غزل شمارهٔ ۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نقش است هر ساعت ز نو، این دور لعبت باز را
۲
ای لعبت ساقی! بیار، آن جام خم پرداز را
۳
چون تلخ و شوری میچشم، باری بده تا در کشم
۴
آن جام نوش انجام را، وان تلخ شور آغاز را
۵
عودی به رغم عاشقان، بنواز یک ره عود را
۶
مطرب به روی شاهدان برکش، دمی آواز را
۷
چنگ است بازاری مگو، راز نهفت دل برو
۸
دمساز عشاق است نی، در گوش وی، گو راز را
۹
ای روشنی بصر! چشم از تو دارم یک نظر
۱۰
بی آنکه یابد زان خبر، آن غمزه غماز را
۱۱
با ما کمند زلف تو، ز اندازه، بیرون میبرد
۱۲
تابی نخواهی دادن آن، زلف کمند انداز را
۱۳
ناز و حفاظ دوستان، حیف آیدم، بر دشمنان
۱۴
ایشان چه میدانند قدر این نعمت و این ناز را
۱۵
پروانه پیش یار خود، میرد خود و خوش میکند
۱۶
هل تا بمیرد در قدم، پروانه جانباز را
۱۷
ترک هوای خود بگو، سلمان رضای او بجو
۱۸
نتوان به گنجشکی رها، کردن چنین شهباز را