سؤال سالك وصول از پیر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
راه بین گفتا که ای جان جهان
۲
ای مرا تو آمده عین عیان
۳
چون ندانی واصلی آنجایگاه
۴
هم تویی و نه تویی اینجایگاه
۵
راز تو دریافتم چون گفتهٔ
۶
درّ معنی اندرین ره سفتهٔ
۷
راز خود اکنون تو پنهان میکنی
۸
بر من مسکین چه تاوان میکنی
۹
چون تو آوردی مرا اینجایگاه
۱۰
هم مرا بنمای اکنون کل راه
۱۱
تامراد خود دمی حاصل کنم
۱۲
همچو تو من نیز خود واصل کنم
۱۳
گفت آن هاتف تو خود دیدی همی
۱۴
کی کجا یابی وصالم یک دمی
۱۵
خود مبین حق بین که تا تو حق شوی
۱۶
پس ندایی کن ندایی بشنوی
۱۷
در نگر کاین سرهم از خود رفته است
۱۸
تو چنان دانی که از خود رفته است
۱۹
این زمان هم باخود وهم بیخودست
۲۰
در مقام کل فتاده بی خودست
۲۱
سالها اینجا مقیم راز ماست
۲۲
اندر آنجاگاه او دمساز ماست
۲۳
این درخت و مرغ و صندوق و گهر
۲۴
رازها دارد درین ره راهبر
۲۵
راز ما میداند او اینجایگاه
۲۶
بازمانده در درون پرده گاه
۲۷
این زمان مقصود او حاصل کنم
۲۸
این زمانش دمبدم واصل کنم
۲۹
راز ما میداند و از خود شدست
۳۰
یک نظر دیدست و او بیخود شدست
۳۱
همچنان ناپخته است اینجایگاه
۳۲
عاقبت دریافت وصل پادشاه
۳۳
صبر کن تا راز او را بنگری
۳۴
تا تو نیز از راز او هم برخوری
۳۵
صبر کن تا راز بنمائیم ما
۳۶
راز خود بر راز بگشائیم ما
۳۷
آنچه ما دانیم آن پیدا کنیم
۳۸
راز پنهانی بدو پیدا کنیم
۳۹
این زمان اندر نظر او بیهش است
۴۰
در چنان بیهوشی او خوش خوشست
۴۱
این زمان اندر وجودست و عدم
۴۲
میزند اینجایگه کلی قدم
۴۳
یک نظر کردیم سوی پیر ما
۴۴
این چنین گشتست حیران پیر ما
۴۵
از کمال خود نظر کلّی کنیم
۴۶
جزو او را این زمان کلّی کنیم
۴۷
از کمال این پیر ره واصل کنم
۴۸
عاقبت مقصود او حاصل کنم
۴۹
یک زمان واایست اینجا و مترس
۵۰
تا بدانی کاین چه رازست و مترس
۵۱
برق استغنا چنان آید ز دور
۵۲
آتشی گردد در آنجا همچو نور
۵۳
خودببینی آنچه اینجا دیدنیست
۵۴
بازدانی آنچه اینجا کرد نیست
۵۵
عشق ما اینست هم در عاقبت
۵۶
ره ندانی تا که جویی عافیت
۵۷
عشق ما اینست و ما پیداکنیم
۵۸
آنچه پنهانست ما پیدا کنیم
۵۹
عشق ما هرگز نداند عقل بین
۶۰
در گمان هرگز کجا باشد یقین
۶۱
تا نسازی و نسوزی پاک تو
۶۲
کی توانی گشت نور پاک تو
۶۳
این زمان ما یک نظر خواهیم کرد
۶۴
از جلال خود نظر خواهیم کرد
۶۵
تا شود فانی وباقی گردد او
۶۶
این زمان کلّی تمامت گفت و گو
۶۷
بشنو این اسرار جان گر آگهی
۶۸
بشنوی از جان گر مرد رهی
۶۹
رمز من نه عقل داند اندرین
۷۰
در گمانت عقل کی یابد یقین
۷۱
رمز من شوریدگان دانند و بس
۷۲
رمز من سرّیست از اللّه و بس
۷۳
رمز من کلّی حقیقت آمدست
۷۴
اوّلت این عقل باید کرد پست
۷۵
تا کمال لامکان حاصل شود
۷۶
جان تو از این سخن واصل شود
۷۷
بوی این گر هیچ بتوانی شنود
۷۸
گوی از کونین بتوانی ربود
۷۹
این رموز از لامکانست ای عزیز
۸۰
سرّ این دریاب ناگردی عزیز
۸۱
ناگهی از حضرت عزت ز ذات
۸۲
ناگهانی یک علم زد نور ذات
۸۳
پیر در ساعت در آنجا گه بسوخت
۸۴
اندر آن آتش بکلی برفروخت
۸۵
آتشش از پای تا سر در گرفت
۸۶
خوش همی سوزید و خاکستر گرفت
۸۷
تا تمامت گشت خاکستر وجود
۸۸
گوییا این پیر خود هرگز نبود
۸۹
همچنان آواز میآمد یقین
۹۰
این رموزم هم بدان ای راه بین
۹۱
همچنان از شوق بودی نعره زن
۹۲
همچنان از ذوق بود اندر سخن
۹۳
همچنان در عشق پا تا سر ببود
۹۴
بودآوازش ولی صورت نبود
۹۵
همچنان میگفت ای کلّی شده
۹۶
کام خود در عاقبت تو بستده
۹۷
هم گمان من یقین گشته ز تو
۹۸
پای تا سر راه بین گشته ز تو
۹۹
نیستم هستم کنون در نیستی
۱۰۰
هستی تو شد یقینم نیستی
۱۰۱
هست گشتم نیستم در پرده من
۱۰۲
پردهها کرده همی برگرد من
۱۰۳
نیست گشتم هست گشتم جاودان
۱۰۴
هست وخواهم بود و هستم جاودان
۱۰۵
وارهیدم من ازین رنج و الم
۱۰۶
بی وجودم روح پاکم در عدم
۱۰۷
نیست در هستم یقین اندر عیان
۱۰۸
هم جهانی نه جهانم در جهان
۱۰۹
نه عیانم هم عیانم شد که من
۱۱۰
نیستم اما توی کلی و من
۱۱۱
درتو گم گشتم تویی اکنون مرا
۱۱۲
در درون تو شدم بیرون مرا
۱۱۳
راز من کلّی تو میدانی تویی
۱۱۴
هرچه گفتم بر زبان کلّی تویی
۱۱۵
بود من بود تو بُد چندین که بود
۱۱۶
گوییا اکنون نمودم بود بود
۱۱۷
آینه گشتم بکلی آینه است
۱۱۸
روی من با روی تو هر آینه است
۱۱۹
کان قلبی کالغوادی من فتوح
۱۲۰
انت قلبی انت عینی انت روح
۱۲۱
الصباحی فی منامی حالتی
۱۲۲
ثم ضعت فی فوادی ضالتی
۱۲۳
حالتی مجلی فوادی ظاهری
۱۲۴
این زمان در باطنی و ظاهری
۱۲۵
جزو گشتی کل بدیدی جاودان
۱۲۶
چون نهان گشتی عیان دیدی نهان
۱۲۷
من توم راهت تمامت پردهام
۱۲۸
نه چو پرده اولین گم کردهام
۱۲۹
واصلم کلی بکن اکنون تمام
۱۳۰
تا نمانم من تو مانی والسّلام
۱۳۱
واصلم گردان خودی خودنمای
۱۳۲
جان جانی تو مرا جانم نمای
۱۳۳
اول و آخر یقینم کن یقین
۱۳۴
تا شود عین عیان عین یقین
۱۳۵
در تن و بی تن چو تنها گشتهام
۱۳۶
این زمان بی تن بخون آغشتهام
۱۳۷
واصلم کن عین گردانم عیان
۱۳۸
جان کنون و جسم رفتم ازمیان
۱۳۹
این دگر خواهم که داری حاصلم
۱۴۰
هم ز فضلت تو بگردان واصلم
۱۴۱
واصلم گردان ازین ما و منی
۱۴۲
تا یکی گردم درین سر بی تنی
۱۴۳
راز دیدم هم بگویم مر ترا
۱۴۴
چون تو من گشتی شنو کل ماجرا
۱۴۵
در تو گم گشتم چو تنها آمدم
۱۴۶
بی تنم اما چو شیدا آمدم
۱۴۷
نه محیطم هم محیطم بر همه
۱۴۸
نه شبانم هم شبانم بر رمه
۱۴۹
نه دلم اما یقین دل گشتهام
۱۵۰
اندرین ی خود خودی دل گشتهام
۱۵۱
ره شدم نه ره شدم همره شدم
۱۵۲
با توام نه بی توام آگه شدم
۱۵۳
عاشقم تا روی تو دیدم عیان
۱۵۴
عشق شد معشوقه گشتم جاودان
۱۵۵
پردهام نه پردهام در پردهام
۱۵۶
نه چو سالک این زمان ره کردهام
۱۵۷
بی تنم هم بی تنم هم با تنم
۱۵۸
روشنم نه روشنم هم روشنم
۱۵۹
صورتم نه صورتم نه سیرتم
۱۶۰
نه بمعنی ن ه بتقوی سیرتم
۱۶۱
عاقلم نه عاقلم هم عاقلم
۱۶۲
صادقم در عاشقی هم صادقم
۱۶۳
من توام یا تو منی هم من توام
۱۶۴
هر دو یکی گشته و نه من دوام
۱۶۵
در وجودم در سجودم در خودم
۱۶۶
در مقام عشق اکنون بی خودم
۱۶۷
راز دارم ازتو امّا در نهان
۱۶۸
بی خودم اما حقیقت بر عیان
۱۶۹
راز تو هم باتو خواهم گفت باز
۱۷۰
رازدار من تویی ای بی نیاز
۱۷۱
راز تو بر من عیان شد بی وجود
۱۷۲
بود من کلی هم از بود توبود
۱۷۳
راز دانی راز دانی رازدان
۱۷۴
هم عیانی هم عیانی هم عیان
۱۷۵
در عیان تو نهانی آمدست
۱۷۶
در نهان تو عیانی آمدست
۱۷۷
این نهان تو عیان را آشکار
۱۷۸
کس نهان هرگز ندیده آشکار
۱۷۹
در نهانی من عیان میبینمت
۱۸۰
در عیانی جان جان میبینمت
۱۸۱
راز هر دو کون گشته از تو فاش
۱۸۲
هر دو کون از ذات نوشد جمله فاش
۱۸۳
واصلم در ذات توفانی شده
۱۸۴
از برون پرده اعیانی شده
۱۸۵
واصلم در ذات تو افتاده من
۱۸۶
سر بسوی حکم تو بنهاده من
۱۸۷
واصلم در ذات تو مستغرقم
۱۸۸
در جلال تو عیان مطلقم
۱۸۹
ذات تو باقی و بنده فانیست
۱۹۰
عین دانائی من نادانیست
۱۹۱
راز تو بشناختم بر شش جهت
۱۹۲
جمله یکی گشتم از روی صفت
۱۹۳
بی صفت گشتم صفت بگذاشتم
۱۹۴
از صفات تو دمی پنداشتم
۱۹۵
من صفات تو کجا دانم صفت
۱۹۶
کز صفت مستغنی و از معرفت
۱۹۷
عقل و جان ایثار کردم زین مقام
۱۹۸
تا شدم در ذات تو فانی تمام
۱۹۹
عقل بیرون ماند و شد در پرده او
۲۰۰
همچو تو، من خویشتن گم کرده او
۲۰۱
عقل پنهان گشت و او را پرده است
۲۰۲
در میان پردهها خو کرده است
۲۰۳
بر سلوک خود هوسها میپزد
۲۰۴
هرچه میخواهد زسودا میپزد
۲۰۵
آخر الامرم وصولی راست شد
۲۰۶
گرچه افزون بود علمم کاست شد
۲۰۷
کل رازم فهم شد در جای خود
۲۰۸
نیست چیزی دیگرم همتای خود
۲۰۹
هیچ دیگر در خیالم راه نیست
۲۱۰
هیچکس از وقت من آگاه نیست
۲۱۱
این زمان از عشق ذاتت سوختم
۲۱۲
هرچه بودم جمله کلّی سوختم
۲۱۳
در وجود ودرعدم کلی شدم
۲۱۴
این زمانه بی عدد کلی شدم
۲۱۵
سوختم از آتش عشق تو من
۲۱۶
سوخته کی گوید آخر این سخن
۲۱۷
تو منی و من ترا خواهم ز تو
۲۱۸
گشته افزونم نکاهم من ز تو
۲۱۹
بر جمال لایزالت عاشقم
۲۲۰
میزنم یک دم که صبح صادقم
۲۲۱
صبح گشتم شب شدم هم روز من
۲۲۲
از وصال تو شدم فیروز من
۲۲۳
این دلم شد محو ازکل نهان
۲۲۴
دل بدل شد جان بجان ای جان جان
۲۲۵
جان جانی هم عیانی در نظر
۲۲۶
باخبر هستم ز عشقت بی خبر
۲۲۷
مفلسم لیکن همه زان منست
۲۲۸
نقش اشیا جملگی زان منست
۲۲۹
هیچ در دستم ولی در دست من
۲۳۰
از فراق بیخودی هم مست من
۲۳۱
آفتابم نور او هم از منست
۲۳۲
آفتاب از نور رویم روشن است
۲۳۳
ماهم و افتاده اندر تف و تاب
۲۳۴
همچنان مستغرقم در فتح باب
۲۳۵
آسمان لیکن نیم گردان شده
۲۳۶
کوکبم اما نیم حیران شده
۲۳۷
گردش اشیا همه ذات منست
۲۳۸
مصحف کل نقش آیات منست
۲۳۹
آتشم وز آتش غم سوختم
۲۴۰
این چنین نور یقین افروختم
۲۴۱
زادم و بر باد دادم زندگی
۲۴۲
زنده گشتم من زروی مردگی
۲۴۳
آب لطف تو بدم گشته روان
۲۴۴
این زمان بر باد دادم آن مکان
۲۴۵
حال آن خاکستر اکنون گشته گل
۲۴۶
عین کل گشتیم اندر عین ذل
۲۴۷
بحرم از شوق تو این ساعت بجوش
۲۴۸
تا ابد هرگز نخواهم شد خموش
۲۴۹
کوهم امّا کوه غم بگذاشتم
۲۵۰
بهره از روی یقین برداشتم
۲۵۱
جبرئیلم نه ز جبریل آمدم
۲۵۲
کام دل از جبرئیلم بستدم
۲۵۳
هستم اسرافیل و صورم در دمست
۲۵۴
افکننده صورتم در دم دمست
۲۵۵
من ز میکائیل عزت یافتم
۲۵۶
از وجود رزق حرمت یافتم
۲۵۷
هم ز عزرائیل جان دارم کنون
۲۵۸
از غم صورت که آزادم کنون
۲۵۹
نه شبم نه روز هم روز و شبم
۲۶۰
بی تو اکنون در میان ماتمم
۲۶۱
ابرم و از رعد غرّان گشتهام
۲۶۲
برقم و از تف سوزان گشتهام
۲۶۳
در وجودم از عدم دارم الم
۲۶۴
در دلم دارم کرم اما عدم
۲۶۵
در نهانم آشکارم از همه
۲۶۶
این زمان چون بردبارم از همه
۲۶۷
حاصلم شد واصلی بی حاصلم
۲۶۸
ازکمال شوق گفتن واصلم
۲۶۹
با تومیگویم همه من خود توام
۲۷۰
من نخواهم این زمان چون من توام
۲۷۱
بی تو کی باشد تمامت جزو و کل
۲۷۲
پردههای بی صفت با عین ذل
۲۷۳
رفت عقل و رفت صبر و کل شدم
۲۷۴
این زمان معشوقهٔ بی دل شدم
۲۷۵
کل و جزوم جزو و کل دریافتم
۲۷۶
تا که ذاتت بی صفت بشناختم
۲۷۷
ذات خواهم گشت در ذات تو من
۲۷۸
تا شود منزلگه ذات تو من
۲۷۹
من نمانم من نمانم من توام
۲۸۰
بی توام اما یقین اندر توام
۲۸۱
در زمانم بی زمانم بی مکان
۲۸۲
هم زمان بی مکان اندر عیان
۲۸۳
هرچهار آمد برون از هر چهار
۲۸۴
صد هزار آمد فزون از صد هزار
۲۸۵
بحر گردون موج گردم لاجرم
۲۸۶
عرش گشتم در درون فرش هم
۲۸۷
فرشم و عرش تو گشتم پایدار
۲۸۸
این زمان در عرش هستم گوشوار
۲۸۹
فرشم و الارض کل مایدون
۲۹۰
فرش را دادی شرف از مایدون
۲۹۱
گشته کلی راز تو اعیان کنم
۲۹۲
تا تو مانی تو برین بر جان کنم
۲۹۳
در مقامات تو کلّم بی خلاف
۲۹۴
این زمان گفتم حدیث بی گزاف
۲۹۵
عارفم مستغنی از کل شده
۲۹۶
اولم در آخر تو گم بُده
۲۹۷
بودم و هرگز نبودم بی خلاف
۲۹۸
این زمان گفتم حدیث بی گزاف
۲۹۹
گرچه بسیاری بخواهم گفت باز
۳۰۰
هم دُر اسرار خواهم سفت باز
۳۰۱
از توجستم وز تو گفتم هرچه هست
۳۰۲
هم تو گشتم هم تو هستم هرچه هست
۳۰۳
غیر نیست اندر درون ذات تو
۳۰۴
غیر هم نبود صفات ذات تو
۳۰۵
هیچ غیری نیست کل سیر تو بود
۳۰۶
دیدهام این جملگی دیر توبود
۳۰۷
چون یقینی پس چرا اندر گمان
۳۰۸
داشتی در پرده خویشم نهان
۳۰۹
چون یقینی پس چرا بگذاشتی
۳۱۰
هم مرا اندر جفا میداشتی
۳۱۱
از وفای تو جفا آمد برم
۳۱۲
عاقبت محو تمام آمد برم
۳۱۳
از تو دارم درد درمانم تویی
۳۱۴
آشکارا این زمان دانم تویی
۳۱۵
آشکارایی ولی گشته نهان
۳۱۶
بگذرم من از نهانت بر عیان
۳۱۷
از نهان و از عیان هر دو یکم
۳۱۸
در تمامت جزو و کل مستغرقم
۳۱۹
کاشکی اول چو آخر بودمی
۳۲۰
یعنی از باطن بظاهر بودمی
۳۲۱
کاشکی اول مرا من همچنین
۳۲۲
بودمی اندر عیان او یقین
۳۲۳
چون تو بودی من که بودم لاجرم
۳۲۴
این کمال از تو شدم پیدا عدم
۳۲۵
چون تو بودی و تو باشی جاودان
۳۲۶
هم تو خواهی بود آنجا کاروان
۳۲۷
جاودانی جاودانی جان شده
۳۲۸
گشته پیدا وز نظر پنهان شده
۳۲۹
دیدهٔ سر مر ترا هرگز ندید
۳۳۰
یدرک الابصار خود هرگز ندید
۳۳۱
نحن اقرب راستی را بر حضور
۳۳۲
پای تا سر گر شده نور تو نور
۳۳۳
نحن اقرب نی صفا تست و نه ذات
۳۳۴
میکنی کلی صفات بی صفات
۳۳۵
نحن اقرب سخت نزدیک گلی
۳۳۶
آتشی و باد نه آب و گلی
۳۳۷
جمله و از جمله فارغ آمدی
۳۳۸
بر همه عالم تو عاشق آمدی
۳۳۹
نحن اقرب خویشتن بشناختی
۳۴۰
هم کمال خود زعشقت باختی
۳۴۱
چون تو بودی این همه اشیا چه بود
۳۴۲
چون نهانی این همه پیدا چه بود
۳۴۳
هم نهانی و تو پیدا آمدی
۳۴۴
آشکارا آشکارا آمدی
۳۴۵
آشکارا بودی وپنهان شده
۳۴۶
هم ز پیدائی خود یکسان شده
۳۴۷
چون نبودم من تو بودی در جهان
۳۴۸
هم نبودی محدث ودر جان نهان
۳۴۹
کی مکان تو شود پیدا چنین
۳۵۰
بی مکان هرگز مکان گردد یقین
۳۵۱
این مکان و این زمان چون باشدت
۳۵۲
در برون و در درون چون باشدت
۳۵۳
فهم کن تو و هومعکم زین سخن
۳۵۴
کی گمانی بود بر تو این سخن
۳۵۵
و هومعکم ذات پاک تو بود
۳۵۶
هرچه هست کلی چو خاک تو بود
۳۵۷
اصلی اما فرع را بگذاشته
۳۵۸
فرع فرع تو همه بگماشته
۳۵۹
آب با برف آمده بسته شده
۳۶۰
هر دو یکی گشته و پشته شده
۳۶۱
آب چون در گل شود نبود خراب
۳۶۲
فهم از این سان باشدت فهم کلاب
۳۶۳
آب چون با گل شود در یک جهت
۳۶۴
رنگ وبوی گل شود در معرفت
۳۶۵
رنگ گل با بوی تو شد همنشین
۳۶۶
آب چون گل گشت از روی یقین
۳۶۷
بوی او دارد همیشه بوی تو
۳۶۸
زانکه خو کرده است او باخوی تو
۳۶۹
هر دو یکسان گشت بر کل گوهری
۳۷۰
هردو یک بویست چون بوی آوری
۳۷۱
هر دو یک بویست از آثار کل
۳۷۲
علو کلی میشود آنجای کل
۳۷۳
چون یکی گردد یکی به بی صفت
۳۷۴
چون توانم کرد کلی معرفت
۳۷۵
چون یکی گشتم همه یکی شویم
۳۷۶
از دو بینی آن زمان کلی شویم
۳۷۷
کل کل گشتیم و در ذات آمدیم
۳۷۸
کل کل هستیم و کُلات آمدیم
۳۷۹
جزو بودیم این زمان کل گشتهام
۳۸۰
گرچه بسیاری ابر ذل گشتهایم
۳۸۱
بر صفت گشتم چنین من بی صفت
۳۸۲
هم خودی خود بدیدم بی صفت
۳۸۳
در صفات خود صفت بگذاشتم
۳۸۴
هر چه فانی بد بکل بگذاشتم
۳۸۵
من نهانیام نهانی بر عیان
۳۸۶
بر عیانم بر عیانم بر عیان
۳۸۷
در عیان گشتم نهانی زین غرض
۳۸۸
تا نداند راز و حالم بد غرض
۳۸۹
واقفم بر جملهٔ اسرار کل
۳۹۰
این زمان بگذاشتم من عین ذل
۳۹۱
ذات خواهم گشت اندر نور تو
۳۹۲
تا شوم کلی تمامت نور تو
۳۹۳
آن زمان یکی بود هم بیشکی
۳۹۴
کی بود شکی گمان اندر یکی
۳۹۵
چون یکی گشتم نه بینم من دویی
۳۹۶
هرچه میگفتم تویی وهم تویی
۳۹۷
این همه از تو بگفتم هم بتو
۳۹۸
از تو میگویم عیان هم من بتو
۳۹۹
با تو خواهم گفت یکی گشتهام
۴۰۰
گرچه راهت کل بدو کل گشتهام
۴۰۱
من یکی خوانم یکی دانم ترا
۴۰۲
هم یکی خواهم شدن بی ماجرا
۴۰۳
من یکی ام قل هواللّه احد
۴۰۴
چو عدد یکی شود کل عدد
۴۰۵
چون یکی گشتم نماندستم دویی
۴۰۶
من نمانم این زمان جمله تویی
۴۰۷
در ره توحید فانی گشتهام
۴۰۸
غرق آب زندگانی گشتهام
۴۰۹
جمله یکی گشتهام من بی صفت
۴۱۰
جملگی چون اوست نیستم معرفت
۴۱۱
معرفت شد جمله در یکی تمام
۴۱۲
این زمان یکی ترا بینم مدام
۴۱۳
جمله یک چیزست اما من نیم
۴۱۴
پای تا سر محو گشتم من نیم