عطار · اشترنامه

حكایت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دید مردی را یکی در چشمهٔ
۲
در بر چشمه بکرده رخنهٔ
۳
اندران رخنه نشسته بود او
۴
در ز مردم بررخ خود بسته او
۵
هر زمان در سوی چشمه تاختی
۶
خویشتن در چشمه میانداختی
۷
در میان چشمه خوردی غوطهٔ
۸
بسته بد اندرمیانش فوطهٔ
۹
چون بکردی او شنا از پیش و پس
۱۰
بازگردیدی از آن ره در نفس
۱۱
اندران چشمه عجب نگریستی
۱۲
دمبدم از خود بخود بگریستی
۱۳
دست را بر سر زدی از درد و خشم
۱۴
خون بباریدی در آن چشمه و چشم
۱۵
آن عزیز از وی بپرسیدی براز
۱۶
کز برای چیست این سختی و آز
۱۷
خود چه بودست از برای چیست این
۱۸
گریهات را از برای کیست این
۱۹
گفت سی سالست تا من اندرین
۲۰
چشمهام بنشسته دل زار و حزین
۲۱
هست درّی اندرین چشمه عجب
۲۲
از برای این برم اینجا تعب
۲۳
از برای دُر درین زاری منم
۲۴
اندرین جا بر چنین خواری منم
۲۵
در همی جویم من اندر چشمه باز
۲۶
بو که اندر آورم در چنگ باز
۲۷
هردم اندروی شنائی میبرم
۲۸
وز لب این چشمه آبی میخورم
۲۹
تا مگر آن در شود روزی مرا
۳۰
باز آید بخت و پیروزی مرا
۳۱
حال من اینست که گفتم اندکی
۳۲
گر نمیدانی بگفتم بیشکی
۳۳
این سخن بر راستی بشنفتهٔ
۳۴
یا چو من تو نیز بس آشفتهٔ
۳۵
گفت او را کای عزیز کامکار
۳۶
کی شود در چشمهٔ در آشکار
۳۷
در ز بحر آرند و در کانها برند
۳۸
بلکه پیش زینت جانها برند
۳۹
گر تواندر چشمه درجوئی همی
۴۰
رنج باید برد از بیش و کمی
۴۱
گر ترا از چشمه در حاصل شود
۴۲
رنج برد تو عجب باطل شود
۴۳
کس نشان در درین چشمه نداد
۴۴
خود کسی که در درین چشمه نهاد
۴۵
تا کسی ننمایدت در نفیس
۴۶
ورنه این کار تو میبینم خسیس
۴۷
ازکسی دیگر بیابی ناگهان
۴۸
تو نظر کن اندر آن در یک زمان
۴۹
تادل تو برقرار آید مقیم
۵۰
وارهی زین رنج و زین درد الیم
۵۱
تا چو دریابی زمانی بنگری
۵۲
بعد از این بر راه خود خوش بگذری
۵۳
تا چو در بینی و سودا کم شود
۵۴
این همه زحمت در آنجا کم شود
۵۵
ورنه اندر چشمه هرگز دربود؟
۵۶
یا کسی این راز هرگز بشنود؟
۵۷
خیز و اندر بحر شو این دربیاب
۵۸
خیز این بشنو ز من زین سر متاب
۵۹
گر بسی اینجا بیابی در کنون
۶۰
عاقبت آید بتو صرع و جنون
۶۱
این زمان در اولین پایهٔ
۶۲
یا جنون را تو کنون همسایهٔ
۶۳
این زمان درکار رنجی میبری
۶۴
غم بسی در پرده دل میخوری
۶۵
تا مگر بوئی بیابی از یقین
۶۶
لیک هستی این زمان اندر پسین
۶۷
آنکه او در برد او غوّاص بود
۶۸
در میان خاص و عام او خاص بود
۶۹
آنکه او دریافت جانش زنده شد
۷۰
در میان خلق اوداننده شد
۷۱
سالها باید درون آب را
۷۲
قطرهٔ باید که آرد تاب را
۷۳
سالها باید که دری شب چراغ
۷۴
در صدف پیدا شود گردد چراغ
۷۵
سالها باید که تادرّی چنین
۷۶
آورد بیرون و گردد مرسلین
۷۷
در بحر کایناتست مصطفی
۷۸
بر همه خلق جهان او پیشوا
۷۹
او که خود دریست از دریای جود
۸۰
همچو او دری نیاید در وجود
۸۱
چون تمامت جزو و کل دریافت او
۸۲
بر کنار بحر این دریافت او
۸۳
در درون بحر در حاصل کند
۸۴
یا مگر از جان مراد دل کند
۸۵
دُرّ او اندر کنار بحر بود
۸۶
همچو درّ او دگر دری نبود
۸۷
هم نباشد همچو او درّی نفیس
۸۸
قیمت او کی کند مرد خسیس
۸۹
قیمت او جان جانان کرده است
۹۰
بر لعمرک او قسمها خورده است
۹۱
ای در دریای وحدت آمده
۹۲
کام خود از در معنی بستده
۹۳
ای تمامت غرقهٔ دریای تو
۹۴
در همی جویند از سودای تو
۹۵
جوهری بهتر ز دری لاجرم
۹۶
میخورد بر جوهر پاکت قسم
۹۷
جوهر بحر نبوّت آمدی
۹۸
خلق عالم را تو رحمت آمدی
۹۹
جوهری همچون تو کی بیند جهان
۱۰۰
جوهر پیدا و ازدیده نهان
۱۰۱
جوهری و جوهری در کان دل
۱۰۲
بلکه هستی جوهر هر جان و دل
۱۰۳
ای ترا بحر عنایت در وجود
۱۰۴
آفرینش پیش تو کرده سجود
۱۰۵
لاجرم در سر رغبت یافتی
۱۰۶
در دریای حقیقت یافتی
۱۰۷
در دریای صور کم قیمت است
۱۰۸
آن زهر کس میتوان آورد دست
۱۰۹
در دریای تو هرگز کس نیافت
۱۱۰
دیدن جان تو هرگز کس نیافت
۱۱۱
هم توئی روشن شده بحر یقین
۱۱۲
دُر تمکین رحمة للعالمین
۱۱۳
ای تو در دریای عز غرقه شده
۱۱۴
گرچه مذهب گونه گون فرقه شده
۱۱۵
تو درین ره در مکنون آمدی
۱۱۶
خرقه پوش هفت گردون آمدی
۱۱۷
ای دل ازدرد وصالش شوق بین
۱۱۸
هر زمانی صد هزاران ذوق بین
۱۱۹
در درون بحراو درها بسی است
۱۲۰
لیک آن درها نه لایق هر کسی است
۱۲۱
گر شوی یاران او را دوستدار
۱۲۲
در کفت آرند دُرّ شاهوار
۱۲۳
گر کنی این دُر او در گوش تو
۱۲۴
دایما باشی ز کل بیهوش تو
۱۲۵
گرچه او درهاست بیرون از شمار
۱۲۶
گرچه او دریست از حق پایدار
۱۲۷
هرکه در دریای او آید بحق
۱۲۸
در بیابد از وصالش در سبق
۱۲۹
چون درین دریا شوی بی خویشتن
۱۳۰
کم شود آنجا ترا این ما و من
۱۳۱
بر کنار بحر بسیارند خلق
۱۳۲
هر کسی در غوص رفته تا بحلق
۱۳۳
در او جویند تا آگه شوند
۱۳۴
از یقین در او آگه شوند
۱۳۵
گر ترا شه در دهد زین بحر راز
۱۳۶
وارهی یکسر ز زهر و قهر باز
۱۳۷
گر ز شاه آمد ترا دری بدست
۱۳۸
جهد کن تا ندهیش آسان ز دست
۱۳۹
چون شود گم آنگهی از دست تو
۱۴۰
غم بود پیوسته هم پیوست تو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.