غزل شمارهٔ ۴۸۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو مرد او شدی مردانه میباش
۲
چو مست او شدی مستانه میباش
۳
اگر در سر هوای دوست داری
۴
ز خویش و آشنا بیگانه میباش
۵
چه خواهی لذت مستی بیابی
۶
شراب عشق را پیمانه میباش
۷
چه درهای سعادت بازخواهی
۸
کلید عشق را دندانه میباش
۹
چو زلف او پریشان شد بصد دل
۱۰
درو آویز خود را شانه میباش
۱۱
و گر زلفش شود زنجیر عشاق
۱۲
برو عاشق شو و دیوانه میباش
۱۳
چو گل باشد تو بلبل باش و مینال
۱۴
و گر شمعست رو پروانه میباش
۱۵
اگر جز جان تو مسند کند دوست
۱۶
فغان کن ناله کن حنانه میباش
۱۷
تو یک قطره ز بحر لامکانی
۱۸
درون این صدف دردانه میباش
۱۹
خمش کن گفتگو بگذار ای میباش
۲۰
دهانرا مهرکن بی چانه میباش
