غزل شمارهٔ ۲۴۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز شراب وصل جانان سر من خمار دارد
۲
سر خود گرفته دل هم سر آن دیار دارد
۳
چه کند دیگر جهانرا چو رسید جان بجانان
۴
چو رسید جان بجانان بجهان چه کار دارد
۵
سر من ندارد این سر غم من ندارد این دل
۶
که باین سرو باین دل غم کار و بار دارد
۷
ببر از سرم نصیحت ببر از برم گرانی
۸
نه سرم خرد پذیرد نه دلم قرار دارد
۹
سر من پر از جنون و دل من پر است از عشق
۱۰
نه سرم مجال عقل و نه دل اختیار دارد
۱۱
سر پر غرور زاهد بیخیال حور خرسند
۱۲
دل بیقرار عاشق سر زلف یار دارد
۱۳
بر زاهدان نخوانی غزل و قصیدهای فیض
۱۴
که تراست شعر و زاهد همه خشک بار دارد