غزل شمارهٔ ۴۷۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقیا بر سرم نور پاش
۲
که از حدّ مستی گذشت انتعاش
۳
ز عشقست تا روز مستیش پود
۴
بجز ساقی من از دل خوش قماش
۵
پیاپی بده ساقیا جام می
۶
که بی مستیم نیست ممکن معاش
۷
بده سفال شکسته میم
۸
اگر جام زرین نباشد مباش
۹
اگر محتسب گویدم درچهٔ
۱۰
بگویم شرابست و مستیست فاش
۱۱
چه پنهان کنم از که پنهان کنم
۱۲
بداند کسی گو بدان هر که باش
۱۳
چو نتوانی از حق نهفتن گنه
۱۴
چه ترسی ز واعظ بترس از خداش
۱۵
مرا از درون هست مستی ندام
۱۶
که دارم ز خود بادهٔ بی تلاش
۱۷
می کهنهام ار برون نو بنو
۱۸
فزاید بدل دم بدم انتعاش
۱۹
ز می آنقدر خرقهام پاک نیست
۲۰
که پیر مغانش نگیرد بلاش
۲۱
بنوش آنچه در ساغرت میکنند
۲۲
ترا نیست کاری بدرد وصفاش
۲۳
سر توبه را گر ببرند فیض
۲۴
ز چشمان ساقی دهد خونبهاش
