بسم الله الرحمن الرحیم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ابتدا برنام حی لایزال
۲
صانع اشیاء و ابداع جلال
۳
آن خردبخشی که آدم ذات اوست
۴
جمله اشیا مصحف آیات اوست
۵
خاک را بر روی آب او گسترید
۶
عقل و جان و دین و دل زو شد پدید
۷
کره چرخ فلک گردان بکرد
۸
ماه و خورشید اندرو تابان بکرد
۹
آفتاب روح را اطوار داد
۱۰
چار را شش داد و نه را چار داد
۱۱
جسم را از خاک و آب او آفرید
۱۲
روح را از باد و آتش پرورید
۱۳
روح پنهان گشت و تن پیدا نمود
۱۴
از یداللّه اوید بیضا نمود
۱۵
اول وآخر نبد غیری ورا
۱۶
هرچه بینی اوست این بس مر ترا
۱۷
آسمان شد خرقه پوش از شوق او
۱۸
دایما گردان شده از ذوق او
۱۹
هرچه بینی ذات یزدانست و بس
۲۰
میدهد بر این گواهی هر نفس
۲۱
اولین وآخرین ذات ویست
۲۲
نحن اقرب گفت آیات ویست
۲۳
هرچه آورد از عدم پیدا نمود
۲۴
صورت جزوی همه اشیا نمود
۲۵
آفتاب از نور او یک ذرّه دان
۲۶
پرده دار از نور او شد آسمان
۲۷
ماه گشته سالکی این نور را
۲۸
میدهد هر روز نور او حور را
۲۹
اندرین ره سالها بگداخته
۳۰
محو گشته راز او نشناخته
۳۱
هر زمان در منزلی دیگر رود
۳۲
گاه بی پا و گهی بی سر رود
۳۳
کوکبان چرخ حیران گشتهاند
۳۴
با فلک در رقص گردان گشتهاند
۳۵
چرخ میخواهد که این سر پی برد
۳۶
لیک هرگز ره بصنعش کی برد
۳۷
خاک را این سر مسلّم آمدست
۳۸
زانکه اندر راه او کم آمدست
۳۹
هرچه پنهان بود از وی فاش شد
۴۰
بود معنی نقش صورتهاش شد
۴۱
قرب خاک از بعد آن کامل ترست
۴۲
هر که او مهجورتر و اصل ترست
۴۳
باد خدمتکار کوی خاک شد
۴۴
روح مطلق گشت جان پاک شد
۴۵
عقل آنجا چون نظر بر دل فکند
۴۶
عشق پیدا شد ز جان دردمند
۴۷
آب شد آئینه کلی بدید
۴۸
علفو و سفل از یکدگر شد ناپدید
۴۹
هر چهار آمد پدید از هر چهار
۵۰
صدهزار آمد برون از صد هزار
۵۱
عقل صورت بین بدو با عشق گفت
۵۲
کاین چه نقشی بود ز اسرار نهفت
۵۳
عشق گفتا آنچه من دیدم ز تو
۵۴
تو ندیدی سرّو من دیدم ز تو
۵۵
جمله ذرّات پیدا و نهان
۵۶
نقطه من گشت در هر دو جهان
۵۷
اولین و آخرین عشقست و بس
۵۸
عقل سودا میپزد در هر نفس
۵۹
عشق جانان دید، عقل اشیا نمود
۶۰
عشق بر موسی ید بیضا نمود
۶۱
جوهر عشقست پیدائی حق
۶۲
راز پنهانست یکتائی حق
۶۳
عشق ظاهر کرد هر چیزی که بود
۶۴
عقل بود امابرین واقف نبود
۶۵
عشق جانان دید و جانان گشت کل
۶۶
در عیان عشق پنهان گشت کل
۶۷
عقل اندر قل تعالوا باز ماند
۶۸
عشق سوی سرّ صاحب راز ماند
۶۹
گر ترا عشقست یک ذره درای
۷۰
تا درین ره بشنوی بانگ درای
۷۱
چند خواهی ماند نه پخته نه خام
۷۲
نه بد و نه نیک نه خاص ونه عام
۷۳
اول آدم در فنای عشق بود
۷۴
گشت پیدا ظاهرش بود و نبود
۷۵
خواست تا خود را بداند از یقین
۷۶
عقل او را رهنما آمد درین
۷۷
اول آدم سوی هر ذره شتافت
۷۸
تا بخود در ره نتافت او ره نیافت
۷۹
بی خبر از نور جان پاک بود
۸۰
گرچه سر تا پای صورت خاک بود
۸۱
کرد جانان مر ورا تعلیم اسم
۸۲
تا عدو پیدا شود بر قسم قسم
۸۳
سوی ظلمت آشیان نور کرد
۸۴
بعد از آن رو در بهشت و حور کرد
۸۵
از سوی دنیا سوی جنت فتاد
۸۶
تاج بر فرق خدا دانی نهاد
۸۷
نور عشق اندر رهش همراه بود
۸۸
پس سوی جانان ورا راهی نمود
۸۹
گفت ای آدم تو هستی جزو و کل
۹۰
عزها کلی بدل کردی بذل
۹۱
بندگی ما را تو مطلوب آمدی
۹۲
در محبت عین محبوب آمدی
۹۳
درید قدرت وجودت چل صباح
۹۴
داد ترکیبی مرورا روح راح
۹۵
هرچه بینی آن تویی خود را بدان
۹۶
ظاهری و باطنی و جسم و جان
۹۷
اولی بس بی نهایت گشتهٔ
۹۸
پرتوی بی حدّ و غایت گشتهٔ
۹۹
عرش با کرسی ز ذاتت خواستند
۱۰۰
هر دو را از ذات تو آراستند
۱۰۱
آسمان و عرش و عنصر ذات تست
۱۰۲
هر دو عالم نقطه ذرّات تست
۱۰۳
آفرینش از تو بگرفته نظام
۱۰۴
اولین و آخرین را کن تمام
۱۰۵
آدم آن دم گفت ای جان جهان
۱۰۶
ای مرا نور دل و عین عیان
۱۰۷
ای بتو پیدا شده جان و تنم
۱۰۸
ای ز نور تو شده ره روشنم
۱۰۹
ای مه و خورشید عکس نور تو
۱۱۰
من ز تو میخواهم این منشور تو
۱۱۱
تا مرا راهی نمایی از رهت
۱۱۲
زانکه آدم هست خاک درگهت
۱۱۳
جزو و کل ذات تو میبینم همه
۱۱۴
در دم آدم فکندی دمدمه
۱۱۵
هفت گردون نقطه پرگارتست
۱۱۶
عرش و کرسی غرقه انوار تست
۱۱۷
ای بتو روشن تمام کاینات
۱۱۸
آدم مسکین شده گم در صفات
۱۱۹
کمترین خاک کویت آدمست
۱۲۰
نور پاکت روشنی عالمست
۱۲۱
آدم از تو راه عزت یافته
۱۲۲
از همه اشیا ترا دریافته
۱۲۳
مر مرا راهی سوی جانان نمای
۱۲۴
این گره از جسم آدم برگشای
۱۲۵
نور پیغمبر یقین راه او
۱۲۶
گشته پیوسته سوی درگاه او
۱۲۷
دید آدم عالم از بهر فنا
۱۲۸
انبیا و اولیا و اصفیا
۱۲۹
گفت احمد کاین همه ذرّات تست
۱۳۰
نقطهای صفحه آیات تست
۱۳۱
از میان جمله مقصودش منم
۱۳۲
زانکه من نور تمامت آمدم
۱۳۳
انبیا از نسل تو پیدا شوند
۱۳۴
هر یکی سر فتنهٔ غوغا شوند
۱۳۵
آنچه اسرارست ماداناتریم
۱۳۶
جمله از خود دیده بر دید آوریم
۱۳۷
آنچه ما دانیم آن ظاهر کنیم
۱۳۸
گاه مومن گاهشان کافر کنیم
۱۳۹
آنچه ما دانیم پیدا آوریم
۱۴۰
نیک و بدهاشان تمامت بنگریم
۱۴۱
آنچه ما دانیم از نیک و بدی
۱۴۲
حکم کرده در ازل الّا الذی
۱۴۳
آنچه ما دانیم از اسرار کل
۱۴۴
بگذرانیم از همه از عزّ و ذل
۱۴۵
بر سر هر یک قضایی آوریم
۱۴۶
بر تن هر یک بلایی آوریم
۱۴۷
چرخ را دور شبانروزی دهم
۱۴۸
شب برم روز آورم روزی دهم
۱۴۹
یفعل اللّه ما یشاء از حکم ماست
۱۵۰
هر که جز این بنگرد عین خطاست
۱۵۱
چشم بگشای ای امین راه بر
۱۵۲
کار عالم را تمامت در نگر
۱۵۳
این همه بند ره سالک شدست
۱۵۴
جملگی تقدیر از مالک شدست
۱۵۵
هر که او در قید چندین پیچ پیچ
۱۵۶
چون بمیرد در نیابد هیچ هیچ
۱۵۷
انبیا بودند سر غوغای عشق
۱۵۸
جان فدا کردند در سودای عشق
۱۵۹
زانکه راه جمله پیچاپیچ بود
۱۶۰
چون بدیدند آن همه بر هیچ بود
۱۶۱
محو گشتند از صفات جسم و جان
۱۶۲
تا یقین شان گشت بی شک جان جان
۱۶۳
در ره توحید فانی آمدند
۱۶۴
غرق آب زندگانی آمدند
۱۶۵
در ملامتها که آمد جملهشان
۱۶۶
از نشان جسم گشته بینشان
۱۶۷
آنچه آمد از بلا بر انبیا
۱۶۸
در ره معشوق از جور و جفا
۱۶۹
اول آدم از عزازیل لعین
۱۷۰
در گمان افتاد از راه یقین
۱۷۱
نوح را بنگر که از طوفان چه دید
۱۷۲
شد درون بحر عشقش ناپدید
۱۷۳
دیگر ابراهیم را از تف نار
۱۷۴
غرقه گشته در میان نور نار
۱۷۵
باز در یعقوب نابینا نگر
۱۷۶
یوسفش گم کرده گر گان پیش در
۱۷۷
باز بنگر کز سلیمان ملک و تاج
۱۷۸
بستدند ازوی بکلی دیو داج
۱۷۹
درنگر کایوب ابدال ضعیف
۱۸۰
مانده اندر کرم تن زار و نحیف
۱۸۱
باز بنگر چون زکریا بر درخت
۱۸۲
کرده ارّه برو جودش لخت لخت
۱۸۳
باز بنگر تا سر اسحاق را
۱۸۴
کرد خونش بر سر عشّاق را
۱۸۵
باز موسی را نگر ز آغاز عهد
۱۸۶
دایهاش فرعون و ازتابوت مهد
۱۸۷
باز بنگر بر سر یحیی که چون
۱۸۸
کرده جوشش بر سر عشّاق خون
۱۸۹
باز بنگر تا که عیسی چند بار
۱۹۰
آوریدند آن سگان در زیر دار
۱۹۱
باز بنگر تا سر ختم رسل
۱۹۲
چند دیده خویش را در عین ذل
۱۹۳
این همه راه ملامت آمدست
۱۹۴
تا بنزدیک قیامت آمدست
۱۹۵
کس نداند تا چه حکمت میرود
۱۹۶
هر وجودی را چه قسمت میرود
۱۹۷
جهد میکن تا ز صورت بگذری
۱۹۸
بو که از معنی زمانی برخوری
۱۹۹
جان خود را بر رخ جانان فشان
۲۰۰
در ره مردان چو ایشان جان فشان
۲۰۱
این طلسم از جسم و صورت برفکن
۲۰۲
طیلسان از روی معنی برفکن
۲۰۳
تا بگنج ذات مخفی در رسی
۲۰۴
همرهان رفتند و تو مانده پسی
۲۰۵
ذات تو در نیستی پیدا شود
۲۰۶
وین دو بینی تو در یکتا بشود
۲۰۷
ای شده کون و مکان از تو پدید
۲۰۸
هر چه گفتم گوش جان ازتو شنید
۲۰۹
ای درون جسم و جان پیدا شده
۲۱۰
از دو عالم تا ابد یکتا شده
۲۱۱
ای اناالحق گفته بی لفظ و زبان
۲۱۲
در دلم پیدا و ازدیده نهان
۲۱۳
اولین وآخرین را رهنمون
۲۱۴
از تو پیدا گشته یکسر کاف و نون
۲۱۵
ای بذات خویش بیچون آمده
۲۱۶
نه درون رفته نه بیرون آمده
۲۱۷
آشکارا بر دل و برجان شده
۲۱۸
از تمام دیدگان پنهان شده
۲۱۹
ای شده بر جان و دلها آشکار
۲۲۰
راحم و رحمان و حی و کردگار
۲۲۱
ای جلال و قدر تو دانسته تو
۲۲۲
در ازل هم قدر تو دانسته تو
۲۲۳
ای کمال لایزالت نور پاک
۲۲۴
ای شده جویای صنعت آب و خاک
۲۲۵
آفتاب از شوق تو در تک و تاب
۲۲۶
خیمه کرده بی ستون و بی طناب
۲۲۷
ماه هر ماهی ز غم بگداخته
۲۲۸
هم کمال نور تو نشناخته
۲۲۹
آتش اندر آتش شوقت مدام
۲۳۰
باد کرده راه پیمایی تمام
۲۳۱
تا زجایی راه یابد سوی تو
۲۳۲
در نفسها میزند اوهوی تو
۲۳۳
آب از صنعت روان در مرغزار
۲۳۴
در درون چشمه نالان زار زار
۲۳۵
خاک خاک راه بر سر کرده است
۲۳۶
کو میان صد هزاران پرده است
۲۳۷
از پس پرده ترا جویان شده
۲۳۸
اوفتاده در ره و حیران شده
۲۳۹
کوه را کوه غم و اندوه و درد
۲۴۰
در دل و پایش فرو رفته بگرد
۲۴۱
میرند هر لحظه بحر از شوق جوش
۲۴۲
تا کند درّ وصالت را بگوش
۲۴۳
هر شجر کان از زمین آید برون
۲۴۴
میشود در راه عشقت سرنگون
۲۴۵
میوههای رنگ رنگ از شاخسار
۲۴۶
میکند هر سال از صنعت نثار
۲۴۷
طالبان عشق در کار آمده
۲۴۸
از پی حسنت ببازار آمده
۲۴۹
جمله در اطوار و ادوار و خورش
۲۵۰
عقل اینجا میکند زان پرورش
۲۵۱
تا ز اسرار تو ای عقل فضول
۲۵۲
میکند هر ذرّه تدبیر وصول
۲۵۳
چند گویم چند جویم مر تورا
۲۵۴
ای ز پنهانی شده پیدامرا
۲۵۵
در سوی هر ذرّهٔ چون بنگرم
۲۵۶
از هویدائیت آنجا ره برم
۲۵۷
عشق راهم مینماید هر نفس
۲۵۸
عقل میاندازدم در باز پس
۲۵۹
چون یقینم شد که جانانم تویی
۲۶۰
محو گشتم در تو، بردار این دویی
۲۶۱
قل هواللّه احد یک بیش نیست
۲۶۲
دیده بگشا زانکه او یک بیش نیست
۲۶۳
خالقا بیچارهٔ راه توم
۲۶۴
بنده و زندانی جاه توم
۲۶۵
در درون نفس چندین پیچ پیچ
۲۶۶
ماندهام جان پرخطر بر هیچ هیچ
۲۶۷
از دو بینی دیدهام بگشای زود
۲۶۸
سوی مقصودم رهی بنمای زود
۲۶۹
حاضری یا رب ز زاریهای من
۲۷۰
وارهان جانم ز دست خویشتن
۲۷۱
سیر گشتم از جهان و خلق پاک
۲۷۲
آرزویم میکند در زیر خاک
۲۷۳
بی نیازا در نیاز من نگر
۲۷۴
وارهان جانم ازین خوف و خطر
۲۷۵
از سوی صورت سوی معنی برم
۲۷۶
وز سوی معنی سوی عقبی برم
۲۷۷
از لقای خود دلم پر نور کن
۲۷۸
وز عزازیل لعینم دور کن
۲۷۹
رحمتی کن بر من آشفته کار
۲۸۰
از خداوندی به بخشش درگذار
۲۸۱
گر نیامرزی تمامت جزو و کل
۲۸۲
عزّها کلّی بدل گردد بذل
۲۸۳
ای گناه آمرز مشتی پرگناه
۲۸۴
هم ز تو سوی تو آوردم پناه
۲۸۵
در دم آخر که خواهم آمدن
۲۸۶
مر مرا امّید توخواهی بدن
۲۸۷
شومی و بی شرمی ما در گذار
۲۸۸
کرده ما پیش چشم ما میار