حكایت شهباز و صیاد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شاه بازی بود پرها کرده باز
۲
بود پران در هوای عزّ و ناز
۳
دایما از عشق در پرواز بود
۴
گاه با گنجشک و گه با باز بود
۵
خوی با مرغان دیگر کرده بود
۶
روی در هرجایگه آورده بود
۷
هر زمانی در سرایی مسکنش
۸
هر زمانی درجهانی مأمنش
۹
زحمت مرغان دیگر اونداشت
۱۰
هر زمان در مسکنی سر میفراشت
۱۱
از قضا یک روز مرغی چند دید
۱۲
از هوا در سوی آن مرغان پرید
۱۳
جایگاهی بود خوش آن مرغزار
۱۴
مسکنی جان بخش و آبی خوشگوار
۱۵
سبزه زاری هم چنان باغ ارم
۱۶
باغ جنّت جایگاهی بس خرم
۱۷
میوههای رنگ رنگ از شاخسار
۱۸
اوفتاده در میان جویبار
۱۹
چون بهشت آنجایگه بس خوب و خوش
۲۰
با صفت همچون سرایی ماه وش
۲۱
مسکنی خوش بود و جایی بس شریف
۲۲
وندر آنجا بُد درختان لطیف
۲۳
بلبل و قمری در آنجا بیشمار
۲۴
برنشسته بر سر هر شاخسار
۲۵
عکّه و درّاج با طوطی و زاغ
۲۶
میپریدند اندر آن وادی باغ
۲۷
سبزههای خوب و خوش رسته در آن
۲۸
چشمههای نازنین، آب روان
۲۹
سیب و نارنج و ترنج و به بسی
۳۰
میوههای رنگ رنگ آنجا بسی
۳۱
این چنین جای لطیف و نازنین
۳۲
چون بهشتی بر صفت پرحور عین
۳۳
شاهباز از روی چرخ آنجا بدید
۳۴
بانگ آن مرغان در آنجاگه شنید
۳۵
در نشاط آمد چو آنجا جای دید
۳۶
چون بهشتی مسکن و ماوای دید
۳۷
خواست تا آبی خورد از جویبار
۳۸
بیخبر بود او که بُد دام از کنار
۳۹
شاهباز آن جایگاه خوش بدید
۴۰
یک زمان آنجایگه او آرمید
۴۱
کرد با مرغان دیگر جلوه خود
۴۲
فارغ او از حادثات نیک و بد
۴۳
درشد آمد در کنار آب جوی
۴۴
آمده انمرغکان در گفت و گوی
۴۵
از قضا آنجا یکی مردی ضعیف
۴۶
دام کرده تن نزار و دل نحیف
۴۷
تا مگر مرغی فتد در دام او
۴۸
گشته پنهان در میان آب جو
۴۹
دید شهبازی که آمد پیش دام
۵۰
گفت پیدا گشت آنجا گاه کام
۵۱
دام را در دست خود هنجار داد
۵۲
در هوا و در زمین رفتار داد
۵۳
شاهباز آمد بدام او نشست
۵۴
در کشید او دام و پایش هر دوبست
۵۵
شاهباز از جای خود پرواز کرد
۵۶
پایها در بند و پرها باز کرد
۵۷
خواست تا پرواز گیرد شاهباز
۵۸
پایها را دید اندر دام باز
۵۹
گفت آوخ کار من از دست شد
۶۰
چون کنم چون پای من درشست شد
۶۱
ای دریغا بازماندم در تعب
۶۲
بازماندم اندرین سرّ عجب
۶۳
چون کنم زین جایگه پرواز من
۶۴
کی رهائی یابم از وی باز من
۶۵
چون کنم من تا رهائی باشدم
۶۶
زین چنین بندی جدائی باشدم
۶۷
چون کنم تا خود برون آیم ازین
۶۸
من چه دانستم که افتم در کمین
۶۹
چون کنم زین بند چون آیم برون
۷۰
که درین باشد مرا هم رهنمون
۷۱
چون کنم تا من از اینجا جان برم
۷۲
پای خود آرم برون وبر پرم
۷۳
چون کنم صیاد آمد پیش من
۷۴
تا نمک ریزد بچشم ریش من
۷۵
چون کنم من چون کنم بسیار گشت
۷۶
باز خوف و ترس با او یار گشت
۷۷
چون کنم ای دل ز مکر دامگاه
۷۸
چون کنم چون مر مرا اینست راه
۷۹
چون کنم ای دل چو حکم یار هست
۸۰
میشوم اینجایگه من پای بست
۸۱
مرد صیاد آمد آنگه در برش
۸۲
دست کرد و برگرفت انگه پرش
۸۳
شاهباز از ترس پرها باز کرد
۸۴
مرد دیگر بار قصّه باز کرد
۸۵
عاقبت او را بر آوردش زدام
۸۶
مرد صیادش شده دل شادکام
۸۷
گفت این را من به پیش شه برم
۸۸
کام خود را باز در چنگ آورم
۸۹
این چنین شهباز هرگز کس ندید
۹۰
بخت تو صیاد ناگه شد پدید
۹۱
یافتی کام دل اکنون شاد باش
۹۲
بعد از این از اندهان آزاد باش
۹۳
یافتی چیزی که آن همتاش نیست
۹۴
چست باش و اندرین جاگه مایست
۹۵
هیچ صیادی چنین بازی نیافت
۹۶
همچو تو آواز و آغازی نیافت
۹۷
هیچ صیادی چنین شاهی ندید
۹۸
این چنین گنجی بناگاهی ندید
۹۹
وقت آن آمد که دل شادان کنم
۱۰۰
خویشتن را پیش سلطان افکنم
۱۰۱
وقت آن آمد که غمها در گذشت
۱۰۲
با که گویم این زمان من سرگذشت
۱۰۳
وقت آن آمد که فرزندان من
۱۰۴
درخوشی بینند جسم و جان من
۱۰۵
عمر در خون جگر بگذاشتم
۱۰۶
لاجرم در عاقبت بر داشتم
۱۰۷
هر غمی را شادیی اندر پی است
۱۰۸
چون گذشتی از بهار آنگه دی است
۱۰۹
شاد باش و راه را در پیش گیر
۱۱۰
آنگه از سلطان مراد خویش گیر
۱۱۱
هر دو پای شاهباز آنگه به بست
۱۱۲
شاد و خرم بامداد از جای جست
۱۱۳
در قفس کرد آنگهی شهباز را
۱۱۴
در فرو افکند آنگه باز را
۱۱۵
دست کرد و آن قفس را برگرفت
۱۱۶
راه شهر آنگاه اندر بر گرفت
۱۱۷
چون درآمد پیش فرزندان خویش
۱۱۸
شاهباز آورد ایشان را به پیش
۱۱۹
زن ازو پرسید کاین باز آن کیست
۱۲۰
راز این با من بگو این حال چیست
۱۲۱
گفت ای زن شادشو کاین زان ماست
۱۲۲
حق تعالی کرد ما را کار، راست
۱۲۳
سالها خونابهٔ پر خوردهام
۱۲۴
رنجها در دام بازی بردهام
۱۲۵
تا که امروز این مرا آمد بدام
۱۲۶
از شه عالی بیابم کام ونام
۱۲۷
آن شب او را در قفس کردش بخواب
۱۲۸
روز دیگر چون برآمد آفتاب
۱۲۹
یک کلاه آوردش و بر سر نهاد
۱۳۰
بعد از آن یک بندش اندر بر نهاد
۱۳۱
برگرفت و پیش سلطان آورید
۱۳۲
شاه آن شاهباز خود چون بنگرید
۱۳۳
ای عجب کان باز آن شاه بود
۱۳۴
هم وزیر شاه از آن آگاه بود
۱۳۵
شاه گفت این از کجا بگرفته است
۱۳۶
این ازان ماست زینجا رفته است
۱۳۷
مدتی شد تا برفت ازدست من
۱۳۸
این زمان افتاد اندر شست من
۱۳۹
این کجا بد از کجا دریافتی
۱۴۰
مژدگانی این زمان در یافتی
۱۴۱
من ترا زرو گهر چندان دهم
۱۴۲
منّت این کار تو بر جان نهم
۱۴۳
در زمان درخواست از گنجینه دار
۱۴۴
گفت اکنون پیش آور تو کنار
۱۴۵
بیست مشت زر بداد آنگه بدو
۱۴۶
گفت ای مرد عزیز راستگو
۱۴۷
جامه و زرش دگر چندان بداد
۱۴۸
هرچه او میخواست او آسان بداد
۱۴۹
بیست اسب و سی غلام دیگرش
۱۵۰
داد با چندین زمین و کشورش
۱۵۱
مرد کان اعزاز را از شاه دید
۱۵۲
خویش را از ماهی اندر ماه دید
۱۵۳
گفت شاها این همه هم زان تست
۱۵۴
بندهٔ مسکین هم از فرمان تست
۱۵۵
مر مرا از خویشتن مفکن تو دور
۱۵۶
تا برم نزدیک تو صاحب حضور
۱۵۷
صحبت شه کرد آنجا اختیار
۱۵۸
گشت صیاد حقیقت بختیار
۱۵۹
هر دمش صیاد دولت پیش بود
۱۶۰
در میان عزّ و دولت بیش بود
۱۶۱
چشم بگشا صاحب صادق نظر
۱۶۲
کار خود نزدیک شاه جان نگر
۱۶۳
شاه آن تست تو آگه نهٔ
۱۶۴
سخت معذوری که مرد ره نهٔ
۱۶۵
هر زمان در خویش عزّت بیش کن
۱۶۶
چارهٔ این درد جان ریش کن
۱۶۷
ای تو شهباز و ز شه گشته جدا
۱۶۸
در میان خلق گشته مبتلا
۱۶۹
مر ترا معذور دارم این زمان
۱۷۰
گرچه تو ماندی جدا از جان جان
۱۷۱
ای گرفتار بلای جان خود
۱۷۲
کی تو دریابی کمال جان خود
۱۷۳
شاهباز حضرت قدسی به بین
۱۷۴
ذرّهٔ از راه خود شو در یقین
۱۷۵
تاترا راهی نماید ذوالجلال
۱۷۶
صورت و معنی شوی تو بیزوال
۱۷۷
شاهباز از حضرت حق آمدست
۱۷۸
راز این در روح مطلق آمدست
۱۷۹
چشم دل بگشا و نور جان ببین
۱۸۰
آینه کن جان، رخ جانان ببین
۱۸۱
تا زمانی روی او یابی مگر
۱۸۲
چند باشی اندرین خوف و خطر
۱۸۳
ای صلابت را ز ره بردار تو
۱۸۴
دیدهٔ جان یقین بگمار تو
۱۸۵
شاهباز جان ترا آمد مدام
۱۸۶
لیک قدر او ندانستی تمام
۱۸۷
صاحب اسرار شو چندین مپیچ
۱۸۸
صورتت بفکن منه تو دل بهیچ
۱۸۹
عاشق آسا در طواف کعبه آی
۱۹۰
زنک شرک و کفر از دل برزدای
۱۹۱
شاهباز جان بدست شاه ده
۱۹۲
بعد از آن رو در سوی درگاه نه
۱۹۳
بر جمال شاه دل، کن احترام
۱۹۴
تا شوی اندر دوعالم نیک نام
۱۹۵
چون تو نزد شاه آیی مردوار
۱۹۶
شاه بنماید ترا روی از دیار
۱۹۷
این نهان رازیست دریاب ای پسر
۱۹۸
این عجب سرّست و راز ای بیخبر
۱۹۹
هرکه او را بخت و دولت یار شد
۲۰۰
از جمال شاه بر خوردار شد
۲۰۱
شاهباز قرب دست شاه شو
۲۰۲
برتر از خورشید ونور ماه شو
۲۰۳
شاهباز عشق را بنگر یقین
۲۰۴
دل منه بر کفر و بیرون شو ز دین
۲۰۵
شاهباز لامکان ذات شو
۲۰۶
خیز و تو همراه با ذرّات شو
۲۰۷
شاه چون شهباز بر دست آورد
۲۰۸
آفرینش جمله را پست آورد
۲۰۹
این سخن حقّا که از تهدید نیست
۲۱۰
این ز دیده میرود، تقلید نیست
۲۱۱
زیر هر بیتی جهانی دیگرست
۲۱۲
این سخن را ترجمانی دیگرست
۲۱۳
خیز و یک دم شو به پیش شاهباز
۲۱۴
تا مگر بینی تو روی شاه باز
۲۱۵
شاهباز شاه را نشناختی
۲۱۶
خویش در دام صور انداختی
۲۱۷
شاهباز علم جانان توئی
۲۱۸
یک دو روزی در صور مهمان توئی
۲۱۹
شاهباز هر دو عالم مصطفی است
۲۲۰
منبع تمکین و مقبول صفاست
۲۲۱
شاهبازی کز دو عالم پیش بود
۲۲۲
مرهم درد دل درویش بود
۲۲۳
عشق بازی کرد با ما ذوالجلال
۲۲۴
دام گاهی کرد اشیا را جمال
۲۲۵
دام گاه جسم ودل از عقل ساخت
۲۲۶
عشق بازی با چنین دامی بباخت
۲۲۷
هیچکس از دام او آگه نبود
۲۲۸
جمله یک ره بود دیگر ره نبود
۲۲۹
دامگاهی کرد صیاد ازل
۲۳۰
گسترانید آنگهی دام امل
۲۳۱
این جهان چون بوستانی بود خوش
۲۳۲
مرغزاری خرم و سر سبز و کش
۲۳۳
جایگاهی چون بهشت شادمان
۲۳۴
لیک اینجا کس نماند جاودان
۲۳۵
هست این دنیا سرای بلعجب
۲۳۶
دامگاه رنج و پرمکر و تعب
۲۳۷
دامگاه شاهبازان یقین
۲۳۸
دامگاه عقل و فضل خویش بین
۲۳۹
دامگاه سالکان و عاشقان
۲۴۰
لیک گشته بیخبر یکسر از آن
۲۴۱
دامگاه این نقش و صورت آمدست
۲۴۲
جایگاهی پر کدورت آمدست
۲۴۳
شاهباز از اندرون مانده اسیر
۲۴۴
جای تشویق است و جاگاهی عسیر
۲۴۵
خواست تا آنجایگه دامی کند
۲۴۶
تا ابد آن جایگه نامی کند
۲۴۷
گر نمیدانست کاینجا دام بود
۲۴۸
گرچه نه آغاز و نه انجام بود
۲۴۹
دامگاه شاهبازان ازل
۲۵۰
شاهبازی کان نخواهد شد بدل
۲۵۱
اولین این دام آدم صید کرد
۲۵۲
جان او را هم بدینسان قید کرد
۲۵۳
چون از آن حضرت جدا گشت آن صفی
۲۵۴
آن رفیع اصل و اشیا را وفی
۲۵۵
آدم از قرب ازل پرواز کرد
۲۵۶
بال و پر مرغ معنی باز کرد
۲۵۷
راه او از ذات آمد بر صفات
۲۵۸
چون کنم اینجای من تقریر ذات
۲۵۹
لامکان بگذاشت و آمد در مکان
۲۶۰
بی زمان آمد بسوی این زمان
۲۶۱
اول از اسرار کل آگه نبود
۲۶۲
چون نگه میکرد جز یک ره نبود
۲۶۳
از طبیعت بیخبر بود و حواس
۲۶۴
راه عزّت کرده بی حدّ و قیاس
۲۶۵
زان جهان حیران بسوی این جهان
۲۶۶
آشکارا تر ز نور امّا نهان
۲۶۷
هفت پرده بر برید ازکاینات
۲۶۸
تا رسید و دید اجرام صفات
۲۶۹
چون سوی آن گشته آمد او ز دور
۲۷۰
شادمان و شادکام و غرق نور
۲۷۱
بیخبر بدکین چه جای خوف جاست
۲۷۲
میندانست او که این جای بلاست
۲۷۳
راه در و نفس پیچاپیچ بود
۲۷۴
چون بدید او بود، باقی هیچ بود
۲۷۵
راه دید و گام زن شد رو بکام
۲۷۶
بیخبر بودی وی از صیاد و دام
۲۷۷
اندر آنجا دید مرغان حواس
۲۷۸
گشته پران جمله بیحدّ و قیاس
۲۷۹
اندر آنجا دید آب و سبزه زار
۲۸۰
اندر آنجا دید سرو و جویبار
۲۸۱
اندرآنجا دید اشجار و نبات
۲۸۲
جای معمور و مکانی باثبات
۲۸۳
لیک آدم عقل و حس اول نداشت
۲۸۴
از پی عشق اونظر را برگماشت
۲۸۵
چون نباشد صورتت با نور جان
۲۸۶
کی بود عقلت در اسرار و عیان
۲۸۷
شاهباز جان بر سلطان بری
۲۸۸
شاه را با شاهبازش بنگری
۲۸۹
شاهباز جان بحضرت آمدست
۲۹۰
جهد کن تا هرگزش ندهی ز دست
۲۹۱
ای ندانسته تو قدر شاهباز
۲۹۲
می بخواهی رفت نزد شاه باز
۲۹۳
شاهباز جان خود بفروختی
۲۹۴
خرمن عمرت تمامی سوختی
۲۹۵
ای گرفتار آمده در بند و دام
۲۹۶
هیچ از معنی ندیده جز که نام
۲۹۷
ای گرفتار آمده در بند تن
۲۹۸
می ندانستی تو قدر خویشتن
۲۹۹
شاهباز جان دگر ناید بدست
۳۰۰
گر بگریی خون، تو جای اینت هست
۳۰۱
دام دنیا بند در پایت فکند
۳۰۲
هر زمان از جای برجایت فکند
۳۰۳
دام دنیا بود صیاد این وجود
۳۰۴
شاهباز جان ازین آگه نبود
۳۰۵
صورت حسی تمامت دام دان
۳۰۶
خویشتن را اندرو ناکام دان
۳۰۷
جهد کن تا بر پری زین دامگاه
۳۰۸
چون ز دام آئی روی درپیش شاه
۳۰۹
عاقبت در پیش شه خواهی شدن
۳۱۰
رازدار حضرتش خواهی بدن
۳۱۱
شاه را بشناس از دام آبرون
۳۱۲
تا شوی در حضرت او ذوفنون
۳۱۳
شاهباز جان کسی داند که او
۳۱۴
در دو عالم باز داند قدر او
۳۱۵
شاهباز جان کسی بشناختست
۳۱۶
کاین دو عالم را بکل درباختست
۳۱۷
شاهباز جان، تو در صورت مهل
۳۱۸
کو گرفتارست اندر بند گل
۳۱۹
شاهباز جان ز نفخ حق بود
۳۲۰
او همیشه جاودان مطلق بود
۳۲۱
شاهباز جان محمد بود و بس
۳۲۲
زد نفخت فیه من روحی نفس
۳۲۳
شاهباز جان محمد آمدست
۳۲۴
نزد حق او بس مؤید آمدست
۳۲۵
شاهباز جان محمد یافتست
۳۲۶
کو سر از ملک دو عالم تافتست
۳۲۷
قدر اودانست این شاهباز را
۳۲۸
او بدید این رتبت و اعزاز را
۳۲۹
شاهباز هر دو عالم بود او
۳۳۰
گوئی از کونین جان بربود او
۳۳۱
شاهباز جان خود را صید کرد
۳۳۲
هردوعالم را بیکدم قید کرد
۳۳۳
شاهبازی همچو اودیگر نبود
۳۳۴
از دو عالم جای او برتر نمود
۳۳۵
خویش را کل دید و کل را خویش دید
۳۳۶
همچنان کز پس بدید از پیش دید
۳۳۷
بُد طفیل خنده او آفتاب
۳۳۸
گریهٔ او بود امطار سحاب
۳۳۹
شاهباز سد ره کون و مکان
۳۴۰
مقتدای این جهان و آن جهان
۳۴۱
شاهباز حضرت قدس جلال
۳۴۲
کی بداند مرورا حس و خیال
۳۴۳
شاهبازی بود پیشش جبرئیل
۳۴۴
جان و جسم و روی و دل کرده سبیل
۳۴۵
شاهباز سد ره و جان همه
۳۴۶
جمله زان او و اوزان همه
۳۴۷
شاهباز قرب دست ذوالجلال
۳۴۸
آفتاب هر دو عالم بی زوال
۳۴۹
شاهباز جمله و ختم رسل
۳۵۰
خویش را افکنده اندر عین ذل
۳۵۱
شاهباز جان تو، زو شد پدید
۳۵۲
صورت حسی ندارد آن کلید
۳۵۳
گرنه او بودی نبودی جان تو
۳۵۴
اوست سر خیل ره و برهان تو
۳۵۵
شاهباز جانها اویست و بس
۳۵۶
آفرین بر جان پاکش هر نفس
۳۵۷
شش جهت دیده قیاس عقل کل
۳۵۸
در صفات خود فرو مانده بذل
۳۵۹
بیخبر زین جا و زانجا باخبر
۳۶۰
گنج مخفی را نباشد پا و سر
۳۶۱
روح قدسی را طبیعت کی بود
۳۶۲
انبیا را جز شریعت کی بود
۳۶۳
اول آدم روح و نور پاک بود
۳۶۴
گرچه ما بین هوا و خاک بود
۳۶۵
عاقبت چون سوی این دنیا رسید
۳۶۶
جملهٔ مرغان روحانی بدید
۳۶۷
نه وجودی بود نه صورت نه جان
۳۶۸
لیک مشتق گشته از او جان جان
۳۶۹
دامگاه خود بدید از روی عقل
۳۷۰
این سخن نی فهم داند کرد نقل
۳۷۱
این سخن از رمز اسرار عیان
۳۷۲
زیر هر بیتیش صد گنج نهان
۳۷۳
اندرین اسرار، گر بوئی بری
۳۷۴
توالست از جان جانان بشنوی
۳۷۵
نفس این اسرار نتواند شنود
۳۷۶
گوئی از کونین نتواند ربود
۳۷۷
این بگوش عقل و دل باید شنید
۳۷۸
این بچشم جان و دل بایدش دید
۳۷۹
این سخن اندر کتابت نامدست
۳۸۰
این سخن پیش از وجود دل بُدست
۳۸۱
این سخن جانان مراتعلیم کرد
۳۸۲
این کسی داند که جان تسلیم کرد
۳۸۳
این سخن غوّاص معنی دلست
۳۸۴
از بحار لامکان آمد بشست
۳۸۵
این سخن گفتار عقل انبیاست
۳۸۶
این سخن از حضرت جود و ضیاست
۳۸۷
این کسی دانست کز خوددر گذشت
۳۸۸
راه جسم و جان و دل اندر نوشت
۳۸۹
این کسی داند که بی خوف و رجاست
۳۹۰
این کسی داند که بر صدق و صفاست
۳۹۱
این کسی داند که او عاشق بود
۳۹۲
در فنای عشق کل صادق بود
۳۹۳
این کسی داند که اول دیده است
۳۹۴
خویش از دنیا معطّل دیده است
۳۹۵
این کسی داند که جز جانان ندید
۳۹۶
اندرین جاگاه جسم و جان ندید
۳۹۷
این کسی داند که اندر کل بود
۳۹۸
جملگی دیده پس آنگه کل بود
۳۹۹
این کسی داند که وقت انبیا
۴۰۰
روی بنماید ورا بی منتها
۴۰۱
این کسی داند که سر دربازد او
۴۰۲
از وصال عشق کل مینازد او
۴۰۳
این کسی داند که در آتش رود
۴۰۴
ار بسوزد جانش کلی خوش شود