عطار · اشترنامه

حكایت مرد كر و قافله

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بود وقتی در ره حج قافله
۲
راه دور و رهروان پر مشغله
۳
در میان قافله بُد رهروی
۴
هر دو گوشش بود کر، مینشنوی
۵
ناگهان آن مرد کر بر ره بخفت
۶
قافله از جایگه ناگه برفت
۷
کر بخفته بود زیشان بیخبر
۸
بود مردی بازمانده همچو کر
۹
رفت و کر از خواب خوش بیدار کرد
۱۰
این سخن در گوش کر تکرار کرد
۱۱
گفت ای کر قافله رفتند خیز
۱۲
بیش ازین بر جان خود آتش مریز
۱۳
خیز تا با یکدگر همره شویم
۱۴
بیش ازین اینجا به تنها نغنویم
۱۵
قافله رفتند و ما اینجایگاه
۱۶
درنگر تا چند در پیش است راه
۱۷
کر نمیدانست حیران مانده بود
۱۸
بیخبر از جسم و از جان مانده بود
۱۹
مرد گفت ای کر چرا درماندهٔ
۲۰
برمثال حلقه بر در ماندهٔ
۲۱
جان خود بر باد دادم بهر تو
۲۲
چون کنم مینوشم اکنون، زهر تو
۲۳
گفت کر ما را تو بگذار و برو
۲۴
ورنه اینجا همچو من خوش می غنو
۲۵
اندرین بودند کآمد دو عرب
۲۶
دزد ره بودند پر خوف و تعب
۲۷
هر یکی بر اشتری دیگر سوار
۲۸
برگرفته در کف خود یک مهار
۲۹
تیغها در دست پرسهم آن دو تن
۳۰
حمله آوردند، بر آن هر دو تن
۳۱
کر دوید و پیش ایشان مردوار
۳۲
خویشتن افکند اندر روی خار
۳۳
مرد دیگر ترسناک افتاده بود
۳۴
چشم بر حکم قضا بنهاده بود
۳۵
تا چه آید از پس پرده برون
۳۶
در دلش میزد عجائب موج خون
۳۷
کر ز روی خار اندر پای خاست
۳۸
گشت حیران میدوید از چپ و راست
۳۹
آن دو اشتروار از دنبال او
۴۰
میدویدند از پی آن راه جو
۴۱
عاقبت کر را گرفتند آن دو تن
۴۲
خون روان گشته ورا از جان و تن
۴۳
خارها بشکسته در اعضای او
۴۴
گرچه میدانست آن سودای او
۴۵
مرد دیگر ایستاده بر کنار
۴۶
تن نهاده بد بحکم کردگار
۴۷
دو سوار او را نمیگفتند هیچ
۴۸
دست کر بستند و پایش پیچ پیچ
۴۹
کر در آنجا زار زار افتاده بود
۵۰
تن در آن حکم قضا بنهاده بود
۵۱
ناگه از آن روی صحرا گرد خاست
۵۲
یک گروهی آمدند از چپ و راست
۵۳
سبز پوشان عجایب آن گروه
۵۴
جمله بر اسب سیاه و باشکوه
۵۵
گرد ایشان در گرفتند چون حصار
۵۶
زخمها کردند بر آن دو سوار
۵۷
دست و پای کر گشادند آن زمان
۵۸
کر عجایب مانده بُد زان مردمان
۵۹
مرد دیگر را بپرسیدند ازو
۶۰
با شما از هر چه کردند باز گو
۶۱
گفت ما با یکدیگر همره بدیم
۶۲
در میان قافله در ره بدیم
۶۳
ناگهان این کر بخفت اینجایگاه
۶۴
خواب او را در ربود و شد ز راه
۶۵
خفته بودم من چواو جای دگر
۶۶
ازوجود خویش و عالم بی خبر
۶۷
عاقبت از خواب چون آگه شدیم
۶۸
چون بدیدم خویش بی همره شدیم
۶۹
ره نمیدانستم و حیران شدم
۷۰
اندرین ره زار و سرگردان بُدم
۷۱
اندرین ره چشم من تاریک شد
۷۲
مرگم از دور آمد و نزدیک شد
۷۳
من بسوی آسمان کردم نگاه
۷۴
گفتم ای دانا مرا بنمای راه
۷۵
هاتفی آواز داد و گفت رو
۷۶
زود باش و تیز تاز و خوش برو
۷۷
خویش را در ره فکندم آن زمان
۷۸
راز گویان با خداوند جهان
۷۹
در رسیدم در زمان این جایگاه
۸۰
دیدم این بیچاره خوش خفته براه
۸۱
بیخبر چون مردهٔ بر روی خاک
۸۲
گرچه من بودم در آنجا خوفناک
۸۳
من ورا بیدار کردم در زمان
۸۴
تا رویم اندر پی آن همرهان
۸۵
هرچه گفتم گوش را با من نکرد
۸۶
ذرّه از درد من او غم نخورد
۸۷
همچو من او بازماند این جایگاه
۸۸
همچو او من بازپس ماندم براه
۸۹
چون بدانستم کری بود این ضعیف
۹۰
همچو من بیچاره و زار و نحیف
۹۱
ناگهان این هر دو تن پیدا شدند
۹۲
بر سرما ناگهانی آمدند
۹۳
دست این مسکین به بستند این چنین
۹۴
خار در پهلو شکستند این چنین
۹۵
من چو این دیدم باستادم برش
۹۶
تا چه آید از قضا اندر سرش
۹۷
خویش را در امن دیدم زین دو تن
۹۸
کم نمیگفتند چیزی از سخن
۹۹
ناگهانی چون شما پیدا شدید
۱۰۰
داد ما زین هر دو تن وا بستدید
۱۰۱
چون شما بر ما چنین آگه شدید
۱۰۲
شد یقین من که خضر ره بدید
۱۰۳
روی در وی کرد پیر سبزپوش
۱۰۴
شربتی دادش که بستان و بنوش
۱۰۵
چون بخورد آن مرد آن آب حیات
۱۰۶
بار دیگر یافت او از غم نجات
۱۰۷
پارهٔ دیگر بدان کر داد و خورد
۱۰۸
جان او را از غمان آزاد کرد
۱۰۹
شکر کردند آن دو تن در پیش حق
۱۱۰
پارهٔ در جسمشان آمد رمق
۱۱۱
روی با کر کرد پیر سبز پوش
۱۱۲
گفت خوش خورپاره دیگر بنوش
۱۱۳
کر بگفتا پشت من افکار شد
۱۱۴
از وجود، این جان من از کار شد
۱۱۵
این دو تن کردند بر ما ظلم و جور
۱۱۶
گر خدا دانی،‌رسی این را بغور
۱۱۷
داد ما زین هر دو ظالم تو بخواه
۱۱۸
زانکه ما را آمدی تو خضر راه
۱۱۹
من ضعیف و نامراد و بیکسم
۱۲۰
قافله رفته، بمانده از پسم
۱۲۱
سوی حج امسال کردم روی خویش
۱۲۲
من چه دانستم چنین آید به پیش
۱۲۳
سالها خونابهٔ پر خوردهام
۱۲۴
نیک مردیها بعالم کردهام
۱۲۵
بر در حق بودهام من سالها
۱۲۶
تا همه معلوم کردم حالها
۱۲۷
اربعین و خلوت پر داشتم
۱۲۸
عمر در خون جگر بگذاشتم
۱۲۹
تامگر ره در خدا دانی برم
۱۳۰
دین دار از امّت پیغمبرم
۱۳۱
سالها تحصیل کردم در علوم
۱۳۲
خواندهام بسیار در علم نجوم
۱۳۳
جملهٔ تفسیر از بر کردهام
۱۳۴
سعیهای پر بمعنی بردهام
۱۳۵
چند پاره دفتر از درد فراق
۱۳۶
ساختم از خویشتن در اشتیاق
۱۳۷
مر مرا بسیار کس یاران بدند
۱۳۸
چون بدیدم جمله اغیاران بدند
۱۳۹
پادشاه شهر خود دانستهام
۱۴۰
کرده نیکی آنچه بتوانستهام
۱۴۱
چار فرزندم خدا داد از دو زن
۱۴۲
نیکبخت و نیک خواه و پاک تن
۱۴۳
سوی حج همراه جانم اوفتاد
۱۴۴
بعد چندین سال اینم دست داد
۱۴۵
عشق پیغمبر فتاد اندر دلم
۱۴۶
تا شود آسان حدیث مشکلم
۱۴۷
روی خود را آوریدم در حجاز
۱۴۸
تا برآرد حاجت من کار ساز
۱۴۹
هر چهارم طفلکان همراه بود
۱۵۰
من چه دانستم قضا ناگاه بود
۱۵۱
ناگهان در سوی بغداد آمدم
۱۵۲
چون رسیدم بخت دلشاد آمدم
۱۵۳
خانه بامن بود همره آن زمان
۱۵۴
ناگه از امر خدای غیب دان
۱۵۵
زن که با من بود از دنیا برفت
۱۵۶
ناگهان افتاد فرزندان بتفت
۱۵۷
از جهان رفتند فرزندان دگر
۱۵۸
من چه دانستم قضا آمد بسر
۱۵۹
خویشتن با قافله همره شدم
۱۶۰
تا بدین جاگاه شان همره شدم
۱۶۱
کار من زینسان که گفتم بد چنین
۱۶۲
کرد این تقدیر رب العالمین
۱۶۳
این دو تن جور فراوان کردهاند
۱۶۴
تو چه دانی تا چه با ما کردهاند
۱۶۵
روی در کر کرد پیر سبز پوش
۱۶۶
دست زد بر لب که یعنی شوخموش
۱۶۷
ناگهانی آن دو تن اشتر سوار
۱۶۸
کرده آنجا گاه هر دوپاره بار
۱۶۹
هر دو تن رفتند سوی قافله
۱۷۰
باز رستند از وبال و مشغله
۱۷۱
باز گشتند آن زمان آن هر چهار
۱۷۲
بشنو این سر گر تو هستی هوشیار
۱۷۳
تو درین ره بر مثال آن کری
۱۷۴
کار و احوال یقین را ننگری
۱۷۵
بر سر ره خفتهٔ ای بیخبر
۱۷۶
دزد در راهست و جانت بر خطر
۱۷۷
عقل آمد مر ترا آگاه کرد
۱۷۸
جان تو در حال قصد راه کرد
۱۷۹
تنبلی کردی نرفتی آن زمان
۱۸۰
باز ماندی بر سر راه جهان
۱۸۱
این دو دزد روز و شب اندر قضا
۱۸۲
آمدند و جور دیدی با جفا
۱۸۳
بر سر خوان هوس افتادهٔ
۱۸۴
چشم بر راه ازل بنهادهٔ
۱۸۵
کی ترا سودی رسد زینسان زیان
۱۸۶
ماندهٔ اینجای خوار و ناتوان
۱۸۷
رهبر تو پیر عشق سبز پوش
۱۸۸
آب معنی کن ز دست عشق نوش
۱۸۹
راز خود با عشق نه اندر میان
۱۹۰
تا رساند مر ترا با جان جان
۱۹۱
چار فرزند طبیعت بند کن
۱۹۲
اعتماد جان بدین صورت مکن
۱۹۳
تا بمنزلگاه عقبی در رسی
۱۹۴
چند گویم چون بمانده واپسی
۱۹۵
دیوت از ره برد و لاحولیت نیست
۱۹۶
از مسلمانی به جز قولیت نیست
۱۹۷
چند گویم چون نهٔ تو مرد دین
۱۹۸
چون کنم چون تونهٔ در درد دین
۱۹۹
در غم دنیا گرفتار آمدی
۲۰۰
خاک بر فرقت که مردار آمدی
۲۰۱
باز ماندی در طبیعت پرهوس
۲۰۲
اندرین ره کت بود فریادرس
۲۰۳
بازماندی اندرین راه دراز
۲۰۴
در نشیبی کی رسی اندر فراز
۲۰۵
بازماندی همچو خاک راه تو
۲۰۶
کی شوی از راز جان آگاه تو
۲۰۷
بازماندی اندرین دریای کل
۲۰۸
پای تا سر بسته اندر بند و غل
۲۰۹
بازماندی تو بزندان ابد
۲۱۰
ذرّهٔ بوئی نبردی از احد
۲۱۱
بازماندی همچو سگ مردار را
۲۱۲
کی ترا بگشاید این اسرار را
۲۱۳
بازماندی و نخواهی رفت تو
۲۱۴
بر سر این ره، بخواهی خفت تو
۲۱۵
بازماندی ای فقیر ناتوان
۲۱۶
داده بر باد این جهان و آن جهان
۲۱۷
بازماندی از میان قافله
۲۱۸
اوفتادی در میان مشغله
۲۱۹
اوفتادی همچو مرغی در قفس
۲۲۰
چون توانی زد در آنجاگه نفس
۲۲۱
بازماندی در بلا خوار و اسیر
۲۲۲
ان هذا کل، فی یوم عسیر
۲۲۳
بازماندی در دهان اژدها
۲۲۴
اوفتادی اندرین عین بلا
۲۲۵
بازماندی همچو خر در گل کنون
۲۲۶
کی بری از گل تو آخر ره برون
۲۲۷
بازماندی دست و پابسته به بند
۲۲۸
بازماندی اندرین راه گزند
۲۲۹
ای گرفتار وجود خویشتن
۲۳۰
زود بگذر تو زبود خویشتن
۲۳۱
ای گرفتار طبیعت چار سو
۲۳۲
باز ماندی درجهان گفت و گو
۲۳۳
اندرین گفتار، این شهباز جان
۲۳۴
یک دمش از این طبیعت وارهان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.