نعت سید عالم علیه السلام
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مهترین هر دو عالم مصطفاست
۲
انبیاء و اولیا را رهنماست
۳
خواجه ثقلین و سلطان جهان
۴
ذرّهٔ از نور او کون و مکان
۵
بهترین ومهترین جزو و کل
۶
مهدی اسلام و هادی سبل
۷
سایه حق رحمة للعالمین
۸
نور شرعش در مکان و در مکین
۹
جبرئیل از دست او شد خرقه پوش
۱۰
راه بینانش شده حلقه بگوش
۱۱
نور او مقصود موجودات بود
۱۲
ذات او چون معطی هر ذات بود
۱۳
از تمام انبیا مقصود اوست
۱۴
بود موجودات را موجود اوست
۱۵
عرش و کرسی قبله گاه کوی اوست
۱۶
هر دو عالم آفتاب روی اوست
۱۷
سایه او بر زمین هرگز نتافت
۱۸
هر دو عالم همچو او دیگر نیافت
۱۹
چرخ سرگردان شرع او شدست
۲۰
دایماً گردان برای او شدست
۲۱
هیچ پیغمبر ندید این سروری
۲۲
دعوت کل امم را رهبری
۲۳
ای ورای جسم و جوهر جای تو
۲۴
هر دوعالم هست خاک پای تو
۲۵
موسی از عشق تو شد بر کوه طور
۲۶
از کمال عشق تو در غرق نور
۲۷
من رانی ذات خود را دیده باز
۲۸
هم ز خود گفته ز خود بشنیده راز
۲۹
بیت اسرایش شب معراج بود
۳۰
جبرئیل اندر میان محتاج بود
۳۱
یک شبی در تاخت جبریل امین
۳۲
خازن حق پیک ربّ العالمین
۳۳
گفت ای ختم همه پیغامبران
۳۴
سوی حق امشب تو هستی میهمان
۳۵
در گذر زین خاکدان تنگ نای
۳۶
زانکه میخواند ترا امشب خدای
۳۷
یک براق ازنور حق آورده بود
۳۸
در میان صد هزاران پرده بود
۳۹
روی او بر شکل روی آدمی
۴۰
در ملاحت وز جلادت آن دمی
۴۱
زیور کرّوبیان بسته ورا
۴۲
از دو عالم جای او بد ماورا
۴۳
گفت امشب آن شبست ای بحر دین
۴۴
تا شود عین عیان عین یقین
۴۵
از زمین و از زمان پرواز کن
۴۶
دیدهٔ اسرار معنی باز کن
۴۷
صد جهان پر فرشته حاضراند
۴۸
انبیا استاده در ره ناظراند
۴۹
غلغلی افتاده در کون و مکان
۵۰
زانکه اینجا میرسد صدر جهان
۵۱
هشت جنّت در گشاده در رهت
۵۲
برتر از عرش آمده منزلگهت
۵۳
حور و رضوان با طبقهای نثار
۵۴
از برای تو ستاده بیقرار
۵۵
آسمانها جمله در بگشادهاند
۵۶
هرچه هست از بهر تو بنهادهاند
۵۷
یک زمان در سوی آن حضرت خرام
۵۸
تا شود کار همه عالم تمام
۵۹
بر براق شاه برگشت او سوار
۶۰
زود بیرون راند از پنج و چهار
۶۱
در زمانی از مکان بگذشته بود
۶۲
تا رسید آنجا که آنجایی نبود
۶۳
هرچه پیش آمد ورا از کاینات
۶۴
میگذشت ومحو میکرد از صفات
۶۵
تا بنزد آدم پیر آمد او
۶۶
گفت ای آدم رموز سر بگو
۶۷
گفت ای آدم دل و جان در پناه
۶۸
آدم بیچاره را از حق بخواه
۶۹
بعد از آن مر نوح را تصدیق گفت
۷۰
از کمال شوق او تحقیق گفت
۷۱
موسی عمران ز شوق استاده بود
۷۲
غرقه گشته در تجلّی مینمود
۷۳
گفت امشب مر مرا از حق بخواه
۷۴
امّت تو گشتم ای پشت و پناه
۷۵
دید ایوب ستم کش را بزار
۷۶
ایستاده تن ضعیف و سوگوار
۷۷
گفت ای درد مرا گشته دوا
۷۸
چشم امید منی جانم ترا
۷۹
از بلای عشق جانم وارهان
۸۰
امشب آور راز کلی در میان
۸۱
بعد از آن دیدش سلیمان خدیو
۸۲
باز رسته از تمام مکر دیو
۸۳
گفت ای سالار جمله انبیا
۸۴
بس بود خود دیدن رویت مرا
۸۵
بعد از آن در پیش ابراهیم شد
۸۶
گرچه جدّش بود هم تسلیم شد
۸۷
گفت ای فرزند امشب مرتراست
۸۸
از خداوند جهان شد کار راست
۸۹
بعد از آن در نزد عیسی در رسید
۹۰
صورت و معنی او پر نور دید
۹۱
گفت زنهار ای رسول بحر و بر
۹۲
تانیندازی تو هر سویی نظر
۹۳
امشب این مسکین ز حق درخواست کن
۹۴
کار خلق و انبیا را راست کن
۹۵
گر بهر چیزی فرود آیی براه
۹۶
کی توانی خورد جام ازدست شاه
۹۷
چون صفات راه را بگذاشت او
۹۸
هیچ چیزی درنظر نگذاشت او
۹۹
پرتو نور تجلّی شد پدید
۱۰۰
در زمان شد میم احمد ناپدید
۱۰۱
تا نظر بر احمد رهبر فکند
۱۰۲
برقع از روی حقیقی برفکند
۱۰۳
ثمّ وجه اللّه ناگه شد عیان
۱۰۴
لال میگردد ز شرح این زبان
۱۰۵
در میان آن فنا دید او بقا
۱۰۶
در میان بد ابتداو انتها
۱۰۷
در میان آن فنا صد گونه راز
۱۰۸
گفته با او سرّها هر گونه باز
۱۰۹
در میان آن فنا صد گونه نور
۱۱۰
شعله میزد در دلش اندر حضور
۱۱۱
گفت با او سی هزار و شصت هزار
۱۱۲
جمله از اسرار سرّش بی شمار
۱۱۳
سی هزار اسرار گفتا این مگوی
۱۱۴
سی هزار دیگرش گفتا بگوی
۱۱۵
بر علی کن سی دیگر آشکار
۱۱۶
خود درین اسرار ما را پاس دار
۱۱۷
پس محمد چون وصال دوست دید
۱۱۸
هر کمالی را که آن اوست دید
۱۱۹
گفت یا رب امّتم آزاد کن
۱۲۰
جمله رادر حشر تو دل شاد کن
۱۲۱
گفت بخشیدم تمام امتت
۱۲۲
بلکه جمله از کمال حرمتت
۱۲۳
چون محمد باز جای خود رسید
۱۲۴
هر دوعالم در درون خویش دید
۱۲۵
محو گشته فانی مطلق شده
۱۲۶
در جهان عشق مستغرق شده
۱۲۷
سی هزار اسرار از سرّ کلام
۱۲۸
در میان آورد از بهر نظام
۱۲۹
سی هزار اسرار با حیدر بگفت
۱۳۰
باز حیدر شد بچاه اندر نهفت
۱۳۱
با ابوبکر و عمر و هم راز گفت
۱۳۲
آن همه تمکین و با اعزاز گفت
۱۳۳
خویش را کل دید و کل را خویش دید
۱۳۴
همچنان کز پس بدید از پیش دید
۱۳۵
یاوران مصطفی یکسان بدند
۱۳۶
دوستدار خاندان از جان شدند
۱۳۷
گر ابوبکرست صدیق آمدست
۱۳۸
پای تا سر عین تحقیق آمدست
۱۳۹
گر عمر یک درّه دارشرع بود
۱۴۰
دائماً در زهد و شوق و ورع بود
۱۴۱
بود صاحب شرع عثمان از حیا
۱۴۲
از دو دختر کار ساز مصطفی
۱۴۳
یک زمان بی خواندن قرآن نبود
۱۴۴
سر آن دریافت تا قربان ببود
۱۴۵
صاحب زوج بتولی مرتضاست
۱۴۶
بر یقین او پیشوای اولیاست
۱۴۷
در دل او بود مکنونات غیب
۱۴۸
زان برآوردی ید بیضا ز جیب
۱۴۹
راز خود با هیچکس هرگز نگفت
۱۵۰
در شبانروزی یکی ساعت نخفت
۱۵۱
موج میزد در دلش دریای راز
۱۵۲
بود او سر حقیقت بی مجاز
۱۵۳
گر نه او بودی نبودی ماه و خور
۱۵۴
گرنه او بودی نبودی بحر و بر
۱۵۵
گرنه او بوی کجا دریافتی
۱۵۶
جوهر عطار کی دریافتی
۱۵۷
گر نه او بودی نبودی و اصلی
۱۵۸
کار ما بودی همه بی حاصلی
۱۵۹
گفته است او لو کشف را از یقین
۱۶۰
یک زمان بی خویشتن حق را ببین
۱۶۱
در جوانمردی چو او دیگر نبود
۱۶۲
همچو او در ملک یک صفدر نبود
۱۶۳
گرنه او بودی درین ره پایدار
۱۶۴
کی شدی مر دین احمد آشکار
۱۶۵
چون صحابه غرق توحید آمدند
۱۶۶
نه چو تو پیرو بتقلید آمدند
۱۶۷
جان خود ایثار کردند از نخست
۱۶۸
تا باول بود آخرشان درست
۱۶۹
صد هزاران آفرین بر جانشان
۱۷۰
پاک باشد تا ابد دیوانشان
۱۷۱
سالک آن باشد که در یاران او
۱۷۲
دوست دارد مر وفاداران او
۱۷۳
نور چشم مصطفی و مرتضی
۱۷۴
کشتهٔ زهر و شهید کربلا
۱۷۵
میوه باغ نبوّت برقرار
۱۷۶
عرش اعظم را مریشان گوشوار
۱۷۷
آن یکی در زهر کرده جان نثار
۱۷۸
این یکی در خاک و خون افتاده زار
۱۷۹
جان خود ایثار کردند از یقین
۱۸۰
در گذشتند از مکان و از مکین
۱۸۱
یا رب این سر را تو میدانی و بس
۱۸۲
خستگان عشق را فریاد رس