عطار · اشترنامه

رسیدن سالك با پرده پنجم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
راه میبرید تا جائی رسید
۲
خود در آنجا گاه ناگه پرده دید
۳
پردهٔ دید او عجب آراسته
۴
پر ز زینت نقش او پیراسته
۵
پردهٔ بد سرخ رنگ و نیلگون
۶
اندران پرده عجایب موج خون
۷
موج میزد از درون پرده هم
۸
دید اندر فوق ناگه یک علم
۹
یک علم از نور برافراشته
۱۰
بر سر پرده عجب بفراشته
۱۱
پردهٔ دید او عجایب سرخ رنگ
۱۲
بد فراخ امّا درونش گشته تنگ
۱۳
رفعت او از بلندی ساز داشت
۱۴
در درون پرده یک آواز داشت
۱۵
بود‌آوازی درون پرده در
۱۶
بی خود آواز آمدی ز آنجا بدر
۱۷
بر سر آن خیمه در زیر علم
۱۸
دید پیری ترک روی دل دژم
۱۹
ابرویش پرچین و نورانی ولی
۲۰
پیش او استاده بودی یک تنی
۲۱
نور رویش شعله در زیر علم
۲۲
میزدی چون برق هر دم دم بدم
۲۳
سایه نورش چنان گسترده بود
۲۴
اوفتاده در تمامت پرده بود
۲۵
بر سیاست سهمگن بدرای او
۲۶
زیر پرده بد ستاده جای او
۲۷
از کمال و رفعت او آنجا یگاه
۲۸
داشت تیغی تیز در دستش نگاه
۲۹
هر زمان کردی بهر سوئی نظر
۳۰
هیچ بالاتر نبد زو یکدگر
۳۱
یک تنی افتاده سر در پیش او
۳۲
تن شده بی جان ز زخم نیش او
۳۳
آن تن افتاده بخون در زار زار
۳۴
اوفتاده پیش پرده تن نزار
۳۵
هر زمان در خون طپیدی تن برش
۳۶
سر نهان گشتی هم از پیش سرش
۳۷
نور روی او بگرد تن شدی
۳۸
تادر آن ساعت وجودش بستدی
۳۹
محو گشتی و دگر باز آمدی
۴۰
پیر آنجا گه بخود شیدا شدی
۴۱
تیغ لرزان در کف او همچو آب
۴۲
بوده سبز و آبدار و چون سذاب
۴۳
هرکه این رمز و معانی بر گشاد
۴۴
گشت بی سر تن به پیش سر نهاد
۴۵
هرکه زین اسرار ما آگاه شد
۴۶
در درون پرده مرد راه شد
۴۷
هرکه زین اسرار بی سر شد ز تن
۴۸
او بیابد کل و جزو خویشتن
۴۹
گر کلاه عشق خواهی سر ببر
۵۰
وز خود و هر دو جهان یکسر ببر
۵۱
وین عجب چون سر بگشتی هر زمان
۵۲
زندهٔ میگشتی به پیشش ناگهان
۵۳
گرد سر در تیغ او گردان شدی
۵۴
پرده از هیبت برو لرزان شدی
۵۵
طول و عرض آن نبد پیدا سرش
۵۶
لیک تن پنداشتی هر دم برش
۵۷
سر به پیش تیغ گردان آمدی
۵۸
تن درافتادی و بی جان آمدی
۵۹
راه بین از پیش و پس کردی نگاه
۶۰
هیچ چیزی می ندید آنجایگاه
۶۱
نور رویش خیره کرده چشم او
۶۲
پر سیاست پر نهیب از خشم او
۶۳
او بچشم خود نگاهی کرد باز
۶۴
دید او یک تن درون پرده باز
۶۵
دید شخصی تن ضعیف و ناتوان
۶۶
ایستاده بدنه تن نه دل نه جان
۶۷
دید شخصی جسم و دل بگداخته
۶۸
جان خود در راه حیرت باخته
۶۹
ترسناک از خوف او استاده بود
۷۰
چشم سوی روی او بنهاده بود
۷۱
روی سوی او بکردی هر زمان
۷۲
حالتی پیدا شدی اندر نهان
۷۳
این همیشه ترسناک استاده زار
۷۴
تن ضعیف ودل نحیف و جان نزار
۷۵
چون نظر در روی او افکند او
۷۶
سستیی بر حال او افکند او
۷۷
رفت از ترس و سلامی کرد وی
۷۸
پس جوابی داد ترک نیک پی
۷۹
گفت ای شیخ از کجائی هان بگو
۸۰
از برای چه شدی در جست و جو
۸۱
جست و جوی تو بگو از بهر چیست
۸۲
کل مقصودت بگو از بهر کیست
۸۳
از برای چه در اینجا آمدی
۸۴
در نبود و بود پیدا آمدی
۸۵
چه طلب داری تو در این جایگاه
۸۶
چه همی جویی تو اندر پرده گاه
۸۷
با من این راز نهانی باز گوی
۸۸
آنچه هست و آنچه میجویی بجوی
۸۹
ترسناک استاده بد آن راه بین
۹۰
گفت خاموش و سخن شد زویقین
۹۱
تاب هوش آمد از آن بد ترسناک
۹۲
گفت پیر او را مدار از هیچ باک
۹۳
تو چرا ترسانی از من تو مترس
۹۴
آنچه خواهی گفت بر گوی و مترس
۹۵
من ندارم کار با تو از عزیز
۹۶
راز خود بر گوی با من تا چه چیز
۹۷
تو چه خواهی زین مقام خوفناک
۹۸
از برای چیستی تو ترسناک
۹۹
رأی خود برگوی تا من بشنوم
۱۰۰
بعد از آن مقصود تو حاصل کنم
۱۰۱
پس زبان بگشاد مرد راه بین
۱۰۲
گفت ای نور عیان عین الیقین
۱۰۳
من چه گویم با تو در این جایگاه
۱۰۴
این زمانم هست این جا عزم راه
۱۰۵
راه بسیاری که اینجا کردهام
۱۰۶
همچنان مانده درون پردهام
۱۰۷
اوستاد اینجا مرا آورده است
۱۰۸
لیک راه عشق ما گم کرده است
۱۰۹
من طلب کارم که بینم روی او
۱۱۰
راه کردم بی حد اندر کوی او
۱۱۱
منزلی بی حد درین ره کردهام
۱۱۲
همچنان استاده پیش پردهام
۱۱۳
سوی استادم کنون راهی نمای
۱۱۴
این گره از بند جانم برگشای
۱۱۵
گفت ای پرسنده این اسرار تو
۱۱۶
زین سخن گفتی و در گفتار تو
۱۱۷
من بدانستم یقینت این زمان
۱۱۸
تا چه افتادت در این دور زمان
۱۱۹
دور چرخ اکنون چو در کارت فکند
۱۲۰
بر برون پرده یکبارت فکند
۱۲۱
آمدی این جایگاه ای راه بین
۱۲۲
از من این اسرار دل آگاه بین
۱۲۳
راه بسیاری بکردی در نهان
۱۲۴
در درون پرده گشتی ناتوان
۱۲۵
این ره بی حدّ و غایت آمدست
۱۲۶
پردههایش بی نهایت آمدست
۱۲۷
اوستادم چرخ اینجا ساختست
۱۲۸
پردهها از عزّ خود پرداختست
۱۲۹
پرده درانیم و ما در پردهایم
۱۳۰
همچو تو ما نیز ره گم کردهایم
۱۳۱
ما طلب کاریم سوی اوستاد
۱۳۲
آنکه این بنیاد کلی اونهاد
۱۳۳
هیچکس در پرده او ره نبود
۱۳۴
هیچکس از وقت او آگه نبود
۱۳۵
کس ندیدم من طلب کار یقین
۱۳۶
این زمان دیدم ترا ای راه بین
۱۳۷
بس کسازین راه آمد در گذشت
۱۳۸
لیک زین راه دراز آگه نگشت
۱۳۹
نیست از فرسنگ او آگاه کس
۱۴۰
نیست اندر راه او همراه کس
۱۴۱
گر نکواستی تو در این جایگاه
۱۴۲
بو که ناگاهی بری در پرده راه
۱۴۳
راه تو بالای پرده اوفتاد
۱۴۴
این چنین راز تو کی بتوان گشاد
۱۴۵
من بسی دیدم درین راه دراز
۱۴۶
کامدند و درگذشتند از فراز
۱۴۷
چون برفتند عاقبت گشتند پس
۱۴۸
چون نبدشان بر سر اودست رس
۱۴۹
راه میدیدند پایان ناپدید
۱۵۰
درد میبردند درمان ناپدید
۱۵۱
چون برفتند و بدیدند روی او
۱۵۲
بی دل آنگه بازگشتند سوی او
۱۵۳
ای بسا جانها کزین راه یقین
۱۵۴
اوفتاده در چه حسرت ببین
۱۵۵
تو کجا خواهی شدن رو باز گرد
۱۵۶
هم بسوی کوی خود پر ساز گرد
۱۵۷
باز گرد و تو مروزان جایگاه
۱۵۸
تا که گردی همچو ایشان بازراه
۱۵۹
باز گرد و سوی دلبر کن قرار
۱۶۰
تا مگر افتد ترا مه درکنار
۱۶۱
ای بسا روزا که من شب کردهام
۱۶۲
همچو تو مانده درون پردهام
۱۶۳
در درون پرده دستم بست بست
۱۶۴
اوفتاده اندرین پرده زدست
۱۶۵
اندرین پرده عجایب بی حدست
۱۶۶
تانپینداری که راهی بیخود است
۱۶۷
حدندارد راه تو روباز شو
۱۶۸
گرچه گنجشکی کنون شهباز شو
۱۶۹
راه خود رو ره سلامت پیش گیر
۱۷۰
که ترا گفتست این ره پیش گیر
۱۷۱
روی سوی راز خود کن این زمان
۱۷۲
تا نباشی بازمانده در جهان
۱۷۳
در جهان سفل کن کلّی قرار
۱۷۴
تانگردی اندرین ره سوکوار
۱۷۵
روی سوی پیر نورانی کنی
۱۷۶
تو که این رجعت بویرانی کنی
۱۷۷
بازگرد و راز من بپذیر و رو
۱۷۸
نفقهٔ از ذات من برگیر و رو
۱۷۹
ورنه اینجا گاه همچون من بباش
۱۸۰
ره رو و در راه بس ایمن بباش
۱۸۱
گفت من خواهم شدن در راه باز
۱۸۲
لیک ز آنجا هم بخواهم گشت باز
۱۸۳
من بدین امید در راه آمدم
۱۸۴
خود ندانستم ز ناگاه آمدم
۱۸۵
هرکه سوی یار شد او بازگشت
۱۸۶
تو یقین دان کوزره ناساز گشت
۱۸۷
میروم گر راه بی حد باشدم
۱۸۸
هرچه باشد بر تن خود باشدم
۱۸۹
خوف چه بود بازگشتن از وجود
۱۹۰
تخم ما اینجای کشتن از چه بود
۱۹۱
من نخواهم گشتن از اینجای باز
۱۹۲
میروم اینک عزیزان برفراز
۱۹۳
تا دگر چه پیش آید مرمرا
۱۹۴
زین خوشم چون بیش آید مرمرا
۱۹۵
هرچه آن استاد داند او کند
۱۹۶
هرچه نه استاد خواهد بشکند
۱۹۷
کار من با اوستادست از یقین
۱۹۸
من ناندیشم کنون از کفر و دین
۱۹۹
راه خواهم کرد تا استا شوم
۲۰۰
گر هزاران سال اندر ره بوم
۲۰۱
عاقبت هم بوی از آنجا در رسد
۲۰۲
عاقبت حال مرا هم بنگرد
۲۰۳
پیر گفتش بر امیدی این زمان
۲۰۴
کام خود یابی زمانها در زمان
۲۰۵
چون امید تو باستاد آمدست
۲۰۶
پای بست تو به بنیاد آمدست
۲۰۷
چون امیدی آمدی پیشش کنون
۲۰۸
می نه اندیشی تو از بیشش کنون
۲۰۹
هرکه او صبری کند در عاقبت
۲۱۰
پیشش آید عاقبت هم عافیت
۲۱۱
همچو ما گر تو چنین جان میدهی
۲۱۲
جان خود در راه تاوان مینهی
۲۱۳
اوستاد این دوست دارد بی خلاف
۲۱۴
تا نه پنداری که این کاری گزاف
۲۱۵
کشتهٔ او زنده گردد جاودان
۲۱۶
گردد آسوده بکلی در جهان
۲۱۷
زنده است این کشته در آنجایگاه
۲۱۸
همچو تو او نیز بودست او براه
۲۱۹
کشته او شو تو تا زنده شوی
۲۲۰
از برش با روح پاینده شوی
۲۲۱
زنده است این کشته در آنجایگاه
۲۲۲
بر مثال تو همی برند راه
۲۲۳
اندرین ره همچو تورازش فتاد
۲۲۴
در مقام عشق او سازش فتاد
۲۲۵
اندرین ره آمد و بر میگذشت
۲۲۶
راه استاد حقیقی مینوشت
۲۲۷
سالها در ناله و درد رد بود
۲۲۸
بی کس و بی جفت و در حق فرد بود
۲۲۹
نزد ما دل سالها بر راز داشت
۲۳۰
عاقبت استاد او را باز داشت
۲۳۱
راز او گر تو نمیدانی مپرس
۲۳۲
گرچه استاد جهان دانی مپرس
۲۳۳
راز تو چون راز او اندر یقین
۲۳۴
در گمانی مانده مرد راه بین
۲۳۵
راه کن بی حد تو اندر کوی یار
۲۳۶
داشت اسرار نهانی بی شمار
۲۳۷
هیچکس از راه او آگه نبد
۲۳۸
عاقبت بر باد داد او جان خود
۲۳۹
خال خودبرگفت و تن بر باد داد
۲۴۰
هرچه خرمن بد همه بر باد داد
۲۴۱
خرمن اعزاز کل درباخت او
۲۴۲
قیمت این سرّ دل بشناخت او
۲۴۳
جان خود درباخت اسرارش چه سود
۲۴۴
من ندانم تا که انوارش چه بود
۲۴۵
راز او من در نبردم در جهان
۲۴۶
تاکه خود چه بود در آنجا گه عیان
۲۴۷
چه عیانی بود پیدائی او
۲۴۸
از چه بُد آن راز سودایی او
۲۴۹
ناگهان یک روز همچون تو براه
۲۵۰
در رسید از دور در آنجایگاه
۲۵۱
سست بود از عشق نه هشیار بود
۲۵۲
همچو تو داننده اسرار بود
۲۵۳
نه چو تو خاموش بود و ترسناک
۲۵۴
نه چو تو آنجای آمد خوفناک
۲۵۵
نه چو تو بر جان خود ترسید او
۲۵۶
نه چو تو برجسم خود لرزید او
۲۵۷
نه چو تو گفتار با من ساز کرد
۲۵۸
نه چو تو این رفعت و اعزاز کرد
۲۵۹
بود سوزی در نهادش بلعجب
۲۶۰
من ازین درماندهام اندر تعب
۲۶۱
او یقین اندر گمان آورده بود
۲۶۲
گرچه همچون تو درون پرده بود
۲۶۳
پرده او بر درید آنجایگاه
۲۶۴
گرچه بی حد کرد اندر پرده راه
۲۶۵
چون رسید آنجای مستی ساز کرد
۲۶۶
بال و پر مرغ هستی باز کرد
۲۶۷
گفت ای دردی که درمان منی
۲۶۸
اندرین ره کفر و ایمان منی
۲۶۹
ای درون پردهام اندر برون
۲۷۰
من برونم هم مقیم اندر درون
۲۷۱
من درین پرده ترا پرده درم
۲۷۲
چند داری اندرین پرده درم
۲۷۳
چندسازی پرده پرده باز کن
۲۷۴
یک دمم در پرده هم آواز کن
۲۷۵
راز من از پرده در بیرون فکن
۲۷۶
زار بکشم آنگهی در خون فکن
۲۷۷
پردهٔ ما را تو بیش از حد مدر
۲۷۸
کار ما را بیش از این از حد مبر
۲۷۹
چند باشم من ترا حیران شده
۲۸۰
در میان پرده سرگردان شده
۲۸۱
چون ترا آنجایگه بشناختم
۲۸۲
این همه راهت بهرزه ساختم
۲۸۳
مر مرا مقصود دل روی تو بود
۲۸۴
زانکه اندر پرده ره سوی تو بود
۲۸۵
مر مرا در پرده راز جان توئی
۲۸۶
کلّ مقصود من از دوجهان توئی
۲۸۷
پردهٔ تو پرده ما میدرد
۲۸۸
چشم تو خود سوی جانم ننگرد
۲۸۹
راز تو من دانم و تو راز من
۲۹۰
این زمان دانی توکلّی ساز من
۲۹۱
راز من در پرده از رازت گشاد
۲۹۲
عاقبت مقصود من آن جا بداد
۲۹۳
چون درون پرده هم در پردهٔ
۲۹۴
از چه ما را اندرین ره کردهٔ
۲۹۵
چون درون پردهٔ هم از برون
۲۹۶
چند آیم از چنین پرده برون
۲۹۷
پرده ما زان تست و تو ز من
۲۹۸
من ز تو پیدا شده هم پرده من
۲۹۹
چون منم پرده تو برقع برفکن
۳۰۰
پیش جان من مگر دان سر زتن
۳۰۱
بفکن و کلی بمقصودم رسان
۳۰۲
چو تو مقصودی بمعبودم رسان
۳۰۳
چون دوی نبود نباشد پرده هم
۳۰۴
تو یقین و من گمان گم کردهام
۳۰۵
گم بشد اینجا چو جویان آمدم
۳۰۶
در زبان تو چو گویان‌ آمدم
۳۰۷
تو منی و پرده در ره حاجبست
۳۰۸
پرده عجزم درینجا کاذبست
۳۰۹
پرده بردار و تو در پرده مشو
۳۱۰
همچو دیگر بارگم کرده مشو
۳۱۱
پرده رازم در اینجا فاش کن
۳۱۲
روی سوی بی دل غمهاش کن
۳۱۳
کام من اینجایگه کلّی برآر
۳۱۴
یاد من از جان من کلّی برآر
۳۱۵
تا شوم فانی بتو واصل شوم
۳۱۶
تا قیامت بی تن و بی دل شوم
۳۱۷
من نباشم پردهٔ تویی خلاف
۳۱۸
گفت و گویم کم شود نبود گزاف
۳۱۹
من نباشم من تو باشی جزو و کل
۳۲۰
پرده عزّت تو داری بی حبل
۳۲۱
پرده کلی من بر هم در ان
۳۲۲
مرمر ازین کار کلّی وارهان
۳۲۳
چون مرا اینجا یقین شد روی تو
۳۲۴
بی خود و بی دل دویدم سوی تو
۳۲۵
چند باشی پرده باز و پرده در
۳۲۶
پرده بردار و مرا درخود نگر
۳۲۷
من نباشم چون تو باشی بی شکی
۳۲۸
چون یقین باشد کجا باشد شکی
۳۲۹
چون یقین باشد گمانی نبودم
۳۳۰
اندرین پرده نهانی نبودم
۳۳۱
چون تو با من هر دو یکسانی کنیم
۳۳۲
این همه تعجیل آسانی کنیم
۳۳۳
وارهان و وارهان و وارهان
۳۳۴
پردهام در پردهام پرده دران
۳۳۵
تو پس پرده منم خونخوار دل
۳۳۶
این چنین گشتم چنان از کاردل
۳۳۷
دل حجاب پرده اندر ره عتاب
۳۳۸
راه تو اینجا ندارد جز حساب
۳۳۹
چون ترا راهست بی پایان شده
۳۴۰
هم در آنجا بایدم جویان شده
۳۴۱
جان خود ایثار سازم در رهت
۳۴۲
تا شود آسان مرادر درگهت
۳۴۳
راه خود آسان کنم در نزد خود
۳۴۴
کز تو نیکی دیدهام از خویش بد
۳۴۵
راه خود بر من کنون آسان بکن
۳۴۶
پرده بازی بیش از این چندین مکن
۳۴۷
راه خود برمن مکن چندین دراز
۳۴۸
تا مرا پیداشود آنجای راز
۳۴۹
راه خود گرچه نهانی ساختی
۳۵۰
هرچه خود کردی گمانی ساختی
۳۵۱
راز خود هم خود بخود پوشیدهٔ
۳۵۲
روی خود بر پردهها پوشیدهٔ
۳۵۳
پرده از رویت بر افکن رخ نمای
۳۵۴
رنگ از آئینه دل برزدای
۳۵۵
پرده از رخ یک زمانی باز کن
۳۵۶
یک نفس در پردهام همراز کن
۳۵۷
از رخت پرده بکلّی بر گسل
۳۵۸
بیش ازینم زار و سرگردان مهل
۳۵۹
پرده از جان برگشای ای جان و دل
۳۶۰
روی خود اینجا مرابنما بدل
۳۶۱
پردهٔ جان من اینجا چاک کن
۳۶۲
زنگ وحشت ازدل من پاک کن
۳۶۳
راه اینجا نیک محکم کردهٔ
۳۶۴
خویش را در پردهها گم کردهٔ
۳۶۵
در درون پرده راز جسم و جان
۳۶۶
در نهان اندر نهان و در عیان
۳۶۷
ای عیان تو نهان در پردهها
۳۶۸
روی خود کرده عیان در پردهها
۳۶۹
راه خود گم کرده و در پردهٔ
۳۷۰
پرده دل را کنون ره بردهٔ
۳۷۱
مستی رمز حقیقی باز کن
۳۷۲
این زمان رمز رموزم راز کن
۳۷۳
چند گویم چند جویم چون توئی
۳۷۴
در درون پرده میبینم دوی
۳۷۵
این دویی از احولی من شدست
۳۷۶
بند را هم در دوئی پرده بدست
۳۷۷
زود بردار از بر من این دویی
۳۷۸
چون همی دانم که یکسان کل تویی
۳۷۹
راز تو من دانم از عین الیقین
۳۸۰
اندرین ره چون شدم من پیش بین
۳۸۱
پیش بینم این زمان در پیشگاه
۳۸۲
مر مرا این پیشگاه آمد پناه
۳۸۳
پیش ایشان دیدم آن روی ترا
۳۸۴
راز بشنید ستم آن موی ترا
۳۸۵
های و هویی میزنم در هر نفس
۳۸۶
تامگر حاصل شود کلّی نفس
۳۸۷
های و هوئی میزنم در پردهات
۳۸۸
لیک رازت بی برو گم کرده است
۳۸۹
های و هوئی میزنم از شوق تو
۳۹۰
راز اعیان میکنم در ذوق تو
۳۹۱
های تو با هوی من شد پرده را
۳۹۲
برفکن از روی این گم کرده را
۳۹۳
چون شناسای خودش آنجا کنی
۳۹۴
راز پنهانی من پیدا کنی
۳۹۵
راز من با ساز کل کن آشکار
۳۹۶
این زمان این از تو کردم اختیار
۳۹۷
اختیار عشق من از راز تست
۳۹۸
این همه آهنگ من از ساز تست
۳۹۹
این زمان اعیان عشقت حاصلم
۴۰۰
گشت پیدا راز پنهان واصلم
۴۰۱
حاصلت این بُد که من حاصل شوم
۴۰۲
زین همه برهان دمی واصل شوم
۴۰۳
راه هردم میکنی گم مر مرا
۴۰۴
من ترا میبینم اکنون مر ترا
۴۰۵
راه من تو گم مکن چون ره شدم
۴۰۶
از کمال صنع خود آگه شدم
۴۰۷
ای کمال لایزالت بی صفت
۴۰۸
یافتم از راه صنعت معرفت
۴۰۹
راز خود باتو نهادم در میان
۴۱۰
ای مرا پرده شده راز عیان
۴۱۱
زهره آنم کجاباشدهمی
۴۱۲
تابگویم پردهٔ درجان دمی
۴۱۳
گوی از این پرده داران میبرم
۴۱۴
در فضای بار عزّت میپرم
۴۱۵
میبرم من پردهٔ عشق ترا
۴۱۶
وارهان جانم ز اندوه و جفا
۴۱۷
چون ز پرده اول و آخر تویی
۴۱۸
چون ز پرده باطن و ظاهر تویی
۴۱۹
خلق کلی در تو حیران ماندهاند
۴۲۰
در درون پرده پنهان ماندهاند
۴۲۱
کیست تا او نیست در پرده ترا
۴۲۲
راه کلّی جمله گم کرده ترا
۴۲۳
کیست تا او نه گرفتار تو است
۴۲۴
کیست تانه نقش اسرار تو است
۴۲۵
کیست تا نه پرده دار راز تست
۴۲۶
کیست تا نه در نهان بیمار تست
۴۲۷
کیست تا او نه ز جان شد بندهات
۴۲۸
کیست تا آنکس نبد افکندهات
۴۲۹
کیست تا او نه طلب کار تو است
۴۳۰
اندرین ره در نهان یار تو است
۴۳۱
کیست تا نه دم ز حکمت میزند
۴۳۲
کیست تا نه رأی حکمت میکند
۴۳۳
کیست تا نه سر ترا درباختست
۴۳۴
کیست تانه مر ترا نشناختست
۴۳۵
کیست تا نه بستهٔ دیدار تست
۴۳۶
تا نه سنگ و چوب غرق کار تست
۴۳۷
کیست تا نه جان دهد در کار تو
۴۳۸
چون شود از جان ودل در کار تو
۴۳۹
کیست تا نه پرده داری میکند
۴۴۰
کیست تا نه پایداری میکند
۴۴۱
کیست تا نه وی چو خود دربازد او
۴۴۲
در مقام عشق خود در بازد او
۴۴۳
کیست تا نه با تو است و تو باو
۴۴۴
میکنی هر لحظهٔ صد گفت و گو
۴۴۵
گفت و گوی تو درین دامم فکند
۴۴۶
در برون نقش خرگاهم فکند
۴۴۷
پرده بازی تو دیدم سالها
۴۴۸
تا از آن معلوم کردم حالها
۴۴۹
حال من آنست کاندر پردهات
۴۵۰
سرنهادم آمده اندر رهت
۴۵۱
من زگفت تو درین پرده شدم
۴۵۲
گرچه اول راز گم کرده شدم
۴۵۳
من ز گفت تو بدیدم روی تو
۴۵۴
این زمان هستیم رویا روی تو
۴۵۵
اب روی من مریز اینجایگاه
۴۵۶
مرمرا تو سر مبر اینجایگاه
۴۵۷
راز تو اینک درین لوح دلم
۴۵۸
گشت پیدا گرچه بُد این مشکلم
۴۵۹
مشکلم از لوح برخواند کنون
۴۶۰
نیک از روی تو دیدم کن فکون
۴۶۱
مشکلم چون حل شد اکنون بیش ازین
۴۶۲
در گمان مفکن مرا از ره یقین
۴۶۳
مشکلم حل کن بکلی بی صفت
۴۶۴
تابگویم بیش از این در معرفت
۴۶۵
این زمان جمله همی دانم تویی
۴۶۶
آشکارا پردهها پنهان تویی
۴۶۷
آشکارایی و پنهان چون کنم
۴۶۸
چون عیان اندر عیانی چون کنم
۴۶۹
آشکارا چون شود پنهان من
۴۷۰
چون کنم او را بپنهان زین سخن
۴۷۱
هستی تو گشت پیدا در دلم
۴۷۲
راز مشکل گشت اینجا حاصلم
۴۷۳
واصلم گردان در آنجا مرمرا
۴۷۴
چند گردانم زبان بر ماجرا
۴۷۵
اولی در ظاهر و در باطنی
۴۷۶
لیک اینجا ظاهری و باطنی
۴۷۷
نور تست اینجا رفیع پردهها
۴۷۸
لیک برهانت بدیع پردهها
۴۷۹
رفعت و اعزاز از آن کردم تمام
۴۸۰
تامرادر دین بیفزاید مقام
۴۸۱
گر نمایی رخ تمامم بی حجاب
۴۸۲
گفت و گوی من شود اندر حساب
۴۸۳
گر تمام این کار آید راست را
۴۸۴
راز من گردد بکلی خواست را
۴۸۵
خواست دارم تا مرادر روی خود
۴۸۶
راز پیدایی کند در سوی خود
۴۸۷
راز پنهانی من پیدا بکن
۴۸۸
این همه پرده بکل پیدا بکن
۴۸۹
تا حجاب از پیش برداری مرا
۴۹۰
در میان پرده نگذاری مرا
۴۹۱
هاتفی غیبی ز ناگاهان مرا
۴۹۲
داد آوازی که تا کی ماجرا
۴۹۳
جان خود در باز و بیش از این مگو
۴۹۴
راز ما در پرده چندینی مجو
۴۹۵
چون تو واصل گشتهٔ اینجایگاه
۴۹۶
بیش را در بیشتر چندین مخواه
۴۹۷
چون ترا کردیم در اینجا نظر
۴۹۸
هم نباشد مر ترا زینجا گذر
۴۹۹
چون ترا آگاه کردیم از نخست
۵۰۰
کار تو زانجا برآید زود چست
۵۰۱
کار تو اینجا تمامت ما کنیم
۵۰۲
هرچه باید این زمان پیدا کنیم
۵۰۳
تو که جان در راه ما بازی تمام
۵۰۴
پرده عزّت برافتد از مقام
۵۰۵
وصل ما اینجایگه واصل شود
۵۰۶
آنچه میجوئی ترا حاصل شود
۵۰۷
تا بکلّی راه بگشایم ترا
۵۰۸
آنگهی من روی بنمایم ترا
۵۰۹
تا بکلّی گم شوی در اسم من
۵۱۰
این چنین است اندر اینجا قسم من
۵۱۱
هرچه کردم و آنچه خواهم آن کنم
۵۱۲
لیک آنگاهی ترا تاوان کنم
۵۱۳
برتر آئی از مقام پردهها
۵۱۴
کم شود آنگاه این سودا ترا
۵۱۵
آنگهی گفت آن بزرگ پاک رای
۵۱۶
هرچه میخواهی بکن راهم نمای
۵۱۷
چون شوم قربان و هم جان باز تو
۵۱۸
بعد از آن آگه شوم از راز تو
۵۱۹
هرچه خواهی کن که من زان توام
۵۲۰
این زمان در عشق حیران توام
۵۲۱
هرچه خواهی کن که اکنون بندهام
۵۲۲
سر بپای عزّ کل افکندهام
۵۲۳
هرچه خواهی کن که من خواهم ترا
۵۲۴
سرفکنده پیش، کم کن ماجرا
۵۲۵
هرچه خواهی کن که ما را این حیات
۵۲۶
هست بی تو در درون همچون ممات
۵۲۷
این زمان فانی بکن قربان مرا
۵۲۸
ای یقین تو شده چون جان مرا
۵۲۹
این زمان فانی بکن کلی مرا
۵۳۰
ای فنای تو بکل عین بقا
۵۳۱
این زمان از خود گذشتم بی حجاب
۵۳۲
هرچه خواهی کن تو از روی حساب
۵۳۳
این بگفت و جان خود ایثار کرد
۵۳۴
خویش را در راه کل بردار کرد
۵۳۵
من عجب ماندم درین گفتار او
۵۳۶
حیرتم آمد عجب در کار او
۵۳۷
ناگهان آمد خطاب از روی کون
۵۳۸
کین بزن شمشیر خود را لون لون
۵۳۹
این سر او را بکلی در فکن
۵۴۰
پره از کارش بکلی بر فکن
۵۴۱
زود باش و زخم شمشیری بزن
۵۴۲
من چو بشنیدم خطاب این سخن
۵۴۳
از خطاب بیخودی حیران شدم
۵۴۴
اندرین احوال سرگردان شدم
۵۴۵
پس زدم شمشیر اندر گرندش
۵۴۶
سرفکندم در زمانی از تنش
۵۴۷
این چنین سالک بشد هالک بکل
۵۴۸
اوفتاده این چنین در عین ذل
۵۴۹
پیش من افتاده است این بی خبر
۵۵۰
هر زمان برخود بجنبد بی اثر
۵۵۱
من نمیدانم یقین احوال او
۵۵۲
تاکه چون باشد بکلی حال او
۵۵۳
حال این بودم که از بر کردهام
۵۵۴
پیش تو معلوم یکسر کردهام
۵۵۵
من نمیدانم رموز این کمال
۵۵۶
من نمیدانم گه چون بودست حال
۵۵۷
حال او این بود من گفتم ترا
۵۵۸
بیش دیگر نیست زینسان ماجرا
۵۵۹
حال او این بود و این سر زان او
۵۶۰
اوفتاده اندر آنجا گفت و گو
۵۶۱
راه بین از گفت او خیره بماند
۵۶۲
بعد از آن زانجا فرس تازان براند
۵۶۳
در گمان و در یقین افتاده بود
۵۶۴
سر بسوی راه کل بنهاده بود
۵۶۵
ای دل آخر جان خود ایثار کن
۵۶۶
چند خواهی بود اینجا کار کن
۵۶۷
چند خواهی بود جان در باز تو
۵۶۸
دروصال جان جان میناز تو
۵۶۹
چند سازی قصه راه دراز
۵۷۰
چند باشی در نشیب و در فراز
۵۷۱
چندخواهی بود برجان ترسناک
۵۷۲
چند خواهی بود آخر خوفناک
۵۷۳
جان خود ایثار کن در راه او
۵۷۴
بیش ازین تا چند سازی گفت و گو
۵۷۵
عاشقان جانهای خود ردرباختند
۵۷۶
سوی یار خویشتن بشتافتند
۵۷۷
مطبخ عشقست اینجا سر ببر
۵۷۸
از همه خلق جهان یکسر ببر
۵۷۹
تا دمی واصل شوی در خاک و خون
۵۸۰
چند خواهی ماند از پرده برون
۵۸۱
از درون پرده کس آگاه نیست
۵۸۲
زانک کس را اندرآنجا راه نیست
۵۸۳
راه کل پایان ندارد در نظر
۵۸۴
چون برفتی از صور یابی خبر
۵۸۵
چون برون آیی ز صورت در زمان
۵۸۶
روی یار خویشتن بینی عیان
۵۸۷
راه کل راهیست دشوار و دراز
۵۸۸
گرچه در پیشی تو چندینی مناز
۵۸۹
ترک خود گیر و برون شو از صور
۵۹۰
من مگو تا وقت آید کارگر
۵۹۱
تو همه حق بین و جز حق را مبین
۵۹۲
چون گذشتی بر ره حق شو یقین
۵۹۳
چون که حق بینی نگهدار این کمال
۵۹۴
تا نیفتی در سلوک بی زوال
۵۹۵
این سلوک راه کی باطل شود
۵۹۶
راه باید کردتا تن دل شود
۵۹۷
چون دل تو محو گردد در صفات
۵۹۸
تافتن گیرد ز حضرت نورذات
۵۹۹
دیده چون از اشک پرنم باشدت
۶۰۰
هرچه میخواهی در آن دم باشدت
۶۰۱
درگذر از کون و اندر ره مایست
۶۰۲
زانکه اول تا باخر هم یکیست
۶۰۳
چون یکی باشد زبانت تا بسر
۶۰۴
کی تواند یافت این نقش بشر
۶۰۵
نقش برگیر از میان آزاد کن
۶۰۶
بس یقین رادر میان بنیاد کن
۶۰۷
در میان عشق کل میناز تو
۶۰۸
جان خود در راه او در باز تو
۶۰۹
پختگی حاصل شود آنجا ترا
۶۱۰
ورنه تا تو زندهٔ چون و چرا
۶۱۱
راه پرسی از کسی کوره ندید
۶۱۲
یک تنی زین راه دل آگه ندید
۶۱۳
راه کی از کور بینا گرددت
۶۱۴
گر بود دل کار شیدا گرددت
۶۱۵
راه را از راه دان باید شنود
۶۱۶
تا شود این کار یکباره نمود
۶۱۷
آنکه ره را دید باشد ذوفنون
۶۱۸
او شود در راه عشقت رهنمون
۶۱۹
راه تو از راه دیده کل شود
۶۲۰
گر ندانی کار راهت ذل شود
۶۲۱
راه بینان جهان اندر رهند
۶۲۲
دایما زین راه کلّی آگهند
۶۲۳
جمله ذرّات در راهند کل
۶۲۴
اوفتاده جملگی در عین ذلّ
۶۲۵
راه بینانی که صادق آمدند
۶۲۶
عاشق و پیر و موافق آمدند
۶۲۷
جان خود در راه عشقش باختند
۶۲۸
هرچه شان بد جملگی درباختند
۶۲۹
جمله ذرّات گردان آمدند
۶۳۰
اندرین ره راز جویان آمدند
۶۳۱
گرچه تو چون ذرّه اندره پردهٔ
۶۳۲
راه رفتی راه خود گم کردهٔ
۶۳۳
ره نبردی همچنان ای بی خبر
۶۳۴
از وجود کل نمییابی اثر
۶۳۵
اندرین ره هر که آمد مرد شد
۶۳۶
سالک ره مرد صاحب درد شد
۶۳۷
هرکه دردی داشت او آمد براه
۶۳۸
درد باید تارسی آنجایگاه
۶۳۹
هر کرا دردیست درمانش مباد
۶۴۰
هرکه درمان خواهد او جانش مباد
۶۴۱
درد باید درد بی حد از فراق
۶۴۲
هر زمان در راه او پر اشتیاق
۶۴۳
درد باید تا که درمان باشدت
۶۴۴
جان دهی امید جانان باشدت
۶۴۵
درد باید تا ببینی تو دوا
۶۴۶
درد درمانست در عین جفا
۶۴۷
ای بسا دردی که آمد جمله را
۶۴۸
بو که بتوان گفت کلّی ماجرا
۶۴۹
درد عشقست از کمال شوق او
۶۵۰
هست درمان دایما در ذوق او
۶۵۱
درد باید تا ترا درمان رسد
۶۵۲
ناگهان امید از جانان رسد
۶۵۳
راه عشق از درد پیدا گشت کل
۶۵۴
راه پردردست اندر عین ذل
۶۵۵
بی حدست آنجا تو راز خود بپوش
۶۵۶
راز با تست و کجا باشد خموش
۶۵۷
تو چنین راهی ببازی کردهٔ
۶۵۸
خویش را عین مجازی کردهٔ
۶۵۹
تو کجایی یار توآخر کجاست
۶۶۰
ره روان این راه را رفتند راست
۶۶۱
تو ببازی کی رسی در یار خود
۶۶۲
چونکه هستی بی خبر از کار خود
۶۶۳
تو کجا ز اسرار عشقش ره بری
۶۶۴
هر زمان از راه او واپس تری
۶۶۵
راه دورست و پر آفت راه کن
۶۶۶
لی مع اللْه دل زوقت آگاه کن
۶۶۷
سر ما با اوفتادست این سخن
۶۶۸
تا همه اسرار گردد سر به بن
۶۶۹
این رموز ما کجا داند کسی
۶۷۰
فهم دارد گر بخواند او بسی
۶۷۱
این رموز من معانی آمدست
۶۷۲
سرّ این راز آن جهانی آمدست
۶۷۳
تو کجا دریابی این اسرار من
۶۷۴
لیک اکنون گوش کن گفتار من
۶۷۵
رمز ما از این سخنها باز دان
۶۷۶
آنگهی اندر رموزم راز دان
۶۷۷
نفس این اسرار نتواند شنود
۶۷۸
بی نصیی گوی نتواند ربود
۶۷۹
این یقین بر جان ودل باید شنود
۶۸۰
نه بنقش آب و گل باید شنود
۶۸۱
هرکه این برخواند او آگه شود
۶۸۲
عاشق آسا آنگهی در ره شود
۶۸۳
هرکه این را فهم دارد بی حجاب
۶۸۴
بی حساب خواندن روی کتاب
۶۸۵
هر که این اسرار کلّی فهم کرد
۶۸۶
هر چه گفتم راز با وی فهم کرد
۶۸۷
سرّ من ز اسرار آمد آن ز نور
۶۸۸
پای تا سر جمله آمد غرق نور
۶۸۹
از رموز ما تو چون آگه شوی
۶۹۰
آنگهی دستار خوان ره شوی
۶۹۱
ترک خور کین چشمهٔ روشن شدست
۶۹۲
از رموز پارسی من شدست
۶۹۳
گر بسی خوانی تو هر بار این سخن
۶۹۴
بازدانی رمز و اسرار کهن
۶۹۵
هرکه این اسرار روحانی بخواند
۶۹۶
هر زمانی سرّ این تکرار راند
۶۹۷
این سخن معنی نه طامات آمدست
۶۹۸
نه ز هر فصلی مقامات آمدست
۶۹۹
جمله یک رازست اما در نهان
۷۰۰
هر زمانی میشود عین عیان
۷۰۱
گر تو عمری در جهان باشی دمی
۷۰۲
این کتاب من بخوانی هر دمی
۷۰۳
رمز کل ز اینجایگه حاصل کنی
۷۰۴
جان خود هم زین سبب واصل کنی
۷۰۵
معنی و ترکیب این گفتار بین
۷۰۶
هر دم از نوعی دگر اسرار بین
۷۰۷
هست اسرار نهانی همچو گنج
۷۰۸
زانکه مخفی ماند بردم سعی و رنج
۷۰۹
ای بسی شب کاندرین پرده براز
۷۱۰
گفتم اسرار نهانی جمله باز
۷۱۱
خود بخود این رازها کردم عیان
۷۱۲
کی تواند بود هرگز این نهان
۷۱۳
این رموز عاشقانست از یقین
۷۱۴
نه گمان باشد نه اینجا کفر و دین
۷۱۵
این رموز از عالم پاک آمدست
۷۱۶
در میان زهر تریاک آمدست
۷۱۷
گر بسی خواندن میسّر باشدت
۷۱۸
بی شکی هر بار خوشتر باشدت
۷۱۹
هرکه این برخواند ره را پیش کرد
۷۲۰
هر زمانی رونق دل بیش کرد
۷۲۱
هرکه این معنی ما را رخ نمود
۷۲۲
کفر را ازدل بزودی بر زدود
۷۲۳
عاشق آن باشد که بی درمان بود
۷۲۴
درد او هر لحظه دیگر سان بود
۷۲۵
درد او را تو چه دانی اندرین
۷۲۶
ای گمان دیده کجا دانی یقین
۷۲۷
درد او خوشتر ز درمان نوش کن
۷۲۸
هر زمان در درد جان بیهوش کن
۷۲۹
خون صدیقان ازین حسرت بریخت
۷۳۰
آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
۷۳۱
جملهٔ جانها از آن آید بکار
۷۳۲
تا بریزد خون جانها زار زار
۷۳۳
گر تو از کشتن همی ترسی مرو
۷۳۴
زین سخن تا چند میپرسی برو
۷۳۵
کشتن او دان حیات جاودان
۷۳۶
بگذری تو زین جهان و آن جهان
۷۳۷
گرچه اکنون در درون پردهٔ
۷۳۸
پای تا سر در درون پردهٔ
۷۳۹
عاقبت زین پرده بیرون اوفتی
۷۴۰
تا ندانی تو که خود چون اوفتی
۷۴۱
پرده رازت در آنجا برگشای
۷۴۲
تاترا مر عشق باشد رهنمای
۷۴۳
چون رهت در عشق آمد پایدار
۷۴۴
راه عشق اینست ازمن گوش دار
۷۴۵
راه بین چون راه عشق آید بوی
۷۴۶
کام او خود زود بردارد زوی
۷۴۷
راز را انجام نیست آغاز هم
۷۴۸
لیک باید بود با همراز هم
۷۴۹
چون ترا همراز نبود زین میان
۷۵۰
تاترا باشد در آنجا ترجمان
۷۵۱
ترجمان عشق ره برد اندرین
۷۵۲
تا رساند مر ترا در ره یقین
۷۵۳
این زمان در راه بسیاری شدند
۷۵۴
گرچه اندر راه بسیاری بدند
۷۵۵
راه خود چون خود روی ره گم کنی
۷۵۶
قطره هرگز در کجا قلزم کنی
۷۵۷
هر که قلزم قطرهٔ وحدت کند
۷۵۸
او کجا آهنگ هر کثرت کند
۷۵۹
راه استغناست تو مردانه باش
۷۶۰
در جنون عشق کل دیوانه باش
۷۶۱
گر ترا مر شاه بنماید نظر
۷۶۲
ازکمال او بیابی تو خبر
۷۶۳
گر کمال او بکل حاصل کنی
۷۶۴
اول از پندار دل باطل کنی
۷۶۵
اولت این عقل برباید فکند
۷۶۶
طیلسان از روی برباید فکند
۷۶۷
اندرین پرده عجایب رهنمون
۷۶۸
آید از پرده بهر پرده برون
۷۶۹
همچو تو در پرده ایشان راز جوی
۷۷۰
سرّ خود با این کسان دیگر مگوی
۷۷۱
چون کسی در خویشتن مانده بود
۷۷۲
راز تو زو کی همی خوانده بود
۷۷۳
چون طبیبی را بخود هرگز دوا
۷۷۴
می نداند کردن او زین ماجرا
۷۷۵
کی ترا درمان کند هم خود بگوی
۷۷۶
بیش ازین درمان خود ازوی مجوی
۷۷۷
درد خود با یار خود نه در میان
۷۷۸
تاترا بکند دوا اندر زمان
۷۷۹
درد تو او هم مداوایی کند
۷۸۰
هم زحکمت مرترا دانی کند
۷۸۱
ای بسا کس کاندرین ره باز ماند
۷۸۲
دایماً سرگشتهٔ این راز ماند
۷۸۳
ای بسا کس کاندرین سودا برفت
۷۸۴
گرچه بسیاری بره تنها برفت
۷۸۵
نیست کس را از حقیقت آگهی
۷۸۶
جمله میمیرند با دست تهی
۷۸۷
هیچکس اندر پس این پرده نیست
۷۸۸
کو بزاری راه دل گم کرده نیست
۷۸۹
هیچکس این راه را منزل نکرد
۷۹۰
کو درین ره خون خود چندین نخورد
۷۹۱
راه ما پایان ندارد بی خلاف
۷۹۲
تا نپنداری که دامست از گزاف
۷۹۳
سالها زین راه معبودم که بود
۷۹۴
زین مقالت کل مقصودم چه بود
۷۹۵
تا یقین حاصل شود بی شک مرا
۷۹۶
این بُده مقصود من بی ماجرا
۷۹۷
عاقبت چون راه آمد در سلوک
۷۹۸
شمس را این ره بسی کرد آن دلوک
۷۹۹
هیچ سالک اندرین ره نامدست
۸۰۰
کو بنومیدی ازین ره بازگشت
۸۰۱
سالکان این پرده از هم بردرند
۸۰۲
در یقین افتند و از شک بگذرند
۸۰۳
تا یقین هرگز نگردد حاصلت
۸۰۴
کی توانی یافت بویی از دلت
۸۰۵
تا یقین رخ هر دمی ننمایدت
۸۰۶
از کجا این راز دربگشایدت
۸۰۷
تا یقین باشد گمان نبود ترا
۸۰۸
قد چون سروت کمان نبود ترا
۸۰۹
چون یقین گردد یکی باشد همه
۸۱۰
آنچه اندیشی شکی باشد همه
۸۱۱
گر یقین ناگاه افتد در نظر
۸۱۲
هر دو عالم رخ نماید سر بسر
۸۱۳
گر یقین بر روی دل ننمایدت
۸۱۴
از کجا این راز دل بگشایدت
۸۱۵
معرفت را گر بسی حاصل کنی
۸۱۶
زین همه تو خویش کی واصل کنی
۸۱۷
معرفت ره در سلوکت آورد
۸۱۸
تامگر ره در دلوکت آورد
۸۱۹
معرفت راهیست در آشیانهاش
۸۲۰
تو مگرد از وی نظر کن خانهاش
۸۲۱
معرفت راهیست بی پایان همه
۸۲۲
معرفت هم راز بگشاید همه
۸۲۳
معرفت بسیار لیکن معرفت
۸۲۴
کی تواند بود در شرح و صفت
۸۲۵
معرفت بسیار و شرح او بسی
۸۲۶
کی تواند گفت این راهر کسی
۸۲۷
معرفت راهی بحکمت یافتست
۸۲۸
زان بهر جانب همی بشتافتست
۸۲۹
گر نبودی معرفت در کاینات
۸۳۰
کی شدی هرگز عیان این صفات
۸۳۱
گر نبودی معرفت هرگز کجا
۸۳۲
راه گر دیدی سلوک انبیا
۸۳۳
گر نبودی معرفت در جزو و کل
۸۳۴
عزّها کلی بدل گشتی بذلّ
۸۳۵
گر نبودی معرفت ز آغاز کار
۸۳۶
کی بُدی هرگز عددها در شمار
۸۳۷
گر نبودی معرفت در روی دهر
۸۳۸
نوش بودی نزد مردم همچو زهر
۸۳۹
گر نبودی معرفت آدم همی
۸۴۰
کی فتادی در مقام خرمی
۸۴۱
گر نبودی معرفت ابلیس را
۸۴۲
کی بکردی این همه تلبیس را
۸۴۳
گر نبودی معرفت مر نوح را
۸۴۴
کی بکردی کشتی او فتوح را
۸۴۵
گر نبودی معرفت با شیث هم
۸۴۶
کی زدی در راه بی منزل قدم
۸۴۷
گر نبودی معرفت هم با خلیل
۸۴۸
کی بکردی جان و دل در ره سبیل
۸۴۹
گر نبودی معرفت ایوب را
۸۵۰
این همه زحمت کجا بودی ورا
۸۵۱
گر نبودی معرفت اسحق را
۸۵۲
کی بُدی کشتن بجان مشتاق را
۸۵۳
گر نبودی معرفت با زکریا
۸۵۴
جان کجا کردی در آن دم او فدا
۸۵۵
گر نبودی معرفت موسی یقین
۸۵۶
کی شدی نور تجلّی راه بین
۸۵۷
گر نبودی معرفت عیسی کجا
۸۵۸
یافتی در آسمان چندین بقا
۸۵۹
گر نبودی معرفت با مصطفی
۸۶۰
کی شدی هرگز بدین نور و صفا
۸۶۱
اوست سلطان تمامت انبیا
۸۶۲
اوست اول تا بآخر مقتدا
۸۶۳
شرح این ره ازوجودش شد پدید
۸۶۴
ذات پاکش از سجودش شد پدید
۸۶۵
شرح این ره او تمامت باز یافت
۸۶۶
شرح این ره اول از شه باز یافت
۸۶۷
او اگر این ره نکردی در بیان
۸۶۸
کی بدانستی مرین ره را عیان
۸۶۹
گر نبودی راه کل و عقل کل
۸۷۰
جملگی بودی یقین خود عین ذل
۸۷۱
گر نبودی نور پاکش رهنما
۸۷۲
خود نبودی انبیا و اولیا
۸۷۳
گر نه او کردی صفت در هر صفت
۸۷۴
کی بدی هر ذرّهٔ را معرفت
۸۷۵
گرنه او بودی که کردی شرح راه
۸۷۶
جملگی ماندی اسیر آنجایگاه
۸۷۷
عقل از نقل این سخنها آورد
۸۷۸
لیک هرگز کی کند کی آورد
۸۷۹
عقل کل باشد نمودار یقین
۸۸۰
تا شود در پیش مرد راه بین
۸۸۱
راه بینی همچو او دیگر نزاد
۸۸۲
همچو او دیگر کسی دادی نداد
۸۸۳
اوست داننده درین پرده شده
۸۸۴
اولین و آخرین پرده بده
۸۸۵
آنچه از اسرار دانست او یقین
۸۸۶
مرتضی دانست دیگر راه بین
۸۸۷
آنچه از اسرار دانست ازکمال
۸۸۸
نیست راه دین وی هرگز زوال
۸۸۹
آنچه او از راه شرح کل بگفت
۸۹۰
در رموز او کجا داند نهفت
۸۹۱
آنچه او را داد هرگز کس نداد
۸۹۲
داد این اسرار او آنجا بداد
۸۹۳
هرکسی فهمی کند از راز او
۸۹۴
کی بداند هر کسی این ساز او
۸۹۵
انبیا این ره نبردند از نخست
۸۹۶
راه و شرح راه از وی شد درست
۸۹۷
انبیا زین راه بسیاری شدند
۸۹۸
عاقبت از ما عرفنا دم زدند
۸۹۹
او رموز کل بگفت و راز گفت
۹۰۰
آن رموز او با علی خود باز گفت
۹۰۱
آنچه او را بود آن، کس را نبود
۹۰۲
زانکه او بود و ازو بد هرچه بود
۹۰۳
بود او باشد نداری فهم دان
۹۰۴
تا رموز او کند شرح و بیان
۹۰۵
او رموز اندر رموز آورده است
۹۰۶
زانکه او را در درون پرده است
۹۰۷
رمز او هرگز کجا آید ز نقل
۹۰۸
زانکه کان نقل باشد هم ز عقل
۹۰۹
نقل را با عقل باشد هم صفت
۹۱۰
لیک اشیا برترست و معرفت
۹۱۱
عقل بر اشیا محیطست اندکی
۹۱۲
راز دان او را بداند بی شکی
۹۱۳
عقل کل شرح صفات او نیافت
۹۱۴
راز کل رمز و رموز او نیافت
۹۱۵
لی مع اللّه او مقام کل شناخت
۹۱۶
هر صفت را از کمال ذل شناخت
۹۱۷
گر ریاضت نبودت کی ره بری
۹۱۸
کی بگو تو ره بدین درگه بری
۹۱۹
عقل از راهت بیندازد همی
۹۲۰
کی نهد بر جان ریشت مرهمی
۹۲۱
عقل اگر از معرفت بویی برد
۹۲۲
کی ازین دانش بگو بویی برد
۹۲۳
عقل تحقیقی رموز اینجا نیافت
۹۲۴
گرچه بسیاری درین معنی شناخت
۹۲۵
در سلوک خود بسی هم راز کرد
۹۲۶
خویشتن با خویشتن دمساز کرد
۹۲۷
شرح بسیاری بگفت از هر صفت
۹۲۸
از کمال عقل خود بر معرفت
۹۲۹
شرح بسیاری بگفت از کائنات
۹۳۰
عاقبت ره را نبرد او سوی ذات
۹۳۱
شرح بسیار بگفت و بر طپید
۹۳۲
هر دم او اندر مقامی بر جهید
۹۳۳
چون نبد راهی کجا او ره برد
۹۳۴
گرچه بسیاری از آنجا ره برد
۹۳۵
گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس
۹۳۶
هم نکرد از اشتیاقش هیچ بس
۹۳۷
عشق از وی زاد گر چه ره نبرد
۹۳۸
درکمال خویشتن راهی سپرد
۹۳۹
آنچنان مشتاق آمد در وجود
۹۴۰
بود اما در صور پنهان ببود
۹۴۱
آنچنان محبوب بود از عشق دوست
۹۴۲
کورها دیگر نکرده مغز و پوست
۹۴۳
آنچنان احوال خود معلوم کرد
۹۴۴
آنچنان کلی خود مفهوم کرد
۹۴۵
جوهری آمد عجایب در عجیب
۹۴۶
او بدی از کاینات جان حسیب
۹۴۷
او همه تصویر وحدت راست کرد
۹۴۸
هم ز معشوق عیان درخواست کرد
۹۴۹
او گره از کار کلی برگشاد
۹۵۰
او اساس وحدت و عرفان نهاد
۹۵۱
هر زمانی رای دیگر ساز کرد
۹۵۲
هر دمی اسرار جان آغاز کرد
۹۵۳
در درون جان بجانان راه یافت
۹۵۴
این کمال از شوق الااللّه یافت
۹۵۵
او کمال خود برتبت پیش کرد
۹۵۶
راه خود ز اندازه هر دم بیش کرد
۹۵۷
او کمال خود بدانست از یقین
۹۵۸
زانکه بد او راه بین و پیش بین
۹۵۹
تو مباش اصلا کمال این باشدت
۹۶۰
چون شوی کم پس وصالت باشدت
۹۶۱
این کمال لایزال از خود طلب
۹۶۲
عشق بنماید ترا کلی سبب
۹۶۳
عشق بد مغز تمامت کاینات
۹۶۴
راه برده در صفات نورذات
۹۶۵
عشق بد مر عقل را آموزگار
۹۶۶
او برفت و این بماند از روزگار
۹۶۷
این بماند و او برفت آنجایگاه
۹۶۸
او بدید و این بماند اینجا ز شاه
۹۶۹
عقل اندر پرده دل بازماند
۹۷۰
عشق هر دم بر کمالی ساز راند
۹۷۱
عشق خود میبیند او از هر صفت
۹۷۲
زانکه او ماندست اندر معرفت
۹۷۳
عشق جز حق را ندید آنجایگاه
۹۷۴
جست او اندر عیان حق پناه
۹۷۵
او عیان خود تمامی بازدید
۹۷۶
عقل چون گنجشک آن شهباز دید
۹۷۷
راز خود با عاشقان خود بگفت
۹۷۸
هرکسی برگونهٔ این در بسفت
۹۷۹
درّ دریای حقیقی باز یافت
۹۸۰
همچو او دیگر کسی هرگز نیافت
۹۸۱
هرکسی بر عکس یاران گشتهاند
۹۸۲
هر یکی تخمی ازینسان کشتهاند
۹۸۳
گر همی کاری تو تخمی را بکار
۹۸۴
کان بود پیوسته باتو پایدار
۹۸۵
گر همی کاری تو تخمی راست کن
۹۸۶
کان مراد تو بود هم بی سخن
۹۸۷
چند با هر کس تو راز خود نهی
۹۸۸
چند اینجا دام و ساز تن نهی
۹۸۹
راز را با ساز اگر یکسان شود
۹۹۰
جان ذاتت رهبر جانان شود
۹۹۱
هر کسی بر عقل نقلی کردهاند
۹۹۲
لیک همچون عقل اندر پردهاند
۹۹۳
راه بر خود میروی کی پی بری
۹۹۴
تو نمیدانی که هر دم پس تری
۹۹۵
راه بر خود میروی پر ره زن است
۹۹۶
جان تو اینجایگه چون ایمنست
۹۹۷
ره زنان بر راه تو بس خفتهاند
۹۹۸
راه را هرگز نه زینسان رفتهاند
۹۹۹
راه آنکس یافت کو با آه شد
۱٬۰۰۰
عشق با وی اندرین همراه شد
۱٬۰۰۱
عشق راهت مینماید بر قبول
۱٬۰۰۲
تو نمیدانی مرین ره را اصول
۱٬۰۰۳
تو بخود هرگز کجا این ره کنی
۱٬۰۰۴
کی تو خود را زین سخن آگه کنی
۱٬۰۰۵
عشق مغزی مینماید سوی دوست
۱٬۰۰۶
تو بماندی در میانه جمله پوست
۱٬۰۰۷
عشق بنماید ترا اسرار تو
۱٬۰۰۸
عقل بنماید ترا گفتار تو
۱٬۰۰۹
عشق اول مشتق از عقل آمدست
۱٬۰۱۰
گرچه اینجاگاه بر نقل آمدست
۱٬۰۱۱
زینت عقلست دنیا سر بسر
۱٬۰۱۲
لیک از راه حقیقی بی خبر
۱٬۰۱۳
آمدست اینجا فضولی میکند
۱٬۰۱۴
آنچه از وی شد اصولی میکند
۱٬۰۱۵
گر ترا خود عقل و جان باشد قبول
۱٬۰۱۶
کی شوی درعشق تو صاحب وصول
۱٬۰۱۷
ای ز عشق لایزالی گم شده
۱٬۰۱۸
از جمادی نفس تو مردم شده
۱٬۰۱۹
صورت عقلست در نقلی از آن
۱٬۰۲۰
کی خبر یابی ز سرّ بی نشان
۱٬۰۲۱
بس کتب کز عقل باشد پایدار
۱٬۰۲۲
کی بود هرگز ترا آن پایدار
۱٬۰۲۳
بس کتب کز عقل صورت ساختند
۱٬۰۲۴
هرچه آن میخواستند آن ساختند
۱٬۰۲۵
راحت جان عقل کی بویی رسد
۱٬۰۲۶
چون ترا زانحال آهویی رسد
۱٬۰۲۷
چون بماندی در مقام عقل تو
۱٬۰۲۸
گوش کن از هر کسی هر نقل تو
۱٬۰۲۹
چند گردی گرد عقل ای بی خبر
۱٬۰۳۰
زان نمییابی تو زین بوئی اثر
۱٬۰۳۱
عقل کل چون مر ترا صورت بدید
۱٬۰۳۲
در مقام جمع حشمت آرمید
۱٬۰۳۳
چون تو بر عقل این ره کل میروی
۱٬۰۳۴
پای بسته در بن ذل میروی
۱٬۰۳۵
ای ترا هر دم ز عقلت پردهٔ
۱٬۰۳۶
کی ترا باشد یقین از کردهٔ
۱٬۰۳۷
کرد. تو پیش چشم تو خوشست
۱٬۰۳۸
راه تو دورست و هم بر آتشست
۱٬۰۳۹
آتشی در پیش و راهی سخت دور
۱٬۰۴۰
تن ضعیف ودل شده از وی نفور
۱٬۰۴۱
آتش طبعی بکش اینجایگاه
۱٬۰۴۲
تا نسوزد آتشت آنجایگاه
۱٬۰۴۳
هر که زین آتش بسوزد بی خبر
۱٬۰۴۴
هم از آن آتش شود او کارگر
۱٬۰۴۵
آتش طبعیت پر از مشعله
۱٬۰۴۶
در دل تو اوفکنده ولوله
۱٬۰۴۷
آتش طبعیت پر مکر و حیل
۱٬۰۴۸
هر زمانت میکند برجان خلل
۱٬۰۴۹
آتش طبعیت بارای و هوس
۱٬۰۵۰
زان بماندی در پس پرده ز پس
۱٬۰۵۱
آتش طبعیت دشمن مر ترا
۱٬۰۵۲
چند داری دشمنت را بر قفا
۱٬۰۵۳
آتش طبعیت تلبیس جهان
۱٬۰۵۴
خویش از دست طبیعت وارهان
۱٬۰۵۵
آتش طبعیت رهزن مر ترا
۱٬۰۵۶
کی توانی بود ازو بی ماجرا
۱٬۰۵۷
آتش طبعیت ابلیس دژم
۱٬۰۵۸
هر زمان مکری بسازد لاجرم
۱٬۰۵۹
آتش طبعیت بر عکس دلت
۱٬۰۶۰
زان شده راز حقیقی مشکلت
۱٬۰۶۱
آتش طبعیت ره زن تن شده
۱٬۰۶۲
در میان جسم در هر فن شده
۱٬۰۶۳
آتش طبعیت آنجا برفسوس
۱٬۰۶۴
میکند بر معنی دل پرفسوس
۱٬۰۶۵
آتش طبعی برادر کین تو
۱٬۰۶۶
میکند آنجا خراب آئین تو
۱٬۰۶۷
آتش طبعی فسرده کن دمی
۱٬۰۶۸
تا نماید آینه اینجا دمی
۱٬۰۶۹
یک دمی از آتش تن دور باش
۱٬۰۷۰
بعد از آن اندر میان نور باش
۱٬۰۷۱
اندر آتش هیچکس چون خوش بود
۱٬۰۷۲
زآنکه آتش در زمستان خوش بود
۱٬۰۷۳
این نه آن آتش که او سرما کشد
۱٬۰۷۴
عاشقان کشته و شیدا کشد
۱٬۰۷۵
هست این آتش عجب افروخته
۱٬۰۷۶
هر زمانی عالمی را سوخته
۱٬۰۷۷
هر زمانی عالمی میسوزد او
۱٬۰۷۸
هر زمانی راه سر آموزد او
۱٬۰۷۹
هست ابلیس از تف آن آتشست
۱٬۰۸۰
جسم تو آنجا بگو تا چون خوشست
۱٬۰۸۱
خوش تو اندر راستی خوش خوشی
۱٬۰۸۲
پای تا سر در درون آتشی
۱٬۰۸۳
خواب در آتش کنی هر لحظه تو
۱٬۰۸۴
کی توانی کرد راه پرده تو
۱٬۰۸۵
ای دریغا آتشت در راه شد
۱٬۰۸۶
همرهی ناخوش ترا همراه شد
۱٬۰۸۷
ای دریغا آتشت در بسترست
۱٬۰۸۸
جای تو در آتش و خاکسترست
۱٬۰۸۹
عاشقان در آتش معنی شدند
۱٬۰۹۰
نه چو تو در آتش دعوی شدند
۱٬۰۹۱
آتش معنی نوزد عاشقان
۱٬۰۹۲
لیک عاشق خویش را سوزد در آن
۱٬۰۹۳
آتش معنی طلب کن از یقین
۱٬۰۹۴
تف اور ا کن قبول ازدل یقین
۱٬۰۹۵
انبیا را آتش معنی بدست
۱٬۰۹۶
لیک ایشان را درآن دعوی بدست
۱٬۰۹۷
آتش معنی چو ابراهیم یافت
۱٬۰۹۸
خویش را آنجایگه تسلیم یافت
۱٬۰۹۹
آتش عشقست آنجا معنوی
۱٬۱۰۰
هست روحانی و دل زو شد قوی
۱٬۱۰۱
آتش عشقست بی وصف وصفت
۱٬۱۰۲
آن نیاید هرگز اندر معرفت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.