غزل شمارهٔ ۵۵۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عاشق و معشوق را راهی بود از دل بدل
۲
امشبم این نکته روشن گشت از آنشمع چگل
۳
شور عشقی در سرم هر لحظه افزون میکند
۴
لطف شیرینی که هر دم میرسد از راه دل
۵
صحبتی داریم با هم بیغباری از رقیب
۶
عشرتی داریم خوش بیزحمتی از آب و گل
۷
قاصد و پیغام هر دم میرسد از جان بجان
۸
میبرد هر لحظه پیکی نامهٔ از دل بدل
۹
گاه لطف و گاه قهر و گاه ناز و گه نیاز
۱۰
گه کنارو گه کناوه گاه عزو و گاه دل
۱۱
میرسد از پیچ زلفی تا بشی هر دم بجان
۱۲
میفتد از مهر روئی پرتوی هر دم بدل
۱۳
نی غم مهجوری و دوری نه منع ناصحی
۱۴
دل بر دلدار دایم جان بجانان متصل
۱۵
منبع هر لطف و زیبائی و خوبی اوست فیض
۱۶
از دو عالم شو بآن معشوق یکتا مشتغل
۱۷
بر سر هر دو جهان نه جان و در راهش فکن
۱۸
و ز جمیع ماسوی یکبارگی بردار دل
