غزل شمارهٔ ۳۲۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیخ عشق تو نشاندند بتا! در دل من
۲
غم مهر تو فشاندند، در آب و گل من
۳
تیر مژگان تو از جوشن جان میگذرد
۴
بر دل من مزن ای جان که تویی در دل من
۵
روز دیوان قیامت که منازل بخشند
۶
عرصات سر کوی تو بود منزل من
۷
هر کسی میکند از یار مرادی حاصل
۸
حاصل من غم یارست و خوشا حاصل من!
۹
نه رفیقی است که باری ز دلم برگیرد
۱۰
نه شفیقی است که آسان کند این مشکل من
۱۱
دوش در بحر غمت غوطه زنان میگفتم:
۱۲
چیست تدبیر من و واقعه هایل من؟
۱۳
میشنیدم ز لب بحر که سلمان مطلب
۱۴
راه بیرون شد ازین ورطه بیساحل من