عطار · اشترنامه

آغاز كتاب اشترنامه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یک دمی ای ساربان عاشقان
۲
در چرا آور زمانی اشتران
۳
اندرین صحرای بی پایان درآی
۴
تا درین ره بشنوی بانگ درای
۵
تا در آنجا جمع گردد قافله
۶
سوی حج رانیم ما بی مشغله
۷
کعبهٔ مقصود را حاصل کنیم
۸
در تجلّی خویش را واصل کنیم
۹
عقبی بر شیمهٔ این ره زنیم
۱۰
حلقه بر سندان داراللّه زنیم
۱۱
روی در صحرای عشّاق آوریم
۱۲
یاد از گفتار مشتاق آوریم
۱۳
باز سرگردان این صحرا شویم
۱۴
در درون کعبه ناپروا شویم
۱۵
این چنین ره راه مشتاقان بود
۱۶
تا ابد این راه بی پایان بود
۱۷
ای دل آخر جان خود ایثار کن
۱۸
یک دمی آهنگ کوی یار کن
۱۹
ره روان رفتند و تو درماندهٔ
۲۰
حلقهٔ در زن،‌که بر درماندهٔ
۲۱
اشتران جسم در صحرای عشق
۲۲
مست میآیند در سودای عشق
۲۳
همچو ایشان گرم رو باش و مترس
۲۴
اندرین ره سیر کن فاش و مترس
۲۵
هر کجا آیی فرود آنجا مباش
۲۶
این دویی بگذار و جز یکتا مباش
۲۷
بعد از آن در گرد این صورت مگرد
۲۸
همچو درّی باش در دریاش فرد
۲۹
تا که از ملک معانی برخوری
۳۰
از سر سررشتهٔ خود بگذری
۳۱
پس مهار عشق در بینی کنی
۳۲
بعد از آن آهنگ یک بینی کنی
۳۳
بر قطار اشتران عاشق شوی
۳۴
در درون کعبه صادق شوی
۳۵
دیر صورت زود گردانی خراب
۳۶
تا بتابد از درونت آفتاب
۳۷
در محبّت تاکه غیری باشدت
۳۸
در درون کعبه دیری باشدت
۳۹
بحث بارهبان دیری بر فکن
۴۰
طیلسان لم یکن در سر فکن
۴۱
تا ترا معلوم گردد حالها
۴۲
باز دانی زو همه احوالها
۴۳
در بن این بحر بی پایان بسی
۴۴
غرق کشتند و نیامد خود کسی
۴۵
کس چه داند تا درین دیر کهن
۴۶
چند تقدیر آوریدند از سخن
۴۷
جایگاهی خوفناکست این مکان
۴۸
وامایست و اشتران زینجا بران
۴۹
تامگر در کعبهٔ جانان روی
۵۰
در مقام ایمنی خوش بغنوی
۵۱
کعبهٔ جانها مکانی دیگرست
۵۲
این زمان آنجا زمانی دیگرست
۵۳
این رهی بس بینهایت آمدست
۵۴
تا ابد بیحدّ وغایت آمدست
۵۵
پای دل در پیچ و بس مردانه باش
۵۶
در جنون عشق کل دیوانه باش
۵۷
راه اینست و دگر خود راه نیست
۵۸
هیچ دل زین راه ما آگاه نیست
۵۹
ره روان دانند راه عشق را
۶۰
کز دو عالم هست این ره برترا
۶۱
راه عشقست این وراه کوی دوست
۶۲
راه رو تا در رسی در کوی دوست
۶۳
کعبهٔ عشّاق را دریاب زود
۶۴
جملهٔ ذرّات شان این راه بود
۶۵
این ره اندر نیستی پیدا شدست
۶۶
این چنین ره راه پرغوغا شدست
۶۷
راه دورست و دمی منشین ورو
۶۸
ره یکی است و تو ره میبین و رو
۶۹
جهد کن تا اندرین راه دراز
۷۰
گرم رو باشی نمانی مانده باز
۷۱
جهد کن تا هیچ غیری ننگری
۷۲
تا ز فضل جاودانی برخوری
۷۳
جهد کن تا تو بمانی برقرار
۷۴
زانکه بسیارست گل بازخم خار
۷۵
سالکان پخته و مردان دین
۷۶
عاشقان بردبار راه بین
۷۷
اندرین ره رازها برگفتهاند
۷۸
درّ معنی را بمعنی سفتهاند
۷۹
گم شدند اول ز خود پس از وجود
۸۰
لاجرم دیگر ره رفتن نبود
۸۱
باز بعضی در صور یک بین شدند
۸۲
باز بعضی مانده و خودبین شدند
۸۳
باز بعضی در گمان و در یقین
۸۴
همچو بلعم مانده نه کفر و نه دین
۸۵
باز بعضی خوار مانده در جنون
۸۶
باز بعضی گفتشان آمد فنون
۸۷
باز بعضی در زمین، خوار از تعب
۸۸
باز ماندند از صورها در عجب
۸۹
باز بعضی از کتبها دم زدند
۹۰
داد خود از صورت حس بستدند
۹۱
باز بعضی در شراب و در قمار
۹۲
بازماندند اندرین پنج و چهار
۹۳
باز بعضی خوارو ناپروا شدند
۹۴
درمیان خلق، تن رسوا شدند
۹۵
باز بعضی تن ضعیف و جان نزار
۹۶
خرقهٔ در فقر کردند اختیار
۹۷
باز بعضی در عجایبهای راه
۹۸
باز استادند در جنب گناه
۹۹
باز بعضی کنج بگزیدندو درد
۱۰۰
تا فنای شوق آید در نبرد
۱۰۱
باز بعضی غرقهٔ آتش شدند
۱۰۲
باز افتادند و دل ناخوش شدند
۱۰۳
باز بعضی باد کبر از سر برون
۱۰۴
آوریدند وشدند ایشان زبون
۱۰۵
باز بعضی آبروی خویشتن
۱۰۶
عرضه دادند از میان انجمن
۱۰۷
باز بعضی زرق وسالوس آمدند
۱۰۸
اندرین ره بس بناموس آمدند
۱۰۹
باز بعضی عالم منطق شدند
۱۱۰
از مقام الکنی ناطق شدند
۱۱۱
باز بعضی ناطق وپر گو شدند
۱۱۲
در بر چوگان تن،‌چون گوشدند
۱۱۳
باز بعضی در جدل جهّال وار
۱۱۴
آمدند و قیل کردند اختیار
۱۱۵
باز بعضی حاکم دنیا شدند
۱۱۶
فارغ ازدانستن عقبی شدند
۱۱۷
باز بعضی عدل کردند از یقین
۱۱۸
آنچه حق فرموده است از راه دین
۱۱۹
باز بعضی دزد و هم رهزن شدند
۱۲۰
عاقبت اندر سر این فن شدند
۱۲۱
باز بعضی کنج کردند اختیار
۱۲۲
تن فرو دادند در صبر و قرار
۱۲۳
باز بعضی عقل را عاشق شدند
۱۲۴
در مقام عقل خود صادق شدند
۱۲۵
باز بعضی درمقام بیخودی
۱۲۶
عشق آوردند در الاالذی
۱۲۷
باز بعضی عاشق و حیران شدند
۱۲۸
در ره توحید، بی برهان شدند
۱۲۹
این ره کل دان و باقی هیچ دان
۱۳۰
این ره جدّست و باقی پیچ دان
۱۳۱
گردرین راه اندر آیی یکدمی
۱۳۲
حیرت جان سوز بینی عالمی
۱۳۳
چند خفسی خیز و ره را ساز کن
۱۳۴
یک زمان اندر یقین پرواز کن
۱۳۵
برگذر زین چار طبع و شش جهت
۱۳۶
تا به بینی کل جان، در عافیت
۱۳۷
کعبهٔ عشاق یزدانست آن
۱۳۸
ره نداند برد جسم، الا بجان
۱۳۹
گر درین رهها، نهٔ تو راه بین
۱۴۰
بازمانی دور افتی از یقین
۱۴۱
هرکسی در مذهب و راهی دگر
۱۴۲
هر کسی چون دلو در چاهی دگر
۱۴۳
آن کسان که دیگ سودا میپزند
۱۴۴
هر یکی اندر هوای دیگرند
۱۴۵
آنکه او در قید دنیا مبتلاست
۱۴۶
او کجا مستوجب راه بقاست
۱۴۷
آنکه در تحصیل دنیا باز ماند
۱۴۸
در میان چار طبع آز ماند
۱۴۹
آنکه او مستغرق عرفان بود
۱۵۰
بر سر خلق جهان سلطان بود
۱۵۱
آنکه او شایسته آید پیش شاه
۱۵۲
کی تواند کرد در غیری نگاه
۱۵۳
آنکه او در صحبت سلطان بود
۱۵۴
هرچه گوید پادشه را آن بود
۱۵۵
آرزویی نکندت تا جان شوی
۱۵۶
بعد از آن شایستهٔ جانان شوی
۱۵۷
راز سلطان گوش داری در دلست
۱۵۸
حل شود اینجایگه هر مشکلست
۱۵۹
هرکه او در پیش شه شد راز دار
۱۶۰
زان توان دانست هر ترتیب کار
۱۶۱
راه کن تا بر در سلطان شوی
۱۶۲
ورنه تو چون چرخ سرگردان شوی
۱۶۳
راه کن در گفت و گوی تن ممان
۱۶۴
سرّ اسرار حرم را باز دان
۱۶۵
چارهٔ در رفتن این ره بجوی
۱۶۶
قافله رفتند و ما در گفت و گوی
۱۶۷
قافله رفتند و تو در خوابگاه
۱۶۸
کی تواند کرد،‌مرد خفته راه

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.