عطار · اشترنامه

خاموش شدن سالك وصول از جواب

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
این بگفت و بعد از آن خاموش شد
۲
وندران عین خودی بیهوش شد
۳
این بگفت آن واصل عرفان شده
۴
بر تمامت سالکان سلطان شده
۵
هرکه را بویی رسد از بیخودی
۶
جمله حق گردد نباشد او خودی
۷
خود مبین و تو فنا شو هم ز خود
۸
تاتو خودبینی توی در نیک و بد
۹
حق طلب میباش تا تو حق شوی
۱۰
در کمال عشق مستغرق شوی
۱۱
صورت تو بت بود باطل بکن
۱۲
این سخن گر ره بری رازکهن
۱۳
صورت تو در خودی خود بین شده
۱۴
زانک بیخود گشته و ره بین شده
۱۵
چون برافتد صورتت از روی کار
۱۶
نه بود پرده نباشد هم دیار
۱۷
چون برافتد صورت حسّی ترا
۱۸
تو فنا گردی در آن عزّ بقا
۱۹
چون برافتد صورتت زنده شوی
۲۰
آنگهی گفتار کلی بشنوی
۲۱
چون برافتد صورتت از شش جهت
۲۲
آنگهی روشن شود این معرفت
۲۳
چون برافتد صورتت آنگه یقین
۲۴
تو بدانی آفرینش در یقین
۲۵
چون برافتد صورتت از روی کل
۲۶
عین ذاتت گشته پیدا بی سبل
۲۷
چون برافتد صورتت عاشق شوی
۲۸
در کمال او زجان لایق شوی
۲۹
چون برافتد صورتت یکسر تویی
۳۰
صورتت نبود نباشد این دویی
۳۱
محو گردد صورت اشیا همه
۳۲
مینماید لیک این پیدا همه
۳۳
بیخودی باشد همیشه با خودی
۳۴
آنگهی دانی که کلی هم خودی
۳۵
چون به بینی خود تو عاشق تر شوی
۳۶
آنگهی در عشق لایقتر شوی
۳۷
چون به بینی اول وآخر همه
۳۸
خود توباشی باطن و ظاهر همه
۳۹
پرده گر برگیردت از روی کار
۴۰
تو همی نه دار بینی نه دیار
۴۱
پرده گر برگیردت فانی شوی
۴۲
آن زمان تو عین روحانی شوی
۴۳
پرده گر برگیردت از راز تو
۴۴
آنگهی بینی بکل اعزاز تو
۴۵
چون نباشی تو نه بیرون نه درون
۴۶
اول تو آخر آید رهنمون
۴۷
راه تودر تو همی یکی بود
۴۸
اندر اینجا مر کرا شکی بود
۴۹
پرده گر برگیردت او است و بس
۵۰
نه وجود عقل ماند نه نفس
۵۱
نه چو نقش صورتی باشدترا
۵۲
با که گویم راز تو از ماجرا
۵۳
ماجرا هم با تو بتوانم بگفت
۵۴
درّ این اسرار هم با تو بسفت
۵۵
با تو گویم چون تویی محبوب کل
۵۶
هم تو جویم چون توئی مطلوب کل
۵۷
با تو راز تو عیان گردد یقین
۵۸
پردهها آنگه بماند بر یقین
۵۹
پردهها فانی شود با پرده دار
۶۰
پرده را برگیر زود از روی کار
۶۱
پرده را کلی بسوزد پرده دار
۶۲
راز خود با راز دل کن آشکار
۶۳
پرده از رخ برفکن تو بر عیان
۶۴
تا شوی کلی نهان جاودان
۶۵
پرده را بردار تا راهم دهی
۶۶
هر دو عالم را بیک آهم دهی
۶۷
پرده را بردار بر من بیخبر
۶۸
تا نماند ازمن و پرده اثر
۶۹
پرده را بردار ای گم کرده راه
۷۰
تا کنم بیرون این پرده نگاه
۷۱
پرده را بردار جان من بسوز
۷۲
آتش عشقت ز ناگه برفروز
۷۳
پرده را بردار و پرده بر مدر
۷۴
بیش ازینم تو مده خون جگر
۷۵
پرده را بردار تا بینم ترا
۷۶
از میان پرده بگزینم ترا
۷۷
پرده را بردار تا آگه شوم
۷۸
گرچه راهت کردهام همره شوم
۷۹
پرده را بر عاشقان خود مدر
۸۰
آب روی عاشقان خود مبر
۸۱
پرده بردار ومرا مشتاق کن
۸۲
بعد از آنم سیر آن آفاق کن
۸۳
پرده بردار و عیانم وانمای
۸۴
جانم از بند ضلالت برگشای
۸۵
پرده بردار و دلم کلّی ببر
۸۶
تا شوم از شوق رویت بیخبر
۸۷
پرده بردار ای حقیقت جسم و جان
۸۸
تا ببینم روی خوبت در نهان
۸۹
پرده بردار ای نموده جزو کل
۹۰
بیش ازینم تو مکن در عین ذل
۹۱
پرده را بردار و زین پرده چه سود
۹۲
چون ترا گم کردنست این خود نبود
۹۳
پرده بردار از صفات لم یزل
۹۴
تا به ببینم من ترا اندر ازل
۹۵
پرده بردار ای ورای جان و دل
۹۶
تا کجا باشدترا مأوای دل
۹۷
پرده بردار ای ز پرده گم شده
۹۸
کام خود از پردهها تو بستده
۹۹
پرده بردار ای کمالت بی صفت
۱۰۰
تا برون افتد ز پرده شش جهت
۱۰۱
پرده را بردار تا فاشم شود
۱۰۲
گوش جان راز خود از خود بشنود
۱۰۳
پرده را بردار و کن فانی دلم
۱۰۴
زانک در پرده عجایب مشکلم
۱۰۵
پرده را بردار و بیداری بده
۱۰۶
از وجود جان تو هشیاری بده
۱۰۷
پرده بردار ای تمامت کاینات
۱۰۸
گشته بر تو بی تو این نقش صفات
۱۰۹
پرده بردار ای نموده انبیا
۱۱۰
راه فانی کلی از عز و بقا
۱۱۱
پرده بردار ای ترا آدم ز خود
۱۱۲
کرده پیدا بر تمامت نیک و بد
۱۱۳
پرده بردار ای تو نوح نوحه گر
۱۱۴
کرده در طوفان عشقت بیخبر
۱۱۵
پرده بردار ای تو ابراهیم را
۱۱۶
کردهٔ بر خیر تو تعلیم را
۱۱۷
پرده بردار ای ز موسی راز تو
۱۱۸
کرده اندر طور دل اعزاز تو
۱۱۹
پرده بردار ای ز اسحاق وفا
۱۲۰
جان خود بر خویشتن کرده فدا
۱۲۱
پرده بردار ای ز عیسی روح روح
۱۲۲
داده عالم را بکلی این فتوح
۱۲۳
پرده بردار ای ز ایوب ضعیف
۱۲۴
کرده رنجور و ز عشقت تن نحیف
۱۲۵
پرده بردار ای محمد راز دار
۱۲۶
سرّ جمله کن تو بر ما آشکار
۱۲۷
پرده بردار ای محمد را وجود
۱۲۸
جسم و جانش افکنیده در سجود
۱۲۹
پرده بردار ای کمالش داده تو
۱۳۰
هرچه بودش جملگی بنهاده تو
۱۳۱
راز دار تست این پیر ضعیف
۱۳۲
هم فدایت کرده این جان نحیف
۱۳۳
چون ترا دیدم تویی وهم ز تو
۱۳۴
میکنم کلی تمامت هم ز تو
۱۳۵
چون ترا دیدم تو بودی بی صفت
۱۳۶
میزنم دستان راز معرفت
۱۳۷
چون ترا دیدم توئی در پرده تو
۱۳۸
راز خود بر جزو و کل گم کرده تو
۱۳۹
چون تو دیدم روی خود بر ما نمای
۱۴۰
جام جم چه بود تویی کلی نمای
۱۴۱
چون ترا دیدم ترا خواهم مدام
۱۴۲
هم ز تو کلی ترا خواهم تمام
۱۴۳
سالک ره بین چو در حالت شده
۱۴۴
هر زمان بر حالتی فالت شده
۱۴۵
گاه اندر خوف و گاهی در خطر
۱۴۶
گاه استاده گهی اندر گذر
۱۴۷
اندرون پرده تازان راند او
۱۴۸
گاه اندر پرده هم وامانده او
۱۴۹
گاه محبوس خدا گشته یقین
۱۵۰
گاه گشته در گمانی راه بین
۱۵۱
راه بیحد کرد اندر دهشتش
۱۵۲
دیده اندر راه حق مر قربتش
۱۵۳
گاه بیخود گشته در رمز صفات
۱۵۴
گاه حیران گشته اندر وصف ذات
۱۵۵
گاه در نزدیکی سالک شده
۱۵۶
دیده کوران در صفتها لک شده
۱۵۷
راه بی حد کرده در وصف و صفت
۱۵۸
راز خود دیده ز صاحب معرفت
۱۵۹
راز خود بشنید و هم خود خواند باز
۱۶۰
او ز عشق رمز کرده جان بناز
۱۶۱
راز را از راز دان بشنیده هم
۱۶۲
هم ز دیده دیده دیده دیده هم
۱۶۳
بر رموز عشق سرگردان شده
۱۶۴
در درون پردهها حیران شده
۱۶۵
عاشقی بر وصف عاشق آمده
۱۶۶
صادقی بر عشق صادق آمده
۱۶۷
در گمان و در یقین افتاده پست
۱۶۸
زیر پایش پردهها هم کرده پست
۱۶۹
واصلان عشق را در پرده راز
۱۷۰
دیده راز خود بکرده پرده باز
۱۷۱
آنچنان راز نهانی یافته
۱۷۲
آنچنان عین عیانی یافته
۱۷۳
آنچنان جانها بداده کل بباد
۱۷۴
جان خود بر باد داده بی نهاد
۱۷۵
عاشق آسا رمزها گفتند باز
۱۷۶
تا برون رفتند کل از پرده باز
۱۷۷
رازهای خویش با معشوقه کل
۱۷۸
گفته با او لیک بی او گفته کل
۱۷۹
هرچه ازمعشوق بشنفته براز
۱۸۰
جمله با معشوقه خود گفت باز
۱۸۱
راز با معشوقه گفته در نهان
۱۸۲
تا نهانشان گشت بر صورت عیان
۱۸۳
راز خود را گفت کلی پیش دوست
۱۸۴
مغز گشته لیک نه مغز ونه پوست
۱۸۵
راز خود گفته بدانای جهان
۱۸۶
بر گذشته از زمین و از زمان
۱۸۷
راز خود با راز او آورده خود
۱۸۸
بیخودی اندر یقین بی نیک و بد
۱۸۹
راز خود با عشق گفته در نهان
۱۹۰
گشته معشوق حقیقی در نهان
۱۹۱
راز خود با راز حق آمد یقین
۱۹۲
راز باید گفت مرد راه بین
۱۹۳
ای دل آغاز یقین آغاز کن
۱۹۴
پرده از روی حقیقت باز کن
۱۹۵
ای دل آخر چند در راهی کنون
۱۹۶
مانده اندر پردهٔ بی رهنمون
۱۹۷
ای دل آخر چند خواهی تاختن
۱۹۸
جان خود در راه جانان تافتن
۱۹۹
ای دل آخر چند سودایی کنی
۲۰۰
اندر این ره چند شیدایی کنی
۲۰۱
ای دل آخر چند این سوداپزی
۲۰۲
اندر این پرده تو این سوداپزی
۲۰۳
ای دل آخر راز تو از پرده گم
۲۰۴
گشته است و کردهای تو راه گم
۲۰۵
ای دل آخر تو درون پردهای
۲۰۶
خویشتن درخویشتن گم کردهای
۲۰۷
ای دل آخر چند بی سازی کنی
۲۰۸
در هوی عشق طنّازی کنی
۲۰۹
ای دل آخر جان خود درباز تو
۲۱۰
پرده را افکن ز رویت باز تو
۲۱۱
ای دل آخر پرتوی از وی ببین
۲۱۲
چند خواهی گشت اکنون راه بین
۲۱۳
ای دل آخر خون جان از جام ساز
۲۱۴
راه بی آغاز را انجام ساز
۲۱۵
ای دل آخر چند خاموشی کنی
۲۱۶
خویش را در عین مدهوش کنی
۲۱۷
ای دل آخر پرده باز افکن زروی
۲۱۸
بیش ازین تا چند باشی راه جوی
۲۱۹
ای دل آخر از یقین آگاه شو
۲۲۰
یک زمان در قربت اللّه شو
۲۲۱
ای دل آخر دیدهٔ این سالکان
۲۲۲
در فنای عشق گشته صادقان
۲۲۳
ای دل آخر چند خواهی ایستاد
۲۲۴
هم بباید رفت پیش اوستاد
۲۲۵
ای دل آخر تن بنه ره پیش گیر
۲۲۶
آنگهی از ره مراد خویش گیر
۲۲۷
ای دل آخر خون خود تا کی خوری
۲۲۸
هر زمان وامانده و حیران تری
۲۲۹
ای دل آخر برق واری در گذر
۲۳۰
تا بیابی روی آن صاحب نظر
۲۳۱
ای دل آخر عین جان ایثار کن
۲۳۲
هرچه داری در جهان ایثار کن
۲۳۳
ای دل آخر ساز تن کن اختیار
۲۳۴
تا تو گردی اختیار اختیار
۲۳۵
ای دل آخر تا نگردی سوخته
۲۳۶
کی شود سرّ سویدا توخته
۲۳۷
ای دل آخردر فنای او مترس
۲۳۸
چند باشی بازمانده باز پس
۲۳۹
ای دل آخر چند نازی جان بباز
۲۴۰
در نشینی چند می جوئی فراز
۲۴۱
ای دل آخر پند من بپذیر تو
۲۴۲
تا شوی کل خویشتن کم گیرتو
۲۴۳
چند باشی در درون ودر برون
۲۴۴
چند باشی غافل آسا در جنون
۲۴۵
ره روان رفتند و تو در پردهٔ
۲۴۶
همچنان میجویی و گم کردهٔ
۲۴۷
ره روان رفتند سوی یار خود
۲۴۸
تو چنین مانده ببین اغیار خود
۲۴۹
ره روان کردند جان خود نثار
۲۵۰
همچنان ماندی تو اندر پرده خوار
۲۵۱
ره روان رفتند و تو درمانده خود
۲۵۲
همچنان در گفتن خودمانده خود
۲۵۳
آخر این چندین سخن برگفت و گفت
۲۵۴
هم تو گفتن و کس دیگر نگفت
۲۵۵
آخر این چندین سخن گفتی تو باز
۲۵۶
بازماندی اندرین ره مانده باز
۲۵۷
آخر این چندین سخن تو گفتهٔ
۲۵۸
یا نگفتی وز کسی بشنفتهٔ
۲۵۹
آخر این چندین ملامت بردهٔ
۲۶۰
همچنان مانده درون پردهٔ
۲۶۱
آخر این چندین ملامت تا بکی
۲۶۲
برکسی ماندی که گم کردی توپی
۲۶۳
آخر از این گفتنت مقصود چیست
۲۶۴
عاقبت بررفتنت مقصود کیست
۲۶۵
آخر این چندین بگفتی نیک و بد
۲۶۶
تو کسی مانی بمانده بی خرد
۲۶۷
راه رو یا اندرین پرده بسوز
۲۶۸
همچو این واصل در آنجا برفروز
۲۶۹
ره رو آخر یاز خود بگذر بکل
۲۷۰
یک زمان در سوی خود بنگر بذل
۲۷۱
راه کن تا ره بری بر سوی او
۲۷۲
تا همانجا گه ببینی روی او
۲۷۳
راه کن تو تا مگر واصل شوی
۲۷۴
در مراد خود مگر حاصل شوی
۲۷۵
چون بدست تست دادن جان خویش
۲۷۶
جان بده یا راه کلی گیر پیش
۲۷۷
چون بدست تست خود را سوختن
۲۷۸
کار از ایشان بایدت آموختن
۲۷۹
چون بدست تست جان بازی چنین
۲۸۰
نیست آسان کار جان بازان چنین
۲۸۱
چون بدست تست هم جانت بباز
۲۸۲
پردهٔ از روی خود انداز باز
۲۸۳
چون بدست تست با چندین گمان
۲۸۴
میپزی آخر زمان اندر نهان
۲۸۵
جان خود ایثار کن در وصل دوست
۲۸۶
تا ببینی یک زمان تو وصل دوست
۲۸۷
جان خود ایثار کن ای بی خبر
۲۸۸
تا بسوزی وانماند هیچ اثر
۲۸۹
همچو ایشان اندرین واصل شوی
۲۹۰
هم ز حق گویی و از حق بشنوی
۲۹۱
گر بخواهی ماند آنجاگاه باز
۲۹۲
درنشیبی کی ببینی عین راز
۲۹۳
گر بخواهی ماند اندر پرده تو
۲۹۴
چند گوئی کردهٔ گم کرده تو
۲۹۵
این همه گفتم ترا ای دل ببین
۲۹۶
بگذر از خود تا گمان گردد یقین
۲۹۷
این همه گفتم ترا ای جان من
۲۹۸
بردهٔ چندین زبانها در سخن
۲۹۹
این همه گفتم نمردی یک دمی
۳۰۰
یک نفس فرمان نبردی یکدمی
۳۰۱
این همه گفتم چنین با تو براز
۳۰۲
همچنان ماندی تو اندر پرده باز
۳۰۳
این همه گفتم ببر فرمان دلا
۳۰۴
تا زمانی جمله ما گردیم ما
۳۰۵
چون شویم آنجایگه خود جزو کل
۳۰۶
کل شویم و وارهیم از بند ذل
۳۰۷
چون شوی فانی تو اینجا در صفت
۳۰۸
آنگهی یابی کمال معرفت
۳۰۹
هرکه فانی شد بقای کل بیافت
۳۱۰
بعد از آن در سوی آن حضرت شتافت
۳۱۱
هر که فانی شد خرد با او چکار
۳۱۲
در بقای کل شود کل رستگار
۳۱۳
هر که فانی شد برست از خویشتن
۳۱۴
کل شد و وارست او از خویشتن
۳۱۵
هر که فانی شد بقا اندر بقا است
۳۱۶
از همه فانی صفا اندر صفاست
۳۱۷
هرکه فانی شد ز دید او دید دید
۳۱۸
هم زحق گفت وز حق رازی شنید
۳۱۹
هرکه فانی شد بپرده بیند اوی
۳۲۰
پرده برافتد بپرده بیند اوی
۳۲۱
چون تو را فانی بخواهی بد تنت
۳۲۲
چند خواهی گفت مایی و منت
۳۲۳
چون ترا فانی بخواهد شد عقول
۳۲۴
چند خواهی بد در اینجا بی اصول
۳۲۵
چون تو فانی میشوی از هرچه هست
۳۲۶
بازدار از هرچه داری نیز دست
۳۲۷
چون تو فانی میشوی از خود بمیر
۳۲۸
بعد از آن تو حلقهٔ آن در بگیر
۳۲۹
چون تو فانی میشوی زین زندگی
۳۳۰
این زمان تو پیش گیر افکندگی
۳۳۱
چون تو فانی میشوی بگذر ز خود
۳۳۲
تا نماند جملگی نیکت نه بد
۳۳۳
چون تو فانی میشوی در چند و چون
۳۳۴
گشتهٔ تو در میان پرده خون
۳۳۵
چون تو فانی میشوی بردار گام
۳۳۶
هر زمانی در مکانی دار کام
۳۳۷
چون تو فانی میشوی اینجایگاه
۳۳۸
هم در آنجا گرد فانی پیش شاه
۳۳۹
چون تو فانی میشوی باری درین
۳۴۰
پیش راهش میربرعین یقین
۳۴۱
چون تو فانی میشوی بر ذات او
۳۴۲
هم بکن خود را زمانی گفت و گو
۳۴۳
چون تو فانی میشوی نزدیک او
۳۴۴
بگذر از این راه پر باریک او
۳۴۵
چون تو فانی میشوی چندین مگوی
۳۴۶
گرد فانی گرد و دیگر هم مجوی
۳۴۷
چون تو فانی میشوی زنده شوی
۳۴۸
از مقام عرش افکنده شوی
۳۴۹
بگذر از خود تاکمالی آیدت
۳۵۰
بعد از آن وصل وصالی آیدت
۳۵۱
بگذر از خود سوی حق اشتاب کن
۳۵۲
خویش را در عین فتح الباب کن
۳۵۳
بگذر از خود از یک زمان ایمن مشو
۳۵۴
هرچه پیش آید در آن ساکن مشو
۳۵۵
بگذر از خود راه الااللّه گیر
۳۵۶
گر ببینی راه جمله راه گیر
۳۵۷
بگذر از خود واصل درگاه شو
۳۵۸
فانی اندر سرّ الااللّه شو
۳۵۹
بگذر از خود تا وصال آید پدید
۳۶۰
بگذر از خود تا کمال آید پدید
۳۶۱
بگذر از خود حق شو وباطل مگوی
۳۶۲
بیش از این باطل در این حاصل مجوی
۳۶۳
بگذر از خود عقل را آواره کن
۳۶۴
بعد از آن این راه را یکباره کن
۳۶۵
بگذر از خود عشق شو گر عاشقی
۳۶۶
بگذر از جان گر تو مرد صادقی
۳۶۷
بگذر از خود ای بمانده بر دو راه
۳۶۸
پرده را برگیر ای گم کرده راه
۳۶۹
بازجوی از خود گذر کن در گذر
۳۷۰
تا کمالی باشدت اندر نظر
۳۷۱
چون گذشتی از خود آنگه کل شوی
۳۷۲
جان ببخشی آن زمان تو کل شوی
۳۷۳
بگذر و بگذار وبگذر از همه
۳۷۴
چند خواهی بود عین دمدمه
۳۷۵
هرکه آمد از عدم اندر وجود
۳۷۶
بود او اندر یقین بود و نبود
۳۷۷
هر که آمد اندر آنجا بی خلاف
۳۷۸
راه باید کرد او را بی گزاف
۳۷۹
هرکه آمد اندر آنجا باز ماند
۳۸۰
لیک اینجا هم ازو او راز خواند
۳۸۱
هرکه آمد راز را با او بگفت
۳۸۲
چون ندانی سرّ اسرارش نهفت
۳۸۳
هرکه آمد محرم اسرار گشت
۳۸۴
از خودی در بیخودی بیزار گشت
۳۸۵
هرکه آمد جان ودل تسلیم کرد
۳۸۶
هرچه گفت از جان جان تعلیم کرد
۳۸۷
هرکه آمد پای اندر ره نهاد
۳۸۸
گرنه آگه بود آگه گشت و شاد
۳۸۹
هر که آمد راه جانان باز یافت
۳۹۰
لیک این راز جهان شهباز یافت
۳۹۱
هرکه آمد راز او هم بدهمو
۳۹۲
کام خود از کام خود بستد همو
۳۹۳
هرکه آمد رنج را دید و بلا
۳۹۴
اندر این رنج و بلا شد در فنا
۳۹۵
چون همی خواهی شدن باری ز پیش
۳۹۶
راه حق گیر ای مرادت دیده پیش
۳۹۷
نوش اندر نیش باشد کارگر
۳۹۸
نوش کن نیش آر داری این خبر
۳۹۹
هرکه این ره را مسلّم کرد او
۴۰۰
اندرین ره جان معظّم کرد او
۴۰۱
ای بسا تنها کزین حسرت بریخت
۴۰۲
آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
۴۰۳
ای بسا جانها کزین حسرت برفت
۴۰۴
عاقبت پر درد و پر حسرت برفت
۴۰۵
ای بسا دیده که نادیده شد او
۴۰۶
گرچه نادیده بوددیده شد او
۴۰۷
ای بسا عالم که او راهی سپرد
۴۰۸
اند راین ره ماند وناکامی بمرد
۴۰۹
ای بسا عاقل که کام اینجا بیافت
۴۱۰
ای بسا مسکین که ناگه سر بیافت
۴۱۱
ای بسا سالک که هالک شد ازین
۴۱۲
گرچه در ره بود مرد راه بین
۴۱۳
ای بسا قوّت که از قوّت برفت
۴۱۴
بعد از آن او را ثباتی برگرفت
۴۱۵
ای بسا عاشق که جان در باختند
۴۱۶
تا کمال عشق خود بشناختند
۴۱۷
ای بسا مؤمن که با توحید رفت
۴۱۸
عاقبت در منزل تفرید رفت
۴۱۹
ای بسا صاحب که بی صاحب بماند
۴۲۰
ای بسا راحت که کام دل براند
۴۲۱
ای بسا ساکن که اندر ره فتاد
۴۲۲
در ره جانان ز دل ناگه فتاد
۴۲۳
ای بسا عاقل که اندر عاقبت
۴۲۴
بازدید او عاقبت در عافیت
۴۲۵
ای بسا ناطق که الکن گشت و رفت
۴۲۶
تخم اینجا ناگهان افکند و رفت
۴۲۷
ای بسا ره رو که اینجا باز ماند
۴۲۸
در مقام عزّ هم در راز ماند
۴۲۹
ای بسا مفلس که بگرفتند گنج
۴۳۰
گنج را دید آن چنان بیدرد و رنج
۴۳۱
ای بسا نادان که دانایی بیافت
۴۳۲
عاقبت عین توانایی بیافت
۴۳۳
ای بسا معنی که بردعوی بماند
۴۳۴
عاقبت در رمز بی معنی بماند
۴۳۵
ای بسا معنی که بر تقوی فتاد
۴۳۶
راز خود بر عین تقوی برگشاد
۴۳۷
ای بسا صورت بمعنی ره نبرد
۴۳۸
عاقبت چون یافت با حسرت بمرد
۴۳۹
ای بسا صاحب جنون ذوفنون
۴۴۰
کامدندی از پس پرده برون
۴۴۱
ای بسا شاهان که کمتر از گدا
۴۴۲
آمدند آخر در این عین بلا
۴۴۳
ای بسا درویش گشته پادشاه
۴۴۴
کام خود دریافته در پیشگاه
۴۴۵
ای بسا گردن که بی گردن بماند
۴۴۶
عاقبت خود را برسوایی نشاند
۴۴۷
ای بسا شیرین که بیخسرو نشست
۴۴۸
کرد شیرین خسروی را پای بست
۴۴۹
ای بساوامق که بی عذرا شده
۴۵۰
اندرین ره هر زمان عذرا شده
۴۵۱
ای بسا لیلی که مجنون گشتهاند
۴۵۲
همچو مجنون عین مفتون گشتهاند
۴۵۳
ای بسا رامین که ویسش رام کرد
۴۵۴
راه را بر راه او انجام کرد
۴۵۵
ای بسا عاشق که بیدل گشته باز
۴۵۶
اندرین ره بیدل و جان گشته باز
۴۵۷
ای بسا بردرد و سودای فراق
۴۵۸
داده جان خویشتن در اشتیاق
۴۵۹
ای بسا صادق که در کار آمدند
۴۶۰
از وجود و جان که بیزار آمدند
۴۶۱
ای بسا ره بین که راه خود نیافت
۴۶۲
گرچه بسیاری درین ره میشتافت
۴۶۳
ای بسا واصل که او از وصل شاد
۴۶۴
اوفتادند و نیامد هیچ یاد
۴۶۵
ای بسا کاهل که ناگاهی براه
۴۶۶
اوفتادند و شدند آن جایگاه
۴۶۷
ای بسادر ره بماند عاقبت
۴۶۸
راه بردند اندر آن کل عاقبت
۴۶۹
ای بسا مؤمن که تن داده بباد
۴۷۰
هیچشان یادی نیامد هم زیاد
۴۷۱
ای بسا عزّت که در دل اوفتاد
۴۷۲
از نهیب عزّت کل اوفتاد
۴۷۳
ای بسا قربت که در فرقت بماند
۴۷۴
بعد از آن در سوی آن قربت بماند
۴۷۵
ای بسا هیبت که اندر ره فتاد
۴۷۶
زان همه هیبت بکل ناگه فتاد
۴۷۷
ای بسا زینت که بی زینت بماند
۴۷۸
تا چو اینجا رفت اینجا گه بماند
۴۷۹
ای بسا وحدت که پنهان گشت باز
۴۸۰
آشکارا شد که اعیان بود باز
۴۸۱
ای بسا کثرت که در وحدت فتاد
۴۸۲
ناگهان در قربت عزّت فتاد
۴۸۳
ای بسا شوکت که در رتبت شده
۴۸۴
کام خود در کام جانها بستده
۴۸۵
ای بسا راهی که بی رهبان بماند
۴۸۶
زانک بی رهبان در آن رهبان بماند
۴۸۷
ای بسا جاهی که اندرچه فتاد
۴۸۸
کس دگر آن را نیاوردش بیاد
۴۸۹
ای بسا کل گشت آنجا منتظر
۴۹۰
شد میان در آب و در گل مشتهر
۴۹۱
ای بسا شوریدهٔ عشق ازل
۴۹۲
جان و تن کرده براه او بدل
۴۹۳
ای بسا جان ها که ایثار رهست
۴۹۴
تانپنداری که راهی کوتهست
۴۹۵
ای بسا معشوق عاشق گشتهاند
۴۹۶
اندرین ره چون فلک سرگشتهاند
۴۹۷
تا ندانی حیرت ذات و صفات
۴۹۸
چون توانی یافت تو معنی ذات
۴۹۹
چند گویم راه باید کرد راه
۵۰۰
تا رهی در عزّ و قرب پادشاه
۵۰۱
چند گویم بگذرم بر گفتنش
۵۰۲
چند جویم اندرین در سفتنش
۵۰۳
تا زجان خود نبرم مردوار
۵۰۴
کی توانم بود در ره مرد کار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.