عطار · اشترنامه

جواب عیسی علیه السلام سبیحون را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
از یقینت این سخن را گوش دار
۲
بشنو این اسرار و صنع کردگار
۳
اول بنیاد بر ذات خدای
۴
پادشاه راز دان و رهنمای
۵
جوهی از نور خود پیدا بکرد
۶
بس دلی کز شوق خود شیدا بکرد
۷
حکم کرد از نیک و بد آنجایگاه
۸
تا شود پیدا بخود آن جایگاه
۹
این جهان و آن جهان چون آفرید
۱۰
راز خود برجان ما کرد او پدید
۱۱
از جلال خود نظر بروی فکند
۱۲
آتشی از شوق خود در وی فکند
۱۳
جوهری بد از لطافت روشنی
۱۴
ذات خود پیدادر آن بد بی منی
۱۵
اول و آخر درو پیدا شده
۱۶
عاشق از معشوق دل شیدا شده
۱۷
هرچه بود و هرچه خواهد بود نیز
۱۸
اندران کلی نمود او جمله چیز
۱۹
چاره نور تجلّی در رسید
۲۰
خویشتن در خویشتن کلی بدید
۲۱
در طلب آمد پس آنگه جوش کرد
۲۲
جرعه از جام جلالش نوش کرد
۲۳
در طلب برخود بگشت او هفت بار
۲۴
هفت پرگار فلک شد آشکار
۲۵
عکس نور آنجایگه آمد پدید
۲۶
راه بگرفت و درو شد ناپدید
۲۷
آسمان از آن دو جوهر کرده شد
۲۸
نور عزّت از یقین چون پرده شد
۲۹
گشته پیدا از کف او این زمین
۳۰
تاشود پیدا مکان اندر مکین
۳۱
همچنان در جلوه بود آن نور پاک
۳۲
پس نظر افکند از بالا بخاک
۳۳
هر دویکی گشت از روی شناخت
۳۴
آن ازین و این از آن سوی تو تاخت
۳۵
لیک این رازیست گفتم با تو باز
۳۶
لیک با ایشان نشاید گفت راز
۳۷
ذرّه از نور او شد آفتاب
۳۸
از بخارات زمین تر شد سحاب
۳۹
نور پیدا گشت و شد ظلمت نهان
۴۰
کرد پیدا نور در روی جهان
۴۱
روی عالم را همه انوار داد
۴۲
بعد از آن ترکیب پنج وچار داد
۴۳
روز نورست و بظلمت شب بساخت
۴۴
نور و ظلمت را ز بعد سوز ساخت
۴۵
اصل و فرعی در میان آمد پدید
۴۶
تا همه روی جهان آمد پدید
۴۷
خاک و آتش سخت در پیوست کرد
۴۸
تا از آن روی زمین را سخت کرد
۴۹
کوه شد پیدا ز بهر ساکنی
۵۰
تا شودآنجا مقام ایمنی
۵۱
آفتاب از وی قمر بستد روش
۵۲
یافته در دور گردون پرورش
۵۳
روحها از ذات خود پیدا نمود
۵۴
پس تمامت نقش آن اشیا نمود
۵۵
کرد از روی قمر پیدا نجوم
۵۶
تا ازین پیدا شود راز علوم
۵۷
از چراغ صد هزاران شمع را
۵۸
باز افروزد یکی در جمع را
۵۹
اینهمه از نور شمس آمد پدید
۶۰
بعد از آن این شمّ و لمس آمد پدید
۶۱
سفل را نفس عناصر ساخت او
۶۲
انگهی باران ز عنصر ساخت او
۶۳
ذات حق زینها منزّه آمدست
۶۴
این کسی داند که آگه آمدست
۶۵
راز حق پیدا بکردست این صفات
۶۶
انبیا کردند شرح و وصف ذات
۶۷
ذات حق این جملگی تقریر کرد
۶۸
علو و سفل آنجای در تحریر کرد
۶۹
ذات حق در جزو و کل مستغرقست
۷۰
گر ببینی ور نبینی خودحقست
۷۱
انبیا را کرد پیدا هم زخود
۷۲
بعد از آن بخشید کل را هم ز خود
۷۳
علو روحانی و ظلمت سفل بود
۷۴
نیست درهستی خود پیدا نمود
۷۵
صد هزار و بعد از آن بیست و چهار
۷۶
انبیا از نور خود کرد آشکار
۷۷
عالم جانست علو این را بدان
۷۸
عالم سفلست جسم ناتوان
۷۹
ماه و شمس و روز و شب با یکدگر
۸۰
ساخت ترکیبی چنین پیروز گر
۸۱
شش جهت در سفل آمد راستی
۸۲
تا شود پیدا در آنجا خواستی
۸۳
پنج حس در شش جهت سالار کرد
۸۴
هفت را با هشتمین دوّار کرد
۸۵
مختلف کردش تمامت جزو جزو
۸۶
تا شود پیدا بکلی عضو عضو
۸۷
پس عناصر رادرآمیزش نشاند
۸۸
هر یک از راه دگرشان سیر راند
۸۹
ضد یکدیگر نهاد این هر چهار
۹۰
تا شود اسرار ایشان آشکار
۹۱
موضع هر یک بکلی راست کرد
۹۲
تا همه کار جهان را راست کرد
۹۳
موضع آتش بسوی شرق بود
۹۴
گرچه در هر جای همچون برق بود
۹۵
موضع باد از غرور است این بدان
۹۶
موضع آب از جنوب آمد روان
۹۷
خاک بد مغز همه اسرارها
۹۸
گشته پیدا اندرو انوارها
۹۹
این همه بر عقل آرایش بکرد
۱۰۰
بعد از آن در زیر پالایش بکرد
۱۰۱
هفت دریا را بصنع خویشتن
۱۰۲
زیر خاک آورد پیدا ما و من
۱۰۳
آسمان در گرد ما آمد زشوق
۱۰۴
این عجایب بشنو از اصحاب ذوق
۱۰۵
گرچه اندر ذوق و شوقند و شتاب
۱۰۶
کوکبان چرخ و نور آفتاب
۱۰۷
چون نظر بر خاک دارند این همه
۱۰۸
بلک نور پاک دارند این همه
۱۰۹
اصل کار خاکست در اسرار حق
۱۱۰
میشود آنجا همه انوار حق
۱۱۱
بعد از آن چون خویشتن افکنده دید
۱۱۲
از میان جمله خود را زنده دید
۱۱۳
چون نظرگاه خداوند آمد این
۱۱۴
نام آن شد آسمان، این شد زمین
۱۱۵
ذات بیرون درون بگرفته است
۱۱۶
بر سر هر کس قضائی رفته است
۱۱۷
عقل پیدا کرده است از صنع خود
۱۱۸
تا شود پیدادر آنجا نیک و بد
۱۱۹
عقل پیدا کرده تا شد رهنمون
۱۲۰
هر یک از لونی دگر آید برون
۱۲۱
چون بگشتند جملگی در گردخاک
۱۲۲
کرد پیدا جسم ما از آب پاک
۱۲۳
آتش آنگه رازدان باد شد
۱۲۴
هر دو را کار از دگر آباد شد
۱۲۵
آب همچون آینه روشن نمود
۱۲۶
خاک را این هر سه آنگه تن نمود
۱۲۷
جان ز ذات آمد بره سوی صفات
۱۲۸
جسم ازو دریافت ناگه این حیات
۱۲۹
جمله را با یکدگر ترکیب کرد
۱۳۰
آنگهی با یکدگر ترتیب کرد
۱۳۱
عقل با تن پرورش آغاز کرد
۱۳۲
راه اول را بآخر ساز کرد
۱۳۳
جمله ذرّات گشته متّصل
۱۳۴
فاعل افلاک بر این مشتعل
۱۳۵
این رموز ما ز جائی آمدست
۱۳۶
کاندرآنجا عقل رهبر گم شدست
۱۳۷
چون نظر با یکدیگر پیوند شد
۱۳۸
راه پیدا گشت و کل در بند شد
۱۳۹
جزو خود کل دید در ره گم شده
۱۴۰
بود چون یک قطره در قلزم شده
۱۴۱
پس سؤال دیگر از وی خواست کرد
۱۴۲
گفت حق بود این و حق این راست کرد
۱۴۳
چون همه او بود یکسر جزو و کل
۱۴۴
از چه پیدا گشت زینسان عزّ و ذل
۱۴۵
نیک و بد از چه پدید آمد زوی
۱۴۶
چون همه گفت و شنید آمد زوی
۱۴۷
چون همه او بود برگو این سخن
۱۴۸
تا شود پیدا مرا راز کهن
۱۴۹
این یکی ره بین وان اعمی شده
۱۵۰
این یکی نادان و آن دانا شده
۱۵۱
این یکی در عزّ و قربت آمده
۱۵۲
آن یکی در رنج و محنت آمده
۱۵۳
این یکی مال فراوان یافته
۱۵۴
آن یکی یک لقمه نان یافته
۱۵۵
این یکی بیچاره و حیران شده
۱۵۶
آن یکی در ناز خود پنهان شده
۱۵۷
این یکی جویای اسرار آمده
۱۵۸
آن یکی در عین پندار آمده
۱۵۹
این یکی فارغ نشسته از همه
۱۶۰
آن یکی در بسته برروی همه
۱۶۱
این جسد را در حسد آورده است
۱۶۲
آن یکی رو در احد آورده است
۱۶۳
این یکی عمر از خوشی و کام دل
۱۶۴
برده بر سر یافته آرام دل
۱۶۵
آن یکی در خون دل جان رفته کل
۱۶۶
اوفتاده در بلا ورنج و ذل
۱۶۷
این یکی در گنج و آن یک در زحیر
۱۶۸
این یکی در ناز و آن یک در نفیر
۱۶۹
این یکی مؤمن شده آن کافری
۱۷۰
این تحیر را نه پائی نه سری
۱۷۱
این یکی در قتل و خون آورده رو
۱۷۲
عالمی از وی شده در گفتگو
۱۷۳
آن یکی در راه جسم و بغض و آز
۱۷۴
آمده در راه حق درمانده باز
۱۷۵
این یکی مردار خواری همچو سگ
۱۷۶
میدود از بهر مرداری بتک
۱۷۷
آن یکی از بهر آزار کسان
۱۷۸
روی را در جنگ کرده چون خسان
۱۷۹
این یکی بر خلق و بر عزّت شده
۱۸۰
با همه ذرّات در صحبت شده
۱۸۱
آن یکی از بهر ظلم و جور خلق
۱۸۲
میکند خواری نداند غور خلق
۱۸۳
این یکی دانسته، آن نادان شده
۱۸۴
ازچه باشد جملگی تاوان شده
۱۸۵
گفت عیسی این همه از اصل کار
۱۸۶
در قلم آمد ز حکم کردگار
۱۸۷
چون قلم با لوح شد آنجا پدید
۱۸۸
هرچه او میخواست شد زانجا پدید
۱۸۹
نیک و بد برخاست یکسر از قلم
۱۹۰
تا بود اسرار از سرّ عدم
۱۹۱
بر سر هر یک قضائی رفته است
۱۹۲
برتن هر یک جفائی رفته است
۱۹۳
هر یکی را آنچه او بایست داد
۱۹۴
هر یکی را راه دیگرسان نهاد
۱۹۵
هر یکی را قسمتی تقدیر کرد
۱۹۶
هر یکی را قربتی تدبیر کرد
۱۹۷
تا شود پیدا ز عزّ و ذل جهان
۱۹۸
سرّ او در غیب شد آنجا عیان
۱۹۹
گرنداد اینجا درآنجا آن دهد
۲۰۰
بلکه آنجا بیش صد چندان دهد
۲۰۱
محنت دولت ازینجا میرود
۲۰۲
چون ببینی کار آنجا میرود
۲۰۳
پادشاه کردگار بحر و بر
۲۰۴
کرده هر یک را بنوکاری دگر
۲۰۵
هرکه نقد آن جهان حاضر کند
۲۰۶
خویش را در قرب حق واصل کند
۲۰۷
شکرکن اینجا اگر چیزت نماند
۲۰۸
زآنکه آنجا نقدهای تو بماند
۲۰۹
هرچه آنجا باشد آن آنت بود
۲۱۰
بهتر از جانان کجا جانت بود
۲۱۱
حکم کرد او از ازل هرچه که هست
۲۱۲
تا شود پیدا بجمله پای بست
۲۱۳
هیچ کس از راز خود پی گم نکرد
۲۱۴
لیک این صورت درآنجا گم بکرد
۲۱۵
اوست اصل و مال دنیا هیچ دان
۲۱۶
مال دنیا نقش پیچا پیچ دان
۲۱۷
آنکه بیشک خواری آنجا بدید
۲۱۸
محنت و خواری حق آنجا بدید
۲۱۹
ای بسا شادی که آنجا بیند او
۲۲۰
در مقام مملکت بنشیند او
۲۲۱
گر بصورت مر ترا رنجی نمود
۲۲۲
در صفت بیننده را گنجی نمود
۲۲۳
نامرادی و مرادی این جهان
۲۲۴
تا بجنبی بگذرد در یک زمان
۲۲۵
گر تو زینجا رنج و محنت میبری
۲۲۶
رنج و محنت سوی دولت میبری
۲۲۷
گر ترا سنگی زند معشوق مست
۲۲۸
به که از غیری گهر آری بدست
۲۲۹
گر ترا گوید که جان درباز خیز
۲۳۰
جان خود را در ره او پاک ریز
۲۳۱
گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهند
۲۳۲
این نشان زان سوی آتش میدهند
۲۳۳
گر ترا دنیا نباشد گو مباش
۲۳۴
ور ترا عقبی نباشد کو مباش
۲۳۵
چون ترا معشوق باشد به بود
۲۳۶
روی معشوق از دوعالم به بود
۲۳۷
اوست اصل کار و باقی محنت است
۲۳۸
اوست مقصود و دگر ها زحمت است
۲۳۹
چون ز فعل و قول خود آگه شود
۲۴۰
ترک کلی گوید و باره شود
۲۴۱
در مقام عشق صادق آید او
۲۴۲
در فنای عشق لایق آید او
۲۴۳
راه کل گیرد پس آنگه گم شود
۲۴۴
چون یکی قطره که با قلزم شود
۲۴۵
لیک این راه کسی باشد که او
۲۴۶
در میان ما بود بی گفت و گو
۲۴۷
لیک این راه کسی باشد یقین
۲۴۸
کاخر و اول بود او راه بین
۲۴۹
جمله را یک داند و یک بیند او
۲۵۰
یک زمان در عشق خود ننشیند او
۲۵۱
باشد اندر کل اشیا کاردان
۲۵۲
تا بیابد جان جان اندر نهان
۲۵۳
در بلای عشق او آرد قدم
۲۵۴
بگذرد از کفر و از اسلام هم
۲۵۵
ای محقق این سخن زان تو است
۲۵۶
زنده دل هستی و این جان تو است
۲۵۷
ای محقق این دل از جان و جهان
۲۵۸
محو گردان آشکارا و نهان
۲۵۹
ای محقق بگذر از بود و وجود
۲۶۰
زانکه پیدا راه او پنهان نمود
۲۶۱
چون شوی پنهان ترا پیدا کند
۲۶۲
گر بوی پیداترا رسوا کند
۲۶۳
هم تو نیکی کردهٔ با سرکسی
۲۶۴
هم عوض نیکی بیابی تو بسی
۲۶۵
جهد کن تا نیک باشی در زمان
۲۶۶
جان خود از حرص دنیا وارهان
۲۶۷
جهد کن تا خود ترا نیکی بود
۲۶۸
تاترا آنجایگه نیکی بود
۲۶۹
زانکه راه نیکی آمد بر خلاص
۲۷۰
مرد از نیکی همی یابد خلاص
۲۷۱
نیک بین هر چیز کو آورده است
۲۷۲
او ز نیکی جمله پیدا کرده است
۲۷۳
نیست بر تر از مقام خاص و عام
۲۷۴
از مقام نیستی برتر مقام
۲۷۵
بود با نابود خود پیوند کن
۲۷۶
نه در آنجا خویشتن در بند کن
۲۷۷
چون در آخر راه بر حق آمدست
۲۷۸
عاقبت جان راه بین حق شدست
۲۷۹
جملگی ره درویست ای بیخبر
۲۸۰
باز کن زین خفتگی در دل نظر
۲۸۱
این براه دل توانی یافتن
۲۸۲
نه براه آب و گل بشتافتن
۲۸۳
این سخن با غیر صورت بین بود
۲۸۴
راز این با مرد معنی بین بود
۲۸۵
عقل این تقریرها کی ره برد
۲۸۶
این سخن را عشق بر حق بشنود
۲۸۷
صورت از عقلست و جان عشق دان
۲۸۸
عشق آمد در نشان او بی نشان
۲۸۹
عاقبت اندیش و آنگه شو فنا
۲۹۰
تا رسی آنگاه در عین بقا
۲۹۱
در دم آخر بدانی این سخن
۲۹۲
اندرین گفتارها سستی مکن
۲۹۳
اول وآخر در آنجا میطلب
۲۹۴
راه عزّت را تو یکتا میطلب
۲۹۵
هرکه این دانست مرد کار شد
۲۹۶
ازکمال عشق برخوردار شد
۲۹۷
این رموز لامکانی فهم کن
۲۹۸
تا منت اینجا بگویم یک سخن
۲۹۹
بی نشان شو تا نشان آید پدید
۳۰۰
هر که او شد بی نشان از غم رهید
۳۰۱
اصل اینست در جهان جان ستان
۳۰۲
چون فنا گردی بیابی جان جان
۳۰۳
کار دنیا پر ز درد و حسرتست
۳۰۴
پر زمکر و پر ز فکر و حیرتست
۳۰۵
کار دنیا پر ز آزست ونیاز
۳۰۶
ترک گیرش تا رهی از حرص باز
۳۰۷
این جهان چون آتشی افروختست
۳۰۸
هر زمان خلقی بنوعی سوختست
۳۰۹
کار دنیا چیست بیکاری همه
۳۱۰
چیست بیکاری گرفتاری همه
۳۱۱
این جهان کلی سرآید عاقبت
۳۱۲
باز دان گر مرد راهی عاقبت
۳۱۳
هرکه او در عاقبت اندیشه کرد
۳۱۴
راه بینی از خدا او پیشه کرد
۳۱۵
جهد کن تا عاقبت آید پدید
۳۱۶
راز اودر عاقبت آید پدید
۳۱۷
جان و دل در عاقبت مقصود یافت
۳۱۸
بعد از آن او عاقبت معبود یافت
۳۱۹
جهد کن تا نیک و بد بینی از او
۳۲۰
تا در آخر عاقبت بینی ازو
۳۲۱
هرکه اودر عاقبت کل بازگشت
۳۲۲
ازجهان جان ستان بیزار گشت
۳۲۳
در ازل بنوشت هم خود باز خواند
۳۲۴
هم بگفت او جمله هم خود باز خواند
۳۲۵
چون عزازیل عاقبت اندر نیافت
۳۲۶
جان ودل از حسرت تن برشکافت
۳۲۷
عاقبت درباخت آن نا استوار
۳۲۸
عاقبت در حسرت آمد پایدار
۳۲۹
گفت اکنون چون همه زو رفته است
۳۳۰
جملهٔ ذرّات بر او رفته است
۳۳۱
چون همه او بینم از نیک و ز بد
۳۳۲
پس چرا تاوان نهاده بر خرد
۳۳۳
راست گفتی هرچه گفتی از خدا
۳۳۴
لیک این راز دگر را رهنما
۳۳۵
مرگ حقست و قیامت هم حق است
۳۳۶
این یقین است از خدا و مطلقست
۳۳۷
بعد ازین این جان چو بیرون شد زجسم
۳۳۸
تا کجا خواهد شدن بیرون باسم
۳۳۹
جای جان آخر کجا خواهد بدن
۳۴۰
اولین دید از کجاخواهد بدن
۳۴۱
گفت عیسی هر نشیبی را فراز
۳۴۲
هرکژی را راستی آید بساز
۳۴۳
روز را ظلمت ز پی آید پدید
۳۴۴
هستی اندر نیستی شد ناپدید
۳۴۵
از پی این زندگی مرگ آمدست
۳۴۶
همچو ما را جملگی برگ آمدست
۳۴۷
این جهان همچون رباطی دان دو در
۳۴۸
زین درآی و زان دگر بر شود گر
۳۴۹
عقل اینجا با وجودت آشناست
۳۵۰
گرچه راه حق بکل بی منتهاست
۳۵۱
عاقبت دانست کو خواهد شدن
۳۵۲
جاودان آنجایگه خواهد شدن
۳۵۳
عاقبت کرد اختیار آنجایگاه
۳۵۴
دیده دیده دید کار آنجایگاه
۳۵۵
حکم تو این بود کو آنجا شود
۳۵۶
روح پاکش باز بیهمتا شود
۳۵۷
روح را درعاقبت آنجا رهست
۳۵۸
تا نه پنداری که راهی کوتهست
۳۵۹
چون در آنجا روح ره آهنگ کرد
۳۶۰
بعد از آن آن جایگه آهنگ کرد
۳۶۱
عاقبت از دوست چون آید ندا
۳۶۲
جان کنند آنجا که میشاید فدا
۳۶۳
رازبین گردد ز دنیا بگذرد
۳۶۴
بعداز آن در سوی عقبی بنگرد
۳۶۵
چون قدم بیرون نهد زین خاک تنگ
۳۶۶
بگذرد از کل نام و جزو ننگ
۳۶۷
زین جهان جز محنت و خواری ندید
۳۶۸
ازوجود خویش جز زاری ندید
۳۶۹
زین جهان حاصل نباشد جز زحیر
۳۷۰
آن جهان بینی همه بدر منیر
۳۷۱
چون مقام خویش بیند در فنا
۳۷۲
آن فنا باشد بکل عین بقا
۳۷۳
درد نبود اندر انجا رنج هم
۳۷۴
هیچ نبود اندر انجا جز عدم
۳۷۵
خواری و محنت نباشد جز فنا
۳۷۶
هر زمانی روشنی باشد صفا
۳۷۷
اندر آن عالم نباشد جز که نور
۳۷۸
دایماً یک دم نه بینی جز حضور
۳۷۹
اندران عالم بقا اندر بقاست
۳۸۰
گرچه آن عین بقا کلی فناست
۳۸۱
هر چه بینی جز یکی نبود ز کل
۳۸۲
هیچ نبود اندر آنجا عین ذل
۳۸۳
آن مقام عاشقانست ای پسر
۳۸۴
آسیا برنه که آبت شد بسر
۳۸۵
زان عدم گر خود نشانی باشدت
۳۸۶
هر زمانی لامکانی باشدت
۳۸۷
زان عدم گر با تو اینجا دم زنم
۳۸۸
هر دوعالم بیشکی بر هم زنم
۳۸۹
زان عدم هرگز نشد آگاه تن
۳۹۰
کار جانست این که داند خویشتن
۳۹۱
زان عدم بسیار گفتند در زمین
۳۹۲
این نداند جز که مرد راه بین
۳۹۳
چون قدم بیرون نهادی زین جهان
۳۹۴
راه آنجا روشنت گردد عیان
۳۹۵
پرتوی از نور باشد همرهت
۳۹۶
تا کند ز انحضرت کل آگهت
۳۹۷
هرچه بینی جز خیالی نبودت
۳۹۸
هرچه گوئی جز محالی نبودت
۳۹۹
آن عدم روشن ترست ازجسم و جان
۴۰۰
آن عدم دارد نشان بی نشان
۴۰۱
چون برفتی هیچ منگر سوی ره
۴۰۲
تانباشد دیدنت عین گنه
۴۰۳
ای بسا کس کو درین ره باز ماند
۴۰۴
دیدها کلی ازین ره باز ماند
۴۰۵
هر که اینجا باشد اندر عزّ و ناز
۴۰۶
اندر آنجا اوفتد او درگداز
۴۰۷
ای بسا کس کاندرینجا شد اسیر
۴۰۸
ان هذا دیده شیی عسیر
۴۰۹
هرکه اینجا خواری و محنت کشید
۴۱۰
روح و راحت اندر آنجا او بدید
۴۱۱
هرکه او اینجا بچیزی باز ماند
۴۱۲
تو یقین میدان که بی اعزاز ماند
۴۱۳
هرکه اینجا در طلب نشتافت او
۴۱۴
اندر آنجا همچو یخ بگداخت او
۴۱۵
هرکه اینجا حق نه بیند دم بدم
۴۱۶
حق نه بیند در وجود و در عدم
۴۱۷
هر که اینجا چشم دیده باز دید
۴۱۸
هیچ غیری را در آنجا او ندید
۴۱۹
او سبق برد از میان و وارهید
۴۲۰
بعد از آن پیدا شدش هل من مزید
۴۲۱
هر که او بر حال خود دیدار کرد
۴۲۲
هر زمانی جان ودل افکار کرد
۴۲۳
هرکه او ره پیش شد بر یک صفت
۴۲۴
بگذرد از عقل و جان و معرفت
۴۲۵
هر که آنجا عشق رویش وانمود
۴۲۶
گوئیا در اول و آخر نبود
۴۲۷
هر که اینجا محو گردد در عقول
۴۲۸
بگذرد از گفتگوی بوالفضول
۴۲۹
هر که اینجا تخم افشاند بخاک
۴۳۰
بر دهد آنجا حقیقت روح پاک
۴۳۱
تخم معنی تو بیفشان و برو
۴۳۲
آنگهی آنجایگه بر میدرو
۴۳۳
تخم معنی هر که افشاند بدل
۴۳۴
بهره یابد از یقین بی آب و گل
۴۳۵
تخم اگر در شوره کاری ندروی
۴۳۶
تا سخن هرگز نگوئی نشنوی
۴۳۷
کشت زارتست عالم جملگی
۴۳۸
هم ز بهر تست عالم جملگی
۴۳۹
تخم اینجا بهر تو برکشتهاند
۴۴۰
راه بینان اندرین ره گشتهاند
۴۴۱
بر تمامت داده است آنجایگاه
۴۴۲
میکنی او را بنادانی تباه
۴۴۳
تخم معنی بی شمارست ره ببین
۴۴۴
بر ببر زینجا چو هستی راه بین
۴۴۵
تخم بنشاندی که نوروزت نبود
۴۴۶
جز دو چشم راه بین کورت نبود
۴۴۷
این جهان و آن جهان هر دو یکیست
۴۴۸
لیک اعداد از حسابش اندکیست
۴۴۹
هر که این اندک حسابی آورد
۴۵۰
در یکی معنی کتابی آورد
۴۵۱
این حسابی از عدد مشکل ترست
۴۵۲
ورنه مقصود تو زان حاصل ترست
۴۵۳
گر فرومانی درین ره بی حساب
۴۵۴
ترسم آنجا گه شود طولی کباب
۴۵۵
صد هزاران بر یکی گیر و برو
۴۵۶
از یکی پیداست اینها نو بنو
۴۵۷
از یکی دو میشود تنها پدید
۴۵۸
وزدو میگردد سه هم پیدا بدید
۴۵۹
وز سر میگردد چهارم آشکار
۴۶۰
پنج آنگه میشود باز از چهار
۴۶۱
تا صد و سیصد هزاران یاد کن
۴۶۲
آن عددها جملگی بر باد کن
۴۶۳
چون برون آری تو از اول یکیست
۴۶۴
میندانم تا کرا آنجا شکیست
۴۶۵
چون یکی گردی یکی بینی همه
۴۶۶
چون همه یکست یک بینی همه
۴۶۷
این الف اول یکی باشد ز اصل
۴۶۸
بعد ازآن پیدا کند اعداد وصل
۴۶۹
چون شود کژ دال گردد درحساب
۴۷۰
دال همچون راست گردد درحجاب
۴۷۱
چون خمی بر خویشتن آرد دگر
۴۷۲
را شود این جایگه ای بی خبر
۴۷۳
چون الف از راست خم گردد چونی
۴۷۴
هر دو سر کژ گردد آنگه هست بی
۴۷۵
چون الف نعلی شود نونی بود
۴۷۶
این سخن مرد خدا بین بشنود
۴۷۷
جمله چون از اصل یکی باشدت
۴۷۸
لیک هر نوعی همان بنمایدت
۴۷۹
صدهزاران قطره یک باران بود
۴۸۰
چون ز باران بگذرد عمّان بود
۴۸۱
لیک این نقش از تو پی گم میکند
۴۸۲
مر ترا بر هر صفت گم میکند
۴۸۳
چون تو عورت بین شدی در اصل کار
۴۸۴
چون یکی بینی عددها در شمار
۴۸۵
هر که بینی یک صفت دارد چو تو
۴۸۶
لیک ره گم میکند آنجا ز تو
۴۸۷
هر که بینیشان دو دست و هم دو پاست
۴۸۸
چشم دارد صورتش همچون شماست
۴۸۹
آنچه تو داری در ایشان هست هم
۴۹۰
لیک از روی معانی هست کم
۴۹۱
عقل رنگ آمیز آمد بر خلاف
۴۹۲
این سخن بشنو نه از روی گزاف
۴۹۳
عقل اندر گفت و گوی عالمست
۴۹۴
ورنه چون تو بنگری کل آدمست
۴۹۵
از تفاوت آدمی حیران شود
۴۹۶
چون عددها دید سرگردان شود
۴۹۷
هر دم از راه دگر آید برون
۴۹۸
کی برد راز معانی در درون
۴۹۹
گر درونت با برون یکسان شود
۵۰۰
این عددها جملگی یکسان شود
۵۰۱
گر درونت گردد از صورت بری
۵۰۲
اندرین معنی که گفتم ره بری
۵۰۳
گر درونت همچو دل صافی بود
۵۰۴
در عقول خویش کم لافی بود
۵۰۵
این ره آنگه گرددت روشن چو نور
۵۰۶
کز وجود خویشتن یابی حضور
۵۰۷
این صور چون مختلف آید بکار
۵۰۸
باز میماند ز فعل روزگار
۵۰۹
چون تو راه خویشتن گم میکنی
۵۱۰
صورت آهنگ مردم میکنی
۵۱۱
این همه صورت یکی آمد بدید
۵۱۲
لیک از صورت شکی آمد پدید
۵۱۳
هرچه میبیند زرنگی دیگرست
۵۱۴
هرچه مییابد ز سنگی دیگرست
۵۱۵
هرچه میگوید از آن نه آن بود
۵۱۶
هرچه میجوید از آن نه آن بود
۵۱۷
هرچه آرد در ضمیر خویشتن
۵۱۸
عاقبت گردد اسیر خویشتن
۵۱۹
چون خلاف صورتی هم صورتی
۵۲۰
زین همه دارم ترا معذورتی
۵۲۱
ای دریغا رنج تو ضایع بماند
۵۲۲
دفتر عشق این دلت یکدم نخواند
۵۲۳
آب هر ساعت زرنگی دیگرست
۵۲۴
بر سر هر شاخ ننگی دیگرست
۵۲۵
آفتاب از گردش خود جای جای
۵۲۶
میکند هر لحظه رنگی جانفزای
۵۲۷
گاه رعد و گاه ابرو گاه میغ
۵۲۸
گاه برق تیزرو بگشاده تیغ
۵۲۹
این همه بر عکس کشته مختلف
۵۳۰
همچو وصف راستی دال والف
۵۳۱
هست این صورت فرومانده بخود
۵۳۲
گاه در نیکی و گاهی مانده بد
۵۳۳
چیست این صورت عجایب در عجب
۵۳۴
گاه مکر و گاه زرق و گه تعب
۵۳۵
چون تواند صورتی در مانده باز
۵۳۶
کی شود بروی درتوحید باز
۵۳۷
هست این صورت گرفتار نفس
۵۳۸
کی بیابد در معانی دسترس
۵۳۹
بازمانده از حقیقتهای خویش
۵۴۰
تا که آرد لقمه دیگر به پیش
۵۴۱
روز و شب در خوردن و در بردنست
۵۴۲
خویش را در هر مجازی بردنست
۵۴۳
گر کنم معنی این اسرار فاش
۵۴۴
گر تو مرد راه بینی گل بپاش
۵۴۵
صورت تو معنی جان گم بکرد
۵۴۶
در خلاف این بسی اندیشه کرد
۵۴۷
چون محمد صورت جان یک صفت
۵۴۸
گرددآنگاهی برون از معرفت
۵۴۹
دید اول دید آخر جمله خود
۵۵۰
او خدا بود و خدا او در احد
۵۵۱
جمله را در خویشتن یکسان بدید
۵۵۲
نه چو تو صورت بد او هرسان بدید
۵۵۳
از کمال عقل تقدیری نهاد
۵۵۴
وز کمال جان رهی بر دل گشاد
۵۵۵
هیچ غیری پیش او سر بر نزد
۵۵۶
تا علم بر کاینات او بر بزد
۵۵۷
چون یقین دانست صورت هیچ بود
۵۵۸
درگذشت از وی که ره پر پیچ بود
۵۵۹
چون یقین دانست صورت بر فنا
۵۶۰
در فنای کل رسید اندر بقا
۵۶۱
جمله اندر خویشتن یکسان بدید
۵۶۲
نه چو تو صورت بهر دستان بدید
۵۶۳
جان خود در راه حق کرد او نثار
۵۶۴
سید و صدر رسل در هر دیار
۵۶۵
خویش را کل دید گرچه بود کل
۵۶۶
لیک از دست صور او دید ذل
۵۶۷
عاقبت چون راه جانان خواست کرد
۵۶۸
روی عالم از شریعت راست کرد
۵۶۹
چون بدانست او رموز جملگی
۵۷۰
پس از آنست او رموز جملگی
۵۷۱
راه فقر انبیا کلی بدید
۵۷۲
لیک راه خویش را بر کل گزید
۵۷۳
راه و ترتیبی دگر بنیاد کرد
۵۷۴
تا همه روی جهان آباد کرد
۵۷۵
چون بدانست او که اصلی نیست جزو
۵۷۶
هیچ ترتیبی ندید از جسم و عضو
۵۷۷
راه خود بر فقر کرد او اختیار
۵۷۸
کس ندید این سر که کرد او اعتبار
۵۷۹
راه خود بر جاده کل زان نهاد
۵۸۰
تا کسی دیگر رهی نتوان نهاد
۵۸۱
راه خود را برتر از راه کسان
۵۸۲
کرد ترتیبی حقیقت در عیان
۵۸۳
شرع راه مصطفی آمد یقین
۵۸۴
کس نبد ماننده او راه بین
۵۸۵
آنچنان این شرع را کلی نهاد
۵۸۶
تا شود پیدا بکلی هر نهاد
۵۸۷
آنچنان کو دید راه حق ز حق
۵۸۸
کس نداند راه او جز مرد حق
۵۸۹
حق اگر حق بین شناسد آن اوست
۵۹۰
جملگی حق دفتر دیوان اوست
۵۹۱
اوست حق بین و دگر ره بین بدند
۵۹۲
هر کسی بر کسوتی آئین بدند
۵۹۳
لیک او این راه کلی باز یافت
۵۹۴
او ز حق این رتبت و اعزاز یافت
۵۹۵
اوست حق گر حق شوی دریابی این
۵۹۶
ازگمان آئی برون سوی یقین
۵۹۷
این رهی بر شرع اوآسان نهاد
۵۹۸
او در معنی بکلی برگشاد
۵۹۹
هرچه بودش او بکلی فاش کرد
۶۰۰
لیک پنهان نقش او نقّاش کرد
۶۰۱
هرکه اندر راه حق حق باز دید
۶۰۲
خویش را اندر میان ناز دید
۶۰۳
راه راه اوست گر تو عاشقی
۶۰۴
در کمال راه او گر لایقی
۶۰۵
راه او جوی و هوای او طلب
۶۰۶
رتبت او و بقای او طلب
۶۰۷
راه راه اوست دیگر راه نیست
۶۰۸
لیک جان تو زره آگاه نیست
۶۰۹
تاترا نوری کند همراه را
۶۱۰
بدرقه باشد ترا در راه را
۶۱۱
تا زخوف جاودان ایمن شوی
۶۱۲
این سخن باید که ازجان بشنوی
۶۱۳
گر نه او باشد شفاعت خواه تو
۶۱۴
کی شود نور یقین همراه تو
۶۱۵
اوست سلطان وهمه درویش او
۶۱۶
جمله چون خوانی نهاده پیش او
۶۱۷
گرنه او بودی که بودی راه بر
۶۱۸
راه بودی دایماً پر از خطر
۶۱۹
راه دین اواز خرابی پاک کرد
۶۲۰
جمله کژ بینان درین ره خاک کرد
۶۲۱
نور پاک اوست همراه همه
۶۲۲
اوست کرده دل یقین گاه همه
۶۲۳
چون وجود جملگی بیهوش یافت
۶۲۴
از شراب صرف وحدت نوش یافت
۶۲۵
آنچه آورد و بدادش کردگار
۶۲۶
سر او با جملگی کرد آشکار
۶۲۷
هر کسی فهمی د گر کردند از آن
۶۲۸
لاجرم شد مختلف شرح و بیان
۶۲۹
شرح او هرگز نداند خویش بین
۶۳۰
شرح او در یافت مرد پیش بین
۶۳۱
شرح او نه لایق هر ناکس است
۶۳۲
کلکم فی ذاته حمقی بس است
۶۳۳
شرح او بسیار کردند و بیان
۶۳۴
شرح او آمد ز قران پس بخوان
۶۳۵
چون محمد شرح حق بسیار گفت
۶۳۶
هرچه بود از شرح شوق یار گفت
۶۳۷
شرح او در شرح باشد بی خلاف
۶۳۸
هرچه نه این باشد آن باشد گزاف
۶۳۹
او ز نور و نور او نور حقست
۶۴۰
هیچکس این سر نبیند مطلق است
۶۴۱
شرح آن موسی چو در تورات دید
۶۴۲
راه خود از شرح و وصفش باز دید
۶۴۳
شرح او داود خواند اندر زبور
۶۴۴
تا ره او جمله یکسر گشت نور
۶۴۵
شرح او عیسی چو در انجیل یافت
۶۴۶
لاجرم بر دانشش تعلیل یافت
۶۴۷
شرح او جز حق نداند هیچ کس
۶۴۸
شرح او داند یکی اللّه و بس
۶۴۹
هرکه او را روی بنمود آن شروح
۶۵۰
یافت او نور ذوی آلاف روح
۶۵۱
اندرین ره جملگی چون حق بدید
۶۵۲
حق بدید و حق بگفت و حق شنید
۶۵۳
چون برفت از صورت حسّی برون
۶۵۴
خود یکی دید او برون را با درون
۶۵۵
جمله حق شد جمله حق گشت آن زمان
۶۵۶
این نه راه صورتست اندر بیان
۶۵۷
مرتضی را گفته بد او را ز خویش
۶۵۸
تا بداند او از آن کل راز خویش
۶۵۹
مرتضی دانسته بد اسرار او
۶۶۰
مرتضی دانسته بد گفتار او
۶۶۱
مرتضی او را بجان دلدار شد
۶۶۲
لحمک لحمی از آن در کار شد
۶۶۳
مصطفی و مرتضی هردو یکیست
۶۶۴
من ندانم تا کرا اینجا شکیست
۶۶۵
مرتضی اسرار احمد کل بیافت
۶۶۶
گرچه در آخر از انسان ذل بیافت
۶۶۷
مرتضی با او و او با مرتضی
۶۶۸
یک نفس از هم نگشتندی جدا
۶۶۹
مرتضی اورا بجان تصدیق کرد
۶۷۰
جان خود در ورطه تحقیق کرد
۶۷۱
مرتضی اسرار احمد در نهان
۶۷۲
گفت با چاه آن حقیقت در نهان
۶۷۳
مرتضی بیشک خدا را یافته
۶۷۴
نه چو مادر شوق دنیا تافته
۶۷۵
مرتضی اسرار سبحانی شده
۶۷۶
آنگهی انوار ربّانی شده
۶۷۷
گفت لو کشف الغطا او از یقین
۶۷۸
مرتضی بود اندرین ره راه بین
۶۷۹
مرتضی هر مشکلی را حل بکرد
۶۸۰
مرتضی از بهر حق گردش نبرد
۶۸۱
او همه شرح ره تحقیق کرد
۶۸۲
تا جهانی در جهان توفیق کرد
۶۸۳
گرنه او بودی نبودی نور حق
۶۸۴
گرنه او بودی که بردی این سبق
۶۸۵
گرنه او بودی نبودی مهر و ماه
۶۸۶
راه و شروع مصطفی پشت و پناه
۶۸۷
گر نه او بودی مصاف و جنگ را
۶۸۸
بهر غیرت را و نام وننگ را
۶۸۹
گر نه او بودی سخاوت را نشان
۶۹۰
کی بدی در روی عالم مهرشان
۶۹۱
گرنه او بودی به بخشش بحر جود
۶۹۲
خود نبودی بخششی اندر وجود
۶۹۳
بخشش و گفتار حیدر راست شد
۶۹۴
تا همه روی زمین ز وراست شد
۶۹۵
چون محمد رفت از این جای خراب
۶۹۶
دید حیدر یک شبی او را بخواب
۶۹۷
پیش او رفتی و کردی دست بوس
۶۹۸
روی یک دیگر بدادندی ببوس
۶۹۹
روی یکدیگر بدیدندی بخواب
۷۰۰
خواب ایشان هست بیداری ناب
۷۰۱
خواب و بیداریشان هر دو یکیست
۷۰۲
خواب صورت بین همیشه در شکی است
۷۰۳
مصطفی گفتا علی را آن زمان
۷۰۴
ای مرا نور دل و دریای جان
۷۰۵
ای من از تو تو ز من در کل حال
۷۰۶
ای مرا کلی مراد لایزال
۷۰۷
ای مرا سر دفتر جود و کرم
۷۰۸
از تو دریای یقین بی بیش و کم
۷۰۹
ای یکی بین ازل اندرابد
۷۱۰
مثل تو هرگز نباشد تا ابد
۷۱۱
چشم دوران همچو ما دیگر ندید
۷۱۲
آنچه ما دیدیم از دریای دید
۷۱۳
راز حق من دیده وتو دیدهٔباز
۷۱۴
آنچه من دیدم تو کلی دیده باز
۷۱۵
هرچه ما دیدیم کس آن را ندید
۷۱۶
آنچه ما دیدیم از دریای دید
۷۱۷
آنچه ما دیدیم از دریای کل
۷۱۸
بس کسان آوردهاند از عین ذل
۷۱۹
این از آنسان راه هر دو دیدهایم
۷۲۰
نه ز گفت دیگران بشنیدهایم
۷۲۱
یا علی درنه قدم در معنیت
۷۲۲
بگذر از صورت نگر در معنیت
۷۲۳
یا علی یاری کن و بشتاب زود
۷۲۴
تادگر با هم رسیم از بود بود
۷۲۵
جمله‌ایاران ما را کن خبر
۷۲۶
تا بیابند این معانی سر بسر
۷۲۷
دید راه کل تو با ایشان بگو
۷۲۸
چارهٔ درد دل ایشان بجوی
۷۲۹
با ابوبکر و عمر آن راز کن
۷۳۰
دیدهٔ ایشان بکلی باز کن
۷۳۱
تا ز صورت سوی معنی دل نهند
۷۳۲
آنگهی از بند صورت وارهند
۷۳۳
هست این ره پر ز درد و پر ز رنج
۷۳۴
رنج بگذاری در آیی سوی گنج
۷۳۵
این جهان را ترک گیری درخوری
۷۳۶
تا برون آئی ز نیکی و بدی
۷۳۷
تا یکی گردیم جمله سر بسر
۷۳۸
آنگهی نبود میان نقش بشر
۷۳۹
تا یکی گردیم و گردید آشنا
۷۴۰
وارهید از این بلا و این عنا
۷۴۱
هست دنیامر شما را کرده بند
۷۴۲
بند بردارید از خود بند بند
۷۴۳
چند مانید اندرین صورت اسیر
۷۴۴
چند باشید اندرین حبس و زحیر
۷۴۵
چند در صورت شوید از هر صفت
۷۴۶
معرفت آنجاست آنجا معرفت
۷۴۷
معرفت را زین جهان حاصل کنید
۷۴۸
خویشتن در آن جهان واصل کنید
۷۴۹
آن جهان جاودانست از یقین
۷۵۰
جمله زین راهید هریک راه بین
۷۵۱
صورت خود در میان آرید کل
۷۵۲
وارهید و بگذرید از عین ذل
۷۵۳
این جهان را کل فرا خواهید دهید
۷۵۴
منت حق در میان جان نهید
۷۵۵
سوی ما آئید و با ما بنگرید
۷۵۶
زود از این منزل بکلی بگذرید
۷۵۷
این جهان را ترک گیرید یک سره
۷۵۸
پس برون آئید از آن سوی دره
۷۵۹
تا درین صورت نه بینی روی جان
۷۶۰
بر کنارید از صفای صوفیان
۷۶۱
روز دیگر حیدر کرّار باز
۷۶۲
گفت با یاران خود آن جمله راز
۷۶۳
گفت بوبکر نقی با من بگوی
۷۶۴
چارهٔ درد مرا تو باز جوی
۷۶۵
مصطفی بد کلی از حق راز دار
۷۶۶
این سخن بشنو تو با من رازدار
۷۶۷
هر چه از حق آمدی در سوی وی
۷۶۸
فاش کردی در میان گفت وی
۷۶۹
هر چه آن از حق یقین آمد بگفت
۷۷۰
در معنی جملگی یکسر بسفت
۷۷۱
رهبر او بودست ما را در جهان
۷۷۲
او نهاده سر کلی در میان
۷۷۳
او سراسر گفت هرچه راز بود
۷۷۴
جمله یاران را تمامت وانمود
۷۷۵
چون محمد رفت از صورت برون
۷۷۶
جان ما افتاد در دریای خون
۷۷۷
تو گرفتی عزلت از ما جملگی
۷۷۸
ما فرو مردیم اینجا جملگی
۷۷۹
گفت بوبکر نقی با مرتضی
۷۸۰
کای محمد را تو یاری با وفا
۷۸۱
ای محمد را تو یار جان شده
۷۸۲
بر تو از سیدرهی با جان شده
۷۸۳
رازدار مصطفی هر جایگاه
۷۸۴
بودهٔ پیوسته تو نزدیک شاه
۷۸۵
تو ز راز او بگیتی راز دان
۷۸۶
راز او اکنون تو مارا بازدان
۷۸۷
چون ندانستی تو کی داند کسی
۷۸۸
رنج باید برد بی درمان بسی
۷۸۹
چون نمیدانم چه گویم مرترا
۷۹۰
تا یکی گردد ترا رای دوتا
۷۹۱
روز و شب هم صحبت او بودهای
۷۹۲
روز و شب در صحبتش آسودهای
۷۹۳
مصطفی بد حق و حق بد مصطفی
۷۹۴
زان مصفا بود گشته با صفا
۷۹۵
ذات او با حق یکی بد در صفت
۷۹۶
پربد از ادراک و علم و معرفت
۷۹۷
ذات او حق بود اندر هر صفات
۷۹۸
صورتش اندر صفت گشته بذات
۷۹۹
صورت و معنی او یک بود یک
۸۰۰
او خدابود و خدا بی هیچ شک
۸۰۱
گفت درخواب این سخن با من براز
۸۰۲
من بخواهم گفت این اسرار باز
۸۰۳
گر بدانی پیش کس هرگز مگو
۸۰۴
تا نباشد در میانه گفت و گو
۸۰۵
چون بدانی هیچ نادانی مکن
۸۰۶
تا توانی هرچه بتوانی مکن
۸۰۷
راز پیغمبر توراز دوست دان
۸۰۸
مغز دیگرهاست باقی پوست دان
۸۰۹
گر تو این اسرار داری در نهان
۸۱۰
روی بنماید حقیقت جاودان
۸۱۱
گر تو این اسرار داری راهبر
۸۱۲
بعد از آن در قرب جانت راه بر
۸۱۳
همچو نابینای مادرزاد را
۸۱۴
کو شود روشن بامر پادشاه
۸۱۵
چشم بردارد دگر بینا شود
۸۱۶
بار دیگر راز را گویا شود
۸۱۷
تا نگردد چشم دل بینای راه
۸۱۸
کی توانی کرد در رویش نگاه
۸۱۹
چون بدانی راز تو جانان شوی
۸۲۰
آنگه این دانی که کلی جان شوی
۸۲۱
راز حق هرگز نداند این سخن
۸۲۲
جز کسی کو یافت این سرّ کهن
۸۲۳
سر حق هم حق بداند در جهان
۸۲۴
سر حق حق بین نداند در عیان
۸۲۵
تانگردی تو ز صورت بی نشان
۸۲۶
کی توانی کرد این ره با بیان
۸۲۷
راز را دریاب آنگه باز شو
۸۲۸
از مقام زاغ تو شهباز شو
۸۲۹
راز را دریاب آنگه باز بین
۸۳۰
آنچه گم کردی هم اکنون باز بین
۸۳۱
راز حق دریاب و سر از من متاب
۸۳۲
راز حق، بیخویشتن از من بیاب
۸۳۳
راز خودآنجا تمامت باز جوی
۸۳۴
آنچه دریابی بخود آن بازگوی
۸۳۵
تا ترا آئینه آید در نظر
۸۳۶
آنگهی سیبی نهی در رهگذر
۸۳۷
سیب در آئینهها پیدا شود
۸۳۸
همچو جان و جسم ودل یکتا شود
۸۳۹
چون در این و آن شود پیدا هم اوست
۸۴۰
هر دو یک سیب است بی شک مغز و پوست
۸۴۱
آینه با سیب یک بینی همه
۸۴۲
نیست جز دیدار یک بینی همه
۸۴۳
این جهان و آن جهان دو آینه است
۸۴۴
لیک یک بین داند آن دو آینه است
۸۴۵
چون تو آئینه یقین بشناختی
۸۴۶
خویشتن را سوی حق انداختی
۸۴۷
گرنه ائینه ترا حاصل شود
۸۴۸
کی دل تو اندر آن واصل شود
۸۴۹
هست این آئینه دایم حق نما
۸۵۰
بلکه آن آئینه حق شد رهنما
۸۵۱
چون تو عکس آئینه بینی همه
۸۵۲
کی ترا پیدا شود این زمزمه
۸۵۳
چون تو در آئینه هرگز ننگری
۸۵۴
از همه کون و مکانی برتری
۸۵۵
چون همه آئینه هستی در میان
۸۵۶
جان تو گردد بکلی جان جان
۸۵۷
چون تو آئینه بکلی بشکنی
۸۵۸
پنج وسواس طبیعت بر کنی
۸۵۹
خانه را خالی کنی از مکر دیو
۸۶۰
محو گردانی همه بی مکر و ریو
۸۶۱
پس جهان جاودان بنمایدت
۸۶۲
آنگهی در هیچ جا نگذاردت
۸۶۳
کل یکی بینی تو محو اندر احد
۸۶۴
اندر آنجانیست اعداد عدد
۸۶۵
آنگهی روی معانی کل شود
۸۶۶
هرچه بودت باصفای دل شود
۸۶۷
چون یکی اندر یکی مقصود ماست
۸۶۸
هم یکی اندر یکی معبود ماست
۸۶۹
این یکی اندر یکی یکی بود
۸۷۰
این سخن جز مرد معنی نشنود
۸۷۱
جمله را یک دید و از یک بازگفت
۸۷۲
گوهر اسرار معنی باز سفت
۸۷۳
جمله ذرّات از خود یکرهست
۸۷۴
هر کسی بر وصف خود زان آگه است
۸۷۵
آنچه میباید نمیداند کسی
۸۷۶
این سخن را چون بداند هر کسی
۸۷۷
ای ترا نادیده دیده همچو تو
۸۷۸
نی دگر هرگز شنیده همچو تو
۸۷۹
ای چو دیده تو ترا دیده ندید
۸۸۰
از تو پیدا گشته کلی دید دید
۸۸۱
هر که درتو کم شود او گم شود
۸۸۲
همچو یک قطره که در قلزم شود
۸۸۳
قطره را پیوسته استسقا بود
۸۸۴
در درون قطره صد دریا بود
۸۸۵
قطرهٔ باران اگرچه پر بود
۸۸۶
بحر را در عمرها یک در بود
۸۸۷
در شود آنگاه در توی صدف
۸۸۸
تا زند تیر مرادی بر هدف
۸۸۹
در چو قطره بود آنگه گشت در
۸۹۰
بشنو این گفتار را مانند در
۸۹۱
زیر هر حرفی ازین درّ نفیس
۸۹۲
کی بداند این سخن مرد خسیس
۸۹۳
درّ دریای حقیقی یک بود
۸۹۴
در بحار عشق راه اندک بود
۸۹۵
درهایی کز کمال جسم و جان
۸۹۶
هرزمانی میشود دل بی نشان
۸۹۷
این ز اسرارست رمزی پر عجب
۸۹۸
ره تواند برد مرد ره طلب
۸۹۹
با ادب گر سوی این دریا شوی
۹۰۰
هست آوازی همی چون بشنوی
۹۰۱
هست ملّاحان درآنجا بی شمار
۹۰۲
در همی جویند ایشان در کنار
۹۰۳
هر که سوی بحر اوشد در بیافت
۹۰۴
بر کنار بحر هرگز درنیافت
۹۰۵
سالها باید که تا یک قطره آب
۹۰۶
در بن دریا شود در خوشاب
۹۰۷
گر همه درّی بدی درّ یتیم
۹۰۸
هر یتیمی مصطفی بودی مقیم
۹۰۹
بر کنار بحر این دربود و بس
۹۱۰
همچو او درّی نه بیند هیچکس

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.