عطار · اشترنامه

حكایت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بود بیچاره دلی مجنون شده
۲
دایماً شوریده چون گردون شده
۳
بینوائی مفلسی بیچارهٔ
۴
گشته او از خان و مان آوارهٔ
۵
ناتوانی بیدلی سودا زده
۶
هر دو عالم را بکل او پازده
۷
عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف
۸
غرقه دیرینه این بحر ژرف
۹
نور از رویش بگردون میشدی
۱۰
هر زمان حالش دگرگون میشدی
۱۱
بود یک روزی دوان در شهر او
۱۲
سوی بازار جواهر رفت او
۱۳
دید آنجا گه پر از مردم شده
۱۴
هر یکی بهر متاعی آمده
۱۵
دید آنجا که بسی جوهر ز دور
۱۶
هر یک از نوعی دگر میتافت نور
۱۷
قیمت هر جوهری چیزی دگر
۱۸
بود در هر جوهر انگیزی دگر
۱۹
پربها و کم بها بر حسب حال
۲۰
میزدند از بهر خرجی قیل و قال
۲۱
هر یکی درگفت و گوئی آمده
۲۲
هر یکی درجست و جویی آمده
۲۳
کرد دیوانه بهر سوئی نگاه
۲۴
دید آن خلقان همه آنجا یگاه
۲۵
از فضایل مجمعی دیگر بدید
۲۶
رفت آنجا و در آنجا بنگرید
۲۷
در میانه دید پیر جوهری
۲۸
داشت روئی همچو ماه و مشتری
۲۹
جوهری در دست خود بگرفته بود
۳۰
راه از آن سودا همه بگرفته بود
۳۱
بانگ میزد بهر جوهر جوهری
۳۲
تا شود پیدا مر او را مشتری
۳۳
گفت این جوهر از آن پادشاست
۳۴
قیمت این دُر در این جا پربهاست
۳۵
کی طمع دارد که او این را خرد
۳۶
هرکه این بخرید آنکس جان برد
۳۷
مردمان آنجا ستاده بیشمار
۳۸
اندر ان جوهر همی کردند نظار
۳۹
هیچکس زان مردمان نخرید آن
۴۰
مرد دیوانه چو خود بشنید آن
۴۱
در میان جمع آمد در خروش
۴۲
گفت در من بنگر ای جوهر فروش
۴۳
این بهای جوهرت چند آمدست
۴۴
کاین چنین این راه دربند آمدست
۴۵
هیچکس نخرید این من میخرم
۴۶
هرچه آید در بهایش میدهم
۴۷
گفت مرد جوهری یاوه مگوی
۴۸
روی خود هرگز بخاک ره مشوی
۴۹
تو کجا و این سخنها از کجا
۵۰
هست این جوهر از آن پادشا
۵۱
تو برو ورنه لگد ز اینجا خوری
۵۲
گشت دیوانه از آن پس جوهری
۵۳
گفت یک نان تهی او را دهید
۵۴
از غم این مرد مفلس وارهید
۵۵
تا شود او سیر از این گشنگی
۵۶
گفت دیوانه مکن آخر سگی
۵۷
گشت دیوانه عجایب بی قرار
۵۸
در میان خلق او بگریست زار
۵۹
گفت آخر من چواینهای دگر
۶۰
گم شوم مانند ایشان بی خبر
۶۱
سعی باید کرد تا این نیز من
۶۲
جان فشانم چون ندارم چیز من
۶۳
جوهر سلطان بچنگ آرم دمی
۶۴
نیست کس اندر جهانم همدمی
۶۵
گرچه بسیاری زدندش تازیان
۶۶
او نهاده بود جان اندر میان
۶۷
جوهری گفتا که ای دیوانه مرد
۶۸
این چرا کردی و این هرگز که کرد
۶۹
آن کسی باید که این بستاند او
۷۰
کو ز مال و زر بسی بفشاند او
۷۱
در جهان چیزی نداری ای ضعیف
۷۲
از کجا حاصل شود دری لطیف
۷۳
جوهر شه از کجا حاصل شود
۷۴
یا کسی همچون تو زین بیدل شود
۷۵
این خبر ناگه بسوی شاه شد
۷۶
شاه از آن احوال دل آگاه شد
۷۷
مرد بفرستاد کو را آورید
۷۸
مشتری شاه را میبنگرید
۷۹
شش کس آمد مرد را اندر طلب
۸۰
چار کس کردند جانش پرتعب
۸۱
بیشمارش لت زدند آنجایگاه
۸۲
پس کشانش آوریدند نزد شاه
۸۳
مرد دیوانه چو پیش شاه شد
۸۴
شاه هم از راز او آگاه شد
۸۵
دید درویشی ضعیفی ناتوان
۸۶
بیدلی حیران و مشتی استخوان
۸۷
جملهٔ سر تا قدم مجروح بود
۸۸
صورتی نامانده یعنی روح بود
۸۹
جوهری اندر جنون مجنون شده
۹۰
از پی جوهر دلش پرخون شده
۹۱
عشق جوهر از دلش برده قرار
۹۲
تن ضعیف و دل نحیف و جان نزار
۹۳
زیر پایش چرخ گردون پست بود
۹۴
در غم جوهر نه نیست و هست بود
۹۵
پای تا سر عین رسوائی بد او
۹۶
در جنون عشق شیدائی بد او
۹۷
شاه چون او را بدید و بنگرید
۹۸
از غم او جان شه اندر دمید
۹۹
شاه چون درویش را دیدش بغم
۱۰۰
شاه معنی بود گفتش لاجرم
۱۰۱
گفت ای درویش دوراندیش من
۱۰۲
دعوی این راز کردی پیش من
۱۰۳
در جراحت دیدهٔ چندین جفا
۱۰۴
از برای جوهری بس بی بها
۱۰۵
من خریداری چو تو میخواستم
۱۰۶
مشتری همچون توئی میخواستم
۱۰۷
راست برگو گر تو مرد راستی
۱۰۸
تا ازین جوهر چه معنی خواستی
۱۰۹
جوهری کان کس خریدارش نبود
۱۱۰
تو طلب کردی درینت سر چه بود
۱۱۱
جوهر من چند کس میخواستند
۱۱۲
روبسی در پیش میآراستند
۱۱۳
صد هزاران جان بدین کرده فنا
۱۱۴
تا مگر از شاه آید اقتدا
۱۱۵
جان خود ایثار جوهر کردهاند
۱۱۶
این چنین جوهر نه آسان بردهاند
۱۱۷
هرکه دعوی کرد آمد پیش من
۱۱۸
اولش باید بخوردن نیش من
۱۱۹
هر که دعوی کرد معنی بایدش
۱۲۰
تا در معنی بکل بگشایدش
۱۲۱
هرکه دعوی کرد باید جانش داد
۱۲۲
جان بشکرانه میان باید نهاد
۱۲۳
هر که دعوی میکند از جوهرم
۱۲۴
من ازین گفتار خود مینگذرم
۱۲۵
هر که دعوی کرد و جوهر خواست کرد
۱۲۶
کار خود زین شیوه اول راست کرد
۱۲۷
هر که جوهر خواست او خود بگذرد
۱۲۸
تا بکلی او ز جوهر برخورد
۱۲۹
هر که جوهر خواست بردار آید او
۱۳۰
تا که جنّت را سزاوار آید او
۱۳۱
جوهر معنی اگرداری قبول
۱۳۲
چند خواهی بود آخر بوالفضول
۱۳۳
جوهر معنی نبد بی قیمتی
۱۳۴
تا کجا یابی تو در بی قیمتی
۱۳۵
جوهر شه گشتهٔ تو خواستار
۱۳۶
زود باید خود ترا کردن بدار
۱۳۷
گر تو جوهر از شه جان خواستی
۱۳۸
کار خود در هر دو کون آراستی
۱۳۹
گر تو جوهر یافتی از پیش شاه
۱۴۰
بگذری از کون و باشی فرق ماه
۱۴۱
گر تو جوهر پیش شه دریافتی
۱۴۲
این زمان بر سوی کشتن تافتی
۱۴۳
جان خود اندر میان نه بهر او
۱۴۴
چند باشی پیش شه در گفت و گو
۱۴۵
بیش ازین دعوی هشیاری مکن
۱۴۶
بعد ازین گفتی میفزا در سخن
۱۴۷
زود سوی دار شو تا بنگری
۱۴۸
جوهری کز هر دو عالم برتری
۱۴۹
زود سوی دار شو ای بی قدم
۱۵۰
تا ببینی این وجودت با عدم
۱۵۱
هر دو یکسان گشته درذات صفات
۱۵۲
چون کنم این دامن این ساعت صفات
۱۵۳
جوهری بینی زعالم بی نشان
۱۵۴
اولین وآخرین هم بی نشان
۱۵۵
جوهری بینی عجایب در نفس
۱۵۶
هر دو عالم نیست شد زین دسترس
۱۵۷
نیست کس را سوی این جوهر رهی
۱۵۸
تا بیابد کل جوهر ناگهی
۱۵۹
جان بده از عشق جوهر این زمان
۱۶۰
تاترا جوهر بود آن رایگان
۱۶۱
جان بده تا جوهرت حاصل شود
۱۶۲
وین دل اندر جوهرت واصل شود
۱۶۳
ای ز عشق جوهر خود بی قرار
۱۶۴
دایما اندر قراری بیقرار
۱۶۵
این چنین از عشق جوهر سرنگون
۱۶۶
اوفتاده در میان خاک و خون
۱۶۷
از کمال سرّ او آگاه شو
۱۶۸
بر سر راهی دمی در راه شو
۱۶۹
سوی بازار زمانه کن گذر
۱۷۰
خوش همی رو تا مگر بینی اثر
۱۷۱
جوهری را اندرین بازار بین
۱۷۲
جمله دلها را از آن بازار بین
۱۷۳
جوهر عشقت نظر دارد نهان
۱۷۴
تا ببینی کین همه خلق جهان
۱۷۵
جوهر عشقت نظر کن یک دمی
۱۷۶
گرد آن استاده بینی عالمی
۱۷۷
عالمی بینی در آن جوهر نگاه
۱۷۸
میکند آن را بشیدائی نگاه
۱۷۹
تا مگر این جوهرم حاصل کنند
۱۸۰
خویشتن در روی من واصل کنند
۱۸۱
تا مگر جوهر فتد دردست شان
۱۸۲
این چنین صیدی فتد در شستشان
۱۸۳
چند سال است تا که این جوهر ز من
۱۸۴
خواستند او را همه شاهان ز من
۱۸۵
جوهری این را کجا داند بها
۱۸۶
من همی دانم که چیست این را بها
۱۸۷
تو نمیدانی که من از بهر این
۱۸۸
چند کس را کشتهام بر قهر این
۱۸۹
هر که این جوهر ز من درخواست کرد
۱۹۰
از سر جان جهان برخاست کرد
۱۹۱
هرکه این جوهر ز من دارد طلب
۱۹۲
پیش من آید ز اول در تعب
۱۹۳
گر چنان کو مرد ره باشد درین
۱۹۴
این یکی عاشق بود بر راستین
۱۹۵
جوهر من راز من خواهد بجان
۱۹۶
تا بیابد او مگر جوهر نهان
۱۹۷
گر بجان جوهر شود او خواستار
۱۹۸
سرّ جوهر بس کند او آشکار
۱۹۹
من بدست جوهری زان دادهام
۲۰۰
عشق خود زین راز خود بگشادهام
۲۰۱
تا به بازار زمانه آورند
۲۰۲
هر کسی بر نقش جوهر بنگرند
۲۰۳
جوهری آنرا کند بر جان بها
۲۰۴
گر بیابد مشتری نکند رها
۲۰۵
جوهر من بینهایت آمدست
۲۰۶
تا ابد بیحد و غایت آمدست
۲۰۷
جوهری این را چو در بازار کرد
۲۰۸
بس دل و جان را که او ایثارکرد
۲۰۹
هیچ خلقی مشتری این را نبود
۲۱۰
این سخن جز مرد ره نتوان شنود
۲۱۱
تو ز بهر چه خریدار آمدی
۲۱۲
مشتری این را پدیدار آمدی
۲۱۳
از کجا این سر من دریافتی
۲۱۴
اندرین اسرار چون بشتافتی
۲۱۵
زین سئوال من جوابی بازگوی
۲۱۶
تانگردد مر ترا فتنه بروی
۲۱۷
گفت آن دیوانه مرد با ادب
۲۱۸
من چو تو ای شاه بودم در عجب
۲۱۹
بر سر این جوهرت جانم رسید
۲۲۰
ناگهان این را درین بازار دید
۲۲۱
عزم جوهر داشتم من در ازل
۲۲۲
جان خود را زین ندارم در حیل
۲۲۳
جوهرت را من بدستم مشتری
۲۲۴
جوهری را هم توئی چون بنگری
۲۲۵
جوهرت را من خریدار آمدم
۲۲۶
از پی جستن به بازار آمدم
۲۲۷
زر ندارم مال دنیا نیستم
۲۲۸
در طلبکاری عقبی نیستم
۲۲۹
در طلب کاری جانان آمدم
۲۳۰
در خریداری بدینسان آمدم
۲۳۱
هیچکس این محنت و خواری ندید
۲۳۲
آنچه امروز این بجان من رسید
۲۳۳
خلق ما را سرزنش کردند ازین
۲۳۴
لیک توفیقست شاها اندرین
۲۳۵
آنچه تو دانی که دریابد بکل
۲۳۶
هرکه باشد در بُن اسرار کل
۲۳۷
مشتریم مشتریم مشتری
۲۳۸
زر ندارم جان نهادم بر سری
۲۳۹
مینهم گر میکنی از من قبول
۲۴۰
تا چه فرمائی درین ای با اصول
۲۴۱
جوهری تو گر مرا خواهی بداد
۲۴۲
تاج بر فرق گدا خواهی نهاد
۲۴۳
پادشاهان مر گدایان نشکنند
۲۴۴
بل گدایان را زخود خرم کنند
۲۴۵
پادشاهان جهان تا بودهاند
۲۴۶
جان و دلها را ز خود آسودهاند
۲۴۷
پادشاهان زیر دستان را برحم
۲۴۸
بخششی بروی کنند از روی رحم
۲۴۹
گر تو امروزم بجان رحمی کنی
۲۵۰
رنج و اندوهم تو از دل برکنی
۲۵۱
سر نهادم در میان برخیز و رو
۲۵۲
بیش ازین با من چنین مستیز ورو
۲۵۳
سر بر و جوهر مرا ده این زمان
۲۵۴
تا کنم حاصل مراد خود ز جان
۲۵۵
شاه با او گفت ای مرد اسیر
۲۵۶
این سخن از تو عجب دیدم فقیر
۲۵۷
چون سر تو من بریدم در جهان
۲۵۸
کی تو جوهر باز بینی در عیان
۲۵۹
گفت شاها این سخن با من مگوی
۲۶۰
بیش ازین آزار بیچاره مجوی
۲۶۱
کم مکن ما را درین میدان خاک
۲۶۲
زانکه ماکردیم جان خود هلاک
۲۶۳
زندگی خود دلم در مرگ دید
۲۶۴
جان من کلی در آنجا برگ دید
۲۶۵
هرچه بودم ترک کردم در هلاک
۲۶۶
از هلاک خود ندارم هیچ باک
۲۶۷
من ز بهران کنم این را طلب
۲۶۸
تا کسی این را نباشد در طلب
۲۶۹
هرکه این جوهر طلبکار آمدست
۲۷۰
اولش منزل سردار آمدست
۲۷۱
جوهر تو آنکه دارد دوستش
۲۷۲
مغز باید بد نه جسم و پوستش
۲۷۳
مغز دارم نه چو ایشان پوستم
۲۷۴
شاه عالم دان که جوهر دوستم
۲۷۵
قدر او جوهر تو میدانی و من
۲۷۶
بیش ازین دیگر چرا گویم سخن
۲۷۷
شاه گفتش هم سر خود گیر و رو
۲۷۸
آنچه خود گفتی ز خود هم میشنو
۲۷۹
گفت شاها این سخن باری ز چیست
۲۸۰
این سخن از بهر ما یا بهر کیست
۲۸۱
سر رود بر باد و آنگه من روم
۲۸۲
زین سخن باری جوابی بشنوم
۲۸۳
شاه گفتا من چنین گفتم بتو
۲۸۴
درّ این معنی چنین سفتم بتو
۲۸۵
زیردارت رفت باید این زمان
۲۸۶
پس بشکرانه نهی جان در میان
۲۸۷
از سر خود بگذر و جوهر بیاب
۲۸۸
آنچه میجوئی تو از جوهر بیاب
۲۸۹
سرّ جوهر آن زمان دریاب تو
۲۹۰
بیش ازین اندر سخن مشتاب تو
۲۹۱
گفت درویش آن زمان کای شهریار
۲۹۲
زود فرما تا برندم سوی دار
۲۹۳
طاقت جانم نماند از گفت این
۲۹۴
از گمان آیم مگر سوی یقین
۲۹۵
شاه گفتا حاجبان خویش را
۲۹۶
زود جلادی بخوان درویش را
۲۹۷
زود باشید و ببازارش برید
۲۹۸
آنگهی او را ابردارش کشید
۲۹۹
تا کسی دیگر نباشد مشتری
۳۰۰
زانکه این درویش شد نیک اختری
۳۰۱
این ز اسرار منست آگاه و بس
۳۰۲
چون شود هرگز کسی در راه بس
۳۰۳
این کنون اسرار من دریافتست
۳۰۴
پس سوی کشتن چنین بشتافتست
۳۰۵
سرّ من آنگه بداند از جهان
۳۰۶
کو رسد از جان خود کلّی بجان
۳۰۷
جان خود در باز اندر راه او
۳۰۸
تا شوی شایستهٔ درگاه او
۳۰۹
جان خود در راه او قربان کند
۳۱۰
روی اندر جوهر تابان کند
۳۱۱
عاقبت درویش بردند پیش دار
۳۱۲
شه عجایب ماند از آن احوال کار
۳۱۳
خلق عالم گردآن درویش بود
۳۱۴
گرچه او مسکین دل و دلریش بود
۳۱۵
راز او را کرد بر خود آشکار
۳۱۶
بعد از آن او عاشق آمد پیش دار
۳۱۷
آمده بر رسم عشق خویشتن
۳۱۸
کرد ایثار از میانه جان و تن
۳۱۹
سرّ جوهر از شه او دریافته
۳۲۰
از برای او بکل بشتافته
۳۲۱
کشتن خود کرد زان رو اختیار
۳۲۲
کم فتد زین گونه عاشق زیردار
۳۲۳
کم فتد زین گونه صاحب دولتی
۳۲۴
در میان عشق جانان قربتی
۳۲۵
گر بیایی جوهر او عاشقی
۳۲۶
در کمال عشق جانان لایقی
۳۲۷
یافته جان در نهاده در میان
۳۲۸
ترک کرده او بکلی جسم و جان
۳۲۹
میندانم دولتی زین بیش من
۳۳۰
وصف این هرگز نگفته هیچ تن
۳۳۱
چون بزیر دار آمد آن اسیر
۳۳۲
جمع گشتند خلق هر جائی کثیر
۳۳۳
جملگی از بهر اودر گفت و گوی
۳۳۴
آمده هر کس در آنجا جست و جوی
۳۳۵
ناگهان درویش زیردار شد
۳۳۶
آن زمان آنجای برخور دار شد
۳۳۷
چونکه آن درویش مرد راه شد
۳۳۸
بی دل و بی صبر پیش شاه شد
۳۳۹
پیش شاه آمدزمین را بوسه داد
۳۴۰
دست او بر دست دیگر برنهاد
۳۴۱
شاه را گفتا مرا تو جسم وجان
۳۴۲
زود باش از گفت خلقم وارهان
۳۴۳
ای بتو نور دلم رخشان شده
۳۴۴
ای چو ماه اندر دلم تابان شده
۳۴۵
وارهان ما را و جوهر ده بمن
۳۴۶
تا نگویم بعد ازین من ما و من
۳۴۷
وارهان بیچاره را از گفت خلق
۳۴۸
زانکه جان من رسید اینجا بحلق
۳۴۹
وارهان ما را تو از جور فراق
۳۵۰
در میانه من شدم بر اشتیاق
۳۵۱
وارهان گر میکنی بیخ تنم
۳۵۲
جوهر اصلی بده تو روشنم
۳۵۳
شاه از بالای اسب آمد نشیب
۳۵۴
تیغ اندر دست با سهم و نهیب
۳۵۵
دست آن درویش بگرفت و ببست
۳۵۶
نامراد آنجا بکلی در شکست
۳۵۷
بر سر پایش نشاند آنجایگاه
۳۵۸
تیغ محکم کرد آنگه تیز شاه
۳۵۹
زود آن درویش را بر پا نشاند
۳۶۰
گرد او برگشت تا در وی براند
۳۶۱
چون که آن درویش شد تسلیم شاه
۳۶۲
ناگهان آمد عنایت در پناه
۳۶۳
از سوی حضرت هدایت در رسید
۳۶۴
شوق او بی حد و غایت در رسید
۳۶۵
شاه شمشیر آنگهی بر هم شکست
۳۶۶
ناگهان شمشیر بفکند او ز دست
۳۶۷
دست او بگشاد و چشمش بوسه داد
۳۶۸
تاج خود آنگاه بر فرقش نهاد
۳۶۹
روی خود بر پای او مالید زار
۳۷۰
خوش خوشی بگریست شاه نامدار
۳۷۱
خلعت بی حد ببخشید آن زمان
۳۷۲
هم ببخشید او همه بر مردمان
۳۷۳
زرّ ودرّ و نعمتش بر فرق ریخت
۳۷۴
هر زمان از بار دیگر غرق ریخت
۳۷۵
هرچه شه او را بدادی بیش و کم
۳۷۶
قسم کردی او بمردم لاجرم
۳۷۷
شاه شد آنگاه سوی بارگاه
۳۷۸
بر سر تختش نشاند آنگاه شاه
۳۷۹
شاه پیش او ستاده آنگهی
۳۸۰
گفت ای جان و جهانم تو شهی
۳۸۱
شاه این تخت و ممالک تو شدی
۳۸۲
شاه این دور و زمانه تو بُدی
۳۸۳
گفت تا جوهر بیاوردند باز
۳۸۴
شاه دست خود بکرد آنگه دراز
۳۸۵
جوهر آنگه شه بدست خود گرفت
۳۸۶
در کف دستش نهاد اندر شگفت
۳۸۷
گفت ما را هیچ دیگر پیش ازین
۳۸۸
در خزانه نیست جوهر بیش ازین
۳۸۹
جوهر آن تست و من آن توام
۳۹۰
تو شهی و من بفرمان توام
۳۹۱
جوهر آن تو ممالک آن تو
۳۹۲
شهریار این لحظه در فرمان تو
۳۹۳
جوهر آن تست و ملک و مال هم
۳۹۴
این زمان آن تو شد کل لاجرم
۳۹۵
هرکه او در پیش شاه آید قبول
۳۹۶
او شود در عشق کل صاحب قبول
۳۹۷
هر که از جان و جهان و دل گذشت
۳۹۸
شاه او رادر زمان واصل بگشت
۳۹۹
هرکه صاحب دولت هر دوجهانست
۴۰۰
در نظر گاه خداوند اونهانست
۴۰۱
درگذشت از بود و از نابود و جان
۴۰۲
بازیان جسم کرد او سود جان
۴۰۳
هر که او را شاه آنجا عز دهد
۴۰۴
همچو عزّ او کسی هرگز دهد؟
۴۰۵
هر که آنجا پیش شه دولت گرفت
۴۰۶
بعد از آن در پیش جان عزّت گرفت
۴۰۷
ای ترا هر لحظه رنجی بیشتر
۴۰۸
چندخواهی خورد بر جان نیشتر
۴۰۹
نیشتر باری سبکباره بخور
۴۱۰
آنگهی کلّی بیکباره ببر
۴۱۱
گر ترا جوهر نباشد پیش شاه
۴۱۲
کی توانی کرد در رویش نگاه
۴۱۳
جوهر خود باز جو از پیش شاه
۴۱۴
تا ترا جوهر دهد آنجایگاه
۴۱۵
جوهری بدهد که در روی جهان
۴۱۶
همچنان جوهر نه بیند کس عیان
۴۱۷
جوهر شاهت کند خدمت به پیش
۴۱۸
بازیابی جوهر آنجا بیش بیش
۴۱۹
جوهری کز بحر لاهوتی بود
۴۲۰
آن ترا پیوسته ناسوتی بود
۴۲۱
شاه دنیا گر وفاداری کند
۴۲۲
یکدمی دیگر گرفتاری کند
۴۲۳
شاه عالم مر ترا دردل نمود
۴۲۴
روی خود در جان تو در گل نمود
۴۲۵
شاه جوهر در دلت گشته مقیم
۴۲۶
تو چنین افتاده اینجا ای سقیم
۴۲۷
شاه و جوهر مر ترا حاصل شدست
۴۲۸
زین جهان راه تو زان واصل شدست
۴۲۹
چند باشی بر تن و برجان خویش
۴۳۰
بیش ازین منشین تو سرگردان خویش
۴۳۱
چند لرزی تو برین صورت کنون
۴۳۲
کی توانی گشت هرگز ذوفنون
۴۳۳
جوهر عشقش چو در بازار کرد
۴۳۴
هرکه خواهد جان بران ایثار کرد
۴۳۵
جوهر عشقش عجایب جوهرست
۴۳۶
قیمت آن از دو عالم برترست
۴۳۷
جوهر عشقش کسی بشناختست
۴۳۸
کین دو عالم را بکل درباختست
۴۳۹
جوهر عشقش کسی حاصل کند
۴۴۰
کو درین عالم تنش بیدل کند
۴۴۱
ترک جان گیرد بجوهر در رسد
۴۴۲
چون ز خود بگذشت در جوهر رسد
۴۴۳
هرکه از خودبگذرد جوهر بیافت
۴۴۴
گرچه بسیاری بهر جانب شتافت
۴۴۵
یک زمان در سوی بازار آی تو
۴۴۶
ازوجود خویشتن باز آی تو
۴۴۷
جوهر عشقش بجان درخواست کن
۴۴۸
از کژی این راستی را راست کن
۴۴۹
جوهر عشقش نظر ناگه کند
۴۵۰
تاترا از سرّ حق آگه کند
۴۵۱
گر تو مرد راه بینی بگذری
۴۵۲
آنگهی آیی بسوی جوهری
۴۵۳
جوهر شاه جهان آری بدست
۴۵۴
بگذر از وی تا شوی در نیست هست
۴۵۵
جوهر شه را بخواه از جوهری
۴۵۶
جوهر شه را بجان شو مشتری
۴۵۷
جوهر شه را ازو درخواست کن
۴۵۸
قیمت جوهر بجانت راست کن
۴۵۹
تا بر شاهت برد از پیش خلق
۴۶۰
ورنه شیداگردی اندر پیش خلق
۴۶۱
خلق دنیا چون طلبکار آمدند
۴۶۲
از پی جوهر ببازار آمدند
۴۶۳
جمله جوهر را خریدار آمدند
۴۶۴
اندرین معنی گرفتار آمدند
۴۶۵
هر کسی بر کسوهٔ و شیوهٔ
۴۶۶
بر سر هر شاخ همچون میوهٔ
۴۶۷
در طلبکاری دیگر آمدند
۴۶۸
هر یکی در راه رهبر آمدند
۴۶۹
جمله یک ره بود در بازار او
۴۷۰
مختلف افتاده راه جست و جو
۴۷۱
عاقبت چون سوی بازار آمدند
۴۷۲
هر یک از نوعی بگفتار آمدند
۴۷۳
جملگی جویای این جوهر شدند
۴۷۴
نیز بعضی یار همدیگر شدند
۴۷۵
تا مگر جوهرابا دست آورند
۴۷۶
پای چرخ پیر را پست آورند
۴۷۷
جمله را مقصود جوهر آمدست
۴۷۸
جوهری را کرده شان دامن بدست
۴۷۹
جوهری عشق میگوید ترا
۴۸۰
چند پیچی خویش رادر ماجرا
۴۸۱
شاه ما این جوهر او داند بها
۴۸۲
پیش شه رو تا کند قیمت ترا
۴۸۳
خویشتن از خلق کم مقدار کن
۴۸۴
جان خود را غرقه اسرار کن
۴۸۵
پیش شه شو تا ترا جوهر دهد
۴۸۶
بعد از آن بر جان تو منّت نهد
۴۸۷
جوهرت را پیش کش کن جان نثار
۴۸۸
بعد از آن مردانه شو در زیر دار
۴۸۹
تا مراد خود بیابی در جهان
۴۹۰
بگذری از این جهان و آن جهان
۴۹۱
شاه هر چیزی که میفرمایدت
۴۹۲
عاقبت مقصود ازو برآیدت
۴۹۳
تو ز کشتن رو مگردان بر خلاف
۴۹۴
که همه کارت بود کلی گزاف
۴۹۵
تو ز کشتن جان خود ایثار کن
۴۹۶
بعد از آن جوهر تو با خود بارکن
۴۹۷
این سخن از ترجمانی دیگرست
۴۹۸
مرغ این از آشیانی دیگرست
۴۹۹
گر ترا سهمی دهد آن جایگاه
۵۰۰
جان خود ایثار کن در پیش شاه
۵۰۱
گر ترا سهمی دهد تو زان مترس
۵۰۲
بیش از این نادان مشو از جان مترس
۵۰۳
گرترا او آزمایش میکند
۵۰۴
در فناآنگه فزایش میکند
۵۰۵
گر ترا آنجایگه سهمی دهد
۵۰۶
بعد از آنت تاج زر بر سر نهد
۵۰۷
او ترا هرگز نخواهد رنج تو
۵۰۸
این سخن را یک بیک بر سنج تو
۵۰۹
او ترا شد جان کنی پیشش فدا
۵۱۰
او ترا گردد بکلی پیشوا
۵۱۱
هرچه داری جملگی در باز تو
۵۱۲
از وصال شه بکل می ناز تو
۵۱۳
جوهر کلی چو روشن گرددت
۵۱۴
جملهٔعالم چو جوشن گرددت
۵۱۵
جملگی یک حلقه باشد بیشکی
۵۱۶
این همه حلقه نباشد جز یکی
۵۱۷
جملگی یکی شود چه نیک و بد
۵۱۸
این سخن دریاب دورست از خرد
۵۱۹
جملگی یکی شود بر اصل ذات
۵۲۰
یک یکی اندر یکی گردد صفات
۵۲۱
جوهری شاهت دهد درحال هم
۵۲۲
تا نیفتی آن زمان در قال هم
۵۲۳
جوهری یابی ز استغنای حق
۵۲۴
تا بگردی این زمان شیدای حق
۵۲۵
جان جانت را شود کلی پدید
۵۲۶
آن زمان پیدا شود از دید دید
۵۲۷
جوهری کز بحر بی همتا بود
۵۲۸
یابدش غوّاص اگر بینا بود
۵۲۹
جوهر دریا یکی باشد همه
۵۳۰
آب دریا میشود جوهر همه
۵۳۱
جوهرذاتست بیشک در صفات
۵۳۲
اندرین دریا بود آب حیات
۵۳۳
جوهر ذاتست در کلی همه
۵۳۴
جمله عالم زین سخن بردمدمه
۵۳۵
اسم جوهردان نفخت فیه را
۵۳۶
پیش ره دانی بجان تنبیه را
۵۳۷
گر تو این راز اندرین جا پی بری
۵۳۸
در زمان از هر دو عالم برخوری
۵۳۹
این جهان و آن جهان کل جوهرست
۵۴۰
از وجود شاه اسمی مضمرست
۵۴۱
این جهان و آن جهان اسمی بود
۵۴۲
اولین اسم آن رسمی بود
۵۴۳
موی در مویست این راه عجب
۵۴۴
گر فرومانی بمانی در تعب
۵۴۵
مو بمو بر هم شکاف آنجا بخود
۵۴۶
دور گردان وهم و فهم آنگه زخود
۵۴۷
نفی نیک و بد بکن تا کل شوی
۵۴۸
ورنه تو زین راه عین ذل شوی
۵۴۹
هر سه میدان تو یکی بی قیل وقال
۵۵۰
ماضی و مستقبل و آنگاه حال
۵۵۱
هرچه بینی نیک بین چه نیک و بد
۵۵۲
نیک و بد چه از عیان چه از خرد
۵۵۳
چون که مرد راه بین آید تمام
۵۵۴
نه بد و نه نیک ماند و السّلام
۵۵۵
چون تو مرد راه بین آیی بحق
۵۵۶
در جهان جاودان گیری سبق
۵۵۷
هرکه از بیعلّتی در حق فتاد
۵۵۸
در خوشی جاودان مطلق فتاد
۵۵۹
هر که او جز نیک بینی بد ندید
۵۶۰
از کمال سرّ جانان خود بدید
۵۶۱
گر ترا سهمی کند گر خواریی
۵۶۲
آن ز عزّتست نه از بیزاریی
۵۶۳
چند در پندار مانی مبتلا
۵۶۴
چندخواهی بود در عین بلا
۵۶۵
چند خود را خوار و سرگردان کنی
۵۶۶
چند خود را چون فلک گردان کنی
۵۶۷
هر دم از نوعی دگر آیی برون
۵۶۸
زان بمانده بر برون بی درون
۵۶۹
هرچه اندیشی بلای جان تست
۵۷۰
نیک و بد درد تو و درمان تست
۵۷۱
این زمان در صورتی از هر صفت
۵۷۲
میزنی دستها در معرفت
۵۷۳
معرفت شد خوار از گفتار تو
۵۷۴
شرم میدارد وی از کردار تو
۵۷۵
هرچه میگویی محالی بیش نیست
۵۷۶
هرچه میبینی خیالی بیش نیست
۵۷۷
در تو آزو آرزو تلبیس تست
۵۷۸
صورت حسّی بکل ابلیس تست
۵۷۹
گر تو زین ابلیس خوددوری کنی
۵۸۰
گردن صورت بکلی بشکنی
۵۸۱
هست این ابلیس ما جمله به بین
۵۸۲
مرد را بشناس از روی یقین
۵۸۳
هست این ابلیس اندر بند تو
۵۸۴
لیک بگرفتست یک یک بند تو
۵۸۵
طوق خود در گردن تو کرده است
۵۸۶
همچو تو در صد هزاران پرده است
۵۸۷
در هوای کام و شهوت میرود
۵۸۸
در مقام کبر و نخوت میرود
۵۸۹
هر دم از نوعیت سرگردان کند
۵۹۰
هر زمان تلبیس دیگر سان کند
۵۹۱
انبیا را ره زد این ملعون سگ
۵۹۲
زود زو بگریز تا نفتی بشک
۵۹۳
گر تو اندر شک بمانی مانده باز
۵۹۴
کی رسی آنجایگه در پرده باز
۵۹۵
صورت نقش مجوسی قید کن
۵۹۶
یک دم این صیاد بدرا صید کن
۵۹۷
آنچه او کردست هرگز کس نکرد
۵۹۸
یک زمان با او درای اندر نبرد
۵۹۹
گر تو بر وی چیره گردی در زمان
۶۰۰
صورت و معنی بیابد زو امان
۶۰۱
گر تو او را پیش از خود بر زنی
۶۰۲
گردن او را بمعنی بشکنی
۶۰۳
این خیال فاسدت باطل شود
۶۰۴
هرچه میجوئی ترا حاصل شود
۶۰۵
چند اندیشی خیال نیک و بد
۶۰۶
خود همی دانی تو خود را پرخرد
۶۰۷
این خیال لا محال از دل برون
۶۰۸
کن که گردی در زمانه ذوفنون
۶۰۹
هرچه اندیشی خیالی باشدت
۶۱۰
هرچه برگوئی محالی باشدت
۶۱۱
از خیال خویشتن تو دور شو
۶۱۲
پر صفا اندر میان نور شو
۶۱۳
از خیال صورت اشیا بگرد
۶۱۴
بعد از این در گرد این صورت مگرد
۶۱۵
هرچه دیدی در زمانه نیک و بد
۶۱۶
آن تویی لیکن تو دوری از خرد
۶۱۷
چون خیال از پیش خود برداشتی
۶۱۸
آنچه آنجا دیدهای بگذاشتی
۶۱۹
چون خیال تو بکلی گم شود
۶۲۰
قطرهٔ تو آن زمان قلزم شود
۶۲۱
چون خیالت در زمان صافی کنی
۶۲۲
در میان عرصه کم لافی کنی
۶۲۳
در خیال خویشتن چندین مشو
۶۲۴
هر زمانی بیش ازین غمگین مشو
۶۲۵
از خیال خویش چون فانی شوی
۶۲۶
هرچه میگوئیی هم از خود بشنوی
۶۲۷
از خیال تست هم خواری تو
۶۲۸
هم بلا و رنج و بیماری تو
۶۲۹
هر چه آن در دهر آید از خیال
۶۳۰
هست پیش عارفان عین محال
۶۳۱
همچو نقّاشی خیال انگیز تو
۶۳۲
همچو شاعر در خیال آمیز تو
۶۳۳
رمل زن چون در خیال خود شود
۶۳۴
هرچه میگوید هم از خود بشنود
۶۳۵
در خیال خویش یک یک میروند
۶۳۶
خواه پیر و خواه کودک میروند
۶۳۷
چون خیالست این سپهر پرخیال
۶۳۸
هست پیش عاشقان عین محال
۶۳۹
کل دنیا چون خیالی آمدست
۶۴۰
در بر وحدت محالی آمدست
۶۴۱
هر کتابی را که پنهان ساختند
۶۴۲
از خیال خویش برهان ساختند
۶۴۳
حرفها آنجا خیال آمد به بین
۶۴۴
هرچه برخوانی خیالی برگزین
۶۴۵
جملگی تصنیف عقلست و خیال
۶۴۶
جز معانی جملگی آمد و بال
۶۴۷
ازخیالست این که هر روزی فلک
۶۴۸
بر خیال خویش گردد چون سمک
۶۴۹
گرداین عرصه چنان گردان شده
۶۵۰
از خیال خویش سرگردان شده
۶۵۱
کوکبان اندر خیال آفتاب
۶۵۲
گاه بی نور و گهی با نور و تاب
۶۵۳
ماه هر دم چون خیالی میشود
۶۵۴
ازخیالش چون هلالی میشود
۶۵۵
گاه در دوری گهی اندر کمی
۶۵۶
گاه در افزون و گاهی در کمی
۶۵۷
جمله اشیا در خیالی ماندهاند
۶۵۸
جمله در نور جلالی ماندهاند
۶۵۹
عقل تنها در خیال آورده است
۶۶۰
زان تمامت در وبال آورده است
۶۶۱
روز و سال و ماه و شب جمله یکیست
۶۶۲
از خیال این جمله را با خود شکیست
۶۶۳
از خیال این چرخ آمد بر دُور
۶۶۴
از دُور پیدا شود کلی صور
۶۶۵
ماه و خورشید و کواکب بی محال
۶۶۶
بیخبر از خود شده اندر خیال
۶۶۷
از خیال خویش کلی بیخبر
۶۶۸
گرچه زیشانست عالم سر بسر
۶۶۹
این همه از فوق و تحت آمد پدید
۶۷۰
هر یکی اندر خیالی در رسید
۶۷۱
جمله یکسان بود اما از خیال
۶۷۲
گشت پیدا این حقیقت لامحال

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.