غزل شمارهٔ ۷۳۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ذرهٔ درد بر آن مایهٔ درمان بردن
۲
به ز کوه حسناتست بمیزان بردن
۳
ایستادن نفسی نزد مسیحا نفسی
۴
به ز صد ساله نمازست بپایان بردن
۵
یک طوافی بسر کوی ولی اللّهی
۶
به ز صد حج قبولست بدیوان بردن
۷
تا توانی اگر از غم دگران برهانی
۸
به ز صد ناقه حمراء بقربان بردن
۹
بردن غم ز دل خسته دلی در میزان
۱۰
به ز صوم رمضانست بشعبان بردن
۱۱
یکجو از دوش مدین دینی اگر برداری
۱۲
به ز صد خرمن طاعات بدیان بردن
۱۳
به ز آزادی صد بندهٔ فرمان بردار
۱۴
حاجت مؤمن محتاج باحسان بردن
۱۵
دست افتاده بگیری ز زمین برخیزد
۱۶
به ز شبخیزی و شاباش ز یاران بردن
۱۷
نفس خود را شکنی تا که اسیر تو شود
۱۸
به زاشکستن کفار و اسیران بردن
۱۹
خواهی ار جان بسلامت ببری تن در ره
۲۰
خدمتش را ندهی تن نتوان جان بردن
۲۱
سر تسلیم بنه هرچه بگوید بشنو
۲۲
از خداوند اشارت ز تو فرمان بردن
۲۳
دل بدست آر ز صاحبدل و جان از جانبخش
۲۴
گل و تن را نتوان فیض بجانان بردن
