غزل شمارهٔ ۸۱۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عشق رسید و دل بزد نوبت پادشاه نو
۲
عقل و سپاه عقل را کرد برون سپاه نو
۳
لشکر عشق خیمه زد در بر و بوم ملک دل
۴
غلغله در بدن فکند مقدم پادشاه نو
۵
عشق بدل مقیم شد دولت دل عظیم شد
۶
یافت ز یمن طلعتش شوکت تازه جاه نو
۷
قاضی شرع تاج یافت مذهب حق رواج یافت
۸
در صف صوفیان چو زد نوبت لا اله نو
۹
رسم و رهی که عقل داشت کرد از آن کناره دل
۱۰
عشق چو در میان نهاد رسم نوی و راه نو
۱۱
سوخته بود راه من دلق من و کلاه من
۱۲
دوختم از لباس عشق دلق نو و کلاه نو
۱۳
زاهد رو بکعبه را قبله صد و مرا یکیست
۱۴
گرچه بهر دمی کنم روی بقبله گاه نو
۱۵
رو بنما که بر سپهر کهنه شدند ماه و مهر
۱۶
ای رخت آفتاب نو هر طرفیش ماه نو
۱۷
فیض بسینه تا بکی آه قدیم میکنی
۱۸
هر نفس از درون بر آر نالهٔ تازه آه نو
