غزل شمارهٔ ۵۶۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
روز میگردد اگر رو مینمائی در شبم
۲
جان بتن میآیدم چون مینهی لب بر لبم
۳
میرسد هر دم خیالت میبرد از جا دلم
۴
چون هوا تأثیر کرد از شوق میگیرد تبم
۵
چارهٔ تعلیم کن در هجر جانسوزت مرا
۶
یا ز وصل روح افزایت بر آور مطلبم
۷
نیست خود سنگ دل بیرحم تو آخر چرا
۸
در نمیگیرد درو فریاد یا رب یاریم
۹
تیغ در کف چون برون آئی بقصد کشتنم
۱۰
جانم از شادی باستقبالت آید تا لبم
۱۱
باد حسنت را فداجان و دل و عمر و حیاه
۱۲
باد عشقت را اسیر ایمان و دین و مذهبم
۱۳
گر بدست خویش خواهی کرد بسمل فیض را
۱۴
تا بحشر از ذوق آن خواهد طپیدن قالبم
