عطار · اشترنامه

رسیدن سالك با پرده چهارم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چارمین پرده عجایب پرده بود
۲
پردههای دیگران گم کرده بود
۳
پردهٔ در پردهٔ در پردهٔ
۴
بی صفت دید او عجایب پردهٔ
۵
در میان پردهٔ خضرا صفت
۶
برتر از ادراک و وهم و معرفت
۷
بود نوری ساطع و آتش نهاد
۸
نور او بر سالک حیران فتاد
۹
شعلههای تیغ گون بر هر صفت
۱۰
میزدندی هر زمانی یک صفت
۱۱
برق استغنای او افروخته
۱۲
جملهٔ عالم ازو افروخته
۱۳
نور او بودی ز تحقیق و یقین
۱۴
کی شود این سر بر هرکس یقین
۱۵
بود نوری نه سرش پیدا نه بن
۱۶
کی درآید وصف او اندر سخن
۱۷
از کمال صنع و از تف نظر
۱۸
راه او شد در زمان نزدیک تر
۱۹
بود نوری رنگ رنگ از هم شده
۲۰
جملهٔ‌عالم ازو معظم شده
۲۱
بود نوری از تجلّی در وصول
۲۲
این مگر فهمی کند صاحب قبول
۲۳
بود نوری زینت عالم شده
۲۴
پرتوش تمکینی آدم شده
۲۵
نور تحقیقی و یقین تر زان ندید
۲۶
لال شد سالک چو آن هیبت بدید
۲۷
رفت پیش پیر چون راهش بُد آن
۲۸
تا شود نور یقین او را عیان
۲۹
در میان نور پیری زنده دید
۳۰
ذات او اندر یقین پاینده دید
۳۱
بود پیری در میان نور در
۳۲
زو نباشد در جهان مشهور تر
۳۳
صاحب اسرار کلّی گشته او
۳۴
لیک هم در پرده بد در جست و جو
۳۵
سالها گردیده در شیب و فراز
۳۶
لیک هم مانده درون پرده باز
۳۷
اوستاد او را بکلی کرده کل
۳۸
او یقین خود بُده در راه کل
۳۹
هم بنور او منور پردهها
۴۰
هم بطرح او مدوّر پرده ها
۴۱
هم یقین او گمان برداشته
۴۲
شعلههای نور را بفراشته
۴۳
هم منیت در هویت باخته
۴۴
سرمدی در سر مدیت تاخته
۴۵
راز اشیا را شده او پایدار
۴۶
هر دم از پرده شد و آشکار
۴۷
جملهٔ پرده ازو پر نور بود
۴۸
بود نزدیک و بمعنی دور بود
۴۹
سبز خنگی زیر ران او بدید
۵۰
چشم عالم همچو او دیگر ندید
۵۱
سبز خنگی بر نهاده لاجورد
۵۲
در جهان بسیار دیده گرم و سرد
۵۳
نور پرده تابداری کرده بود
۵۴
از نهیب او خماری کرده بود
۵۵
خیمه نوری طناب اندر طناب
۵۶
پردههای او حباب اندر حباب
۵۷
پس سلامی کرد اندر روی او
۵۸
آنگهی آمد روان بر سوی او
۵۹
دید رویش را تمامی همچو ماه
۶۰
از تف رویش نمیکرد او نگاه
۶۱
چشم ره بین اندران حیران شده
۶۲
هم ز دیده روی او تیره شده
۶۳
ذات او هر دم کمالی بیش داشت
۶۴
هر دم از نوعی جمالی مینگاشت
۶۵
یک قلم در دست و لوحی پیش او
۶۶
اندر آن جا آمده در جست و جو
۶۷
هر زمان آن پیر میکردی نظر
۶۸
در نظر کردن شده در رهگذر
۶۹
ذات عیسی را درینجا گه بیان
۷۰
گر نمیدانی درین منزل نشان
۷۱
در صفت هر دم فروتر آمدی
۷۲
از سوی بالا فرو تر آمدی
۷۳
هر نشیبی را بود ذاتی فراز
۷۴
هر فرازی را بود در عین راز
۷۵
مرد ره بین چون چنان راهی بدید
۷۶
همچنان میرفت تا او آرمید
۷۷
گفت ای معنی و صورت جمله تو
۷۸
در برونی و درونی جمله تو
۷۹
عکس نور تو شده هر دوجهان
۸۰
از تو پیدا گشته این راز نهان
۸۱
ای تمامت پرده ازتو روشنی
۸۲
عکس نعلت داده مه را روشنی
۸۳
نور تو بگرفته در کون و مکان
۸۴
این زمان هستی تو درعین عیان
۸۵
ذات تو آمد صفات راهبر
۸۶
مر مرا راهی نما ای راهبر
۸۷
عکس تو بر جان من شوقی نهاد
۸۸
این زمانم گوییا ذوقی نهاد
۸۹
راه من بنمای در این جایگاه
۹۰
زانکه استادم بود در ره پناه
۹۱
گفت ای پرسنده مجنون صفت
۹۲
اوستاد آنجا بداند معرفت
۹۳
راه از من برتر آمد پیش او
۹۴
راه پیدا میشود در نور او
۹۵
راه میرو هر زمان واپس ممان
۹۶
تا مگر یابی امان اندر امان
۹۷
راه دورست اندرین ره دار پای
۹۸
چون درین ره آمدی میدار پای
۹۹
راه دورست و پر آفت ای عزیز
۱۰۰
هست اندر راه تو بسیار چیز
۱۰۱
راه دورست وهمی بین و مترس
۱۰۲
اندرین ره آی و میبین و مترس
۱۰۳
چست رو تا روی استاد جهان
۱۰۴
باز بینی راه جویی این زمان
۱۰۵
تو اگر از راز من داری خبر
۱۰۶
بازگویی راز با من سر بسر
۱۰۷
سیرت استاد با من بازگوی
۱۰۸
آنچه دیدی بر یقین پر راز گوی
۱۰۹
کام این مسکین بیچاره برآر
۱۱۰
زانکه اندر راه گشتم سوگوار
۱۱۱
اوستادم این زمان خودتم ز دست
۱۱۲
ذات من گویی در آنجا گم بدست
۱۱۳
هم تو آخر رمزی از استاد گوی
۱۱۴
تا بدانم حال خود در جست و جوی
۱۱۵
گفت ای پرسنده بشنو تو جواب
۱۱۶
انقلاب پرده میکن انقلاب
۱۱۷
این زمان بسیار سالست ای عزیز
۱۱۸
تا بدانستم درین بسیار چیز
۱۱۹
صنعت استاد دیدم سالها
۱۲۰
هم ازو معلوم کردم حالها
۱۲۱
راز استادم عیانی چند شد
۱۲۲
گرچه پای من کنون در بند شد
۱۲۳
راز استادم عیان چندی نمود
۱۲۴
عاقبت آنجایگه بندی نمود
۱۲۵
پرده را از سوی بالا مینگر
۱۲۶
آن زمان از سوی پرده درگذر
۱۲۷
تا شوی واقف ز راز اوستاد
۱۲۸
کاین همه ترتیب کلی اونهاد
۱۲۹
تو تماشای برون کن راه بین
۱۳۰
راه میبین آنگهی شو راه بین
۱۳۱
آنچه اول دیدهٔ در پرده باز
۱۳۲
تو چه دیدی اولین پرده باز
۱۳۳
حال ایشان جملگی با او بگفت
۱۳۴
راز راز ودر زمان اندر نهفت
۱۳۵
گفت ایشان بازمانده در رهند
۱۳۶
جملگی خدمت گزار در گهند
۱۳۷
ماندهاند حیران درین پرده عجب
۱۳۸
بازمانده گشتهاند از این سبب
۱۳۹
نورافشان جمله از نور منست
۱۴۰
راه کلّی هم ز نورم روشنست
۱۴۱
هم ز بالا نور از من میرود
۱۴۲
کار گاه نور از من میرود
۱۴۳
لیک من هم نیز ازین حیران ترم
۱۴۴
در میان پرده سرگردان ترم
۱۴۵
هر زمان از منزلی آیم بره
۱۴۶
نیست مارا هیچ منزل از بنه
۱۴۷
گاه در شیبم گهی اندر فراز
۱۴۸
باز میجویم ز استاد این نیاز
۱۴۹
باز میجویم همی استاد خود
۱۵۰
تا مگر او را به بینم تا ابد
۱۵۱
گر مرا در گردش آید در نهاد
۱۵۲
من نخواهم این همه بی اوستاد
۱۵۳
سالها مقصود من او بوده است
۱۵۴
تا مرا استاد خود کی بوده است
۱۵۵
اوستادم اوستاد جمله است
۱۵۶
از خودی خود همه ترتیب بست
۱۵۷
این همه ترتیب پرده اوستاد
۱۵۸
از برای دیدن خود او نهاد
۱۵۹
اوست جمله لیک ناپیدا بمن
۱۶۰
زان شدستم این چنین شیدا بمن
۱۶۱
اوست جمله لیک میآید خطاب
۱۶۲
هر دم از استاد کلی این جواب
۱۶۳
نور خود را راز پنهانی مکن
۱۶۴
جز براه من تو گردانی مکن
۱۶۵
جز براهم پرده دیگر مگرد
۱۶۶
آنچه من گویم رهی دیگر مگرد
۱۶۷
در ره و در پرده سرگردان شدم
۱۶۸
من چو تو در پردهها حیران شدم
۱۶۹
معنیء داری ز من بالاتری
۱۷۰
این زمان در آب تو تشنهتری
۱۷۱
گرهمی خواهی که بینی اوستاد
۱۷۲
اندرین راهت قدم باید نهاد
۱۷۳
در چنین پرده ممان هر جای باز
۱۷۴
ورنه مانی از برون پرده باز
۱۷۵
من بسی این راه را طی کردهام
۱۷۶
لیک اکنون بازمانده بر درم
۱۷۷
هرکه این پرده بکلی راه برد
۱۷۸
بعد از آن این پرده را از ره سپرد
۱۷۹
در زمان زان پرده بیند اوستاد
۱۸۰
کاین همه ترتیب و قانون اونهاد
۱۸۱
جهد کن ای رهبر پاکیزه رای
۱۸۲
تا نمانی همچو من اینجا بجای
۱۸۳
راه رو در ره ممان ای پرده باز
۱۸۴
تا نگردد در عقوبت ره دراز
۱۸۵
زود بگذر رو درآنجا راه جوی
۱۸۶
گر تو هستی مرد راهش راه جوی
۱۸۷
گفت ای پیر مبارک روی من
۱۸۸
یک زمان دیگر نگه کن سوی من
۱۸۹
بازگوی احوال را هم بر تمام
۱۹۰
تا که چندین پرده دارد احترام
۱۹۱
چند پرده بایدم زینجا گذشت
۱۹۲
تا مرا گردد ازین اسرار گشت
۱۹۳
چند دیگر پردهها اندر رهست
۱۹۴
کاین نه راهی خرد و رای کوتهست
۱۹۵
گفت چارت پرده دیگر برو
۱۹۶
هم چنین میرو تو راه و میشنو
۱۹۷
غلغل و تسبیح پیران اندران
۱۹۸
تا به بینی آن زمان عین عیان
۱۹۹
جایگاهی خوفناک اندر رهست
۲۰۰
ره گذارت این زمان آنجاگهست
۲۰۱
تا نه پنداری که راهی خرد شد
۲۰۲
ای بسا کس کاندرین ره مرد شد
۲۰۳
همچو تو بسیار کس من دیدهام
۲۰۴
در مقام عشق صاحب دیدهام
۲۰۵
آنچه تو دیدی و هم بشنیدهای
۲۰۶
تو کجا همچون من اینجا دیدهای
۲۰۷
راه تو بر سقف این پرده درست
۲۰۸
در پس این پرده یک پرده درست
۲۰۹
جهد کن تا خود ازو داری نگاه
۲۱۰
تا نگردد رنج برد تو تباه
۲۱۱
جهد کن تا تو ازو میبگذری
۲۱۲
ور بمانی باز ازو غافل تری
۲۱۳
زانکه سهمی با سیاست در رهت
۲۱۴
تا نه پنداری که راهی کوتهست
۲۱۵
این سخن حقا که از تهدید نیست
۲۱۶
این ز دیده میرود تقلید نیست
۲۱۷
هر کسی را زین سخن بویی دهند
۲۱۸
هرکسی از معنیش شویی دهند
۲۱۹
کی بیابد بوی این عقل فضول
۲۲۰
زانکه اسرایست بی فصل و فضول
۲۲۱
راه بینا این ره از ایشان بپرس
۲۲۲
هر که دیده باشدش آسان بپرس
۲۲۳
بگذر از این پرده و کبر منی
۲۲۴
گر تو مرد راه بین روشنی
۲۲۵
بگذر و بگذار استاد ازل
۲۲۶
تو طلب کن تا بیابی بی حیل
۲۲۷
گر تو استاد ازل بشناختی
۲۲۸
از همه کردارها پرداختی
۲۲۹
ای دریغا درد مردانت نبود
۲۳۰
روزی مردانت میدانت نبود
۲۳۱
ای دریغا قدر خود نشناختی
۲۳۲
عمر هرزه در صور در باختی
۲۳۳
ای دریغا رنج تو ضایع شده
۲۳۴
اندر اینجا کار تو ضایع شده
۲۳۵
اوستاد چرخ آنجا باز جوی
۲۳۶
آنچه گم کردی هم از خود باز جوی
۲۳۷
اوستادت برد اندر پرده باز
۲۳۸
آمدی اندر درون پرده باز
۲۳۹
پرده خود بر دریدی بی خبر
۲۴۰
هم ز استادت ندیدی هیچ اثر
۲۴۱
پرده برداری باستادت رسی
۲۴۲
تو چنین در پرده مانده واپسی
۲۴۳
ای دریغا در درون پردهٔ
۲۴۴
لیک خود را این زمان گم کردهٔ
۲۴۵
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
۲۴۶
همچو ماهی این زمان در زیر میغ
۲۴۷
ای دریغا گر از این بیرون شوی
۲۴۸
خرقه پوش گنبد گردون شوی
۲۴۹
زود بگذر هیچ آرامی مگیر
۲۵۰
اندرین ره هیچ انجامی مگیر
۲۵۱
بگذر ای دل تا نمانی باز پس
۲۵۲
زود بنگر راه و منگر باز پس
۲۵۳
بگذر ای دل پرده از خود باز کن
۲۵۴
اوستاد خرقه را آواز کن
۲۵۵
تا مگر رویش ببینی در گذار
۲۵۶
تا شود اسرار کلی آشکار
۲۵۷
بگذر این ره تو ممان در پرده باز
۲۵۸
گرنه بازیها کند این پرده باز
۲۵۹
هرچه دیدی آن خیالی بود و بس
۲۶۰
هرچه گفتی آن محالی بود و بس
۲۶۱
بازجوی استاد و بگذر شادوار
۲۶۲
چند باشی خوار و سرگردان نزار
۲۶۳
چند مانی در نهاد خویشتن
۲۶۴
بگذر از این پردههای جان و تن
۲۶۵
چون شنید این راز از استاد پیر
۲۶۶
هم نظر آمد مرو را دستگیر
۲۶۷
پس قدم در راه بنهاد و برفت
۲۶۸
برق وار اندر ره افتاد و برفت
۲۶۹
میشد اندر ره عیان اندر نهان
۲۷۰
باز میگردید او در هر زمان
۲۷۱
راه را میدید و میبرّید راه
۲۷۲
تا مگر جایی رسد زان جایگاه
۲۷۳
خود بخود میگفت این راز او براه
۲۷۴
میگذشت و مینوشت آنگاه راه
۲۷۵
زار و حیران ناتوان و مستمند
۲۷۶
بازمانده دل نزار و تن به بند
۲۷۷
بند راه او همین صورت شده
۲۷۸
راه کرده بی حد و ماتم زده
۲۷۹
گفت این خود کردهام اندر عیان
۲۸۰
این چنین هرگز که کرد اندر جهان
۲۸۱
من چنین حیران در این راه دراز
۲۸۲
تن ضعیف و دل نزار وجان گداز
۲۸۳
این که من کردم که کردست او بخود
۲۸۴
دور افتادم دریغا از خرد
۲۸۵
دور افتادم چنین بیچاره من
۲۸۶
زار و محروم وزخان آواره من
۲۸۷
ای دریغا راه من دور اوفتاد
۲۸۸
از چه سر تا پای مهجور اوفتاد
۲۸۹
من چه دانستم درین راه دراز
۲۹۰
تا مرا باشد قرین کار ساز
۲۹۱
من نه تنها زار اندر ره شدم
۲۹۲
من کجا اینجای مرد ره شدم
۲۹۳
ای دریغا رنج برد و سعی من
۲۹۴
صرف شد اندر چنین راه فتن
۲۹۵
ای دریغا هیچکس آگه نشد
۲۹۶
هیچکس با من کنون همره نشد
۲۹۷
آن بلا را هم بخود برداشتم
۲۹۸
خلق بدگو را بخود بگماشتم
۲۹۹
این بلای خلق بر من جور کرد
۳۰۰
این چنین از پردهام در دور کرد
۳۰۱
من ندانم تادگر ره باز من
۳۰۲
باز بینم روی خویشان ووطن
۳۰۳
کی بیاران دگر من در رسم
۳۰۴
این چنین حیران بمانده در پسم
۳۰۵
کی شود دیدار استادم یقین
۳۰۶
تا گمان من شود کلّی یقین
۳۰۷
کی سپارم راه کلّی را تمام
۳۰۸
تا شود زان حضرتم حاصل تمام
۳۰۹
این مرادم حاصل آید یا نه خود
۳۱۰
بازماندم این چنین حیران بخود
۳۱۱
کار من در عاقبت پیدا شود
۳۱۲
تا درین راهم رهی پیدا شود
۳۱۳
این همه سعی تو گردد ناپدید
۳۱۴
کی در آن حضرت همی خواهی رسید
۳۱۵
برتر از عقلست راه پیچ پیچ
۳۱۶
راه دور و چون به بینی هیچ هیچ
۳۱۷
در کمال عزّ هرگز کی رسم
۳۱۸
من ندانم تا در آنجا کی رسم
۳۱۹
حاصلم گردد ز راز بی نشان
۳۲۰
ترجمان من شود این ترجمان
۳۲۱
حاصلم گردد ندانم تا که چون
۳۲۲
مر مرا آنجا که باشد رهنمون
۳۲۳
رهنمایم کیست در راه یقین
۳۲۴
تا مگر بیرون شوم از کفر و دین

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.