۱
سر سبحانی عیان میکرد او
۱۲
جسمها را همچو جان میکرد او
۱۳
سالکان را ره نمود آن پیشوا
۱۴
طالبان را جان نمود آن رهنما
۱۵
عارفان جمله از او کامل شدند
۱۶
عاشقان از صحبتش واصل شدند
۱۷
زاهدان را ره نمود از مرگ و برگ
۱۸
اختیار خویش کرده ترک ترک
۱۹
جسم خود را در ریاضت سوخته
۲۰
دیدهٔ نفس بهیمی دوخته
۲۱
غیر حق در پیش او فانی شده
۲۲
دائماً در عین حق بینی شده
۲۳
در حقیقت سر پنهان یافته
۲۴
در شریعت راه ارکان داشته
۲۵
در ره تحقیق بد مردان مرد
۲۶
بود او صاحب دلی بسیار درد
۲۷
بس کرامات و مقامات قوی
۲۸
داشت آن مرد خدای معنوی
۲۹
بس ریاضتهای مشکل کرده بود
۳۰
تا کمال خویش حاصل کرده بود
۳۱
روز و شب در خدمت کردار بود
۳۲
زان سبب از عشق برخوردار بود
۳۳
یک زمان غافل نبود آن پاکباز
۳۴
دائماً در قرب بود و در نیاز
۳۵
واصل حق بود آن مرد خدا
۳۶
عاشق صافی بد آن بحر صفا
۳۷
در ره معنی ریاضت برده بود
۳۸
گوی از مردان مردان برده بود
۳۹
سالها در راه حق بد پیشوا
۴۰
آن ولی سر حق کان وفا
۴۱
صدهزاران خلق را در ره نمود
۴۲
صد هزاران درد دل را برگشود
۴۳
مرشدی بود او به وقت خویشتن
۴۴
مثل او مرشد نبد در انجمن
۴۵
بیعدد بودش مریدان در جهان
۴۶
با کرامات و مقامات عیان
۴۷
چارصد مرد مرید معتبر
۴۸
بود اندر خدمت ان راهبر
۴۹
هر یکی در راه دین مردانهای
۵۰
در طریق عاشقی فرزانهای
۵۱
در ریاضت نفسها را سوخته
۵۲
دیده اغیار بر هم دوخته
۵۳
جمله یکتا گشته اندر بحرجان
۵۴
سیر کرده در فضای لامکان
۵۵
از خودی خود بکل ببریدهاند
۵۶
شربت معنی به جان نوشیدهاند
۵۷
در شریعت موی می بشکافتند
۵۸
در طریقت سر دین بشناختند
۵۹
در طریقت جان خود بگداختند
۶۰
سالها با سوختن در ساختند
۶۱
بود پیری درمیانشان با حجب
۶۲
می نیاسود از ریاضت روز و شب
۶۳
شیخ را پیوسته با او کار بود
۶۴
زانکه پیش شیخ او سردار بود
۶۵
بود نام او ابوبکر آن فقیر
۶۶
هم به معنی و به صورت بینظیر
۶۷
یک شبی در پیش شیخ آمد به راز
۶۸
گفت ای شیخ جهان پاکباز
۶۹
من در این ره سالها رفتم بدرد
۷۰
خود ندیدم اندر این ره هیچ گرد
۷۱
هر زمان این راه بیپایان تراست
۷۲
هر زمان این درد بیدرمان تراست
۷۳
عقل من زین راه دیوانه شده است
۷۴
از خودی خویش بیگانه شده است
۷۵
هر دمم حیرت فرو گیرد بتر
۷۶
کردهام گم اندر این ره پا و سر
۷۷
من ندانم تا در این ره چون روم
۷۸
هر نفس از عشق غرق خون روم
۷۹
چند منزل باشد این ره را بگو
۸۰
کی رسم در کام خود این نیکخو
۸۱
گفت ما را پنج منزل در ره است
۸۲
چار بگذشتی و پنجم در گهست
۸۳
منزل اول بود کون وفساد
۸۴
ای بسا کس کاندر این ره سر نهاد
۸۵
پس دوم منزل بود خوف و رجا
۸۶
شد بسی جانها در این منزل فدا
۸۷
سیمین از جان گذر کن ای فقیر
۸۸
چون گذشتی رستی از نار و سعیر
۸۹
چارمین باشد انیس و یا جلیس
۹۰
اندر این منزل بود روح نفیس
۹۱
منزل پنجم جمال ذوالجلال
۹۲
اندر این منزل بود عین کمال
۹۳
چون فرود آئی تو در کون و فساد
۹۴
صدهزاران خلق بینی کیقباد
۹۵
هر یکی حکمی دگر کرده ز خود
۹۶
هر یکی را بینشی در نیک وبد
۹۷
هر یکی راهی گرفته اختیار
۹۸
روز و شب با همدگرشان کار و بار
۹۹
این همی گوید که ره راه من است
۱۰۰
و آن همی گوید که چه جای منست
۱۰۱
این همی گوید که رهبر آمدم
۱۰۲
وان همی گوید که مهتر آمدم
۱۰۳
این همی گوید که اندر راه ما
۱۰۴
هر که ناید نیست او مرد خدا
۱۰۵
اندر این منزل بسی درماندهاند
۱۰۶
هر یکی در کار خود واماندهاند
۱۰۷
باز بعضی قال کرده بحثشان
۱۰۸
از ره تقلید کاذب صد نشان
۱۰۹
باز بعضی حکمت نوساخته
۱۱۰
از ره حکمت سخن پرداخته
۱۱۱
باز بعضی در نجوم و در بروج
۱۱۲
غافلند و فارغ از سیر و عروج
۱۱۳
باز بعضی در طبیعت ماندهاند
۱۱۴
همچو کوران در ودیعت ماندهاند
۱۱۵
باز بعضی در تناسخ ماندهاند
۱۱۶
در خیال نفس خود درماندهاند
۱۱۷
باز بعضی کور دهری همچو خر
۱۱۸
از ره توحید و معنی بیخبر
۱۱۹
باز بعضی ملحد راه آمدند
۱۲۰
از ره حق کور و گمراه آمدند
۱۲۱
باز بعضی زرق و سالوس آمدند
۱۲۲
روز و شب در بند ناموس آمدند
۱۲۳
باز بعضی در پی ناموس وننگ
۱۲۴
بازمانده درگل و در خار و سنگ
۱۲۵
باز بعضی در پی پندار خویش
۱۲۶
روز و شب درماندهاندر کار خویش
۱۲۷
باز بعضی مکر و تلبیس آمدند
۱۲۸
اندر این ره همچو ابلیس آمدند
۱۲۹
باز بعضی در نفاق و کین شده
۱۳۰
در ره حق مرتد و بیدین شده
۱۳۱
باز بعضی در پی جاه آمده
۱۳۲
در ره عشاق گمراه آمده
۱۳۳
باز بعضی در غرور این جهان
۱۳۴
همچو خر کوشیده اندر خاکدان
۱۳۵
باز بعضی در خیالات و هوس
۱۳۶
برنجاست جمع گشته چون مگس
۱۳۷
باز بعضی در تکبر ماندهاند
۱۳۸
همچو خرسی در تکدر ماندهاند
۱۳۹
باز بعضی را بخیلی ره زده
۱۴۰
صد نحوست بردلش اندر زده
۱۴۱
باز بعضی گمره و کافر شده
۱۴۲
از ره توحید حق خاسر شده
۱۴۳
باز بعضی فاسق و پیچ آمده
۱۴۴
در ره مردان حق هیچ آمده
۱۴۵
باز بعضی در تنعم ماندهاند
۱۴۶
تختهٔ لهو طرب برخواندهاند
۱۴۷
باز بعضی در عمارات جهان
۱۴۸
عمر خود بر باد داده رایگان
۱۴۹
باز بعضی با غلامان ظریف
۱۵۰
بوده درخمارخانه با حریف
۱۵۱
باز بعضی از خیالات گزاف
۱۵۲
خوش بخفته فارغ ازحج و طواف
۱۵۳
باز بعضی پادشاه ملک دار
۱۵۴
بازمانده هم ز لطف کردگار
۱۵۵
باز بعضی چاکرند و لشگری
۱۵۶
در ره حق بازمانده از خری
۱۵۷
باز بعضی فاسقان ره شده
۱۵۸
بیخبر از راه حق گمره شده
۱۵۹
باز بعضی عامهٔ مسکین شده
۱۶۰
اندر این ره جاهل و غمگین شده
۱۶۱
باز بعضی عقلشان شد پای بند
۱۶۲
بیخبر از عاشقان دردمند
۱۶۳
باز بعضی عاشق دُرّ و گهر
۱۶۴
از ره حق بازمانده کور و کر
۱۶۵
باز بعضی عاشق باغ و سرا
۱۶۶
بیخبر از بارگاه کبریا
۱۶۷
باز بعضی عاشق ملک و جهان
۱۶۸
کی کند پرواز اندر لامکان
۱۶۹
باز بعضی در علوم و در بیان
۱۷۰
فضل خود را گفته از لذت عیان
۱۷۱
باز بعضی درتذکر ماندهاند
۱۷۲
روز و شب غرق تفکر ماندهاند
۱۷۳
باز بعضی در رکوع ودر سجود
۱۷۴
راه میجویند در دریای جود
۱۷۵
باز بعضی واله و حیران شده
۱۷۶
اندر این دریای بیپایان شده
۱۷۷
باز بعضی صوفیان با حضور
۱۷۸
راه حق رفتند بیکبر و غرور
۱۷۹
باز بعضی صادقان در ره شده
۱۸۰
در طریق عشق خود آگه شده
۱۸۱
باز بعضی زاهدان از ترک خود
۱۸۲
گفته و فارغ شده از نیک و بد
۱۸۳
باز بعضی عاشقان سوخته
۱۸۴
جبهٔ وصل حقیقی دوخته
۱۸۵
صدهزاران ره در این منزل بود
۱۸۶
هر رهی را صد چنان حاصل بود
۱۸۷
این نه کارتست مردانه درآی
۱۸۸
عقل بر هم سوز و دیوانه درآی
۱۸۹
بگذر از کون ومکان ای مرد دین
۱۹۰
تا رسی در قرب رب العالمین
۱۹۱
چند مانی اندر این کون و فساد
۱۹۲
عمر خود ضایع کنی در ترهات
۱۹۳
همچو مردان بگذر از کون و فساد
۱۹۴
بنده باشد پیش تو صد کیقباد
۱۹۵
آتشی زن همچو مردان در دو کون
۱۹۶
تا بسوزد رنگهای لون لون
۱۹۷
چون نماند رنگها یک دل شوی
۱۹۸
آن زمان زین راه در حاصل شوی