Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فیض کاشانی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۱۰۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دمبدم دل ما را از الست پیغام است
۲
از بلی بلی جانرا تازه تازه اسلامست
۳
خاص می نه پندارد کاین بروز اول بود
۴
بعد از آن سخن بگسست این عقیده عامست
۵
گوش هر خدا بینی مستمع بود از حق
۶
وانکه او نمی بیند بی گمان که او خامست
۷
هر دو کون را ایزد دم بدم در ایجاد است
۸
خلق راست راز کن مستی که بی جام است
۹
بهر صید جان پاک دامها کنند از خاک
۱۰
تا شود به از املاک یا رب این چه انعامست
۱۱
مرغهای جان آید در شباک تن افتد
۱۲
در بلا شود پخته زانکه بی بلا خام است
۱۳
فوج فوج از آن عالم آورند جانها را
۱۴
تا کدام ناکام و تا کدام را کامست
۱۵
زمرهٔ سعید آیند زمرهٔ شقی گردند
۱۶
تا چه در قضا رفته تا چه هر کرا نامست
۱۷
زآتش غم عشقی جان و دل نشد پخته
۱۸
ساز ره نکردی فیض کار بارو تو خامست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.