غزل شمارهٔ ۳۰۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان
۲
ورنه به نسبت از تن، دورست راه تا جان
۳
حیف آیدم بریدن، زلفت که آن دو زلفت
۴
هر مورگی است کان رگ، پیوسته است با جان
۵
بر هر طرف که سروت، یک روز میخرامد
۶
میروید از زمین تن، میبارد از هوا جان
۷
باد صبا ز کویت، جان میبرد به دامن
۸
در حیرتم کز آنجا، چون میبرد صبا جان؟
۹
از شوق وصلت آمد، جان عزیز بر لب
۱۰
گر میشود میسر، سهل است گو بر آ جان
۱۱
در گوشههای چشمت جان جای کرد جانا
۱۲
زیرا نیافت بهتر زان گوشه هیچ جا جان
۱۳
جان و دلم فتادند، اندر محیط عشقت
۱۴
دل غرقه گشت و تا لب، آمد به صد بلا جان
۱۵
در خلوت وصالت، سلمان چگونه گنجد؟
۱۶
سلمان تنست و آنجا جای دلست یا جان