غزل شمارهٔ ۴۰۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مژدهٔ از هاتف غیبم رسید
۲
قفل جهانرا غم ما شد کلید
۳
گوی ز میدان سعادت ربود
۴
هر که غم ما بدل و جان خرید
۵
صاف می عشق ننوشد مگر
۶
آنکه ز هستیش تواند برید
۷
آنکه ازین باده بنوشد زند
۸
تا با بد نعرهٔ هل من مزید
۹
سیر نگردد بسبو یا بخم
۱۰
کار وی از جام بدریا کشید
۱۱
تا چه کند در دل و در جان مرد
۱۲
نشاه این باده چو در سر دوید
۱۳
ساقی از آن نشاه تجلی کند
۱۴
عاشق بیچاره شود نابدید
۱۵
حد و نهایت نبود عشق را
۱۶
کی برسد وصف شه بینذید
۱۷
کوش که تا صاحب معنی شوی
۱۸
فیض نسازد بتو گفت و شنید
