غزل شمارهٔ ۵۶۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا بیا بسرم تا بپات جان بدهم
۲
جمال خود بنما تا ز خویشتن بروم
۳
بخار زار فراق تو راه گم کردم
۴
بیا بگلشن وصل ابد نمای رهم
۵
بیا بیا که ز عمرم نماند جز نفسی
۶
بود بشادی وصل تو آن نفس بدهم
۷
بیا بیا که نیم بیتو جز تنی بیجان
۸
بطلعت تو درین تن هزار جان بنهم
۹
بیا بیا که فراق تو رنجهام دارد
۱۰
بمقدم تو مگر زین بلای بد بجهم
۱۱
بیا بیا و سرم را ز خاک ره بر گیر
۱۲
بجاست تا رمقی عنقریب خال رهم
۱۳
بیا بیا که شود سیئات من حسنات
۱۴
توئی ثوابم و دور از تو سر بسر گنهم
۱۵
بیا بیا که هنوزم نفس در آمدنست
۱۶
برس بچاره که تن جان بجان جان بدهم
۱۷
بیا بیا و گناهم ببخش و رحمت کن
۱۸
بنور خویش بیفروز چهرهٔ سیهم
۱۹
گدائی درت از فیض را شود روزی
۲۰
وحید هرم و بر هر دو کون پادشهم
