حكایت استاد ترك و پرده بازی او
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پرده بازی بود استادی بزرگ
۲
چابکی دانا ولی از اصل ترک
۳
مثل خود در فن نقّاشی نداشت
۴
هر کجا میرفت آنجا کار داشت
۵
صورت الوان عجایب ساختی
۶
دایماً با خویش بازی باختی
۷
هر صور کان ساختی در روزگار
۸
خرد کردی دیگر آوردی بکار
۹
جمله صورت نقش رنگارنگ داشت
۱۰
هر یک از رنگی دگر بیرون نگاشت
۱۱
هفت پرده ساختی از بهر کار
۱۲
جمله رنگارنگ پر نقش و نگار
۱۳
هفت پرده در صفت یک پرده بود
۱۴
گل فشان آنجایگه زر کرده بود
۱۵
بود نطعی مرورا خوب و لطیف
۱۶
آن همه صورت در آنجا بد خفیف
۱۷
هفت مزدور از پس آن پرده بود
۱۸
سالها با جمله شان خو کرده بود
۱۹
آن چنان بر نقش خود عاشق بد او
۲۰
بر کمال کار خود صادق بد او
۲۱
روی بستی چون که بیرون آمدی
۲۲
هر زمان نقشی دگرگون آمدی
۲۳
لیک مزدوران دگر در کار او
۲۴
میشدندی از پی رفتار او
۲۵
آن چنان کاستاد صنعت مینمود
۲۶
کار مزدوران در آنجا میفزود
۲۷
هر دم از نوعی دگر خود ساختی
۲۸
هر یک از لونی دگر پرداختی
۲۹
در بسیط عالمش همتا نبود
۳۰
در میان دهر سر غوغا ببود
۳۱
خلق میگفتند مرد و زن ازو
۳۲
مینمودند این عجایبها بدو
۳۳
غافلان گفتند کاین استاد نیست
۳۴
کس ندیدست این و کس را یاد نیست
۳۵
این صورها صورت استاداوست
۳۶
از برون پرده این صورت نکوست
۳۷
هر زمان رنگ دگر میآورد
۳۸
اوستاد از هر صفت میآورد
۳۹
میندانستند کان استاد بود
۴۰
کاین همه نقش عجایب مینمود
۴۱
عاقبت استاد صورتها شکست
۴۲
پردهها از یکدگرشان برگسست
۴۳
تا که راز او نداند هر کسی
۴۴
کرد مزدوران بهر جانب بسی
۴۵
ترک آن صورتگری یکسر بکرد
۴۶
دیگر آن صورت بهر جایی نکرد
۴۷
فرد بنشست از همه خلق جهان
۴۸
دیگرش هرگز نیامد یاد آن
۴۹
یک زمان در خویشتن بنگر تو هم
۵۰
تا نباشی صورت و پرده بهم
۵۱
این رموز از سرّ دل بگشای تو
۵۲
خویشتن را بیش ازین منمای تو
۵۳
ترک این صورت گری و نقش کن
۵۴
چند رانم بیش ازین باتو سخن
۵۵
تاتوئی از صورت خود در نیاز
۵۶
هم تویی صورت گر و هم پرده باز
۵۷
هست مزدور تو هفت اعضای تو
۵۸
میپزند اینها چو توسودای تو
۵۹
عاقبت از تو جدا خواهند گشت
۶۰
با تو چندینی چرا خواهند گشت
۶۱
پیشتر زان کاین حریفان بگذرند
۶۲
بگذر از ایشان که با تو نسپرند
۶۳
یک دمی در لامکان عشق شو
۶۴
در پی این صورت حسی مرو
۶۵
یک زمان این پردهها را بر گسل
۶۶
این خیال جسم و صورت را بهل
۶۷
کز تو بستاند بآخر داد خویش
۶۸
پیشتر از وی تو بستان داد خویش
۶۹
تو چه دانی تا کجایی مانده باز
۷۰
سالها گردیده در شیب و فراز
۷۱
چرخ کرده صورت تو بند بند
۷۲
بازمانده در چنین جای گزند
۷۳
تو چه دانی تا ترا صورت که کرد
۷۴
اندرین میدان خاکی از چه کرد
۷۵
تو چه دانی کز که باز افتادهٔ
۷۶
در چنین شیب از فراز افتادهٔ
۷۷
تو چه دانی تاترا که پرورید
۷۸
از برای چه در اینجا آورید
۷۹
تو چه دانی تا ترا چون ساختند
۸۰
بلعجب چه طرفه معجون ساختند
۸۱
در میان آتش و باد نفس
۸۲
میپزی هر لحظه دیگرگون هوس
۸۳
تو چه دانی کاتش تو از کجاست
۸۴
باد خدمت کار جانت از چه خاست
۸۵
تو چه دانی تا چه مییابی ز خاک
۸۶
روز و شب غافل شده از جان پاک
۸۷
تو چه دانی تا کدامین ره روی
۸۸
از کدامین ره بدان درگه روی
۸۹
تو چه دانی تا که معشوقت که بود
۹۰
روز اول عین محبوبت که بود
۹۱
تو چه دانی کاین فلکها بهر چیست
۹۲
هر زمان کردن قران از بهر کیست
۹۳
تو چه دانی تا قلم چه سرنوشت
۹۴
تخم تو افلاک از بهر چه کشت
۹۵
تو چه دانی تا چه خواهد بد ترا
۹۶
بی وفا از خویش میجویی وفا
۹۷
تو چه دانی کارگاه جسم و جان
۹۸
کز کجا پیدا نمودت جسم و جان
۹۹
تو چه دانی فهم غیب ای بی خبر
۱۰۰
کز وجود خود نمییابی اثر
۱۰۱
تو چه دانی تا ده و دو برج را
۱۰۲
بر وجودت چون نوشته ماجرا
۱۰۳
تو چه دانی کافتاب از بهر نو
۱۰۴
گشت گردان در میان شهر تو
۱۰۵
تو چه دانی تا قمر آنجا که بود
۱۰۶
بر فلک بهر تو نقشی مینمود
۱۰۷
تو چه دانی کوکبان سبع را
۱۰۸
تا چه کاری کردهاند این طبع را
۱۰۹
تو چه دانی رعد و برق آنجا که بود
۱۱۰
یخطف برق از کجا گوشت شنود
۱۱۱
تو چه دانی تا که باران از چه خاست
۱۱۲
گفت انزلنا من الماء از کجاست
۱۱۳
تو چه دانی تا نباتات از چه رست
۱۱۴
منزل سالک در آنجا بد نخست
۱۱۵
تو چه دانی تا که حیوان خود چه بود
۱۱۶
نقش ابلیس اندران پیدا نمود
۱۱۷
تو چه دانی تا که صورت نقش بست
۱۱۸
آنگه از بهر چه آورد و شکست
۱۱۹
تو چه دانی تا کجا خواهی شدن
۱۲۰
چند سر گردان این سودا بدن
۱۲۱
تو چه دانی تا ترا که گنج داد
۱۲۲
لیک مخفی بود از آن مخفی نهاد
۱۲۳
تو چه دانی کان در گنج از کجاست
۱۲۴
گر بیابی تو بدانی کان کجاست
۱۲۵
هر کسی وصفی ازین در گفتهاند
۱۲۶
درّ دانش از معانی سفتهاند
۱۲۷
تو چه دانی تا که تو خود آن کسی
۱۲۸
اولین و آخرین را در پسی
۱۲۹
تو چه دانی ای گرفتار صور
۱۳۰
تا کجا خواهد بدن نقد گهر
۱۳۱
تو چه دانی ای غرورت کرده بند
۱۳۲
بر بروت خویشتن چندین مخند
۱۳۳
تو چه دانی تاترا حیران که کرد
۱۳۴
در میان چرخ سرگردان که کرد
۱۳۵
تو چه دانی تا ترا که رخ نمود
۱۳۶
چون ترا بنمود رخ پنهان نمود
۱۳۷
تو چه دانی تا درین بحر عمیق
۱۳۸
سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق
۱۳۹
تو چه دانی تا که آدم این دمست
۱۴۰
روشن از این دم تمام عالمست
۱۴۱
تو چه دانی نوح در دریای جسم
۱۴۲
تا چه غوّاصی نمود از بهر اسم
۱۴۳
تو چه دانی تا که ابراهیم راد
۱۴۴
از برای چه درین آتش فتاد
۱۴۵
تو چه دانی تا که ایوب ضعیف
۱۴۶
جسم خود در راه کرمان کرده ضیف
۱۴۷
تو چه دانی تا سلیمان تخت و ملک
۱۴۸
داد بر باد و بشد تا اوج فلک
۱۴۹
تو چه دانی تا که موسی دربحار
۱۵۰
کرد فرعون طبیعی غرقه زار
۱۵۱
تو چه دانی تا که جرجیس نبی
۱۵۲
جان خود در راه او کرده فدی
۱۵۳
تو چه دانی تا که عیسی در تنست
۱۵۴
برتر از روحست و نور روشنست
۱۵۵
تو چه دانی تا محمد در وجود
۱۵۶
اولین و آخرین او بود و بود
۱۵۷
این تمامت در که پیدا آمدست
۱۵۸
مظهر اعیان و اشیا آمدست
۱۵۹
دین خود را در ره باطل منه
۱۶۰
این سخنها را ره باطل منه
۱۶۱
کاین رموز من ز جایی دیگرست
۱۶۲
سیر جانم از ورای دیگرست
۱۶۳
آنچه من زین راه تنها یافتم
۱۶۴
بود پنهان منش پیدا یافتم
۱۶۵
هرکه در راه محمد ره نیافت
۱۶۶
تا ابد گردی ازین درگه نیافت
۱۶۷
راه پیغمبر همه اسرار بود
۱۶۸
پای تا سر غرقه انوار بود
۱۶۹
آنچه اسرار نهانی بُد نگفت
۱۷۰
راز حق درجان پاک خود نهفت
۱۷۱
سرّ اسرارش کجا داند کسی
۱۷۲
او نگفت اسرار خود با هر خسی
۱۷۳
یک شبی در خواب دیدم روی او
۱۷۴
عاشق و بی خود دویدم سوی او
۱۷۵
خاک پای او شدم در پای او
۱۷۶
کز دو عالم برتر آمد جای او
۱۷۷
خاک پایش قبلهٔ روح آمدست
۱۷۸
انبیا را قبله گاه جان بدست
۱۷۹
آنکه در معنی بعالم عالمست
۱۸۰
ز آفرینش، آفرینش عالمست
۱۸۱
دست من بگرفت آن شاه جهان
۱۸۲
در دهان من فکند آب دهان
۱۸۳
گفت ای عطّار پر اسرار من
۱۸۴
لایقی در دیدن انوار من
۱۸۵
آنچه حق بر جان و جسمت داده است
۱۸۶
گنج پنهان بر دلت بنهاده است
۱۸۷
ماعیان کردیم این گنج ترا
۱۸۸
دست مزدی دادم این رنج ترا
۱۸۹
هر گهر کز بحر جان افشاندهٔ
۱۹۰
رمزهای سرّ جانان راندهٔ
۱۹۱
هیچ شاعر زین معانی در نیافت
۱۹۲
سرّ اسرار نهانی در نیافت
۱۹۳
بر دل تو جمله آسان کردهایم
۱۹۴
گرچه پیدا بود پنهان کردهایم
۱۹۵
در ازل این خرقهات پوشیدهایم
۱۹۶
پس شراب صرف کل نوشیدهایم
۱۹۷
هرچه میخواهی طلب کن تا ترا
۱۹۸
روی بنمائیم بی ارض و سما
۱۹۹
این بگفت و روی خود پنهان نمود
۲۰۰
بعد از آن روی دلم با جان نمود
۲۰۱
این همه من از محمد یافتم
۲۰۲
زانکه سوی قرب او بشتافتم