عطار · اشترنامه

حكایت استاد نقاش

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بود استادی عجایب ماه وسال
۲
هردم ازنوعی ببازیدی خیال
۳
پردیی در پیش رویش بسته بود
۴
در پس آن پرده او بنشسته بود
۵
از صورها مختلف او بی شمار
۶
کرده اندر هر خیالی او نگار
۷
ریسمانی بسته بد بر روی نطع
۸
از صورها جمع کردی پیش نطع
۹
جمله اندر ریسمان دانی فنون
۱۰
بود نقّاشی عجایب ذوفنون
۱۱
هرچه در عالم بدی از خیر و شر
۱۲
جملگی کردند آنجا سر بسر
۱۳
نقش انسانات هم بر کرده بود
۱۴
نقش حیوانات بی مرکرده بود
۱۵
از وحوش و از طیور و هرچه هست
۱۶
کرده بود از نیست آنجا گاه هست
۱۷
از برون پرده آن میباختی
۱۸
در درون آن کار را میساختی
۱۹
بر سر آن نطع چابک دست بود
۲۰
هرچه بود او را همه در دست بود
۲۱
هرچه در فهم آید و عقل و خیال
۲۲
کرده بود از نقشها خود بی محال
۲۳
جمله از یک رنگ امّا مختلف
۲۴
در عبارت گشته کلی متّصف
۲۵
جمله یکسان بود اما اوستاد
۲۶
هریکی بر گونهٔ دیگر نهاد
۲۷
داشت صندوقی درون پرده او
۲۸
جملگی پردخته آنجا کرده او
۲۹
چون برون کردی صورها را از آن
۳۰
اوفکندی اندران بند روان
۳۱
هر یک از شکلی مر آنرا جملهٔ
۳۲
شاد کردی بی محابا جلوهٔ
۳۳
هر یک از نوعی دگر میباختی
۳۴
هر صور از گونهٔ میساختی
۳۵
گاه صورت گاه حیوان گاه خود
۳۶
ساختی او صورتی از نیک و بد
۳۷
نقش رنگارنگ او بر لون لون
۳۸
آوریدی او برون بی عون عون
۳۹
چون ببازیدی بهر کسوت بران
۴۰
درکشیدی بند آن در خود روان
۴۱
بگسلانیدی صورها اوستاد
۴۲
پس بدادی هم در آن ساعت بباد
۴۳
پس نهادی آن بصندوق اندرون
۴۴
او فکندی آن بزرگ رهنمون
۴۵
اندران صندوق افکندی ورا
۴۶
کس نمیپرسید ازو این ماجرا
۴۷
هرکه کردی این سئوال از اوستاد
۴۸
کز برای چه چنین دادی بباد
۴۹
از برای چه تو این ها ساختی
۵۰
خرد کردی عاقبت در باختی
۵۱
از برای چه تو بر بستی ورا
۵۲
وز برای چه تو بشکستی ورا
۵۳
از برای چیست این با ما بگوی
۵۴
تا چرا کردی و افکندی بگوی
۵۵
هیچکس او سعی خود باطل کند؟
۵۶
هیچکس او رنج خود عاطل کند؟
۵۷
هیچکس هرگز کند انصاف ده
۵۸
راست برگو آنگهی بنیاد نه
۵۹
هرکه میکردی سؤال از اوستاد
۶۰
او جواب هیچکس را مینداد
۶۱
چون جواب کس ندادی اندر آن
۶۲
آن همه راز نهانی بد عیان
۶۳
خلق را از روی دل دیوانه گشت
۶۴
آشنا بودند اگر بیگانه گشت
۶۵
زان صورها لون لون بی عدد
۶۶
او برون کردی عجایب بی مدد
۶۷
دیگران مردم شدندی پیش او
۶۸
گرچه دل خونی بدی از نیش او
۶۹
آن همه نقش عجایب در بساط
۷۰
اوفکندی اندران عین نشاط
۷۱
دیگران یکسر همه کردی تباه
۷۲
صورت و صندوق میکردی نگاه
۷۳
هم تباهی آوریده اندرو
۷۴
دیگر آن قوم آمده در گفت و گو
۷۵
هیچکس را مر جواب اونبود
۷۶
هرچه گفتندی صواب او نبود
۷۷
عاقبت چون کس نیامد مرد او
۷۸
جمله میبودند دل پر درد او
۷۹
اندران مردم همه میسوختند
۸۰
هر زمانی آتشی افروختند
۸۱
بود مردی کامل و بسیار دان
۸۲
در حقیقت گشته بود او راز دان
۸۳
بود مردی با کمال و فرّ و هوش
۸۴
کرده بود او از شراب شوق نوش
۸۵
صاحب اسراردانش بود او
۸۶
صاحب عقل و توانش بود او
۸۷
کار این استاد آنکس فهم داشت
۸۸
نه چو عقل دیگران او وهم داشت
۸۹
او رموز و راز اودانسته بود
۹۰
هرچه بد اسرار اودانسته بود
۹۱
یک شبی رفت او بنزد اوستاد
۹۲
کرد اکرامی و پیشش ایستاد
۹۳
تاکمال خویشتن حاصل کند
۹۴
خویش را در نزد او واصل کند
۹۵
نزد آن صاحب رموز راز شد
۹۶
یک دمی با او بخلوت ساز شد
۹۷
از طریق عزّت او کردش سلام
۹۸
تا بماند دولت کل احترام
۹۹
پیش استاد جهان او راز گفت
۱۰۰
هرچه یکسر بود یکره باز گفت
۱۰۱
این سؤال از اوستاد آنگاه کرد
۱۰۲
تادل خود او از آن آگاه کرد
۱۰۳
گفت ای استاد راز کاردان
۱۰۴
از حقیقت جمله تو بسیار دان
۱۰۵
این رموز تو کسی نایافته
۱۰۶
هریک از نوعی دگر بشتافته
۱۰۷
چشم عالم همچو تو دیگر نیافت
۱۰۸
هردم از نوعی دگر گرچه شتافت
۱۰۹
راز صورت را بمعنی جان شدی
۱۱۰
با رموز کلّ خود شادان شدی
۱۱۱
خلق اندر گفت و گوی تو روند
۱۱۲
گرچه اندر جست و جوی تو روند
۱۱۳
جملگی در ماجرای خویشتن
۱۱۴
جملگی اندر بلای خویشتن
۱۱۵
جز خیال تو نمیبینند آن
۱۱۶
لیک راز تو نمیدانند آن
۱۱۷
در مقالات تو گفتار هوس
۱۱۸
میپزند و مینداند هیچکس
۱۱۹
کین چنین راز تو از یدّ تو است
۱۲۰
این همه نقش از قلم مدّ تواست
۱۲۱
می نداند هیچکس اسرار تو
۱۲۲
می نهبیند هیچکس هنجار تو
۱۲۳
می چه داند هر کسی رمز و رموز
۱۲۴
کین نه اسراریست پیدایی هنوز
۱۲۵
جمله در کار تو حیران آمدند
۱۲۶
جمله همچون چرخ سرگردان شدند
۱۲۷
واقف راز تو چون هرگز نبود
۱۲۸
زانک دانائی ترا دیده نبود
۱۲۹
این زمان بر من رموز تو ز تو
۱۳۰
گشت پیدا هر زمانی تو بتو
۱۳۱
نی من از تو باز خواهم گفت راز
۱۳۲
این حدیث از تو نخواهم گفت باز
۱۳۳
آنچه من دیدم ز تو از دید تو
۱۳۴
هم ز دید تو بگویم دید تو
۱۳۵
از تو دیدم آنچه میبایست دید
۱۳۶
از تو خواهم گفت دیدم آنچه دید
۱۳۷
این همه ازتو بکلی با تواند
۱۳۸
باتو گویااند و بی تو با تواند
۱۳۹
هم کمال تو تو دانی بی شکی
۱۴۰
هم ز تو خواهم بگفتن اندکی
۱۴۱
آنچه بینی راز تو باشد بکل
۱۴۲
پس مرا بیرون فکن زین نقش ذل
۱۴۳
من بدانستم ز بازی های تو
۱۴۴
از مقام عشق بازیهای تو
۱۴۵
هرچه کردی هم ز تو دیدم ترا
۱۴۶
نزد دید خویشتن دیدم ترا
۱۴۷
هر چه کردی آوریدی در بساط
۱۴۸
جملهٔ آن نقش کردم احتیاط
۱۴۹
احتیاط نوع نوعت کردهام
۱۵۰
همچو پرده مانده اندر پردهام
۱۵۱
جمله دیدم هرچه کردی بی خلاف
۱۵۲
من یقین دانم نباشد این گزاف
۱۵۳
جملهٔ صورت ز یکسان کردهای
۱۵۴
جمله را یک رنگ همسان کردهای
۱۵۵
جملهٔ ترکیب هر انواع را
۱۵۶
کردهای بر هر صفت اصناع را
۱۵۷
چون که تو کردی برآوردی برون
۱۵۸
از برای دید این نقش فنون
۱۵۹
بر بساط مملکت کردی روان
۱۶۰
از صفت هر جایگه آن را روان
۱۶۱
عاقبت چون از تمامت باختی
۱۶۲
از برای چه تو آن را ساختی
۱۶۳
چون کنی در عاقبت آن خرد تو
۱۶۴
از چه باشد عاقبت دست برد تو
۱۶۵
سعی چندینی تو بردی اندران
۱۶۶
از چه کردی خرد آنرادر جهان
۱۶۷
اول کردن چه بودت ساختن
۱۶۸
عاقبت هم خویش آن را باختن
۱۶۹
کردن از چه بود و بشکستن ز چه
۱۷۰
آوریدن چه و بر بستن ز چه
۱۷۱
از چه سعی خود کنی باطل چنین
۱۷۲
بازگو این راز با این راز بین
۱۷۳
تا بگویم من بدین خلق جهان
۱۷۴
وارهند از گفت و گویش این زمان
۱۷۵
عاقبت استاد از اسرار حال
۱۷۶
مر جوابی گفت از کشف سؤال
۱۷۷
گفت ای پرسندهٔ زیبا سخن
۱۷۸
کار عالم نیست پیدا سر زبن
۱۷۹
نیک کردی این سؤال لامحال
۱۸۰
من بگویم درجواب این سؤال
۱۸۱
این سؤال تو نکو کردی ز من
۱۸۲
من جواب تو بگویم بی سخن
۱۸۳
گوش هوشت باز کن سوی سؤال
۱۸۴
تا جوابت بشنوی در کل حال
۱۸۵
این سؤال از من که کردی زین همه
۱۸۶
راز من یک جزو بودی زین همه
۱۸۷
نیک فهمی داری و خوش گفت تو
۱۸۸
وین در اسرار کردی سفت تو
۱۸۹
اول اصل من ز من تو گوش کن
۱۹۰
گر توانائی ازین می نوش کن
۱۹۱
اول کار خود از من بازدان
۱۹۲
آنگهی تو از حقیقت راز دان
۱۹۳
اول از پندار عقل آیی برون
۱۹۴
تابدانی سرّ اسرارم کنون
۱۹۵
اول این اصل باید کرد حل
۱۹۶
تا نباشد کار کلی برحیل
۱۹۷
اول این ترتیب اگر حاصل کنی
۱۹۸
تا چو آنها خویشتن بیدل کنی
۱۹۹
همچو ایشان تو مشو در گفتگو
۲۰۰
لیک مر این سر شنو باجستجو
۲۰۱
این چنین اسرار مشکل حل بکن
۲۰۲
چون شکر در آب خود را حل بکن
۲۰۳
سرّ اسرارت ز من گردد یقین
۲۰۴
هم ز من بشنو ز من ای راز بین
۲۰۵
این همه نقش مخالف از صور
۲۰۶
من بکردم هر یک از لونی دیگر
۲۰۷
هر یک از لونی دگر برساختم
۲۰۸
هر یک از نقشی دگر پرداختم
۲۰۹
هریک از شانی دگر آوردهام
۲۱۰
هر یک از نوعی دگر من کردهام
۲۱۱
هر یکی برکسوتی کردم روان
۲۱۲
هر یکی بر یک صفت کردم عیان
۲۱۳
هرچه رنگ آنجا مخالف آمدست
۲۱۴
در همه جمله موالف آمدست
۲۱۵
رنگ آنجا مختلف بر مختلف
۲۱۶
صورت و معنی بیاید متّصف
۲۱۷
من همه ترکیب کردم از قیاس
۲۱۸
جمله بر ترتیب کن آن را قیاس
۲۱۹
من همه پرداختم از بهر کار
۲۲۰
تا تماشایی بود در روزگار
۲۲۱
چون تماشا بود هم آمد به علم
۲۲۲
از تماشا گشت کلی راه علم
۲۲۳
هرچه علمست آن و جهلست از یقین
۲۲۴
علم و جهل از یکدگر آمد به بین
۲۲۵
جهل و علم از یکدگر آمد پدید
۲۲۶
این بدان و آن بدین آمد پدید
۲۲۷
تا نباشد جهل علم آنگه نبود
۲۲۸
علم از جهل آمدت اندر نمود
۲۲۹
گرچه علم و جهل حاضر آمدند
۲۳۰
هر یکی در کار ناظر آمدند
۲۳۱
علم باید گرچه مرد اهل آمدست
۲۳۲
تابدانی کاخرش جهل آمدست
۲۳۳
علم صورت هیچ باشد بی خلاف
۲۳۴
علم معنی هست معنی بی گزاف
۲۳۵
علم معنی آن نگردد مختلف
۲۳۶
علم معنی میشود زین متّصف
۲۳۷
این همه صورت که من آراستم
۲۳۸
این همه از دید خود پیراستم
۲۳۹
این همه صورت که اعیان کردهام
۲۴۰
هر یکی رنگی دگرسان کردهام
۲۴۱
این همه صورت ز معنی فاش شد
۲۴۲
بود معنی نقش صورتهاش شد
۲۴۳
سالها ترتیب کردم جمله را
۲۴۴
تا بدانستم اساس جمله را
۲۴۵
سالها بنیاد اینها کردهام
۲۴۶
سعی بی حد اندرین ها بردهام
۲۴۷
چون منم نقّاش هم صورت گرم
۲۴۸
هرچه سازم آن به بینم بنگرم
۲۴۹
چون منم نقّاش از روی حساب
۲۵۰
آورم شان میبرم اندر حجاب
۲۵۱
چون منم نقّاش هم استاد هم
۲۵۲
من کنم این جمله را بنیاد هم
۲۵۳
چون همه من میکنم من باشم او
۲۵۴
این همه پیدا ز من شد گفتگو
۲۵۵
من چه غم دارم از اینهای دگر
۲۵۶
بهتر از لونی کنم لونی دگر
۲۵۷
چون منم سازندهٔ کار نخست
۲۵۸
بشکنم آنگه کنم کلی درست
۲۵۹
چون منم دانندهٔ این کار را
۲۶۰
کی بود ترسی ز هر گفتار را
۲۶۱
چون منم بر جزو و کل این صور
۲۶۲
حاضر و پیدا کننده سر بسر
۲۶۳
پرده من دارم درون پرده هم
۲۶۴
پا و سر در پردهام گم کردهام
۲۶۵
من برون آرم بهر نوعی که هست
۲۶۶
هم بیارم هم کنم آن جمله پست
۲۶۷
هم بگویم راز و هم گویم بتو
۲۶۸
سرّ خود را باز گویم هم بتو
۲۶۹
هم منم هم خود مرا معلوم گشت
۲۷۰
راز من هم مر مرا مفهوم گشت
۲۷۱
هیچکس رازم نمیداند یقین
۲۷۲
در گمان افتاده کی یابد یقین
۲۷۳
درگمان این راز هرگز پی نبرد
۲۷۴
آنکه یابد عاقبت او پی ببرد
۲۷۵
در زمان این راز گردد فاش تو
۲۷۶
آنگهی پیدا شود نقّاش تو
۲۷۷
در یقین آنگه به بینی روی وی
۲۷۸
چون بری این راز را کلی بوی
۲۷۹
راز ما را کژ مبین ره گم مکن
۲۸۰
خویشتن را در صف مردم بکن
۲۸۱
هرکه رازم یافت او دیوانه گشت
۲۸۲
از خرد یکبارگی بیگانه گشت
۲۸۳
کار من از راز من پیدا بشد
۲۸۴
این زمان جانها ازین شیدا بشد
۲۸۵
من همی دانم چه کردم چون شدم
۲۸۶
من ازین پرده همه بیرون شدم
۲۸۷
بشکنم آن را به آخر من همان
۲۸۸
بار دیگر من برون آرم از آن
۲۸۹
این نه اینست و نه آنست آن بدان
۲۹۰
رمز من کس را نباشد ترجمان
۲۹۱
رمز من اینجا ز اسرار قدم
۲۹۲
آمده تا تو بدانی زد قدم
۲۹۳
رمز من ز اسرار من گردد عیان
۲۹۴
از شکستن هم مرا آید بیان
۲۹۵
این عیان صورت تو بشکنم
۲۹۶
بردن و آوردن آن روشنم
۲۹۷
روشنم آمد نباشد روشنت
۲۹۸
تا نه پنداری بکلی جوشنت
۲۹۹
تو سفر داری کنون در گفت و گو
۳۰۰
حالیا میباش اندر جست و جو
۳۰۱
روشن آنگه میشود کو بشکند
۳۰۲
زین همه گشتن از آنجا وارهد
۳۰۳
روشن آنگه میشود کو خرده گشت
۳۰۴
هم بصورت هم بمعنی مرده گشت
۳۰۵
روشن آنگه میشود کو خود نبود
۳۰۶
آن زمان پیدا شود نابود و بود
۳۰۷
اوستاد آبگینه گر ببین
۳۰۸
زو ببین اسرار و آنگه زو ببین
۳۰۹
چون کند یک شیشه آنگه بشکند
۳۱۰
آنگهی بازش بپرده در برد
۳۱۱
شیشه دیگر برون آرد لطیف
۳۱۲
جوهری شفّاف بس نغز و شریف
۳۱۳
جوهر دیگر برون آرد دگر
۳۱۴
ور دگر خواهی دگر آرد دگر
۳۱۵
جملگی یک آبگینه بود آن
۳۱۶
هر یک از نوعی دگر بنمود آن
۳۱۷
هر یک از لونی دگر آرد برون
۳۱۸
اوستاد جلد سازد پر فنون
۳۱۹
جوهرش یکیست اما بیشها
۳۲۰
میکند هر نوع نوعی شیشه ها
۳۲۱
چون همه یکیست اندر اصل کار
۳۲۲
شیشهها آرد تفاوت بی شمار
۳۲۳
شیشههای بی تفاوت آورد
۳۲۴
ور بخواهد او بکلی بشکند
۳۲۵
ور بخواهد همچنان بگذاردش
۳۲۶
باز از نوعی دگر باز آردش
۳۲۷
هرچه زینسان میکند او کرده است
۳۲۸
رنج بی حد اندر آن او برده است
۳۲۹
چونکه خود سازد یقین داند که اوست
۳۳۰
از چه این کلی زبانها گفتگوست
۳۳۱
چون همه من کردم و کردم خراب
۳۳۲
هم من از من مر مرا گویم جواب
۳۳۳
من همی دانم که این اسرار چیست
۳۳۴
نقش این پرده درین پرگار چیست
۳۳۵
خرد گردانم تمامت نقش ها
۳۳۶
هیچ انجا باز مینکنم رها
۳۳۷
راز خود با تو بگویم زین همه
۳۳۸
تاترا مقصود جویم زین همه
۳۳۹
تا جهان بر گفتگوی من شود
۳۴۰
جملگی در جستجوی من شود
۳۴۱
تا مرا بشناسد این عقل فضول
۳۴۲
گرچه آن جا میکند ردّ و قبول
۳۴۳
تا مراد خود ز خود باقی کنم
۳۴۴
عاقبت آن جمله در باقی کنم
۳۴۵
رازهای دیگرم در پرده است
۳۴۶
هیچکس آن را زحل ناکرده است
۳۴۷
آنچه من بنمودم آن جا اندکی
۳۴۸
بیش ازین دیگر نباشد اندکی
۳۴۹
آنچه ما را در نهان پرده است
۳۵۰
پرده اندر پرده اندر پرده است
۳۵۱
از پس پرده اگر یابی همه
۳۵۲
راز ما را کل تو دریابی همه
۳۵۳
لیک این معنی مکن بر کس تو فاش
۳۵۴
معنیم بنگر تو صورت بین مباش
۳۵۵
صورتت بشکن که تا تو بنگری
۳۵۶
آنگهی از راز ما تو برخوری
۳۵۷
گر تو از راز درون آگه شوی
۳۵۸
گرچه بی راهی ولی یاره شوی
۳۵۹
راز من چون بر تو گردد جمله فاش
۳۶۰
از عذاب جان و دل ایمن مباش
۳۶۱
دست من بر دست خود نه استوار
۳۶۲
بعد از آن تو سرّ ما کن آشکار
۳۶۳
یک زمان در پردهٔ ما در خرام
۳۶۴
یک زمانی بگذر از این ننگ و نام
۳۶۵
نام و ننگ خود بکلی در فکن
۳۶۶
صورت خود خرد اندر هم شکن
۳۶۷
این صورت را کن بکلی خرد تو
۳۶۸
تا که بر شیطان نماند عضو تو
۳۶۹
از خیال خویشتن آیی برون
۳۷۰
در درون پرده آیی از برون
۳۷۱
آن خیال آنجا که تودیدی همی
۳۷۲
آن خیال از نقل آمد یک دمی
۳۷۳
در درون آیی همه آهنگ کن
۳۷۴
نام خود بردار و خود بی ننگ کن
۳۷۵
در درون پرده شو واقف ز ما
۳۷۶
تات بنمائیم هر دم جایها
۳۷۷
در درون پرده عزّت خرام
۳۷۸
در درون پرده وحدت خرام
۳۷۹
خاص آنجا شو اگر خواهی خلاص
۳۸۰
تا شوی اندر درون پرده خاص
۳۸۱
پرده بردار و بیا اسرار بین
۳۸۲
هر دم از نوعی دگر گفتار بین
۳۸۳
پرده بردار و ببین راز مرا
۳۸۴
این همه تمکین و اعزاز مرا
۳۸۵
در درون پرده صاحب راز شو
۳۸۶
آنگهی در سوی ایشان باز شو
۳۸۷
آن همه صورت که دید آن زمان
۳۸۸
دیگر از نوعی دگر بینی عیان
۳۸۹
آن دگر از صورت دیگر ببین
۳۹۰
کل طلب کل جوی کل شو کل ببین
۳۹۱
صورت خود از میان برداریی
۳۹۲
راز خود آنگه بکل دریابی
۳۹۳
راز ما در پرده دل باز بین
۳۹۴
آنگهی تو معنی و اعزاز بین
۳۹۵
در زمان و در مکان آی و برو
۳۹۶
در مکان اندر زمان آی و برو
۳۹۷
از مکان و از زمان شو تو برون
۳۹۸
تا بیابی راز ما بی چه و چون
۳۹۹
راز ما دریاب آنگه کل بباش
۴۰۰
چون شوی تو کل بکل بی دل بباش
۴۰۱
هر که کل شد جزو را با او چه کار
۴۰۲
و آنکه جان شد عضو را با او چه کار
۴۰۳
کل شوی آنگاه چون بینی تو راز
۴۰۴
اولین یابی بآخر هم تو باز
۴۰۵
هرکه ساز کوی ما سازد بکل
۴۰۶
اول از پندار افتد او بذل
۴۰۷
هر که خواهد از وصال ما دمی
۴۰۸
حیرت جان سوز بیند عالمی
۴۰۹
یک زمان اندر درون پرده آی
۴۱۰
پردهٔ راز خود از پرده گشای
۴۱۱
مرد ره بین چون زاستاد این شنید
۴۱۲
روی استاد حقیقی باز دید
۴۱۳
روی او میدید و او پنهان شده
۴۱۴
در پس آن پرده او حیران شده
۴۱۵
گفت ای استاد دور از انقلاب
۴۱۶
از چه افکندی مرا در اضطراب
۴۱۷
راه ده اندر درون پردهام
۴۱۸
زانکه بی توراه را گم کردهام
۴۱۹
راه ده تا من درآیم سوی تو
۴۲۰
چون درآیم من ببینم روی تو
۴۲۱
گر دهی راهم بیابم دور چرخ
۴۲۲
چون دهی را هم رسم در غور چرخ
۴۲۳
پرده عشق ترا دوری کنم
۴۲۴
بیخ غم از جان و ازدل برکنم
۴۲۵
حاجبی آمد برون از پرده او
۴۲۶
ایستاد ودست او بگرفت او
۴۲۷
گفت بسم اللّه که استاد جهان
۴۲۸
میبرد اینجا ترادر میهمان
۴۲۹
یک زمان در اندرون آی از برون
۴۳۰
تاترا باشم در آنجا رهنمون
۴۳۱
دست او بگرفت وشد در پرده باز
۴۳۲
اوفکند آن لحظه از هم پرده باز
۴۳۳
چون درون پرده شد بیخویشتن
۴۳۴
درگذشته ازوجود و جان و تن
۴۳۵
عالم صغری چو در کبری فتاد
۴۳۶
راز او کلّی در آن عالم گشاد
۴۳۷
راه کلی پرده اندر پرده بود
۴۳۸
لیک آن راه از صفت گم کرده بود
۴۳۹
حاجب از چشمش نهان شد در زمان
۴۴۰
مرد را لرزی درآمد در نهان
۴۴۱
ناگهان الحاح استاد او شنید
۴۴۲
لیک مر استاد را آنجا ندید

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.