حكایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
رفت پیش شاه محمود از یقین
۲
ناگهی از عشق آن دریای دین
۳
معرفت با شاه بحر و بر بگفت
۴
هرچه بود ازوی به پیدا ونهفست
۵
شاه دادش آنگهی درّی نفیس
۶
برگرفت ورفت آن شیخ خسیس
۷
خویشتن را در بر مردم فکند
۸
در میان راه آن در هم فکند
۹
درز دست او برفت و شد فنا
۱۰
آنگهی درویش مسکین از قضا
۱۱
ایستاد اندر میان راه او
۱۲
خلق را زان کار کرد آگاه او
۱۳
گفت ای خلقان مرا دری نفیس
۱۴
اندرینجا گشت گم ماندم خسیس
۱۵
اندرینجا در شه گم شد زمن
۱۶
گم شد از من جان و عمر و دل ز تن
۱۷
هر دو چشمم گشت تاریک اندرو
۱۸
با که گویم این زمان من گفتگو
۱۹
شه مرا در داد از من فوت شد
۲۰
جان من زین درد اندر موت شد
۲۱
هر که آن دُر باز یابد مرو را
۲۲
بدهمش گنجی در آنجا بی بها
۲۳
عاقلی گفتش که تو شوریدهٔ
۲۴
تو مگر در خواب گنجی دیدهٔ
۲۵
گنج حق تو از کجا آوردهٔ
۲۶
در مجو اکنون چو در گم کردهٔ
۲۷
نام گنج از خویشتن دیگر مجوی
۲۸
چون نکونیست این سخن دیگر مگوی
۲۹
گر کسی این سر ز گفتن بشنود
۳۰
اندرین آنگه ترا تا و آن بود
۳۱
گوید این گنج از کجا آورده است
۳۲
یا مگر این گنج از شه برده است
۳۳
مر ترا از کار رنج آید پدید
۳۴
از کجا آنگاه گنج آید پدید
۳۵
گفت ای عاقل مرا زین رمز خود
۳۶
هست اسرار نهان دور از خرد
۳۷
تو ندانی این سخن اسرار ماست
۳۸
از کجا آیدترا در دیده راست
۳۹
مرمرا صد گنج دیگر هست بیش
۴۰
بامنست آن گنج لیکن هست پیش
۴۱
مرمرا صد گنج زر حاصل شدست
۴۲
جان من زین گفت و گو واصل شدست
۴۳
که من آن در را ربایم گنج چیست
۴۴
اندر آنجا گنج و زر از بهر کیست
۴۵
چون مرا زر باشدم گنجی بگیر
۴۶
اندرین سودا مرا رنجی مگیر
۴۷
چون مرا در گشت پیدا آن زمان
۴۸
گنج گوهر چه و گنج آسمان
۴۹
گنج معنی بی شمارست از عدد
۵۰
لیک کمتر باشدم دراز عدد
۵۱
در بعمری آید از بحر برون
۵۲
لیک گنجم هست بسیاری برون
۵۳
مرد از گفتار او خیره بماند
۵۴
چشم او از این سخن تیره بماند
۵۵
عاقلان در سوی کل حیران شدند
۵۶
بر مثال ذرّه سرگردان شدند
۵۷
راه عشق آمد جنونی بی فنون
۵۸
تو ندانی این سخن ای ذوفنون
۵۹
زانکه این رمز از مکانی دیگرست
۶۰
گفت ما از ترجمانی دیگرست
۶۱
ای ز تو گمگشته درّی بی بها
۶۲
تو ندانستی و کردی آن فنا
۶۳
شه ترا گنجی بداد از گنج خویش
۶۴
گم بکردی گرچه بردی رنج خویش
۶۵
در شه در راه تو گم کردهٔ
۶۶
در میان صد هزاران پردهٔ
۶۷
گنج معنی میدهی بر باد تو
۶۸
میپزی سودای همچون باد تو
۶۹
ای دریغا درّ حق درباختی
۷۰
در معنی را دمی نشناختی
۷۱
ای دریغا رنج برد وسعیها
۷۲
در زمانی گشت منثور و هبا
۷۳
ای دریغا رنج برد تو غمست
۷۴
اندرین خانه گرفته ماتمست
۷۵
کس ندید آن در تو از خود بازیاب
۷۶
بار دیگر اندر این ره بازیاب
۷۷
هم امیدی دار بر امید حق
۷۸
تا مگر آید ترا در ره سبق
۷۹
در او چون باز دیدی دار گوش
۸۰
بعد از آن آن در شود حلقه بگوش
۸۱
حلقهٔ آن در تو در گوشت مکن
۸۲
هر دو عالم را فراموشت مکن
۸۳
شاه چون دری ترا بخشیده بود
۸۴
بر امیدی بی بها بخشیده بود
۸۵
قیمت درّش عیان نشناختی
۸۶
عاقبت از دست خود انداختی
۸۷
هم بخواهی در راه در بحر او
۸۸
در میان راه آن دریا مجو
۸۹
آن در از آنجا که آمد باز رفت
۹۰
همچنان در رتبت و اعزاز رفت
۹۱
رو بر شاه و دگر دربازیاب
۹۲
دیدن او را دگر اعزاز یاب
۹۳
چون ترا باری دگر بخشد همان
۹۴
میشود آن در درجانت نهان
۹۵
در جان چون گم شود در راه او
۹۶
بعد از آن گردد بجان آگاه او
۹۷
هم از آن دریا که آمد پیش تو
۹۸
هم به آن دریا شود خود پیش تو
۹۹
هم از آن دریا بیابی باز دُر
۱۰۰
بیش ازین آخر مگو بسیار پر
۱۰۱
ای چو تو دری دگر در نامدست
۱۰۲
از چه این گفتار تو برآمدست
۱۰۳
هست این گفتار تو بهتر ز دُر
۱۰۴
زانکه بحر و بر پرست از سلک در
۱۰۵
این چه درهایست مکنون آمده
۱۰۶
از بُن در مایه بیرون آمده
۱۰۷
این چنین درها که هست در قعر جان
۱۰۸
حاصل آن گشت این کون و مکان
۱۰۹
این چنین درها که به از جوهرست
۱۱۰
از معانی آن همه پر زیورست
۱۱۱
ای خزینه پر ز درها کردهٔ
۱۱۲
آنگهی تو قصد اعلا کردهٔ
۱۱۳
در های تو همه پر گوهرست
۱۱۴
از برای تو همه پر زیورست
۱۱۵
درهای توعجب پرجوهرست
۱۱۶
مر ترا در بحر دل در دفترست
۱۱۷
در چکاند لفظ گوهر بار تو
۱۱۸
این در اکنون هست اندر بار تو
۱۱۹
قیمت این در نداند هیچکس
۱۲۰
جز نفخت فیه من روحی و بس
۱۲۱
قیمت در تو هر دوعالم است
۱۲۲
جوهر مثل تو در عالم کمست
۱۲۳
جوهری بس بی نهایت آمدست
۱۲۴
تا ابد بی حد و غایت آمدست
۱۲۵
تو ز دست خویش آسان دادهٔ
۱۲۶
در طلب بسیار تو جان دادهٔ
۱۲۷
شاه دری مر ترا داد از کرم
۱۲۸
گم بکردی باز دیدی لاجرم
۱۲۹
شاه اندر عاقبت بارت دهد
۱۳۰
منت آن نیز هم خودبر نهد
۱۳۱
ای بداده جوهر در رایگان
۱۳۲
جوهر تو بی نشان و با نشان
۱۳۳
هست جویای تو بسیاری درین
۱۳۴
تا ورا بدهی تو این در ثمین
۱۳۵
هر کرا خواهی دهی در اصل کار
۱۳۶
آنگهی گوئی تو این در گوش دار
۱۳۷
چونکه بستاند دراز تو گم شود
۱۳۸
همچو یک قطره که با قلزم شود
۱۳۹
بعداز آن در راه تو گم میشود
۱۴۰
با وجود جسم هم گم میشود
۱۴۱
دُر کند گم باز یابد پیش تو
۱۴۲
گرچه بسیاری بود هم پیش تو
۱۴۳
رنج باید برد تا گنج آیدت
۱۴۴
گنج در دست تو بی رنج آیدت
۱۴۵
رنج باید برد تا درمان بود
۱۴۶
جان دهی امید هم جانان بود
۱۴۷
رنج بی حد میبرم در هر نفس
۱۴۸
یک زمان زین رنج فریادم برس
۱۴۹
رنج برد کوی تو رنجی خوشست
۱۵۰
درد تو در کنج جان گنجی خوشست
۱۵۱
دادیم دری و آن گم کردهام
۱۵۲
خون دل اندر طلب پرخوردهام
۱۵۳
گرمرا بار دگر آید بدست
۱۵۴
جان دهم از شوق و گردم مست مست
۱۵۵
آن نشان هم پیش ذاتت میدهند
۱۵۶
صورت و معنی حیاتت میدهند
۱۵۷
بازده از روی بخشش در من
۱۵۸
ای تو نور چشم و روح و جان تن
۱۵۹
بازده آن در که بخشیدی نخست
۱۶۰
تا شوم بار دگر من تندرست
۱۶۱
اندرین ره زار و حیران ماندهام
۱۶۲
روز و شب از عشق گریان ماندهام
۱۶۳
در تو میجویم دُر از دریای تو
۱۶۴
اوفتاده اندرین سودای تو
۱۶۵
هم درین بازار خواهم گشت من
۱۶۶
تا مگر در باز یابم پر ثمن
۱۶۷
هم نشان در مرا دیگر دهی
۱۶۸
تا شود پیدا مرا از وی بهی
۱۶۹
درّ تو هر گه که باشد پیش من
۱۷۰
مرهمی یابد دگر این ریش من
۱۷۱
دُر خود را باز جو ای دل شده
۱۷۲
پای کرده هر زمان در گل شده
۱۷۳
بس که خود را چون چراغی سوختم
۱۷۴
اندرین سودا دلم افروختم
۱۷۵
خواهم آمد سوی بازار تو من
۱۷۶
تا مگر پیدا شود در بی سخن
۱۷۷
سرسوی بازار تو خواهم نهاد
۱۷۸
گریه و فریاد درخواهم نهاد
۱۷۹
هم نظر افکن مرا بر جان و دل
۱۸۰
پای این بیچاره بیرون کن ز گل
۱۸۱
در تو من بازجویم در تو
۱۸۲
من طلب کارم بجویم در تو
۱۸۳
در تو در قعردارندش نشان
۱۸۴
میروم اندر طلب من هر زمان
۱۸۵
زینت در آن کسی داند که او
۱۸۶
در معانی آورد این گفت و گو
۱۸۷
مشتری چون دید او را پیش در
۱۸۸
پس بهای در شود ز آن بیشتر
۱۸۹
چون طلب کار درآید مشتری
۱۹۰
در بهای او نهد سر بر سری
۱۹۱
هرکه آن درخواست جان دادش بها
۱۹۲
بعد از آن سر بر سران دادش بها