در علو مرتبه انسان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای نموده جسم و جان از کاینات
۲
هست در تاریکیت آب حیات
۳
ای همه اسرار جانان کرده فاش
۴
بیش ازین در صورت حسّی مباش
۵
آنچه بخشیدم ترا آن قسم کن
۶
هم نموداری بکن فاش این سخن
۷
آنچه هرگز آدمی نشنیده است
۸
نه کسی دانسته و نه دیده است
۹
در رموز سرّ سبحانی بخوان
۱۰
سر این تفسیر ربّانی بدان
۱۱
یک زمان بر منبر وحدت برآی
۱۲
زنگ شرک از صورت حس بر زدای
۱۳
حافظان عشق را آور بجوش
۱۴
جملهٔ ذرّات آور در خروش
۱۵
از زبور عشق سر آغاز کن
۱۶
پرّ و بال مرغ معنی باز کن
۱۷
همچو داود آیت عشّاق خوان
۱۸
سر آن با مذهب عشّاق ران
۱۹
از بحار عشق جوهر بار کن
۲۰
این زمان دل را بهمّت یار کن
۲۱
بر سر عشّاق جوهرها ببار
۲۲
چون درآمد شاخ معنیّت ببار
۲۳
هر زمان وصفی دگر آغاز کن
۲۴
هر نفس سازی دگر برساز کن
۲۵
این همه ذرّات پیدا و نهان
۲۶
از وجود خویشتن گردان عیان
۲۷
این همه اشجار معنی بربرست
۲۸
جایشان بر خاک و باد و آذرست
۲۹
قسمتی ده روح روحانی عشق
۳۰
تا بگوید راز پنهانی عشق
۳۱
پرزنان سیمرغ وار از کوه قاف
۳۲
کوه بر منقار معنی بر شکاف
۳۳
از پس قاف وجودت رخ نمای
۳۴
این معمّا را بمعنی برگشای
۳۵
تو ازین صورت نه بینی جز که هیچ
۳۶
عاقبت افتی میان پیچ پیچ
۳۷
گر درین صورت بمانی زار تو
۳۸
در میان خاک افتی خوار تو
۳۹
کارها در صورت و معنی فتاد
۴۰
عقل را با عشق ازان دعوی فتاد
۴۱
نکتهٔ سرّ عجب پیدا نمود
۴۲
هر دو عالم در دلم یکتا نمود
۴۳
عقل سودا کرد بیحد بر دلم
۴۴
هر زمانی سخت تر شد مشکلم
۴۵
هر زمانم از ره دیگر ببرد
۴۶
تا مگر ما را نماید دست برد
۴۷
گفت این نقش خیالست این مبین
۴۸
راه من جوی و مراد من گزین
۴۹
گفتمش گرراست میگوئی یقین
۵۰
چیست پیدا نزد من راه این چنین
۵۱
گفت سرگردان مشو تا بنگری
۵۲
گرنه از دور زمانه بگذری
۵۳
نه ترا صورت نه آن معنی بود
۵۴
نه ترا دنیی و نه عقبی بود
۵۵
هرکه او از عقل بگذشت از جنون
۵۶
هر که او با عقل باشد ذوفنون
۵۷
هیچ عاقل مرد دو رنگی ندید
۵۸
لیک یک میگشت در دو ناپدید
۵۹
هیچکس او ترک جان و تن نگفت
۶۰
هیچکس بر روی آتش خوش نخفت
۶۱
هیچکس دیدی که او خود را بکشت
۶۲
ور بکشت این هست کاری بس درشت
۶۳
ناگهان عشق از کمین گاه ازل
۶۴
روی خود بنمود بی مکر و حیل
۶۵
هر دو عالم را بهم بر زد بکل
۶۶
عقل سودایی شد اندر عین ذل
۶۷
عقل چون عشق از برابر گاه دید
۶۸
در زمان از پیش تن شد ناپدید
۶۹
وهم، از گفتار عقل بوالفضول
۷۰
همچو بادی بود بی رأی و اصول
۷۱
عشق سیمرغیست کورا دام نیست
۷۲
عشق را آغاز هست انجام نیست
۷۳
عشق مغز کاینات آمد مدام
۷۴
عشق هر چیزی کند صاحب مقام
۷۵
عشق آدم یافت از جنّت فتاد
۷۶
عشق شورش بر همه عالم نهاد
۷۷
عشق آتش بود و عقل آب ای پسر
۷۸
عشق خاکی و خرد باد ای پسر
۷۹
عشق پنهان بود پیدا کرد کل
۸۰
عشق معشوقیست اندر عین ذل
۸۱
عقل میخواهد جهان را پایدار
۸۲
عشق میخواهد که باشد پای دار
۸۳
عشق بر منصور غالب گشته بود
۸۴
بود هم مطلوب و طالب گشته بود
۸۵
عشق او را بر سر دارش کشید
۸۶
عشق او را کرد از جان ناپدید
۸۷
گر کلاه عشق خواهی سر ببر
۸۸
از خود و هر دو جهان یکسر ببر
۸۹
عشق لوح و عرش و کرسی بسترد
۹۰
عشق هرگز غیر جانان ننگرد
۹۱
عقل ابلیس لعین از ره فکند
۹۲
عقل یوسف را درون چه فکند
۹۳
جوهر عشقست بی ذات و صفت
۹۴
برتر از ادراک و عقل و معرفت
۹۵
جوهر عشقست پیدا ونهان
۹۶
حادث عشقست این هر دو جهان
۹۷
جوهر عشقست دریای عظیم
۹۸
جوهر عشقست رحمان رحیم
۹۹
ای دل از خون میکن از تن جام ساز
۱۰۰
بعد از آن این زرق و دلق و دام ساز
۱۰۱
جان خود در راه عشق ایثار کن
۱۰۲
جسم خود از عشق او بردار کن
۱۰۳
بگذر از پنج و چهار و شش مبین
۱۰۴
تا شود عین عیان عین یقین
۱۰۵
هفت اختر را برون کن ازدماغ
۱۰۶
از دوعالم کن تو جان و دل فراغ
۱۰۷
چون نه جان ماند ونه دل جانان شوی
۱۰۸
هم ز پیدائی خود پنهان شوی
۱۰۹
در میان آن فنا صد گونه راز
۱۱۰
گفت با او لیک بی او گفته باز
۱۱۱
محو گردی فانی مطلق شوی
۱۱۲
در جهان عشق مستغرق شوی
۱۱۳
کل یکی گردد نماند این دویی
۱۱۴
نیست آنجا جای مائی و تویی
۱۱۵
جمله یک ذاتست اما بی عدد
۱۱۶
جمله یک چیزست کلّی در احد
۱۱۷
چون نماند صورتت را جسم و جان
۱۱۸
اول وآخر تو باشی جاودان
۱۱۹
چون تو باشی اول وآخر تویی
۱۲۰
جزو و کل را باطن و ظاهر تویی
۱۲۱
از صفات و از مکان باشد خیال
۱۲۲
جمله یک گردد نیاید در زوال
۱۲۳
این سخنها زان محقّق آمدست
۱۲۴
نه از آن جهل مطبّق آمدست
۱۲۵
ازمعانی موحّد باشد این
۱۲۶
گر ببیند هم مکان را در مکین
۱۲۷
گر هزاران کاس بر آب آوری
۱۲۸
آن زمان در اندرونش بنگری
۱۲۹
هر یکی را آفتابی باشد آن
۱۳۰
چون رود خورشید خوابی باشد آن
۱۳۱
گر یکی شمع آوری تاریک جای
۱۳۲
صد هزاران آینه داری بپای
۱۳۳
روی هر آیینهٔ شمعی بود
۱۳۴
آن همه از پرتو لمعی بود
۱۳۵
در سوی باغی اگر آبی رود
۱۳۶
هردرختی را از آن تابی بود
۱۳۷
آب روی خود بهر کس وا نمود
۱۳۸
هر درختی میوهٔ پیدا نمود
۱۳۹
آن همه یک آب بود از روی طور
۱۴۰
هر یکی اسمی نموده گشته دور
۱۴۱
آب خود را صانع اشیا کرده است
۱۴۲
میوههای رنگ رنگ آورده است
۱۴۳
هر سحرکان میوهٔ پیدا شود
۱۴۴
آن بقیمت عالمی یکتا شود
۱۴۵
کوکبان سرگشته و خورشید و ماه
۱۴۶
جمله حیران گشته بر صنع اله
۱۴۷
این همه معنی چو در جان باشدت
۱۴۸
در صفت فرق فراوان باشدت
۱۴۹
گر هزاران قرن گندم بدروی
۱۵۰
آن همه یکی بود نبود دویی
۱۵۱
چون همه یک گندست آن از عدد
۱۵۲
جمله فانی میشود اندر احد
۱۵۳
ذات گندم بود آدم بر صور
۱۵۴
کی بیابد سرّ این هر بیخبر
۱۵۵
گر نگفتی مرو را لاتقربا
۱۵۶
کی شدی پیدا ولاد و اقربا
۱۵۷
اندرین سر بود شیطان قضول
۱۵۸
گشته ردّ و آدم آنجا شد قبول
۱۵۹
گندم آدم بند راه صورتست
۱۶۰
پای تا سر غرق عین حسرتست
۱۶۱
سرّ گندم مصطفی دریافتست
۱۶۲
کو سر از کونین و عالم تافتست
۱۶۳
آدم مسکین کجا دانست کو
۱۶۴
کین چه بازی بود پرگفتگو
۱۶۵
بود ابلیس لعین از نور ونار
۱۶۶
آدم از روی حقیقت در غبار
۱۶۷
نور در ظلمت توانی یافتن
۱۶۸
ظلمت اندر نور شد نایافتن
۱۶۹
چون عزازیل آدم خاکی بدید
۱۷۰
بعد از آن خود رادر آن پاکی بدید
۱۷۱
گفت یا رب من ز نور مطلقم
۱۷۲
اینت خاک باطل و من بر حقم
۱۷۳
هر که او خود را ببینند در میان
۱۷۴
بر کنارست از صفای صوفیان
۱۷۵
من که چندین سال بر درگاه تو
۱۷۶
بودهام اندر سلوک راه تو
۱۷۷
من به جز تو سجده کس را چون کنم
۱۷۸
من ازین اندیشه دل پرخون کنم
۱۷۹
بهترم از خاک من صدباره تر
۱۸۰
سجدهٔ تو کردهام زیر و زبر
۱۸۱
علو و سفلم در بهشت جاودان
۱۸۲
نور تحقیقم عیان اندر عیان
۱۸۳
جنّت و حور و قصور، آن منست
۱۸۴
جمله اندرحکم و فرمان منست
۱۸۵
سالها گردیدهام شیب و فراز
۱۸۶
تا قبولم در میان عزّ و ناز
۱۸۷
من کجا و آدم خاکی کجا
۱۸۸
این سخن با من بگو یا رب چرا
۱۸۹
جز تو کس را سجده نکنم تا ابد
۱۹۰
گر قبولم ور بخواهی کرد رد
۱۹۱
حق تعالی گفت مرابلیس را
۱۹۲
چند سازی این زمان تلبیس را
۱۹۳
او بصد چیز از تو پیشم بهتر است
۱۹۴
از هزاران همچو تو فاضلترست
۱۹۵
سرّ خاکش آینهٔ کونین شد
۱۹۶
از تو تا او قرنها ما بین شد
۱۹۷
آدم از خاکست و تو از آتشی
۱۹۸
او قبولی دارد و تو سرکشی
۱۹۹
خاک صد باره به از آتش بود
۲۰۰
زانکه جای سرکشان آتش بود
۲۰۱
من نظر دارم درین خاک ضعیف
۲۰۲
هست بر درگاه ما او بس شریف
۲۰۳
انبیا زین خاک پیدا آورم
۲۰۴
لون لون از وی بصحرا آورم
۲۰۵
آنچه من دانم در این خاک ای لعین
۲۰۶
سرّ اسرار هویدا و یقین
۲۰۷
قرب خاک از آتش افزونتر بود
۲۰۸
گرچه آتش ذات او بر تر بود
۲۰۹
دانهٔ بر خاک بسپار و برو
۲۱۰
بعد از آن صد دانهٔ دیگردرو
۲۱۱
هرچه آتش را سپاری گم کند
۲۱۲
جمله را یکسر بسوزد نیک و بد
۲۱۳
آدم خاکی کنون محبوب ماست
۲۱۴
جملهٔ ذرّات او مطلوب ماست
۲۱۵
چون نیامد در نظر این خاک راه
۲۱۶
کار خود کردی عزازیلا تباه
۲۱۷
پس ندا آمد که ای کروّبیان
۲۱۸
سجده پیش آدم آرید این زمان
۲۱۹
جمله بنهادند سر را بر زمین
۲۲۰
ایستاده بود ابلیس لعین
۲۲۱
حق تعالی گفت ای جاسوس راه
۲۲۲
چند خواهی کرد در آدم نگاه
۲۲۳
سجده کن در پیش آدم ای لعین
۲۲۴
بعد از آن اسرار کل در وی ببین
۲۲۵
گفت ابلیس ای خداوند جهان
۲۲۶
پادشاه آشکارا و نهان
۲۲۷
جز تو من کس را نخواهم سجده کرد
۲۲۸
من دویی هرگز نبینم جز که فرد
۲۲۹
سالها من سجدهٔ تو کردهام
۲۳۰
دایماً فرمان ذاتت بردهام
۲۳۱
سجده غیر تو نخواهم کرد من
۲۳۲
این سخن فرمان نخواهم برد من
۲۳۳
حق تعالی گفت آدم غیر نیست
۲۳۴
کور چشمی و ترا این سیر نیست
۲۳۵
جسم آدم هم ز ما مشتق شدست
۲۳۶
سرّ او بر من همه بر حق شدست
۲۳۷
تو کجا دریابی این اسرار ما
۲۳۸
گرچه سرگردان شدی در کار ما
۲۳۹
لیک بر اسرار، ما داناتریم
۲۴۰
عالم الاسرار در خشک و تریم
۲۴۱
سجدهٔ کن تا نگردی لعنتی
۲۴۲
گر ز ما امیدوار رحمتی
۲۴۳
سجده کن یا لعنتم کن اختیار
۲۴۴
تا مکافاتت کنم در روزگار
۲۴۵
گفت یا رب هر چه خواهی کن تراست
۲۴۶
آنچه میخواهی مرا ده کان سزاست
۲۴۷
حق تعالی گفت مهلت بر منت
۲۴۸
طوق لعنت کردم اندر گردنت
۲۴۹
نام تو کذّاب خواهم زد رقم
۲۵۰
تا بمانی تا قیامت متّهم
۲۵۱
بعد از این ابلیس بود اندر کمین
۲۵۲
سر بدید و شد ورا عین الیقین
۲۵۳
گفت سرّ این همین دم کشف شد
۲۵۴
زین همه مقصودم این امید بد
۲۵۵
لعنت تو بهترم از رحمتست
۲۵۶
این همه رحمت چه جای لعنتست
۲۵۷
هرچه خواهی کن خطاب از من مگیر
۲۵۸
زانکه هستم از خطابت ناگزیر
۲۵۹
لعنت آن تست و رحمت آن تو
۲۶۰
بنده آن تست و قسمت آن تو
۲۶۱
از خطاب تو دلم بیهوش گشت
۲۶۲
تا ابد از شوق این مدهوش گشت
۲۶۳
ای گریزان گشته از محبوب خود
۲۶۴
پیش او یکسانست چه نیک و چه بد
۲۶۵
گر طلب کاری تو چون ابلیس باش
۲۶۶
دایماً بیمکر و بی تلبیس باش
۲۶۷
گر تو مرد راه بینی،تن بنه
۲۶۸
هر زمان بی صد قفا گردن بنه
۲۶۹
هر که او خواری حق کرد اختیار
۲۷۰
از میان جمله آمد اختیار
۲۷۱
چند خواهی کرد این تلبیس تو
۲۷۲
خود نیندیشی هم از ابلیس تو