غزل شمارهٔ ۳۷۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به صنوبر قد دلکشش اگر ای صبا گذری کنی
۲
ز هوای جان حزین من دل خسته را خبری کنی
۳
چو رسی به کعبه وصل او بکنی مقام و از ره گذر
۴
ز پی دعا نفسی زنی ز سر صفا گذری کنی
۵
اگرت مجال نفس زدن بود از زبان منش بگو
۶
که چه باشد ار به وصالت این شب تیره را سحری کنی
۷
به زیارتی چه شود که بر سر خاکیان قدمی نهی
۸
به عیادتی چه زیان دهد که به حال ما نظری کنی؟
۹
سحری وصال تو از خدا به دعای شب طلبیدهام
۱۰
مگر ای سحر نفسی زنی مگر ای دعا اثری کنی
۱۱
خجلم که چون برت آورم می لعل اشک و کباب دل
۱۲
اگر از درون خراب من طمعی به ما حضری کنی