عطار · اشترنامه

حكایت عیسی علیه السلام با جهودان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چون جهودان از قضا عیسی پاک
۲
خواستندش تا کنند او را هلاک
۳
عزم کردند آن سگان نا بکار
۴
تادرآویزند عیسی را ز دار
۵
لفظ عیسی یک دو تن زان مردمان
۶
فهم کردند از میان آن سگان
۷
قول عیسی را بجان کردند قبول
۸
زانکه عیسی بود بار ای و اصول
۹
گفته بد عیسی که من پیغمبرم
۱۰
از شما کلی بیکسر بهترم
۱۱
من رسولم از خدای کردگار
۱۲
کردگار و صانع پنج و چهار
۱۳
در میان جمله من روح اللّهم
۱۴
از کمال سرّ جانان آگهم
۱۵
همچو من پیغمبری دیگر نبود
۱۶
سرّ روح اللّه ما را در ربود
۱۷
صورت من جان شده جانان بدید
۱۸
همچو من دیگر کسی هرگز ندید
۱۹
در نهان،‌سرّ هویدا یافتم
۲۰
هرچه پنهان بود پیدا یافتم
۲۱
من نیم باطل، که پیدا برحقم
۲۲
صورت و معنی و روح مطلقم
۲۳
جان من در قرب معنی راه یافت
۲۴
اسم جان در جسم روح اللّه یافت
۲۵
نطفه بودم دررحم گویا شدم
۲۶
در ره جانان بکل بینا شدم
۲۷
با شما ناطق شدم اندر شکم
۲۸
گفتم اسرار نهانی در عدم
۲۹
همچنان شرکست درجان شما
۳۰
تا چه آید بر تن و جان شما
۳۱
بُد در اسرائیل صاحب دانشی
۳۲
پاکبازی بود با خوش خوانشی
۳۳
چار صندوقی ز علمش یاد بود
۳۴
از معانی جان او را داد بود
۳۵
سالها تحصیل علمی کرده بود
۳۶
نه چو ایشان راه حق گم کرده بود
۳۷
دایما آنجای خلوت داشتی
۳۸
از بر آن قوم نفرت داشتی
۳۹
در سلوک خویشتن در راز بود
۴۰
عاشق جانان خوش آواز بود
۴۱
نام او بد مصدر صاحب سلوک
۴۲
دوستدار او بدی شاه و ملوک
۴۳
زو بپرسیدند سرّ این سخن
۴۴
تا مگر پیدا شود راز کهن
۴۵
گفت ما را در بر عیسی برید
۴۶
هرچه گوید باز دیگر بشنوید
۴۷
پیش عیسی آمد و کردش سلام
۴۸
کرد روح اللّه او را احترام
۴۹
در زمان نزدیک عیسی خوش نشست
۵۰
گشت خاموش و لبان خود به بست
۵۱
ناگهان عیسی درآمد در سخن
۵۲
گفت اینجاگاه خاموشی مکن
۵۳
تو نمیدانی که تا من کیستم
۵۴
اندرین جا از برای چیستم
۵۵
گفت میدانم که تو پیغمبری
۵۶
از همه خلق جهان تو بهتری
۵۷
از کمال سرّجانان آگهی
۵۸
من یقین دانم که تو روح اللّهی
۵۹
هرچه گوئی راست باشد بی خلاف
۶۰
روح روحانی توئی تو بی گزاف
۶۱
دوست تر دارم ترا از جان خود
۶۲
گر بود نزدیک من هر نیک و بد
۶۳
بد کسی باشد که نشناسد ترا
۶۴
این زمان هستی تو فخر انبیا
۶۵
مرده را از خاک تو زنده کنی
۶۶
ز آفتاب هر دو عالم روشنی
۶۷
ساکن درگاه روح اللّه شدی
۶۸
از خدا دانی بکل آگه شدی
۶۹
گفت عیسی کای مرید راستی
۷۰
این سخن خوب و لطیف آراستی
۷۱
نیک گفتی از میان تو مهتری
۷۲
در کمال عقل از اینها بهتری
۷۳
درنگر تا این خسان از بهر من
۷۴
چه همی جویند ازدل قهر من
۷۵
تا چرا بر دین من مینگروند
۷۶
این سخنهای خدائی نشنوند
۷۷
قول حق از من ندارندی قبول
۷۸
تو چه گوئی اندرین صاحب وصول
۷۹
هرچه حق با من بگفت اندر نهان
۸۰
بازگفتم از احادیث و بیان
۸۱
قول حق از گفت من رد میکنند
۸۲
هر چه کردند با تن خود میکنند
۸۳
هرچه در انجیل آمد از خدا
۸۴
سرّ اسرارست و گفتار خدای
۸۵
هرکه او اسرار جانان گوش کرد
۸۶
جامی از جام هویدا نوش کرد
۸۷
هرکه او اسرار یزدان خوار داشت
۸۸
گفت عیسی را بجان انکار داشت
۸۹
جان ایشان از خدا نه آگه است
۹۰
میندانند و بلاشان در رهت
۹۱
قصد کشتن میکنندم این خسان
۹۲
بی خبر از کردگار آسمان
۹۳
هان بگو تاتوبهٔ از جان کنند
۹۴
هرچه کردند اندر آن تاوان کنند
۹۵
تا بلا زیشان بگرداند بکل
۹۶
ورنه افتند این مکان در عین ذل
۹۷
مرد رفت و این سخنها باز گفت
۹۸
هرچه عیسی گفته بد او باز گفت
۹۹
آن سگان گفتند ما این نشنویم
۱۰۰
ما بدین و رای عیسی نگرویم
۱۰۱
هرچه میگوید زخود میگوید او
۱۰۲
اعتبار خویشتن میجوید او
۱۰۳
گر چنانست این که او پیغمبرست
۱۰۴
در میان ما کنون او رهبرست
۱۰۵
معجزی از وی تمنّا میکنیم
۱۰۶
این سؤالست و نه غوغا میکنیم
۱۰۷
گر مراد ما بر آرد این زمان
۱۰۸
قول او باور کنیم از جان جان
۱۰۹
هست اندر شهر ما گوری کهن
۱۱۰
نه سرش پیداست آن گور و نه بن
۱۱۱
هست آن گوری کنون چون بیضهٔ
۱۱۲
در میان گور دیگر رخنهٔ
۱۱۳
کس نمیداند که این گور که است
۱۱۴
لیک گوری سهمناک و بس مهست
۱۱۵
کس نمیداند که این گور که بود
۱۱۶
پیشتر زین شهر ما، این گور بود
۱۱۷
گر بمعجز مر ورا زنده کنی
۱۱۸
تو شوی شاه وهمه بنده کنی
۱۱۹
گر بمعجز تو ورا پرسی سخن
۱۲۰
او بگوید با تو ز اسرار کهن
۱۲۱
اندر آییم آن زمان در دین تو
۱۲۲
بس نباشیم آن زمان در کین تو
۱۲۳
هرچه فرمائی بجان فرمان کنیم
۱۲۴
هرچه گوئی تو دگر ما آن کنیم
۱۲۵
راست گردد این زمان پیغمبری
۱۲۶
از دگر پیغمبران تو سروری
۱۲۷
گفت بنمائید آنجا گه مرا
۱۲۸
زین سخن چون کرده شد آگه مرا
۱۲۹
آن زمان رفتند تانزدیک گور
۱۳۰
آن گروهی مردمان با شر و شور
۱۳۱
دید عیسی سهمگین گوری عظیم
۱۳۲
نزد آن استاد عیسی سلیم
۱۳۳
منظر آن گور از سنگ رخام
۱۳۴
روشن واسفید چون روی حسام
۱۳۵
نقشهای خط عبری اندران
۱۳۶
دید عیسی بس عجایب آن زمان
۱۳۷
پیش آنجا رفت و آن خط را بخواند
۱۳۸
وی عجب عیسی از آن گریان بماند
۱۳۹
بود بنوشته که ای عیسی پاک
۱۴۰
چون رسی ما را دمی در روی خاک
۱۴۱
این نوشته بد که ای عیسی بخوان
۱۴۲
راز ما را زین نوشته باز دان
۱۴۳
تاترا معلوم گردد حال من
۱۴۴
بازدانی سر بسر احوال من
۱۴۵
تاترامعلوم گردد این زمان
۱۴۶
باز دانی حال من ای راز دان
۱۴۷
من بدم شاهی ز دور آفرین
۱۴۸
راه جو و راه دان و راه بین
۱۴۹
شصت پیغمبر بد اندر دور من
۱۵۰
نام من افتون شاه انجمن
۱۵۱
روی عالم بود در فرمان من
۱۵۲
هرچه بد اندر جهان، بد آن من
۱۵۳
ششصد و چل پادشه از هر دیار
۱۵۴
بود در فرمان من، من شهریار
۱۵۵
من وطن در ملک یونان داشتم
۱۵۶
لشکر و گنج فراوان داشتم
۱۵۷
همچو من شاهی نبد با فرو هوش
۱۵۸
پادشاهانم شده حلقه بگوش
۱۵۹
در بسیط کشور شادی و کام
۱۶۰
بودهام اندر دو گیتی نیکنام
۱۶۱
سی و شش قصر معظّم داشتم
۱۶۲
سلطنت را بر تر از جم داشتم
۱۶۳
نزد من بودند حکیمان جهان
۱۶۴
جمله با گفتار وحکمت،‌خوش بیان
۱۶۵
صد غلامم دایما همره بدند
۱۶۶
جملگی از وقت من آگه بدند
۱۶۷
هر زمانی من مکانی داشتم
۱۶۸
عیش دنیا را خوشی بگذاشتم
۱۶۹
سالها در دور گردون دم زدم
۱۷۰
داد خود از چرخ گردون بستدم
۱۷۱
مر مرا بد ماه رویان بیشمار
۱۷۲
شاد میبودم در آن ملک و دیار
۱۷۳
با حکیمان راز و صحبت داشتم
۱۷۴
هرکه آمد پیش عزّت داشتم
۱۷۵
هیچکس در دور من کشته نشد
۱۷۶
خاک در خون هیچ آغشته نشد
۱۷۷
هیچکس در دور من خود غم ندید
۱۷۸
همچو من شاهی دگر عالم ندید
۱۷۹
هیچکس در پیش چون من شه گله
۱۸۰
مینکردی از کسی درولوله
۱۸۱
نعمت دنیا نماند با کسان
۱۸۲
عمرو شاهی هم نماند جاودان
۱۸۳
بشنو این احوال تا آگه شوی
۱۸۴
این رموز بس عجایب بشنوی
۱۸۵
یک برادر زادیی بُد مرمرا
۱۸۶
دوستر بودی ز جان ودل مرا
۱۸۷
نو خطی با عارضی مانند ماه
۱۸۸
نزد منبودی ورا بس عزّ و جاه
۱۸۹
هرچه آن من بد آن وی بدی
۱۹۰
مشکل من زو همه آسمان شدی
۱۹۱
لشکر و گنجم همه در دست او
۱۹۲
بود زان من ولی پیوست او
۱۹۳
حکم ازان او بدی بر حکم من
۱۹۴
هرچه کردی بودی اندر حکم من
۱۹۵
گاه رزم و کین چو دستان بوداو
۱۹۶
هر دم از نوعی بدستان بود او
۱۹۷
هر دیاری را که بد دشمن مرا
۱۹۸
پشت لشکر بود و جان و تن مرا
۱۹۹
پیش من بودی چه در روز و چه شب
۲۰۰
مرد حکمت بود بارای و ادب
۲۰۱
در همه وقتی ورا کردم امین
۲۰۲
مثل او دیگرنبود اندر زمین
۲۰۳
اول کار او چو از مادر بزاد
۲۰۴
بابش از دنیا برفت آن پر ز داد
۲۰۵
باب او مردی بزرگ و کامکار
۲۰۶
همچو من بود او شه و هم شهریار
۲۰۷
ترک شاهی کرده بد با عزّ و ناز
۲۰۸
از برای کردگار بی نیاز
۲۰۹
خلوت از بهر خدا او کرده بود
۲۱۰
روز و شب آنجایگه خو کرده بود
۲۱۱
شب همه شب بود بیدار جهان
۲۱۲
از خدا غافل نبودی یک زمان
۲۱۳
اربعین آنجا بخلوت داشتی
۲۱۴
هیچکس نزدیک خود نگذاشتی
۲۱۵
جمله شب در نماز ایستاده بود
۲۱۶
نه چو من دربند باغ و باده بود
۲۱۷
هر حکیمی را که بودی در جهان
۲۱۸
پیش او رفتی و پرسیدی نهان
۲۱۹
کین چه فقرست و چه ترکست این بگو
۲۲۰
ترک شاهی کردهٔ ای نیک خو
۲۲۱
جملهٔ ملک و دیارت آن تست
۲۲۲
کرده آن را ترک آنهم زان تست
۲۲۳
خیز و بیرون آی و دیگر این مکن
۲۲۴
از حکیمان پندگیر این یک سخن
۲۲۵
حکمت مطلق، نه بیند رنج و غم
۲۲۶
حکمت جانی برونست از عدم
۲۲۷
چند سوزی اندرین جای دژم
۲۲۸
اوفتاده در غم و رنج و الم
۲۲۹
اندرین خلوت بگو احوال چیست
۲۳۰
عاقبت اسرار گو این حال چیست
۲۳۱
کشف چه کردی بگو اندر دلت
۲۳۲
چه گشاده گشت راز مشکلت
۲۳۳
این سخن با من بگو از بهر حق
۲۳۴
کین شبت آخر چه باشد برسبق
۲۳۵
گفت ایشان را که عمری در غمم
۲۳۶
اندرین خلوت ز بهر ماتمم
۲۳۷
آنچه من دانم حکیمان جهان
۲۳۸
کی بدانند این زحکمت شد عیان
۲۳۹
راز من کی خودبداند هر حکیم
۲۴۰
راز ما میداند اللّه رحیم
۲۴۱
آنچه من دانم درین خلوت سرای
۲۴۲
حق مرا این جایگه شد رهنمای
۲۴۳
ای حکیمان گوش دارید این سخن
۲۴۴
کین عجب رمزیست ز اسرار کهن
۲۴۵
ای حکیمان از دلم آگه شوید
۲۴۶
جمله بر گفتار رازم بگروید
۲۴۷
این برادر کاندرین عالم مراست
۲۴۸
نور هر دو دیده وجانم مراست
۲۴۹
این برادر صاحب عالم شدست
۲۵۰
فارغ از اسرار ما هر دم شدست
۲۵۱
این برادر کشتهٔ عشق منست
۲۵۲
نزد من اسرار اعیان روشنست
۲۵۳
خلوت اینجا بهر این میداشتم
۲۵۴
خویشتن را در یقین میداشتم
۲۵۵
اندرین دولت بدیدم آفتاب
۲۵۶
یک شبی بیدار بودم من بخواب
۲۵۷
ماهروئی آمد از دیوار و در
۲۵۸
گفت با من رازهای بی شمر
۲۵۹
قصّه و احوال من یکسر بگفت
۲۶۰
گوش من این سرّپر معنی شنفت
۲۶۱
گفت با من راز از فرزند من
۲۶۲
از برادر قصّهٔ و پیوند من
۲۶۳
گفت با من آنچه احوال منست
۲۶۴
سینه پر از دانش و قال منست
۲۶۵
حکم کرده مر خداوند جهان
۲۶۶
کو بهر رازی که بودی غیب دان
۲۶۷
لیک هر چیزی که خواهد آن بدن
۲۶۸
آن هم از حکم ازل خواهد شدن
۲۶۹
ای حکیمان ترک کردم جمله را
۲۷۰
چون مرا گفتند اسرار خدا
۲۷۱
یک دو روزی کاندرین روی جهان
۲۷۲
باشم از حکم خدای آسمان
۲۷۳
در سوی خیل و حشم خواهم شدن
۲۷۴
پیش فرزندان وزن خواهم شدن
۲۷۵
گفت با من راز حق آن ماه روی
۲۷۶
لیک آخر گفت پیش شه بگوی
۲۷۷
چون خبر داد او مرا برخاستم
۲۷۸
شهر را از بهر او آراستم
۲۷۹
بود یک سال تمام اندر حرم
۲۸۰
بود اندر شهر شادی دمبدم
۲۸۱
یک زنی بُد مر برادر را نکوی
۲۸۲
بر صفت مانندهٔ مه خو بروی
۲۸۳
راز دانی صاحب رمز و اصول
۲۸۴
در میان قوم مانده او قبول
۲۸۵
هرکه از وی حاجتی میخواستی
۲۸۶
حق تعالی کار او آراستی
۲۸۷
چشم عالم همچو آن زن پارسا
۲۸۸
هم ندید و هم نه بیند سالها
۲۸۹
گشت آبستن بحکم کردگار
۲۹۰
بشنو این سرّ خدای کامکار
۲۹۱
چون گذشت او را شبی از سر گذشت
۲۹۲
مهر و ماه او همه غم در نوشت
۲۹۳
زاد فرزندی چو ماه آسمان
۲۹۴
کس چه میداند از اسرار نهان
۲۹۵
ماهروئی سرو قدی نازنین
۲۹۶
کرد پیدا صانع از ماء مهین
۲۹۷
بعد یک ماهش پدر اندر گذشت
۲۹۸
مادر از دنبال او هم در گذشت
۲۹۹
این پسر نه ماهه شد از حکم حق
۳۰۰
بر سر او بود ما را این سبق
۳۰۱
گشت شش ساله ز حکم کردگار
۳۰۲
کو خداوندیست مان پروردگار
۳۰۳
بعد از آن کردم ورا اندر کتاب
۳۰۴
بود سالش عین ایام شباب
۳۰۵
سعی من کردم مر اورا بی حساب
۳۰۶
تا برون آید بدیوان از کتاب
۳۰۷
رای ملک و پادشاهی خواست کرد
۳۰۸
هرچه بودش رای از من راست کرد
۳۰۹
هرچه بُد از وی نکردم من دریغ
۳۱۰
تا که شد او صاحب کوپال و تیغ
۳۱۱
هر دمش کاری دگر در پیش بود
۳۱۲
هر دم او را سلطنتها بیش بود
۳۱۳
هر دم از نوعی دگر آمد برون
۳۱۴
بود پیش لشکر من ذوفنون
۳۱۵
لعبها و پیشهها دانسته کرد
۳۱۶
هرچه او میکرد بس دانسته کرد
۳۱۷
جان من از شوق او بد شاد کام
۳۱۸
زانکه دنیا داشتم بس شاد کام
۳۱۹
جان من از شوق او میسوختی
۳۲۰
هر دم از شادی رخم افروختی
۳۲۱
پهلوانی گشت همچون پور زال
۳۲۲
بود اندر پهلوانی بی مثال
۳۲۳
من ازو در امن و او در خون من
۳۲۴
کس چه میداند که چونست این سخن
۳۲۵
کس نبود اندر همه روی زمین
۳۲۶
همچو او صاحب فران و آفرین
۳۲۷
ملک من زو گشت یکسر پرخروش
۳۲۸
دیک ملک من بدی از وی بجوش
۳۲۹
ملک من زو گشت بس آراسته
۳۳۰
گرچه بودم نعمت و هم خواسته
۳۳۱
گرچه ما را این جهان پر کام بود
۳۳۲
زو مرا پیوسته ننگ و نام بود
۳۳۳
من چه دانستم که اویم دشمنست
۳۳۴
در پی قصد من و خون منست
۳۳۵
بد وزیری مر مرا مردی بزرگ
۳۳۶
در همه کاری ابا هوش و سترگ
۳۳۷
در همه فن خرده دان و خرده گیر
۳۳۸
بود حاکم گرچه او بودی وزیر
۳۳۹
حکمت و طب داشت بی حدّ و قیاس
۳۴۰
در بزرگی بود او مردم شناس
۳۴۱
با حکیمان دائما بودی مقیم
۳۴۲
زیرک و دانا و خوش قول و حکیم
۳۴۳
بس کتبها را که او برخوانده بود
۳۴۴
رمزها از خویشتن بر رانده بود
۳۴۵
بس کتب از خویش کردی پایدار
۳۴۶
در علوم او بدی عالم نظار
۳۴۷
ملک من زو بود با رای نظام
۳۴۸
در همه کاری بدی با فرّ و کام
۳۴۹
این برادر زاد من اندر حرم
۳۵۰
دایما بودی نشسته در برم
۳۵۱
مرمرا یک زن بدی چون آفتاب
۳۵۲
قد او چون سرو، رو چون ماهتاب
۳۵۳
مشک موئی، مشک بوئی، مهوشی
۳۵۴
روح افزائی، لطیفی، دلکشی
۳۵۵
پارسائی مثل اودیگر نزاد
۳۵۶
تا که بنیاد جهان ایزد نهاد
۳۵۷
همسر و هم زاد من بودی مدام
۳۵۸
کار و بارمن ازو با احترام
۳۵۹
او نظر از روی او پنهان نکرد
۳۶۰
عاقبت برجای او آن بد بکرد
۳۶۱
بشنو ای عیسی تو این اسرار من
۳۶۲
تا عجب مانی تواندر کار من
۳۶۳
گشت عاشق بر زنم این سست پی
۳۶۴
در فعالش بیخبر بودم ز وی
۳۶۵
در حرم یک روز بود او با وزیر
۳۶۶
پیش ایشان آمد آن بدر منیر
۳۶۷
پیششان پنهان خوان آراسته
۳۶۸
بود از هر نوع آن آراسته
۳۶۹
پیششان بنهاد خوان و باز گشت
۳۷۰
با وزیر آن بد قدم همراز گشت
۳۷۱
گفت من رازی که دارم در دلم
۳۷۲
با تو تقریری کنم زین مشکلم
۳۷۳
زانکه تو مردی حکیمی راز دان
۳۷۴
قصه درد دلم را باز دان
۳۷۵
چارهٔ درد من بیچاره کن
۳۷۶
راز من تو باز دان و چاره کن
۳۷۷
عاشقم من این زمان از جور شاه
۳۷۸
او نمیآرد سوی من سر براه
۳۷۹
چند بفریبم ورا از هر صفت
۳۸۰
با تو گفتم این زمان من معرفت
۳۸۱
گفت باوی این چه رمزست این مگوی
۳۸۲
آنچه با من گفتهٔ دیگر مگوی
۳۸۳
حق شاه اینست با تو بی وفا
۳۸۴
این مگو دیگر بترس از ماجرا
۳۸۵
ورنه زین سر شاه خود آگه شود
۳۸۶
این سخن را از کسی گر بشنود
۳۸۷
کار افتد در خلل ناگه ترا
۳۸۸
شه کند بیرون ازین جا گه ترا
۳۸۹
در زمان برخواست او از جای خود
۳۹۰
پس وزیر آورد زیر پای خود
۳۹۱
کارد برحلق وزیر آنگه نهاد
۳۹۲
چشمه خون پس ز حلقش برگشاد
۳۹۳
چون زنم آمد بدید آن سرّ حال
۳۹۴
اوفتاد اندر حرم بس قیل و قال
۳۹۵
دست زد تا زن در آرد پیش خود
۳۹۶
زانکه عاشق گشته بود و بی خرد
۳۹۷
پس کنیزان گرد او اندر شدند
۳۹۸
جملگی در قصد خون او بُدند
۳۹۹
پس زن اندر آن زمان فریاد گرد
۴۰۰
زانکه آن سک از جفا بیداد کرد
۴۰۱
سر برید از تن ورا اندر حرم
۴۰۲
بر کنیزان تاخت با جور و ستم
۴۰۳
او کنیزان را بسی سر زخم کرد
۴۰۴
آنچنان کرد آن سگ و هم غم مینخورد
۴۰۵
سوی من ناگاه آوردند خبر
۴۰۶
جان من زان گشت حالی بر خطر
۴۰۷
کردم آهنگ جدل در پیش او
۴۰۸
پر ز درد و پر ز کین و فتنه جو
۴۰۹
با سپاهی بیعدد در پیش قصر
۴۱۰
روی بنمودم که بودم شاه عصر
۴۱۱
تا فصاص خود کنم زان شوم باز
۴۱۲
در نهان گفتم که ای دانای راز
۴۱۳
داد من بستان از این میشوم شوم
۴۱۴
گرنه زو ویران شود این مرز و بوم
۴۱۵
چون رسیدم لشکری دیدم عجب
۴۱۶
هم از آن خود پر از مکر و تعب
۴۱۷
مکر کرده بود زیر نردبان
۴۱۸
تا مرا آنجا بگیرد ناگهان
۴۱۹
ناگهان دیدم که آن بد اصل جست
۴۲۰
در پس پشت و دودست من به بست
۴۲۱
لشکر از هر سوی بر من تاختند
۴۲۲
چون به بستندم به پشت انداختند
۴۲۳
بر نشست و بانگ زد آنجا که بود
۴۲۴
ناگهان لشکر از آنجا راند زود
۴۲۵
بود صحرائی مرا در پیش شهر
۴۲۶
آورید آنجا مرا از زهر و قهر
۴۲۷
گفت لشکر را شمارا شاه کیست
۴۲۸
اخترانید و شما را ماه کیست؟
۴۲۹
جمله لشکر پیش بودندش سجود
۴۳۰
چشم من حیران در آنجاگه ببود
۴۳۱
در نهان گفتم که ای دانای راز
۴۳۲
این عجب سرّیست کار من بساز
۴۳۳
جمله گفتندش که شاه ما توئی
۴۳۴
هرچه میخواهی چنان کن چون توئی
۴۳۵
گفت با من لشکری همره شوید
۴۳۶
تا کنون برراز من آگه شوید
۴۳۷
بر نشست آنگاه ساز راه کرد
۴۳۸
مرمرا با خویشتن همراه کرد
۴۳۹
بانگ زد بر لشکر و خیل و سپاه
۴۴۰
ناتمامت روی را آرد براه
۴۴۱
پس منادی زد که هو کس نزد من
۴۴۲
رفعت و منشور خواهد ز انجمن
۴۴۳
پیش من آیند لشکر یک سوی
۴۴۴
هرکه خواهد مهتری و بهتری
۴۴۵
بود او تنها و لشکر سوی او
۴۴۶
شاد میرفتند در پهلوی او
۴۴۷
از تمامت لشکر و خیل و سپاه
۴۴۸
هیچ کس با من نمیکردی نگاه
۴۴۹
چون قضای حق درآید ناگهان
۴۵۰
کس نداند راز و اسرار نهان
۴۵۱
هرچه خواهد بود از دریای بود
۴۵۲
آنچه پنهان بود پس پیدا ببود
۴۵۳
چون قضای حق درآمد هر کسی
۴۵۴
رنج بیهوده نمییابد بسی
۴۵۵
از قضای حق کسی آگاه نیست
۴۵۶
چون درآمد خواه هست و خواه نیست
۴۵۷
چون قضای حق بدانی بر مپیچ
۴۵۸
با قضای رفته چندین سر مپیچ
۴۵۹
چون قضای حق درآید از کمین
۴۶۰
کس نداند از گمان و از یقین
۴۶۱
چون قضای حق درآید مرد را
۴۶۲
چون نداند چاره آنکس کرد را
۴۶۳
چون قضای حق شود پیدا بتو
۴۶۴
گردد از هر سوی پر غوغا بتو
۴۶۵
از قضا من خسته وزار ای عجب
۴۶۶
میدویدم تن نحیف و خشک لب
۴۶۷
بند اندر گردن من بسته بود
۴۶۸
گرچه سر تا پای کلی خسته بود
۴۶۹
راه او با جمله لشکر میبرید
۴۷۰
بند او در گردن من میشید
۴۷۱
بودم اندر پس دوان مانند سگ
۴۷۲
میدویدم بند در کردن بتک
۴۷۳
تن نزار و خسته و جان پر ز درد
۴۷۴
عاقبت بشنو که تا با من چه کرد
۴۷۵
آورید اینجا که این گور منست
۴۷۶
خیمه و خرگاه در اینجا به بست
۴۷۷
یک درختی بود بر رسته عجب
۴۷۸
حق تعالی آفریده زین سبب
۴۷۹
پس فرود آمد در اینجا شادمان
۴۸۰
بشنو این حکم خدای غیب دان
۴۸۱
مر مرا سر تا قدم اندر درخت
۴۸۲
بر طنابی سخت بر پیچید سخت
۴۸۳
ایستاد اندر برم پر خشم و کین
۴۸۴
اوفکنده او گرهها بر جبین
۴۸۵
گفت با من چون همی بینی تو خود
۴۸۶
گرچه نیکی کردهٔ کردیم بد
۴۸۷
گفتم او را کین همه زاری من
۴۸۸
چیست کاینجا میکنی خواری من
۴۸۹
گفت میدانم که گر بخشم ترا
۴۹۰
جان من از تن جدا خواهی مرا
۴۹۱
من ترا اینجایگه خواهم بکشت
۴۹۲
نیستم ایمن ازین کار درشت
۴۹۳
گفت با من تیر بارانت سزد
۴۹۴
آنگهی بر کل لشکر بانگ زد
۴۹۵
پیش استاد و بگفت ای لشکری
۴۹۶
بر شما هستم کنون من مهتری
۴۹۷
هرکه میخواهد ز من گنج و خدم
۴۹۸
تیر بارانی کند از بیش و کم
۴۹۹
برعم من تیر بارانی کنید
۵۰۰
گر شما خود دوستداران منید
۵۰۱
تیر بنهادند لشکر در کمان
۵۰۲
بشنو این سرّ خدای غیب دان
۵۰۳
آن شجر بشکافت از تقدیر حق
۵۰۴
کس نداند راه با تقدیر حق
۵۰۵
از درخت آمد یکی پیری برون
۵۰۶
سبزپوشی، پاک رایی رهنمون
۵۰۷
جامهٔ سبز عجایب در برش
۵۰۸
بود نورانی بکل پا و سرش
۵۰۹
بودش اندر دست تیغ آبدار
۵۱۰
پیش آن سم شد به گفتا گوش دار
۵۱۱
بر میانش زد ز ناگه تیغ او
۵۱۲
همچو برقی رفت زیر میغ او
۵۱۳
در زمان او از میان دوپاره شد
۵۱۴
از جهان جان ستان آواره شد
۵۱۵
روی خود او کرد سوی لشکری
۵۱۶
بشنو این سر تا عجایب بنگری
۵۱۷
از نهان برخواند چیزی ناگهای
۵۱۸
در دمید آنگاه او باد دهان
۵۱۹
جمله لشکر سرنگون سار آمدند
۵۲۰
پر ز رنج و پر ز تیمار آمدند
۵۲۱
جملگی یکسر فغان برداشتند
۵۲۲
آنچه کشتند آن زمان برداشتند
۵۲۳
روی کردند آنهمه در سوی پیر
۵۲۴
کز برای حق تو ما را دستگیر
۵۲۵
هرچه ما کردیم از نیک و بدی
۵۲۶
حق تعلای کرد ما را برزدی
۵۲۷
بد بکردستیم ما بر جان شاه
۵۲۸
بعد از این بوسیم دست و پای شاه
۵۲۹
گفت پیر سبزه پوش ای لشکری
۵۳۰
ای خدا تو حاضری و ناظری
۵۳۱
این بدی کردید شاه خویش را
۵۳۲
همرهی کردی بد اندیش را
۵۳۳
این زمان مر شاه را لشکر شوید
۵۳۴
بعد ازآن برگفته کژمگروید
۵۳۵
تا شما را حق شفای او کند
۵۳۶
خالق خالقان دوای او کند
۵۳۷
رو نهادند آن زمان بر روی خاک
۵۳۸
کرد بخشایش برایشان حی پاک
۵۳۹
جملگی در حال صحّت یافتند
۵۴۰
بار دیگر عزّو قربت یافتند
۵۴۱
پیر آمد هم مرا بگشود زود
۵۴۲
جان من زان جان خود آگه نبود
۵۴۳
در قدم افتادم او را بر نیاز
۵۴۴
گفتم از بهر خدا کارم بساز
۵۴۵
چارهٔ کن کار این افتاده را
۵۴۶
تا شوم حالی زغم آزاده را
۵۴۷
گفت ای شاه بزرگ نامور
۵۴۸
کار عالم هست پر خوف و خطر
۵۴۹
عم خود را در خوشی بگذاشتی
۵۵۰
لاجرم این ناخوشی برداشتی
۵۵۱
هر نشیبی را فرازی در پی است
۵۵۲
فربهی را هم نزاری در پی است
۵۵۳
روز باشد عاقبت دنبال شب
۵۵۴
روز پیدا، کس نداند حال شب
۵۵۵
هرچه بینی دشمنش اندر پی است
۵۵۶
هر چه نیک انگاری آنگه زان بدست
۵۵۷
هر دوعالم دشمن یکدیگرند
۵۵۸
عقل و جان از کار عالم بر ترند
۵۵۹
دشمن شب روز باشد بی خلاف
۵۶۰
عکس خورشیدست ابر پر گزاف
۵۶۱
دشمن روزست ظلمت در میان
۵۶۲
دشمن ارض است بیشک آسمان
۵۶۳
دشمن چپ راست آمد راست دان
۵۶۴
دشمن جنّت جهنم را بدان
۵۶۵
دشمن جانست این اجسام تو
۵۶۶
کز برای اوست ننگ و نام تو
۵۶۷
دشمن خویش و تمام لشکری
۵۶۸
ترک کل کن تاز دولت برخوری
۵۶۹
هرکه او در ترک دنیا زد قدم
۵۷۰
درگذشت از کفر و از اسلام هم
۵۷۱
هر چه داری ترک کن یکبارگی
۵۷۲
تا برون آئی ازین بیچارگی
۵۷۳
گر برون آئی ز یکیک پاک تو
۵۷۴
خوش بخواب اندر شوی در خاک تو
۵۷۵
پادشاهانی که پیش از تو بدند
۵۷۶
صاحب گنج و سپاه وزر بدند
۵۷۷
پادشاهان جهان پنهان شدند
۵۷۸
جمله با خاک زمین یکسان شدند
۵۷۹
پادشاهان جمله ناپیدا شدند
۵۸۰
جمله با خاک زمین یکجا شدند
۵۸۱
پادشاهان جهان را خاک بین
۵۸۲
خاک را از درد سینه چاک بین
۵۸۳
پادشاهان جهان در زیر خاک
۵۸۴
جمله پنهان گشته چشمانشان مغاک
۵۸۵
پادشاه اول و آخر حقست
۵۸۶
پادشاه پادشاهان مطلق است
۵۸۷
پادشاه هر گدا و هر اسیر
۵۸۸
پادشاه هر فقیر و هر امیر
۵۸۹
پادشاه جمله مسکینان هم اوست
۵۹۰
مغز شاهان اوست، ایشان جمله پوست
۵۹۱
پادشاهان بر درش سر بر زمین
۵۹۲
مینهند از بهر لطف راحمین
۵۹۳
اوست باقی چه ازل چه در ابد
۵۹۴
او یکی بس قل هواللّه احد
۵۹۵
ترک شاهی گیر تا سلطان شوی
۵۹۶
ورنه گرد چرخ سرگردان شوی
۵۹۷
ترک شاهی گیر کو شاهست و بس
۵۹۸
اوزراز هرکس آگاهست و بس
۵۹۹
این دو روزه عمر ترک خویش گیر
۶۰۰
در سلامت رو، صلاحی پیش گیر
۶۰۱
تا ازین شاهی دگر شاهی دهد
۶۰۲
از کمال صنعت آگاهی دهد
۶۰۳
پادشاهی ذوق معنی آمدست
۶۰۴
گرچه راهت سوی عقبی آمدست
۶۰۵
ترک لشکر کن درآنجا باش تو
۶۰۶
دانهٔ در این زمین میپاش تو
۶۰۷
هرچه کاری اندر آنجا بدروی
۶۰۸
گرتوقول پیر اینجا بشنوی
۶۰۹
نیست عمرت بیش یکسال دگر
۶۱۰
چون برفتی بشنوی حال دگر
۶۱۱
بعد از این اینجای منزلگاه تست
۶۱۲
قبرگاه گور و خاک و راه تست
۶۱۳
یک دو روز اینجا قراری پیش گیر
۶۱۴
در سلامت رو صلاحی پیش گیر
۶۱۵
چون بمیری تو رهت آنجا بود
۶۱۶
بعد از آنت مسکن و ماوا بود
۶۱۷
چون گذشت از قرب حالت یک هزار
۶۱۸
بعد از آن آیی دگر برروی کار
۶۱۹
در زمان دور عیسی پاک تو
۶۲۰
بار دیگر زنده گردد خاک تو
۶۲۱
از برای زیر خاکی راز خاک
۶۲۲
زنده گرداند ترا دانای باک
۶۲۳
تو گواهی ده که او پیغمبرست
۶۲۴
از دگر پیغمبران او مهترست
۶۲۵
تو گواهی ده که عیسی بر حق است
۶۲۶
هست روح اللّه وحی مطلقست
۶۲۷
تو گواهی ده میان مردمان
۶۲۸
کورسولست از خدای آسمان
۶۲۹
تو گواهی ده که او روحست پاک
۶۳۰
تو گواهی ده که نه آبست و خاک
۶۳۱
تو گواهی ده که او از مریم است
۶۳۲
همچو او در عرصه عالم کم است
۶۳۳
هست او بر راستی ای مردمان
۶۳۴
اوست از امر خدای جاودان
۶۳۵
ترک دنیا گیر آنگه شاد باش
۶۳۶
از همه رنج وغمان آزاد باش
۶۳۷
این بگفت و گشت ناپیدا ز چشم
۶۳۸
درگذشت از نزد من دور از دو چشم
۶۳۹
لشکری کردم بسی از هر کنار
۶۴۰
عزّ خود در ذل کردم اختیار
۶۴۱
چارکس با من موافق آمدند
۶۴۲
همچو من زین حال صادق آمدند
۶۴۳
بعد از آن این گور اینجا ساختم
۶۴۴
خویش را از خلق وا پرداختم
۶۴۵
در بن این گور می برم بسر
۶۴۶
عاقبت چون عمر من آمد بسر
۶۴۷
زین جهان بیوفا بیرون شدم
۶۴۸
خاک گشتم در میان خون شدم
۶۴۹
دفن کردندم دراینجا زیر خاک
۶۵۰
تا چه آید بعد از این از حی پاک
۶۵۱
السّلام ای پیغمبر حق السّلام
۶۵۲
السّلام ای روح حق شمع انام
۶۵۳
چون رسیدی اول این خط را بخوان
۶۵۴
اولین احوال این بیچاره دان
۶۵۵
چونکه عیسی خواند این خط را رموز
۶۵۶
گفت ای جبّار، ای گیتی فروز
۶۵۷
سر بسوی آسمان برداشت او
۶۵۸
دیدهها بر سوی حق بگماشت او
۶۵۹
در سوی حضرت درآمد در دعا
۶۶۰
تادعایش گشت درحالی روا
۶۶۱
پس عصا در گور زد گفتا که قم
۶۶۲
روح گردای خاک پس از جابجم
۶۶۳
ناگه از امر خدای آسمان
۶۶۴
پادشاه آشکارا و نهان
۶۶۵
نور او بر جزو و کل تابنده کرد
۶۶۶
او بقدرت خاک مرده زنده کرد
۶۶۷
گور و خاک از یکدیگر چون باز شد
۶۶۸
زنده گشت آن شخص و صاحب راز شد
۶۶۹
کرد او بر روی رو ح اللّه سلام
۶۷۰
گفت ای دانای جمله خاص و عام
۶۷۱
ای زدم دم در دمیده خاک را
۶۷۲
زنده کرده خاک روح پاک را
۶۷۳
ای تمامت انبیا را دوست دار
۶۷۴
کشتهٔ تو انبیا از کردگار
۶۷۵
ای بتو زنده شده جان در تنم
۶۷۶
ای بتو بینا دو چشم روشنم
۶۷۷
جسم و جانم یافته باری دگر
۶۷۸
دیده دل گشته، بی خوف و خطر
۶۷۹
من ازین بار دگر جان یافتم
۶۸۰
بار دیگر راز پنهان یافتم
۶۸۱
زنده گردان مر مرا مقصود چیست
۶۸۲
گفت بر گو تا ترا معبود کیست
۶۸۳
گفت روح اللّه بر گو زین سخن
۶۸۴
از رموز سرّ و اسرار کهن
۶۸۵
تاترا آن پیر از اول چه گفت
۶۸۶
گوش تو اول چه راز حق شنفت
۶۸۷
پیر را زان حال دل آگه نبود
۶۸۸
چونکه عیسی گفت راز آنگه شنود
۶۸۹
بعد از آن رخ سوی جمع قوم کرد
۶۹۰
گفت غفلت دل شما را نوم کرد
۶۹۱
سرّ من بینید زود آگه شوید
۶۹۲
گرچه گمراهید اندر ره شوید
۶۹۳
هست روح اللّه و ما را سرورست
۶۹۴
بر یقین کل که او پیغمبرست
۶۹۵
هرکه کرد اقرار بروی این زمان
۶۹۶
رسته گردد از بلای جاودان
۶۹۷
هرکه این معنی نداند از یقین
۶۹۸
حقتعالی را نداند از یقین
۶۹۹
هر که ایمان آورد بر موی او
۷۰۰
رسته گردد از بلا و گفت و گو
۷۰۱
هرکه بشناسد ورا این جایگاه
۷۰۲
راه روشن گرددش تا پیشگاه
۷۰۳
قصّه خود جمله با ایشان بگفت
۷۰۴
بعد از آن رخ را بخاک اندر نهفت
۷۰۵
آن سگان گفتند کاینها راست نیست
۷۰۶
هرچه افزونست آنجا کاست نیست
۷۰۷
معجزی دیگر طلب خواهیم کرد
۷۰۸
آنگهی رسم ادب خواهیم کرد
۷۰۹
این یقینست و گمانی میبریم
۷۱۰
پارهٔ از اولین آگه تریم
۷۱۱
گفت عیسی چیست دیگر راز را
۷۱۲
تا نمایم با شما آن باز را
۷۱۳
جمله گفتند این زمان در پیش کوه
۷۱۴
چشمهای آری برون تو با شکوه
۷۱۵
تا میان کوه ساران آمدند
۷۱۶
همچو ابری سیل باران آمدند
۷۱۷
بود کوهی سرخ هم مانند خون
۷۱۸
جمله گفتند آوری زینجا برون
۷۱۹
پیش کوه آمد بامر کردگار
۷۲۰
بشنو این سرّدگر را گوش دار
۷۲۱
گفت ایشان را زمانی این سخن
۷۲۲
وحشتی پیداست از راز کهن
۷۲۳
گفت حق رازی دگر فرموده است
۷۲۴
این سخن بر قولتان بیهوده است
۷۲۵
چون شما معجز نه بینید این دگر
۷۲۶
پس بگوئید آن و آنگاه این دگر
۷۲۷
حق بلا خواهد فرستد بر شما
۷۲۸
جبرئیل آمد بگفت این از خدا
۷۲۹
گفت مصدر آن زمان کان روح پاک
۷۳۰
مینماید زین پس ایشان را هلاک
۷۳۱
قول تو حقست ایشان باطلند
۷۳۲
هرچه میگوئی ز حق بس غافلند
۷۳۳
گفت عیسی کین دگر خود راست شد
۷۳۴
از خدا فزون در ایشان کاست شد
۷۳۵
پس عصا در دست خود محکم بداشت
۷۳۶
هر دوچشم خویشتن بر که گماشت
۷۳۷
گفت عیسی کای خدای بحر و بر
۷۳۸
ای زهر رازی ضعیفی با خبر
۷۳۹
اول و آخر توئی تو ظاهری
۷۴۰
بر همه اشیاء عالم قادری
۷۴۱
وارهان جانم ازین مشت خسان
۷۴۲
زانکه کار من رسید اینجا بجان
۷۴۳
چشمهٔ زین کوه بیرون کن روان
۷۴۴
ای خداوند زمین و آسمان
۷۴۵
این بگفت و زد عصا بر سنگ کوه
۷۴۶
کوه درارزش درآمد با شکوه
۷۴۷
سنگ از صنع خدا برهم شکافت
۷۴۸
بار دیگر چشمهٔ آنجا بیافت
۷۴۹
چشمهٔ زان سنگ آمد بر برون
۷۵۰
شد روان مانندهٔ عین شجون
۷۵۱
بود آبی همچنان کاب حیات
۷۵۲
هرکه خوردی یافتی از نو حیات
۷۵۳
گوییا کز آب کوثر بود آن
۷۵۴
از نبات و قند خوشتر بود آن
۷۵۵
شربتی ز آنجایگه عیسی بخورد
۷۵۶
چشم جان زان آب معنی تازه کرد
۷۵۷
شکر حق کرد و برو مالید دست
۷۵۸
پیش آن قوم آنگهی شادان نشست
۷۵۹
جمله بنشستند اندر پیش کوه
۷۶۰
کرد عیسی روی سوی آن گروه
۷۶۱
گفت ای خلقان ز دل باری دگر
۷۶۲
کاین چنین چشمه ز صنع دادگر
۷۶۳
آمدست این آب از جوی بهشت
۷۶۴
از برای معجزم اینجا بهشت
۷۶۵
حق تعالی صنع را آورده است
۷۶۶
دیدن چشم شما این کرده است
۷۶۷
هست این آب از بهشت جاودان
۷۶۸
بر مثال آب حیوان درجهان
۷۶۹
یادگاری از نمودار منست
۷۷۰
بر مثال حالتان این روشنست
۷۷۱
صورت حال شما زان شد پدید
۷۷۲
هر کسی این دید نتواند شنید
۷۷۳
چشم صورت کوه دانید این زمان
۷۷۴
آب زاینده ز معنی شد روان
۷۷۵
هست عیسی بر مثل جان شما
۷۷۶
یک دو روزی هست مهمان شما
۷۷۷
این دعای من کنید از جان قبول
۷۷۸
تا مرادخود بیابید از اصول
۷۷۹
این زمان دانید من روح اللّهم
۷۸۰
از خدا وز خویشتن من آگهم
۷۸۱
مرده را کردم بدم من زنده را
۷۸۲
زنده گردانید جان بی ماجرا
۷۸۳
از درون ظلمت خود وارهید
۷۸۴
سنّت ایزد میان جان نهید
۷۸۵
از عذاب جاودان ایمن شوید
۷۸۶
در بهشت جاودان ساکن شوید
۷۸۷
هرکه او مر حق شود دل دوست را
۷۸۸
مغز گردد از یقین دل پوست را
۷۸۹
هرکه او قول خدا را بشنود
۷۹۰
از عذاب آن جهان ایمن شود
۷۹۱
چند گویم با شما از کردگار
۷۹۲
چون بدانستید باید کرد، کار
۷۹۳
آورید اقرار بر من از نخست
۷۹۴
تا ازین پس کارتان آید درست
۷۹۵
آورید اقرار اللّه هم یکیست
۷۹۶
بر همه دانا و بینائی شکیست
۷۹۷
آورید اقرار کو اسرارتان
۷۹۸
حق بداند ز اشکارا ونهان
۷۹۹
آورید اقرار کز یک نطفه خون
۸۰۰
کرد پیدامر شما بی چه و چون
۸۰۱
آورید اقرار من پیغمبرم
۸۰۲
وز دگر پیغمبران من بهترم
۸۰۳
آورید اقرار اندر گور و مرگ
۸۰۴
ملک ومال و جسم و جان گویند ترک
۸۰۵
آورید اقرار اندر صنع او
۸۰۶
روز و شب باشید اندر جستجو
۸۰۷
آورید اقرار بر روز پسین
۸۰۸
بازگشت سوی او چه کفر و دین
۸۰۹
هرچه کردید و کنید اندر جهان
۸۱۰
آورند آن روز پیش دیدتان
۸۱۱
هرچه کردید از نکویی و بدی
۸۱۲
جمله بنمایند تان اندر خودی
۸۱۳
هرچه کردید آنگهی آگه شوید
۸۱۴
گر شما این قول عیسی بشنوید
۸۱۵
آورید اقرار بر هستی او
۸۱۶
نیست گردید و بود هستی بدو
۸۱۷
هرکه نیکی کرد نیکی دید باز
۸۱۸
خرم انکو راه نیکی دید باز
۸۱۹
جملگی گفتند اقرار آوریم
۸۲۰
هرچه گوئی ما ز پیمان نگذریم
۸۲۱
لیک ما را هست از تو یک سئوال
۸۲۲
آن جواب ما بکو از حسب حال
۸۲۳
گر جواب ما بگوئی یک بیک
۸۲۴
آوریم اقرار ما بی هیچ شک
۸۲۵
گر جواب ما بگوئی آگهی
۸۲۶
آن زمان تو عیسی روح اللّهی
۸۲۷
گفت عیسی آنگهی آن قوم را
۸۲۸
چه سوالست اندرین قوم شما
۸۲۹
بود دانشمند مردی زان میان
۸۳۰
بس بزرگ و خرده بین و خرده دان
۸۳۱
صاحب تفسیر و اسرار و قلم
۸۳۲
در میان قوم گشته چون علم
۸۳۳
سالها تحصیل حکمت کرده بود
۸۳۴
نه چو ایشان راه حق گم کرده بود
۸۳۵
بود نام او سبیحون باحیا
۸۳۶
بود او مرقوم خود را پیشوا
۸۳۷
راز عیسی او یقین دانسته بود
۸۳۸
گفت عیسی را بجان ودل شنود
۸۳۹
خلق گفتند آن زمان در گفت و گو
۸۴۰
هرچه میگوید جواب آن بگو
۸۴۱
پیش عیسی آمد و کردش سلام
۸۴۲
کرد روح اللّه ز جای خود مقام
۸۴۳
عزّت آن مرد آورد او بجای
۸۴۴
نزد خود بنشاندش آنگه او زپای
۸۴۵
پرسشی با یکدیگر کردند خوش
۸۴۶
دید عیسی جسم و جانی ماه وش
۸۴۷
بود مردی پر ز علم آراسته
۸۴۸
از سر دنیا بکل برخاسته
۸۴۹
دید مردی خوش سؤال و خوش جواب
۸۵۰
ره رو روشن دل و حاضر جواب
۸۵۱
گفت ای مرد خدای راز بین
۸۵۲
جمله اسرار کلی باز بین
۸۵۳
گر سؤالی داری از من باز گوی
۸۵۴
آنچه میدانی ز من پرس و مجوی
۸۵۵
کرد عیسی او سؤال اولین
۸۵۶
گفت ای روح خدا و راه بین
۸۵۷
باز ده ما را جوابی از خرد
۸۵۸
تا خداوندجهان فرد احد
۸۵۹
آسمان را از چه پیدا کرده است
۸۶۰
از چه این صورت هویدا کرده است
۸۶۱
آسمان از چیست این اشجار چیست
۸۶۲
بود ناپیدا و این پیدا ز چیست
۸۶۳
روشنم گردان و با من باز گوی
۸۶۴
در معنی برفشان وراز گوی
۸۶۵
گفت عیسی کین معانی گوش کن
۸۶۶
جان خود از شوق آن مدهوش کن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.